eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | سپری برای وطن 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 هرچه گفتم من هم می‌آیم کسی دل به دلم نداد. دکتر گفت شرایط بچه خوب نیست. زودتر از موعد بیاید معلوم نیست چه می‌شود. ترسیدم. هم از حرف‌های دکتر، هم از تولد یک بچه‌ی نارس توی روزهای جنگ. منتهی غمِ بی‌خاصیتی‌ام داشت از پا درم می‌آورد. چادر را سر کردم و ایستادم دم در. گفتم: «از ماشین پیاده نمی‌شوم» بهم توپیدند که: «کی از تو توقع داره؟» بغض پرید بیخ گلوم. توقع کدام است! خیابان پر از آدم شده! منِ بی‌خاصیت محض دل خودم می‌آیم. محض دل آتش گرفته‌ام. 🔻 با دخترک روی صندلی عقب نشستیم. پرچم بزرگتر را از پنجره بیرون گرفتم. باد می‌خورد و صداش قاطی مداحی می‌پیچید توی گوشم. گریه‌ام گرفت: «یا مرگ یا خامنه‌ای..» آخ! تیر خلاص بود. اشکهام شره کرد. نورا خودش را چسباند بهم. زل زد به اشکهام. بوسیدمش. زیر لب شعارها را تکرار می‌کرد. ماشین‌ها پشت هم صف کشیده بودند؛ پرچم‌های کوچک و بزرگ از پنجره‌‌ها بیرون زده بود. بیشترشان را مچ‌های کوچک و ظریفی نگه داشته بودند که زور می‌زدند باد پرچم‌ها را نبرد. 🔻 بچه‌ی توی شکمم خزید، بالا و پایین رفت و محکم ضربه زد. نورا سرش را روی پام گذاشت و خوابید. شیشه را تا جایی که می‌شد پایین دادم. بال چادر را روی دخترک کشیدم تا یخ نکند. دستم را بیشتر بیرون بردم. پرچم نباید پایین می‌ماند، بردمش بالای بالا. دلم شور افتاد. برای بچه‌هام، برای وطن! برای تمام بچه‌های خیالی‌ام که قرار بود مادرشان باشم. مادرها این عشق را بلدند، اینکه پاره‌‌ی تنشان را توی آغوش بگیرند و براش سپر شوند. ✍🏻 یلدا یزدانی 🗓 شماره ١۵١ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | بایزیدخوانی در خیابان 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 شاید برای اینکه بدانم چندم اسفند یا فروردین است لازم باشد به تقویم رجوع کنم اما حساب روزهایی که از جنگ می‌گذرد را خوب به خاطر دارم. انگار این جنگ مبدأ تاریخ و تقویم جدیدی برایمان شده است. 🔻 بعد از یک روز شلوغ، نزدیک ساعت ۹ شب، از من تنها یک جسم خسته باقی مانده بود که توان هیچ کاری را در خود نمی‌دید، حتی رفتن به قرار شبانه‌ی حضور در خیابان. برای من تنبلی شبیه یک دوال‌پا است که روی دوشم سوار می‌شود و پاهای بلندش را چون تسمه‌ای دورتادور گردنم می‌پیچد و حال و نام و اختیارم را از آن خود می‌کند. در همان حالت دنبال راه نجاتی می‌گشتم که تلفنم زنگ خورد. دوستم گفت: «امشب برای دیدنت به میدان شهدا آمدم، بیا تا با هم به تماشای این میدان بنشینیم که بی‌شباهت به یک آسمان پرستاره نیست.» 🔻 یک‌ربع بعد بر سر قرار در یک شب روشن حاضر شدم. حرفمان رسید به شکار جنگنده اف ۳۵ و پایان افسانه‌ی شکست‌ناپذیری. دوستم برایم سوره‌ی نصر خواند و گفت نصرت از آن خداست و وظیفه‌ی ما حمد و تسبیح او و استغفار از اینکه گمان بردیم ما زدیم. یا اگر سربازان دشمن از ترس لباس‌هایش را به خورد لوله‌های فاضلاب ناو می‌دهند یا رختشوی‌خانه‌ی آن ناو دیگر را آتش می‌زنند گمان نبریم از موشک‌های ما ترسیده‌اند. این ترس را خدا در دل‌هایشان انداخته: «وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ.» 🔻 این‌ها را که شنیدم حس کردم چیزی شبیه یک آب زلال از یک چشمه، درست در وسط سینه‌ام، جوشید و در من جریان پیدا کرد و تمام حجم تنم را پر کرد و با من یکی شد. به قول بایزید بسطامی من آبی بودم ایستاده که می‌جوشید. 🔻 با خود می‌گفتم چقدر از سنت‌های الهی غافلیم، چقدر نیاز داریم که بیشتر از وعده‌های الهی بدانیم و چقدر نیاز داریم به ایمانی شبیه به همین چشمه که برای همیشه در ما جاری باشد تا هیچ دوال‌پایی توان سوار شدن بر شانه‌هامان را نداشته باشد. ✍🏻 مریم چهرقانی 🗓 شماره ١۵٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | نه شرقی، نه غربی! 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 قبل از شهادت آقا، چند باری از این و آن شنیده بودم که کار زن درون خانه است. همیشه سرم را بالا می‌گرفتم و از الگوی سوم زن برای‌شان می‌گفتم. اینکه رهبری مادری، خانه‌داری، تحصیل و فعالیت در اجتماع را برای زن ایرانی شدنی می‌داند. مدام تشویق‌مان می‌کند. به ما دل و جرأت می‌دهد. تمام سعی‌ام را می‌کردم که خودم را به چنین الگویی نزدیک کنم. 🔻 روزی که آقا شهید شدند، غم امانم را بُریده بود. به این فکر می‌کردم مردی که مثل کوه پشت زن ایرانی بود، دیگر نیست؟ چند روز که گذشت با خودم گفتم یعنی چه که نیست؟ معلوم است که پُررنگ‌تر و پرقدرت‌تر هست. مگر اندیشه‌ها و تعالیم چنین مردی تمام شدنی‌ست؟ مگر افکار و تاملات را می‌شود پاک کرد؟ پس شروع به کنکاش اطرافم کردم. 🔻 توی این روزها زنانی را دیدم که در جمهوری اسلامی و زیر سایه‌ی رهبر شهید پرورش پیدا کرده‌ بودند. نمونه‌ی بارز همان الگوی زن مسلمان ایرانی مدنظر آقا. زنی که هم به خانه و خانواده می‌رسید، هم تحصیلات و حضور فعالانه در جامعه داشت. نمی‌گفت خب جنگ است و منِ زن که کاره‌ای نیستم. از هر توانایی و پتانسیلی که داشت استفاده می‌کرد. خانم‌هایی را دیدم که باند روی ماشینشان می‌گذاشتند و با زن‌های دیگر تجمع ماشینی راه می‌انداختند. بعضی‌ وقت‌ها بی‌احترامی می‌دیدند اما ادامه می‌دادند. ظهر که می‌شد وسط میدان انقلاب با همان زن‌ها نماز جماعت می‌خواندند. خانه و زندگی‌شان را تقدیم انقلاب کرده بودند تا غذا برسانند دست بچه‌های بسیجی و امنیتی. می‌رفتند غسال‌خانه و در شستشو‌ی شهدا کمک می‌کردند. در مساجد و پایگاه‌ها،به زنان دیگر امدادگری یاد می‌دادند. تازه در کنار همه‌ی این‌ها حرفه‌ی اصلی‌اشان مثل طبابت و... را هم دنبال می‌کردند. 🔻 واقعا در کشور و با تعالیم رهبر دیگری چنین زنی می‌توانست ساخته شود؟ این مرد بزرگ به ما زن‌ها جرأت طوفان داد. زن ایرانی دیگر آن زن صرفاً مطبخ‌نشین نیست. زن ایرانی‌‌ایست که جنگ را قدرتمندانه پیش می‌برد. 🔻 حالا روزهاست که صدای رسا و پُرصلابت رهبر شهید توی گوشم می‌پیچد که می‌گفت: «زن مسلمان ایرانی تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود و ثابت کرد که می‌توان زن بود، عفیف بود، محجبه و شریف بود و درعین حال، در متن و مرکز بود. می‌توان سنگر خانواده را پاکیزه نگاه‌داشت و در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی نیز سنگرسازی‌های جدید کرد و فتوحات بزرگ به ارمغان آورد. زنانی که اوج احساس و لطف و رحمت زنانه را با روح جهاد و شهادت و مقاومت درآمیختند و مردانه‌ترین میدان‌ها را با شجاعت و اخلاص و فداکاری خود فتح کردند.» حالا این شما و این زن‌های تاریخ‌سازِ مکتبِ رهبر شهیدمان. ✍🏻 مبارکه اکبرنیا 🗓 شماره ١۵٣ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 ارث مادری 🌷 یادواره‌ی «زهره شهریاری»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید. 🔹 دختر اولم که به دنیا آمد لنگه‌ی پدرش بود. همان غذایی را دوست نداشت که پدرش نمی‌خورد. هر جا می‌رفتیم، همه می‌گفتند: «انگار بابا‌ش رو کوچولو کردن» و همسرم با هر بار شنیدن این جمله یک جان به جان‌هایش اضافه می‌شد. می‌دانستم دخترها بابایی‌اند؛ ولی نه در این حد. 🔸 وقتی دختر دومم را باردار شدم، خیالبافی‌هایم شروع شد. نوبتی هم که باشد نوبت من بود. عدالت خدا را در این می‌دیدم که فرزندم نسخه‌ی دوم خودم باشد. دست می‌کشیدم روی شکمم. تصور می‌کردم زیر پوستم ناخن‌هایش مثل ناخن‌های خودم کشیده است. یا موقع دیدن باقالی پخته دست‌وپایش را گم می‌کند. 🔹 نمی‌دانم خانم شهریاری، معلم مینابی، چندمین فرزندش را باردار بود؛ اما شک ندارم او هم مثل من و خیلی از زنان دیگر برای خودش خیالبافی می‌کرده. شاید دوست داشته فرزندش مثل خودش معلم شود یا شاید می‌خواسته او هم بین همه‌ی رنگ‌ها رنگ سبز را از بقیه بیشتر دوست داشته باشد. وقتی شاگردانش ریزریز می‌خندیدند و با خجالت ازش می‌پرسیدند: «خانوم اجازه! نی‌نی‌تون دختره یا پسر؟» لابد می‌خندیده، دست می‌گذاشته روی دکمه مانتواش و از آنها می‌خواسته به جای این حرف‌ها به درس گوش کنند. بعد پول‌های تو‌ی کیفش را جابه‌جا می‌کرده و با خودش می‌گفته: «تا جنسیتش معلوم شه، باید لباس‌هایی بخرم که هم دخترونه باش و هم پسرونه.» 🔸 وقتی بمب روی ساختمان مدرسه شجره طیبه فرود آمد، زهره شهریاری با فرزندش یکی شد. حالا آنها کاملاً شبیه هم‌اند. تا همیشه پیکرهایشان در هم تنیده شده آن هم با پارچه‌ی سبز مانتوی مادر. آخر سبز هم به دخترها می‌آید و هم به پسرها. ✍🏻 فاطمه‌السادات شه‌روش رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | خا اگه بخوان، مِریم! 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 چادرم را جمع می‌کنم و می‌نشینم روی سنگ‌های میدان. به‌جز من، تک‌و‌توک آدم‌های دیگری هم نشسته‌اند. بقیه اغلب سرپا ایستاده‌ و گوششان را داده‌اند به مداح مراسم که می‌گوید: «آقایونی که داوطلب هستن تا در صورت لزوم اعزام بشن سمت جبهه‌‌های نبرد، تشریف ببرن کیوسک روبه‌رو برای نام‌نویسی.» 🔻 پیرزنی که سمت چپ من نشسته سر می‌چرخاند. با چشم‌هایش دنبال کسی می‌گردد. وقتی می‌بیند نگاهم به روسریِ پشمیِ سبزش خیره مانده، من را مخاطب خودش قرار می‌دهد: «باید اسم زنا هم بنویسن.» 🔻 می‌پرسم: «اگه بنویسن شما هم می‌رین؟» لب‌هایش کج می‌شود. چشم‌هایش می‌رود روی دست‌های چروکیده‌اش که پرچم ایران را نگه داشته. می‌گوید: «خا اگه بخوان که مِریم...» دست می‌کشد روی پیشانی‌اش. لبخند که می‌زند، دندان‌های منظمِ مصنوعی‌اش پیدا می‌شود: «من سواد درست که ندارم...نهضت خواندم. الانم شصت سالمه...نِمِدانم به کارشان میام یا نه!» 🔻 دست می‌گذارم روی شانه‌اش و می‌گویم: «ماشالا از خیلی از جوونا سرزنده‌ترین!» بی‌توجه به دلداری من، رو می‌کند سمت مداح. پرچمش را بالا می‌برد و چندتا شعار را تکرار می‌کند. دوباره برمی‌گردد سمت من و می‌گوید: «البته جوانا شاید حوصله نداشته باشن. باز ما حوصله‌مان بیشتره. شاید اینجوری به‌کار بیایم. ها؟» دوباره لبخند می‌زند. 🔻 سر تکان می‌دهم. ادامه می‌دهد: «همون روز اول که خبر دادن بیت رِ زدن، من رفتم حمام. غسل شهادت دادم. به بچه‌هام گفتم من که هرشب مِرَم راهپیمایی. هروقتم بتانم غسل شهادت مُکُنَم. اگه یه وقتی مُردَم عادی تشییعم نکنیدا...بیاید پشت سر تابوتم بگید این گل پرپر از کجا آمده؟» جلوی دهانش را با دست می‌‌گیرد و از ته دل می‌خندد. می‌خندم و توی دلم برایش آرزوی سلامتی و طول عمر می‌کنم. 🔻 دست‌هایش را می‌برد بالا . پرچم توی دستش هم بالا می‌رود. با صدایی آرام می‌گوید: «ایشالا انقد میایم راهپیمایی تا ترامپ سرنگون بشه! آدم که بالاخره باید بمیره. چی بهتر که با شهادت بمیره. ها؟» و باز برمی‌گردد سمت مداح و شعارها را تکرار می‌کند. 🔻 تا به خودم بیایم و گوشی‌ام را آماده کنم که عکس بگیرم، یاشماق‌اش را می‌دهد بالا و بلند می‌شود و می‌رود. آخر مراسم که خیابان خلوت می‌شود، مسئول خادم‌الشهدای شهرستان را می‌بینم. بعد از سلام و احوالپرسی می‌گوید: «پیرزنی که کنارت نشسته بود رو دیدم! اومده بود پیش من سؤال می‌پرسید که خانوما چطور و کجا اسم‌نویسی کنن برای جبهه!» پیرزن هرچه می‌گفت، کاملا صادقانه بود! ✍🏻 محدثه گریوانی 🗓 شماره ١۵۴ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | النگوی نذری 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 مادر شوهرم است. ما عزیزخدیجه صدایش می‌کنیم. از دار دنیا یک النگوی پهن دارد. آن هم هر وقت پسرها قرضی داشتند یا توی خانه‌سازی‌شان ماندند، یا هشتشان گرو‌ی نه‌شان گیر کرد، پای فروشش را کشید وسط. انگار یک گوسفند است که باید قربانی شود. 🔻 بر عکس او من النگوهایم را دوست دارم. حداقل نمی‌خواهم به همین راحتی برای هر چیزی حراجش کنم.‌ اصلا مگر توی این گرانی چه‌قدر می‌شود به آن اضافه کرد. اما عزیزخدیجه این چیزها حالی‌اش نیست. برای هر مصیبتی النگویش را به مسلخ می‌فرستد. یک بار به شوخی بهش گفتم: «معلومه دوستش نداری! شاید هم بدله و می‌خوای سرمون رو کلاه بذاری.» گردنش را کج کرد و گفت: «شماها فکر کنید بدله. ولی من این النگو رو نذر کرده‌‌م. خودش بالأخره جای خرجش رو پیدا می‌کنه.» 🔻 ماها که می‌شناسیمش خوب می‌دانیم، بلوف نمی‌زند‌. مثل همان‌وقتی که صدایم کرد بروم توی اتاق پشتی خانه‌شان. یواشکی از لا‌به‌لای رختخواب جعبه‌ی مقوایی را کشید بیرون. انگشتر زرد نگین‌دار را در آورد و گفت: «ببرش قم و هدیه کن به کارگاه ساخت ضریح حرم کاظمین.» همان‌وقت چشم‌های قهوه‌ای روشنش برق زد. انگشتر را بین دو انگشتش گرفت و محکم بوسید. دلش نمی‌آمد بدهد. دستش را هی پس می‌کشید. نمی‌دانم چه ذکری زیر لب به انگشتر خواند و فوت کرد. ولی حالش بهتر شده بود. دلم برایش سوخت. نمی‌دانستم چطوری می‌شود آدم بعد از بیست و هفت سال از تنها یادگاری پدرش دل بکند. 🔻 این شب‌ها عزیزخدیجه توی راهپیمایی‌ها هم هست. همان‌طور که می‌لنگد، دستش را مشت می‌کند و بلند " الله‌اکبر" می‌گوید. بعد هر شعار هم النگویش را پایین می‌کشد و توی آستین جایش می‌کند. می‌گویم: «برایت عزیز شده این مال دنیا! قایمش می‌کنی.» به خودش می‌گیرد و می‌گوید: «دیگه به هیچ‌کدومتون نمی‌دمش. باید زودتر از دستم درش میاوردید. الان دیگه صاحب داره. منتظرم تا هر وقت "آقا" گفت از دستم بکنم.» تازه می‌فهمم دیگر وقت ادای نذرش رسیده. النگوی با برکت راه خودش را پیدا کرده. خیره می‌شوم به جمعیت. به عکس رهبر شهیدم. به صدایی که هرشب پخش می‌شود: «ملت عزیز ایران... شما کار بزرگی انجام دادید... ایران را سربلند کردید... جمهوری اسلامی را مثل همیشه پشتیبانی کردید و به قدرت آن افزودید...» بغض می‌کنم. دستهای گره‌کرده‌ام را می‌بینم. النگوهایم از آستینم زده بیرون. شاید باید یکی‌شان را مثل عزیزخدیجه قربانی کنم. ✍🏻 زهرا غلام‌زاده 🗓 شماره ١۵۵ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh