eitaa logo
ریحانه
47.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | ایستاده در خیابان 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 بیست روز از شهادت آقا می‌گذرد. مامان خیلی دلش می‌خواهد در تجمعات خیابانی شرکت کند اما پا درد و کمر درد امانش را بریده است. تنگی کانال و دیسک دارد، باید جراحی کند ولی فعلا دکتر برایش فیزیوتراپی داده و اجازه‌ی زیادسرِپاایستادن ندارد. امروز جلسه‌ی نوزدهم فیزیوتراپی‌اش است. با دکترش صحبت کرده و گفته این شب‌ها حضور همه در خیابان‌ها واجب است. نباید بگذاریم دشمن به نقشه‌هایش برسد. من هم می‌خواهم به خیابان بروم. دکترش هم گفته: «برو ولی باید هر یه‌ربع بشینی. زیاد سرِپا نمون وگرنه دوباره دردهات شروع می‌شه.» 🔻 غروب، بعد از نماز و افطار، صندلی تاشوی مامان را بر می‌دارم و راه می‌افتیم. از دور صدای «الله اکبر» مردم به گوش می‌رسد. پرچم‌های سه‌رنگ ایران نمایان می‌شود. جمعیت را که می‌بیند، می‌گوید: «ماشاءالله به این مردم که همیشه پای کشورشون وایسادن» تندتند «لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم» می‌خواند و به مردم فوت می‌کند. 🔻 به‌خاطر مامان سلانه‌سلانه می‌رویم تا می‌رسیم به میدان. کم‌کم بین جمعیت قرار می‌گیریم. با یک دست محکم چادرش را گرفته است و دست دیگرش را مشت کرده و شعار می‌دهد. آن هم با چه شور و حرارتی! مرگِ آمریکا و اسرائیل را از خدا می‌خواهد و دلش را به اندازه‌ی بیست روز خالی می‌کند. حالا می‌فهمم این روزها کُنج خانه و تنهایی عزاداری کردن چقدر برایش سخت بوده است. حالا می‌فهمم چرا بعد از شنیدن خبر شهادت رهبر عزیزمان به خیابان‌ها آمدیم و مرهم دردمان را در کنارِ هم بودن پیدا کردیم. 🔻 مامان می‌گوید: «کاش با خودمون پرچم آورده بودیم.» خانمی‌ که کنارش ایستاده، می‌شنود و پرچمش را سمت مامان می‌گیرد. مامان مثل بچه‌ها ذوق می‌کند، چادرش را به دندان می‌گیرد؛ با یک دست پرچم تکان می‌دهد و با دستِ مشت‌کرده‌ی دیگر، تمام قد ایستاده و شعار می‌دهد: «الله اکبر..‌. مرگ بر آمریکا...‌ مرگ بر اسرائیل.» 🔻 نگاهش می‌کنم. قصد برگشتن به خانه را ندارد. گویا، خبری از پادرد و کمردرد نیست. بیش از یک ساعت گذشته و صندلی‌تاشو دست من بدون استفاده مانده است. ✍🏻 ریحانه صادقی یکتا 🗓 شماره ١۴٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | سهم من 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 بردن بچه‌ها به تجمع شبانه، سختی‌های خاص خودش را دارد. از همان خانه شروع می‌شود؛ که باید با هزار ناز و ادا لباس تن‌شان کنم و برای پوشیدن کلاه باهاشان کلنجار بروم. تا بعد که می‌رسیم به تجمع و باید هر ثانیه یک نیازشان را رفع کنم؛ گرسنگی، تشنگی، دستشویی، خستگی، احساس گرما، احساس سرما و... . 🔻 این بهانه‌ها سر دراز دارد و وقتی تمام می‌شود، مراسم هم تمام شده و باید برویم خانه. آن وقت منِ خسته‌ می‌مانم و حسرت چرخاندنِ پرچم ایران. منی که تمام روز منتظر مانده‌ام تا شب بتوانم خشم و غمم را میان جمعِ هم‌وطنانم فریاد بزنم، اما چیزی از مراسم نفهمیده‌ام. چون تمام مدت درگیر رفع و رجوع بهانه‌های دختری ۳ ساله بوده‌ام. این نتیجه مطلوبی نیست. اما هیچ‌وقت به‌خاطر این سختی، نخواستم که بچه‌ها خانه بمانند. 🔻 این زحمت را بیست‌و‌چند شب با جان و دل پذیرفته و تحمل کرده‌ام، چون می‌دانم این سهم من از جنگیدن است. چون حالا که سربازان وطن، پای لانچرها و پدافندها و ایست‌وبازرسی‌ها، جان‌شان را کف دست‌شان گرفته‌اند، این کمترین کاری است که می‌توانم بکنم. 🔻 سال‌ها حسرت زنانی را خورده‌ام که هشت سال دفاع مقدس پشت جبهه، دل به دل رزمنده‌ها داده و برایشان ترشی و غذا درست کرده‌ یا لباس‌هایشان را شسته و رفو کرده‌اند. حالا ما هم ادامه‌ی همان زن‌هایی هستیم که سال‌ها پشت جبهه جنگیده‌اند. 🔻 جهاد برای ما زن‌ها شکل‌های مختلفی دارد. برای یکی بردن کودکی بهانه‌گیر به تجمع است و برای زنی دیگر، فراهم کردن شرایط برای رفتن دل‌آرام شوهرش به خط مقدم. برای زنی هم نگه داشتن پرچم ایران است حتی اگر مجبور باشد کودکش را دست به دست کند یا توی سبد بگذارد. این ماییم، ما زن‌هایی ایرانی، که جنگیدن‌مان را هرچند کم اما پرقدرت ادامه می‌دهیم. ✍🏻 نجمه حسنیه 🗓 شماره ١۵٠ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | سپری برای وطن 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 هرچه گفتم من هم می‌آیم کسی دل به دلم نداد. دکتر گفت شرایط بچه خوب نیست. زودتر از موعد بیاید معلوم نیست چه می‌شود. ترسیدم. هم از حرف‌های دکتر، هم از تولد یک بچه‌ی نارس توی روزهای جنگ. منتهی غمِ بی‌خاصیتی‌ام داشت از پا درم می‌آورد. چادر را سر کردم و ایستادم دم در. گفتم: «از ماشین پیاده نمی‌شوم» بهم توپیدند که: «کی از تو توقع داره؟» بغض پرید بیخ گلوم. توقع کدام است! خیابان پر از آدم شده! منِ بی‌خاصیت محض دل خودم می‌آیم. محض دل آتش گرفته‌ام. 🔻 با دخترک روی صندلی عقب نشستیم. پرچم بزرگتر را از پنجره بیرون گرفتم. باد می‌خورد و صداش قاطی مداحی می‌پیچید توی گوشم. گریه‌ام گرفت: «یا مرگ یا خامنه‌ای..» آخ! تیر خلاص بود. اشکهام شره کرد. نورا خودش را چسباند بهم. زل زد به اشکهام. بوسیدمش. زیر لب شعارها را تکرار می‌کرد. ماشین‌ها پشت هم صف کشیده بودند؛ پرچم‌های کوچک و بزرگ از پنجره‌‌ها بیرون زده بود. بیشترشان را مچ‌های کوچک و ظریفی نگه داشته بودند که زور می‌زدند باد پرچم‌ها را نبرد. 🔻 بچه‌ی توی شکمم خزید، بالا و پایین رفت و محکم ضربه زد. نورا سرش را روی پام گذاشت و خوابید. شیشه را تا جایی که می‌شد پایین دادم. بال چادر را روی دخترک کشیدم تا یخ نکند. دستم را بیشتر بیرون بردم. پرچم نباید پایین می‌ماند، بردمش بالای بالا. دلم شور افتاد. برای بچه‌هام، برای وطن! برای تمام بچه‌های خیالی‌ام که قرار بود مادرشان باشم. مادرها این عشق را بلدند، اینکه پاره‌‌ی تنشان را توی آغوش بگیرند و براش سپر شوند. ✍🏻 یلدا یزدانی 🗓 شماره ١۵١ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | بایزیدخوانی در خیابان 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 شاید برای اینکه بدانم چندم اسفند یا فروردین است لازم باشد به تقویم رجوع کنم اما حساب روزهایی که از جنگ می‌گذرد را خوب به خاطر دارم. انگار این جنگ مبدأ تاریخ و تقویم جدیدی برایمان شده است. 🔻 بعد از یک روز شلوغ، نزدیک ساعت ۹ شب، از من تنها یک جسم خسته باقی مانده بود که توان هیچ کاری را در خود نمی‌دید، حتی رفتن به قرار شبانه‌ی حضور در خیابان. برای من تنبلی شبیه یک دوال‌پا است که روی دوشم سوار می‌شود و پاهای بلندش را چون تسمه‌ای دورتادور گردنم می‌پیچد و حال و نام و اختیارم را از آن خود می‌کند. در همان حالت دنبال راه نجاتی می‌گشتم که تلفنم زنگ خورد. دوستم گفت: «امشب برای دیدنت به میدان شهدا آمدم، بیا تا با هم به تماشای این میدان بنشینیم که بی‌شباهت به یک آسمان پرستاره نیست.» 🔻 یک‌ربع بعد بر سر قرار در یک شب روشن حاضر شدم. حرفمان رسید به شکار جنگنده اف ۳۵ و پایان افسانه‌ی شکست‌ناپذیری. دوستم برایم سوره‌ی نصر خواند و گفت نصرت از آن خداست و وظیفه‌ی ما حمد و تسبیح او و استغفار از اینکه گمان بردیم ما زدیم. یا اگر سربازان دشمن از ترس لباس‌هایش را به خورد لوله‌های فاضلاب ناو می‌دهند یا رختشوی‌خانه‌ی آن ناو دیگر را آتش می‌زنند گمان نبریم از موشک‌های ما ترسیده‌اند. این ترس را خدا در دل‌هایشان انداخته: «وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ.» 🔻 این‌ها را که شنیدم حس کردم چیزی شبیه یک آب زلال از یک چشمه، درست در وسط سینه‌ام، جوشید و در من جریان پیدا کرد و تمام حجم تنم را پر کرد و با من یکی شد. به قول بایزید بسطامی من آبی بودم ایستاده که می‌جوشید. 🔻 با خود می‌گفتم چقدر از سنت‌های الهی غافلیم، چقدر نیاز داریم که بیشتر از وعده‌های الهی بدانیم و چقدر نیاز داریم به ایمانی شبیه به همین چشمه که برای همیشه در ما جاری باشد تا هیچ دوال‌پایی توان سوار شدن بر شانه‌هامان را نداشته باشد. ✍🏻 مریم چهرقانی 🗓 شماره ١۵٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | نه شرقی، نه غربی! 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 قبل از شهادت آقا، چند باری از این و آن شنیده بودم که کار زن درون خانه است. همیشه سرم را بالا می‌گرفتم و از الگوی سوم زن برای‌شان می‌گفتم. اینکه رهبری مادری، خانه‌داری، تحصیل و فعالیت در اجتماع را برای زن ایرانی شدنی می‌داند. مدام تشویق‌مان می‌کند. به ما دل و جرأت می‌دهد. تمام سعی‌ام را می‌کردم که خودم را به چنین الگویی نزدیک کنم. 🔻 روزی که آقا شهید شدند، غم امانم را بُریده بود. به این فکر می‌کردم مردی که مثل کوه پشت زن ایرانی بود، دیگر نیست؟ چند روز که گذشت با خودم گفتم یعنی چه که نیست؟ معلوم است که پُررنگ‌تر و پرقدرت‌تر هست. مگر اندیشه‌ها و تعالیم چنین مردی تمام شدنی‌ست؟ مگر افکار و تاملات را می‌شود پاک کرد؟ پس شروع به کنکاش اطرافم کردم. 🔻 توی این روزها زنانی را دیدم که در جمهوری اسلامی و زیر سایه‌ی رهبر شهید پرورش پیدا کرده‌ بودند. نمونه‌ی بارز همان الگوی زن مسلمان ایرانی مدنظر آقا. زنی که هم به خانه و خانواده می‌رسید، هم تحصیلات و حضور فعالانه در جامعه داشت. نمی‌گفت خب جنگ است و منِ زن که کاره‌ای نیستم. از هر توانایی و پتانسیلی که داشت استفاده می‌کرد. خانم‌هایی را دیدم که باند روی ماشینشان می‌گذاشتند و با زن‌های دیگر تجمع ماشینی راه می‌انداختند. بعضی‌ وقت‌ها بی‌احترامی می‌دیدند اما ادامه می‌دادند. ظهر که می‌شد وسط میدان انقلاب با همان زن‌ها نماز جماعت می‌خواندند. خانه و زندگی‌شان را تقدیم انقلاب کرده بودند تا غذا برسانند دست بچه‌های بسیجی و امنیتی. می‌رفتند غسال‌خانه و در شستشو‌ی شهدا کمک می‌کردند. در مساجد و پایگاه‌ها،به زنان دیگر امدادگری یاد می‌دادند. تازه در کنار همه‌ی این‌ها حرفه‌ی اصلی‌اشان مثل طبابت و... را هم دنبال می‌کردند. 🔻 واقعا در کشور و با تعالیم رهبر دیگری چنین زنی می‌توانست ساخته شود؟ این مرد بزرگ به ما زن‌ها جرأت طوفان داد. زن ایرانی دیگر آن زن صرفاً مطبخ‌نشین نیست. زن ایرانی‌‌ایست که جنگ را قدرتمندانه پیش می‌برد. 🔻 حالا روزهاست که صدای رسا و پُرصلابت رهبر شهید توی گوشم می‌پیچد که می‌گفت: «زن مسلمان ایرانی تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود و ثابت کرد که می‌توان زن بود، عفیف بود، محجبه و شریف بود و درعین حال، در متن و مرکز بود. می‌توان سنگر خانواده را پاکیزه نگاه‌داشت و در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی نیز سنگرسازی‌های جدید کرد و فتوحات بزرگ به ارمغان آورد. زنانی که اوج احساس و لطف و رحمت زنانه را با روح جهاد و شهادت و مقاومت درآمیختند و مردانه‌ترین میدان‌ها را با شجاعت و اخلاص و فداکاری خود فتح کردند.» حالا این شما و این زن‌های تاریخ‌سازِ مکتبِ رهبر شهیدمان. ✍🏻 مبارکه اکبرنیا 🗓 شماره ١۵٣ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 ارث مادری 🌷 یادواره‌ی «زهره شهریاری»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید. 🔹 دختر اولم که به دنیا آمد لنگه‌ی پدرش بود. همان غذایی را دوست نداشت که پدرش نمی‌خورد. هر جا می‌رفتیم، همه می‌گفتند: «انگار بابا‌ش رو کوچولو کردن» و همسرم با هر بار شنیدن این جمله یک جان به جان‌هایش اضافه می‌شد. می‌دانستم دخترها بابایی‌اند؛ ولی نه در این حد. 🔸 وقتی دختر دومم را باردار شدم، خیالبافی‌هایم شروع شد. نوبتی هم که باشد نوبت من بود. عدالت خدا را در این می‌دیدم که فرزندم نسخه‌ی دوم خودم باشد. دست می‌کشیدم روی شکمم. تصور می‌کردم زیر پوستم ناخن‌هایش مثل ناخن‌های خودم کشیده است. یا موقع دیدن باقالی پخته دست‌وپایش را گم می‌کند. 🔹 نمی‌دانم خانم شهریاری، معلم مینابی، چندمین فرزندش را باردار بود؛ اما شک ندارم او هم مثل من و خیلی از زنان دیگر برای خودش خیالبافی می‌کرده. شاید دوست داشته فرزندش مثل خودش معلم شود یا شاید می‌خواسته او هم بین همه‌ی رنگ‌ها رنگ سبز را از بقیه بیشتر دوست داشته باشد. وقتی شاگردانش ریزریز می‌خندیدند و با خجالت ازش می‌پرسیدند: «خانوم اجازه! نی‌نی‌تون دختره یا پسر؟» لابد می‌خندیده، دست می‌گذاشته روی دکمه مانتواش و از آنها می‌خواسته به جای این حرف‌ها به درس گوش کنند. بعد پول‌های تو‌ی کیفش را جابه‌جا می‌کرده و با خودش می‌گفته: «تا جنسیتش معلوم شه، باید لباس‌هایی بخرم که هم دخترونه باش و هم پسرونه.» 🔸 وقتی بمب روی ساختمان مدرسه شجره طیبه فرود آمد، زهره شهریاری با فرزندش یکی شد. حالا آنها کاملاً شبیه هم‌اند. تا همیشه پیکرهایشان در هم تنیده شده آن هم با پارچه‌ی سبز مانتوی مادر. آخر سبز هم به دخترها می‌آید و هم به پسرها. ✍🏻 فاطمه‌السادات شه‌روش رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh