💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | النگوی نذری
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 مادر شوهرم است. ما عزیزخدیجه صدایش میکنیم. از دار دنیا یک النگوی پهن دارد. آن هم هر وقت پسرها قرضی داشتند یا توی خانهسازیشان ماندند، یا هشتشان گروی نهشان گیر کرد، پای فروشش را کشید وسط. انگار یک گوسفند است که باید قربانی شود.
🔻 بر عکس او من النگوهایم را دوست دارم. حداقل نمیخواهم به همین راحتی برای هر چیزی حراجش کنم. اصلا مگر توی این گرانی چهقدر میشود به آن اضافه کرد. اما عزیزخدیجه این چیزها حالیاش نیست. برای هر مصیبتی النگویش را به مسلخ میفرستد. یک بار به شوخی بهش گفتم: «معلومه دوستش نداری! شاید هم بدله و میخوای سرمون رو کلاه بذاری.» گردنش را کج کرد و گفت: «شماها فکر کنید بدله. ولی من این النگو رو نذر کردهم. خودش بالأخره جای خرجش رو پیدا میکنه.»
🔻 ماها که میشناسیمش خوب میدانیم، بلوف نمیزند. مثل همانوقتی که صدایم کرد بروم توی اتاق پشتی خانهشان. یواشکی از لابهلای رختخواب جعبهی مقوایی را کشید بیرون. انگشتر زرد نگیندار را در آورد و گفت: «ببرش قم و هدیه کن به کارگاه ساخت ضریح حرم کاظمین.» همانوقت چشمهای قهوهای روشنش برق زد. انگشتر را بین دو انگشتش گرفت و محکم بوسید. دلش نمیآمد بدهد. دستش را هی پس میکشید. نمیدانم چه ذکری زیر لب به انگشتر خواند و فوت کرد. ولی حالش بهتر شده بود. دلم برایش سوخت. نمیدانستم چطوری میشود آدم بعد از بیست و هفت سال از تنها یادگاری پدرش دل بکند.
🔻 این شبها عزیزخدیجه توی راهپیماییها هم هست. همانطور که میلنگد، دستش را مشت میکند و بلند " اللهاکبر" میگوید. بعد هر شعار هم النگویش را پایین میکشد و توی آستین جایش میکند. میگویم: «برایت عزیز شده این مال دنیا! قایمش میکنی.» به خودش میگیرد و میگوید: «دیگه به هیچکدومتون نمیدمش. باید زودتر از دستم درش میاوردید. الان دیگه صاحب داره. منتظرم تا هر وقت "آقا" گفت از دستم بکنم.» تازه میفهمم دیگر وقت ادای نذرش رسیده. النگوی با برکت راه خودش را پیدا کرده. خیره میشوم به جمعیت. به عکس رهبر شهیدم. به صدایی که هرشب پخش میشود: «ملت عزیز ایران... شما کار بزرگی انجام دادید... ایران را سربلند کردید... جمهوری اسلامی را مثل همیشه پشتیبانی کردید و به قدرت آن افزودید...» بغض میکنم. دستهای گرهکردهام را میبینم. النگوهایم از آستینم زده بیرون. شاید باید یکیشان را مثل عزیزخدیجه قربانی کنم.
✍🏻 زهرا غلامزاده
🗓 شماره ١۵۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 مرغ آمین
🌷 یادوارهی «اعظم سراجی و همسرش محمود عاشوری»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونیشان در دروازه ری قم به شهادت رسیدند.
🔹 از زندگی فقط این قسمتش آزاردهنده است که با هم شروع کنید ولی نتوانید باهم تمامش کنید! یعنی آن اولِ اول شرط کنی: «هر کی اول برسه برنده نیست، شرط اینه با هم برسیم چه بهشت، چه جهنم.»
🔸 شما و حاجخانم بلد این کار بودید؛ اصلاً ما جوانترها باید از شما یاد بگیریم! میگویند آدمهایی که همدیگر را دوست دارند شبیه هم میشوند، شما چقدر شبیه هم شده بودید! احتمالاً این سری آخر که با هم سفر رفته بودید، دوربین را دادید دست یکی از بچهها و گفتید: «یک عکس دوتایی از من و حاجآقا بگیرید. بعدا شهید شدیم دلتون تنگ نشه.» بعد احتمالاً بچهها لب گزیدهاند و نوه تهتغاری به قهر بلند شده و گفته: «این حرفا چیه مادرجون!»
🔹 اما چه کسی میداند شاید شما توی قنوتهایتان از منتهیالیه قلبتان دعا میکردید برای عاقبتبهخیری خودتان و حاج آقا. و مرغ آمین آن لحظه روی شانههایتان بود. حتماً وقتی اسرائیل محله دروازه ری قم را با آن کوچههای خاکی و خانههای قدیمیاش هدف گرفته همسایهها ریختهاند بیرون و گفتهاند: «مگه قرار نبود مسکونی نزنه؟» حتماً حاجآقا کل این سی و چندی سال زندگی را عرق ریخته تا آن خانه را بخرد! حتماً تا الان خانهتکانی هم کرده بودید، گلهای شمعدانی را آب داده بودید و به حاجآقا سفارش کرده بودید از سهراه آذر، میوههای نوبرانه بگیرد چون نوهها دوست دارند. چه کسی میدانست موشک از نوهها زودتر میرسد؟
✍🏻 معصومهسادات صدری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | از خندهها تا آوارها
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 من که عکس بگیر نبودم. از خودم که نه، از بچهها و با بچهها. حکم نانوشتهای داشتم که در کارم مرزی را بین خودم و بچهها نگه دارم، اما مرز را شکستم. اجازه دادم چشمهای براقشان و لبخندهای زیبایشان این مرز را بشکند.
🔻 نمایشگاه بزرگی راه انداخته بودیم، وقتی از طبقهی سوم چند عکس گرفتم احساس کردم پشتم میلرزد. خودم را آن وسطها دیدم که قد یک مورچهام و میان دیگر مورچههای کوچکتر وول میخورم. بچهها در مقطع راهنمایی خیلی اهل صبر و قرار نیستند. روبانهای قرمز که ورودی نمایشگاه را بسته بود مانعشان نمیشد. خودشان را مثل پارتیزانهای آموزشدیدهی ارتش از زیر قالیهای سرخِ سنگین به داخل قِل میدادند. آن روز بود که من تماماً دلباختهی بچهها شدم.
🔻 دوربینم را در آوردم، هر جا که میایستادم دستهای خودشان را در بغلم میانداختند، لبخندهای بناگوشی میزدیم و سیبنگویان عکس میانداختیم. البته دخترکان باوقارم به لبخندهای مونالیزایی اکتفا میکردند و همان آنها را دوستداشتنیتر میکرد.
🔻 جنگ دخترانم را، بچههایم را از من گرفت. حالا دور از آنها خودم را غرق در دیدن عکس دانشآموزان شهید میکنم و میلرزم. همه بچههای ایران را دوست دارم، بدون آنکه ببینمشان یا حتی عکس یادگاری انداخته باشیم!
🔻 کارنامههای خونی زیر آوار مانده را که میبینم پرت میشوم به هفتههای شلوغی که دستهدسته کارنامهها را مثل قاچاقچیان به خانه میبردم تا برایشان کارنامه عملکردی بنویسم و صبح روز بعد، با چشمانِ سرخی که خواب میرفتند، پیشانی خیلیها را برای نمراتشان ماچ میکردم چون خبر داشتم با چه شرایط سختی خودشان را به جلو میکشند.
🔻 عکسهای دستهجمعی را ندیده رد میکنم، هنوز انقدر آماده نشدهام که ببینم و یاد دختران خودم نیفتم. یاد نرجسی که هر بار دفتر برای شربازیهایش صدایش میزند و چشمانش از همه درخشانتر بود. یا زهرایی که با وجود دستان خطخطیاش هر روز خودش را در بغلم میانداخت و خندههای تیزش را روانهی گوشم میکرد.
🔻 من برای مرگ بچههایم، بچههای ایرانم آماده نبودم. برای هیچکدامشان. برای دیدن خونشان که هنوز انقدر تازه و پاک است که عرش خدا را میلرزاند. قرار نبود در هیچ جنگی بچهها قربانی باشند، قرار نبود ما سوگوار کسانی باشیم که هنوز یکسوم ما هم عمر نکرده بودند، قرار نبود خیلی چیزها اتفاق بیفتد اما انگار دنیا معادلاتش را بسیار بیرحمانهتر از این حرفها به مردمش دیکته میکند. راستش فکر میکنم باید درِ تمامی سازمانهای حقوقی جهان را ببندیم، چه آنها که برای کودکان فریاد میکشند و ادعایشان میشود، چه آنهایی که خفهخون گرفتهاند.
✍🏻 فرشته سجادیفر
🗓 شماره ١۵۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | دست بیعت از شبهقاره
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 مثل پرندهای که بالهای بزرگش او را زمینگیر کرده باشند، چنین وضعیتی داشتیم. از یک خانم هندی/تانزانیایی/انگلیسی شنیدم که تا وقتی فتوای امام خمینی(ره) به آنها نرسیده بود مجبور بودند بین حجاب داشتن یا از گرسنگی تلف نشدن یکی را انتخاب کنند.
🔻 یک آقایی اهل یک روستایی که اکثریتش را شیعیان تشکیل میدهند هم تعریف میکرد که تا قبل انقلاب عروسی ما با اهالی دیگر ادیان، به جز خطبهی عقد، تفاوت دیگری نداشت. همان ساز و آواز و بزن بکوب. حتی نماز روزههایمان هم درست نبود... انقلاب اسلامی ایران شد و فهمیدیم نه واقعا خدا و اسلام هست... پای رساله و مرجع به روستایمان باز شد. انقلاب به ما سلیقهای برای زندگی داد.
🔻 وضعیت مسلمانان و به خصوص شیعیان تقریباً در همه جای شبهقاره و شاید دنیا همین بود. چیزی از اسلام همراهمان بود، در اسمهایمان، در عزاداری و رسم و رسوم نیمبندمان که به خاطر آن سلاخی میشدیم، عقب نگه داشته میشدیم اما بلد نبودیم از آن استفاده کنیم و بلند شویم. برای همین بود که خیلی از ماها میخواستند تا جای ممکن از این هویت و ریشهی خود خلاص شوند. تا اینکه امام خمینی(ره) آمد و یاد داد که این بالها نه برای کشیدن که پریدن هستند. انقلاب افق زیست همهی ما را عوض کرد. عزت و کرامت و هویت داد.
🔻 راستش را بخواهید حالا که آقاجانمان رفته تکتک پر و بالهایی که بهخاطر او بزرگ شدهاند، تکتک رگ و مویرگهایی که بهخاطر او رستهاند تا ریشه و بن و استخوان درد میکنند و میسوزند اما مرغی که لذت پرواز چشیده دیگر به خاکنشینی تن نخواهد داد.
✍🏻 زینب فاطمه (نویسنده هندیالاصل)
🗓 شماره ١۵٧
➕ این فیلم مربوط به شعار دختران کشمیری در بیعت با آیتالله سید مجتبی خامنهای، رهبر انقلاب است.
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | لباس اکلیلی صورتی تولد زهرا
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 سر سفرهی ناهار بودیم که صدای «تولدت مبارک» توی راهرو پیچید. حسنا زودتر از همهمان بلند شد و از پلهها پایین رفت. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: «مامان بدو بیا، ببین هانیا چه لباسی برای تولدش پوشیده.» فوری فهمیدم لباس چشمش را گرفته است. از آن روز بود که به هر بهانهای میگفت «برام لباس عروسِ پفدار بخر.» ذوق توی صدایش باعث شد که تصمیم بگیرم لباس را برایش بخرم. آنقدر گشتم تا بالاخره شبیهترین لباس، به آن چیزی که پسندیده بود، پیدا کردم. سال که تحویل شد، روی چشمهایش را گرفتم و لباس را توی بغلش گذاشتم. لباس را که دید، جیغ کشید و بالا و پایین پرید. بعد هم پوشید و دور خودش چرخید و به همه نشانش داد. میدانستم خوشحال میشود، ولی این خوشحالی چیز دیگری بود.
🔻 امروز که عکس لباس زهرا را دیدم، بغض کردم. دامن پفدار لباس از همان مدلهاست که دخترها دوست دارند. پفِ آستین و پولکی بودن بالا تنهاش، لباس را – حتی حالا که از انفجار خاکی شده – زیباتر کرده است. زهرا را میبینم که مثل دختر خودم، پیراهن صورتی را پوشیده و دور خودش میچرخد. حتماً مادرش مثل من به او زل زده و قربانِ قدش رفته است. قد و قوارهی لباس نشان میدهد که زهرا همسن و سال دخترم بوده است. لازم نیست زهرا را دیده باشم تا بشناسمش. من یک دختر نه ساله در خانه دارم و حدس زدن رفتارهای دخترانه برایم راحت است؛ مطمئنم زهرا وقتی شنیده بابا دیر به خانه میآید، بغضش گرفته و رفته توی اتاق پنهان شده. بعد هم برای آرام کردن خودش، دفترش را برداشته و حرف دلش را نوشته است: «کاش میشد همیشه پیش بابا باشم...» آن وقت اشکهایش را پاک کرده و لباس اکلیلی صورتی را پوشیده و چرخزنان توی هال آمده و دستهای مامان را گرفته است. یکسره برایش حرف زده تا زمان بگذرد و بابا از راه برسد. آخر شب، بعد از آمدن بابا، همهشان پشت میز نشسته و تا نه شمردهاند و بعد زهرا، شمع کیکش را فوت کرده است.
🔻 آه زهرا. دختر عزیزم، چقدر این لباس به تو نیاز دارد. که بپوشیش و باز چرخ بزنی توی خانه. ما مادرهای ایرانی، انتقام تو را میگیریم. هرشب توی خیابان فریاد «انتقام» سر میدهیم و توی نمازمان برای پیروزی رزمندگانمان دعا میکنیم. یقین دارم هر موشکی که بر سر دشمن میخورد، یک آه بلند است که از دهانهای ما بیرون آمده است. خیالت راحت باشد عزیز دلم.
✍🏻 نجمه حسنیه
🗓 شماره ١۵٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | ما، نوعروسانِ ایستاده در غبار
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 ۱. من باید باذوق میرفتم برای خرید عقد. باید وقتی انگشتر دست میکردم دلم قیلیویلی میرفت برای نگین رویش. باید وقتی پارچهفروش قیچی را روی چادر سفید حرکت میداد لبخند پتوپهن میرفت روی لبهام. بینگرانی بابت پرپر شدن جان هموطنانم، بیکه قلبم پرغصه باشد برای خانوادهی شهدا، باید با داماد توی لباسفروشیها پرسه میزدم و کیسههای رنگبهرنگِ خرید را تاب میدادم. جنگ ۱۲ روزه شد و همهی بایدهای مراسم را ریختم تهِ دلم.
🔻 ۲. عوضِ دستهگلِ صورتی اسلحه توی دست عروس است. عوضِ چادر سفیدِ گلدار چادر سیاه. داماد کت شلوار ندارد و دمدستیترین لباس ممکن را تن کرده. خنچه و جام عسل و آینه شمعدان سر سفره عقد نیست. اصلا سفره عقدی نیست. نه دونفر که تور بالا سرشان بگیرند و نه کسی که قند بسابد. تمام مراسم در قابی باورنکردنی جمع شده. عروس و داماد اسلحه بهدست، روی تویوتا، با میزانسنی از فشنگ و مسلسل، دارند پیوند زناشویی میبندند. میشد کلی مهمان دور و برشان باشد، زنها کِل بکشند و عروس لباس برقبرقی تن کند. جنگ رمضان شروع شد و نشد.
🔻 ۳. من و دخترِ توی عکس انتخاب کردیم زیر بمباران زندگی جدیدی شروع کنیم. درست زمانی که تمام یک ملت ایستادهاند در برابر زورگویی و قلدری. درست زمانی که آوارههای صهیون شب و روزشان در پناهگاههای زیرزمینی یکی شده. صبر نکردیم اوضاع آرام شود و باخیالراحتی و دلخوشی مراسم بگیریم. مهم بود به دشمن نشان بدهیم اگر سایهی جنگ میاندازد روی بهترین لحظههای زندگیما، ما نوعروسانِ ایران عوضِ ماتم و زمینگیری، آرزوهای رنگارنگمان را در صندوقچهی دل پنهان میکنیم و با سلاح به خانهی بخت میرویم. بغضِ از دست دادنِ هموطنانمان را ته گلو دفن کنیم، بذر امید میکاریم توی قلبهای چاکچاکمان و وسط میدان مبارزه با لباس رزم، "بله" به عاقد میگوییم. هیچ متجاوزِ خارجی نمیتواند جلوی زندگی کردن ما را بگیرد و این اصلیترین تفاوت ماست با آدمهایی که به وطنمان تجاوز کردهاند.
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ١۵٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh