💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | هر روز عاشوراء
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 سالهای اخیر دهههای محرم، هیات که میرفتم از سخنران مراسم شاکی بودم. از اینکه چرا فقط در روز عاشورا مانده. چرا از ظرفیت حضور آدمهای مختلف استفاده نمیکند و حرفهای تازهتر نمیزند. حرفهایی که به درد زندگی امروز هم بخورد. کم و بیش کنایههایی از آدمهای دور و بر هم میشنیدم که در این گلایه بیتأثیر نبود. کنایههایی از جنس خسته نشدید از این همه تکرار؟ از این همه گریه برای اتفاقی که هزار سال پیش افتاده؟
🔻 امروز قابی دیدم از یک زن. قابی که بخشی از پاسخ سوالهایم را در آن پیدا کردم. با قامت راست و استوار ایستاده بود جلوی میکروفن. ماسک مشکی و چادرش را جوری روی صورت تنظیم کرده بود که جز چشمهایش چیزی از چهرهاش دیده نمیشد. با لحن قاطع و بدون کوچکترین لرزش صدا از آرمانهای پدر شهیدش میگفت. از اتحاد.
🔻 تصویر برایم آشنا است. شبیه چیزی است که سالها تصور کردهام. وقتی روضهخوان آهستهآهسته شروع میکرد و چراغها یکبهیک خاموش میشدند من به او فکر میکردم. به او که در نیمروز داغ فرزند و برادر و برادرزاده دید اما در برابر دشمن قامت خم نکرد. به او که حرارت شعلهور قلبش را کلمه کرد و با بیان استوارش دشمن را به آتش کشید.
🔻 ما به تعداد سالها و روزهای عمرمان از عاشورا شنیدیم و در تکتک لحظههای تکرار داشتیم هویتمان را به عاشورا گره میزدیم. حالا که خردهروایتهای کربلا به دست دشمنترین دشمن اسلام برای هموطنان ما تکرار میشود فهمیدهام که چرا سخنران هیأت در عاشورا مانده.
🔻 به این زن غبطه میخورم. به قابی که از خودش به نمایش گذاشته. پدر از دست داده اما غمش را پنهان کرده و آن روی قدرتمند را به نمایش گذاشته تا پیام پدر شهیدش را به گوش همه برساند. درست مثل الگویش حضرت زینب.
🔻 میخواهم روزهای باقیمانده عمرم بیشتر با عاشورا عجین شوم. با این امید که پای آرمانهایش قرص و محکم بمانم. حتی روزی که بهایش جان عزیزانم باشد.
✍🏻 فائزه جلیلاوی
🗓 شماره ١۶۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | چند میگیری میای خیابون؟!
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 از تلفنهای صبح زود متنفرم! اکثر اوقات خبر مرگ عزیزی را دارند. خبر فوت مادربزرگ دخترعمویم صبح زود رسید. از چالوس به سمت روستایمان در کلاردشت آمدیم! از ظهر مشغول مراسم تشییع و ختم بودیم. چشمهایم از خستگی و گریه میسوخت! حس تنبلی، هی توی گوشم وز وز میکرد: «بیخیال تو اینجا مهمانی! اصلا تجمع شبانهی روستا به چه درد میخورد؟! اینجا که تهران و کرج نیست تا اثری داشته باشد!»
🔻 دوست داشتم شهر خودم باشم و تجمع شبانهی آنجا را شرکت کنم. همین را سر مزار به یکی از فامیلها گفتم. خودش مهمان داشت و با یکی از مسافران تماس گرفت. زن و مرد جوانی با پسر دبستانیشان از مشهد ساکن روستای ما شده بودند. ۲۵ شب بود که گوشهی میدان کلاردشت با بچهها نقاشی میکشیدند.
🔻 از روستا تا محل تجمع، نیمساعت با ماشین فاصله است و این وقت شب تاکسی برای رفتوآمد ندارد. باران تند و رگباری میبارید که سوار ماشین خانوادهی مشهدی شدم و به خودم فحش دادم که واجب بود تو با این غریبهها هممسیر شوی؟! توی همین فکرها بودم که خانم مشهدی، پرچم ایراناش را دستم داد و گفت: «ما فردا برمیگردیم مشهد! این دست شما!» حس غریبگی، جایش را به حس هم پرچمی و هممیهنی داد.
🔻 وسط تجمع بودم که دخترعمویم تماس گرفت. جلوی میدان ایستاده بود. چشمهایش سرخ بود. وقتی تعجبم را دید، گفت: «اول باید وطن باشه تا قبر مادربزرگی بمانه برای گریه کردن!» پیش خودم فکر کردم، دخترعمویم چقدر گرفته که حاضر شده با این شرایط، توی هوایی که بخار نفسها مثل دودکش خانههای روستا بالا میرود، بایستد و هرچند دقیقه سر و گردنش را ماساژ بدهد؟!
🔻 چرخی توی میدان زدم و از چند نفر پرسیدم: «چند گرفتی آمدی؟!» و شنیدم: «تا الان حدود ۵۰ میلیون تومان! مبلغ بدی نیست! چند بسته سبدکالا و گوشت و مرغ هم برای ما کنار گذاشتن!» اینها را خانمی که موهای استخوانیاش را زیر کلاه هودی گذاشته بود با خنده برایم تعریف کرد.
🔻 ۱۷ شب، راهپیمایی شبانهی تهران را رفته بود و این چند شب که برای دید و بازدید اقوام به کلاردشت آمده، میدانمعلم حسنکیف را پاتوق خودش و فامیلهایش کرده بود. بعد برایم طبق حرف اینترنشنال حساب و کتاب کرد: «اگر شبی ۲ میلیون حسابی کنی، ۵۰ میلیونی تومانی به جیب زدم! کی میریزن به حسابمون رو باید از براندازها بپرسیم؟!»
🔻 خانم کناریاش شال نداشت و با کت و شلوار کرمی پرچم تکان میداد. سوالم را که شنید، پوزخند زد: «سه شبه از تهران آمدم کلاردشت، هر سه شب هم برا تجمع، ۶۰ هزار تومان جریمه شدم! راستی دیشب حواسم نبود انگشتر ۵۰ میلیونیام رو هم همین جا گم کردم، فدا سر ایران!»
🔻 خانمی با کولهپشتی سنگینی روی دوش و نوزادی توی بغل، توجهم را به سمت خودش برد. بچه را تکانتکان میدهد و میگوید: «من بدون ماشین با این نوزاد تا سر کوچه هم نمیرفتم، الان دو ساعته زیر باران ایستادم، خدایی چقدر پول بدن شما با نوزاد میاید؟! ما که بخیل نیستم، اگه میدن شما هم بیاید بگیرید!»
🔻 خانم دیگری اهل روستاهای اطراف است و با فامیلها بعد عید دیدنی هر شب به میدان میآیند. زندایی جمع که انگار نقش رهبری گروه را دارد، اول یک دل سیر به سؤالم خندید که: «خوبه! پس بریم قسطهامون رو بدیم!» دختر نوجوانی میپرد توی حرفش و میگوید که: «من میخوام با پولش Bmv بخرم!» دختر خالهاش میگوید: «مثل اینکه قیمت ساندیس سال به سال به خاطر تورم بالا رفته! اینا چون خودشون برا دیماه پول میگرفتن، برا آدم کشتن ۵ میلیون، برای لاستیک پاره کردن ۵۰۰ تومان، باورشون نمیشه ما پول هم خرج میکنیم میایم!»
🔻 مردم، بعد دو ساعت مراسم، خودجوش دور میدان ایستادند و شعار میدهند. انگار قصد رفتن ندارند! سوار ماشین میشویم. دخترعمو، شیشه را پایین میدهد و با یک دست فرمان را میگیرد و با دست دیگر پرچم را از پنجره بیرون میفرستد و میگوید: «این جمله را هم بنویس که: کافر همه را به کیش خود، پندارد! بگو صفتهای خودشان را به ما نسبت ندن!»
✍🏻 محدثه قاسمپور
🗓 شماره ١۶۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | توشهای برای شمشادها
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 در انتهای راهپیمایی که آدمها متفرق میشوند، به همراهانم میگویم بمانند تا مسیر را برگردم و ماشین را بیاورم. برای اینکه تا آن وقت شبی تنها نباشم، ریحانه همراهم میآید. از هر دری حرف میزنیم که راه کوتاه شود. یکدفعه یکچیز تکرار شونده توجهم را جلب میکند. چند تا کیسهی شبیه به هم گوشهی پیادهرو، کنار جدولها، پشت شمشادها، بغل خیابان جا خوش کردهاند. هم رنگ کیسهها و هم حجمشان تکرار شونده است.
🔻 به ریحانه میگویم بایستد و جلو میروم. با پا میزنم روی کیسه که بدانم محتویاتش چیست. این حساسیت از آنجاست که شنیدهام ۱۸ و ۱۹ دی توی کیسهی زباله گوشه خیابان برای اغتشاشگران سنگ و آجر کنار گذاشته بودند.
🔻 ریحانه میگوید مراقب باشم شاید بمب باشد. توی چند لحظه همهچیز جنایی میشود. یکجا که روشنتر است سر خم میکنم و دقیق نگاه میکنم. پقی میزنم زیر خنده! کود! شهرداری کود کنار گذاشته برای شمشادها و درختان گوشهی خیابان، جابهجا هر ده، پانزده متر یک کیسه!
🔻 به ماشین میرسیم اما من تا خانه ساکتم. به کیسههای ردیفشده فکر میکنم. چه تقابل عجیبی! ذهنِ من این روزها مدام دنبال خبرهای جنگ است و پی “بمب” میگردد، شهر ولی فکر شکوفایی است. دشمن دارد میزند که ویران کند، شهر ولی فکر گلهاست، فکر نگاه عابران، فکر زندگی، سبزی و طراوتش… اینجا درختها ایستاده میمانند، که هرچه دشمن تبر زد، زخم نشد، جوانه شد، حمد خدا.
✍🏻 زهرا خلیلی
🗓 شماره ١۶٧
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 برای سمیرا
🌷 یادوارهی «سمیرا ملاحی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
🔹 تو در همین شهر پا گرفتهای. همین شهری که میگویند در اصل «میانآب» بوده... شاید برای همین است که چشمهای درشت و عمیقات اشارهای روشن به دریا دارند. من چیز زیادی دربارهات نمیدانم جز یک نام و نام خانوادگی، جایی که در آن متولد شدهای، و جایی که از آن پر کشیدهای و رفتهای.
🔸 سمیراجان!
شاید هرگز در زندگی کوتاهت به این فکر نکرده بودی که چرا نامت را «سمیرا» گذاشتهاند یا چرا نام خانوادگیات «ملاحی» است. حالا که با دو بالِ بلند و کشیدهات، از روی زمین و دریا پر زدهای و دنیا را به ما واگذاشتهای، ربط چیزهای مختلف به هم، بهتر معلوم میشود.
🔹 نمیدانم صبح روز نهم اسفند، وقتی از خانه بیرون میرفتی تا به مدرسه بروی، کسی بدرقهات کرد یا نه. نمیدانم در آن لحظههای هولناک، کسی در آغوشت گرفت یا نه. یا وقتی مدرسهای که فکر میکردی پناهگاهی امن است، یکباره آماج موشکهای آمریکایی شد، کسی به دلداریات آمد یا نه.
🔸 سمیرای کوچکم!
نمیدانم بدن نازک و نحیفت درد کشید یا پیش از آنکه زخمها را احساس کنی، بال درآورده بودی... نمیدانم به کدام گناه، موشک ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقهی آن روز، جانت را گرفت. اما، تو با این چشمهای درشت و عمیق، کنار بقیه دوستانت، زندهتر از همیشهای. بهجای همه نمیدانمهایم، این را خوب میدانم. تو «هدیه دریا» بودی و میدانم مثل «نسیم ملایمی در ظهر داغ تابستان»، نفسِ آنهایی را که دوستت داشتند جا میآوردی. حالا هم از آن دورها دست تکان میدهی و اینجا نسیم، به صورتمان میخورد و چشمهای عمیقِ دریاییِ تو را به یادمان میآورد.
✍🏻 زهرا ابراهیمپور
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | زنی شبیه مادربزرگ
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 «مامان زیرزمین را تمیز و مرتب میکرد تا وقتی روز تمام میشد و موشکها وحشیتر میشدند، به آن پناه ببریم. فامیل و گاهی همسایهها هم میآمدند. هم زیرزمین جای کافی داشت، هم ما از خدایمان بود آدمهای بیشتر در امان باشند. مامان حواسش بود اگر در پناهگاه ماندن طول میکشید، تند و سریع غذایی بپزد. برای پختن و بردن و آوردن باید چادر را دور کمرش محکم میکرد و مرتب از پلههای بلند زیرزمین بالاوپایین میرفت.»
🔻 اینها را مامان از دورهی دفاع مقدس تعریف میکند. وقتی نوجوانی بیشتر نبوده و مادربزرگم را میدیده که چطور ترکیب زندگی و جنگ را جلو میبرده است. دزفول بودهاند و زیر موشکباران. جایی که صدام هیچوقت از قلم نمیانداختش.
🔻 «شبها برق نداشتیم و به خودی خود تاریک بود. اعلام کرده بودند حتی نور کمرمقی هم نباید پیدا باشد، وگرنه میزنند. مامان هم یکی از صندلیهای فلزی آن زمان را میگذاشت، فانوس را میگذاشت زیرش و پارچه هم میانداخت رویش. شاید اینقدر احتیاط لازم نبود؛ اما مامان باید بهترینش را انجام میداد. حاضر بودیم آنطور فشرده بشینیم ولی بر خلاف توصیه خیلیها، شهر را ترک نکنیم. مامان، ماندن در شهر و زندگی-جنگ را برایمان آسانتر میکرد. حتی اگر گاهی خودش هم میترسید.»
🔻 آنموقع مادربزرگ حدود سی سال داشته و سه بچهی نوجوان. احتمالا زن توی کلیپ هم آنموقع حدود همین سنوسال بوده. زنی که دیگر پای ایستادن ندارد؛ ولی به گرفتن پرچمها قانع نیست. حتما باید بلندشان کند و تکانشان بدهد تا حسش را به وطن نشان بدهد. مثل مادربزرگم، با خودش نگفته هشت سال توی جنگ بوده و دِینش را ادا کرده است و تمام. حتی دلش نیامده دورتر بایستد. خواسته جزئی از مسیر جمعیت باشد، آنقدر که سیل آدمها برای رد شدن از کنارش موج بردارند. چهرهی زن پیدا نیست؛ اما فکر میکنم درست شبیه مادربزرگم باشد.
✍🏻 فاطمه آلمبارک
🗓 شماره ١۶٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | لالایی ناتمام
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 دخترم دو روزه بود که دکتر گفت زردیاش بالاست و باید ببریم بیمارستان بستریاش کنیم. جملهی دکتر تمام نشده بود که زانوهایم سست شد و نتوانستم روی پا بایستم. از بخش نوزادان هراس داشتم. دیدن جثهی ظریف دخترم توی دستگاه سخت بود، اما سختتر از آن، دیدن نوزادهای چند روزهی مریضی بود که سِرم دستشان بود و گریه میکردند.
🔻 همیشه صدای گریهی نوزادها، ته دلم را خالی میکند. خصوصا اگر آن بچه مریض یا آسیبدیده باشد. چون با دیدنش، دربارهی جزئیات زیادی فکر میکنم و تصویر میسازم. برای همین هم نمیتوانستم تصاویر بچههای غزه را ببینم. هر نشانهای از کودکان غزهای کافی بود تا فکر کنم که مثلا آخرین دیدار این نوزاد و مادرش چطور بوده است؟ آخرین بوسه را مادر به چه بهانهای به گونهی نوزادش زده است؟ پیش از این اتفاق، با چه خیالی از نوزادش جدا شده است؟
🔻 حالا در جنگ رمضان، تصاویر نوزادان چندماههی سرزمینم را میبینم و ویران میشوم. عکس نوزادی را میبینم که دست کوچکش کنار بدن بیجانش افتاده و رد خون چند جای بدنش را قرمز کرده است. چقدر این دستها ظریف و زیباست. آخرین دیدار نوزاد و مادرش چطور بوده است؟ نوزادهای چندماهه زیاد شیر میخورند. با خودم تصور میکنم او دخترک سه ماههی کوچکی است که لحظاتی پیش از شهادتش، مادرش به او شیر داده است. حتما دخترک تندتند شیر خورده و مادر، از هول زدنهای او برای مکیدن، کیف کرده است. بعد هم او را روی شانهاش گذاشته و نوزاد هم از گرمای آغوش مادر، پلکهایش روی هم آمده و سرش روی شانه مادر رها شده است. مادرها برای این لحظه جان میدهند. فکر میکنم او را بعد از آنکه خوابش سنگین شده، به آرامی روی تشکی کوچک خوابانده و این آخرین دیدار و در آغوش کشیدن مادر و دخترک بوده است.
🔻 دلم دارد از غم این نوزاد میترکد. به اندازهی چند ثانیه در خیالم برایش مادری کردهام و حالا دیدن عکسش برایم سختتر شده است. پس مادرش چه میکشد که او را نُه ماه حمل کرده و چند ماه در آغوش کشیده است؟
🔻 این یک رسم ظالمانه در طول تاریخ است. ماجرایی که شروعش با شش ماههی کربلا بود و ادامهاش نوزادان سرزمین من و همهی نوزادان مظلوم غزه هستند. من اما یقین دارم، که این بدنهای کوچک، خونبهای سنگینی دارند که خدا خودش، از قاتلینشان میگیرد. روز پیروزیمان که به دعای این مادرها خیلی نزدیک است، ما برتریم و دشمنمان نابود خواهد شد. آن روز داغ عزیزانمان بر دل، سرود پیروزی میخوانیم و دشمن خوارشدهمان را، با لذت به تماشا مینشینیم.
✍🏻 نجمه حسنیه
🗓 شماره ١۶٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh