💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | زنی شبیه مادربزرگ
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 «مامان زیرزمین را تمیز و مرتب میکرد تا وقتی روز تمام میشد و موشکها وحشیتر میشدند، به آن پناه ببریم. فامیل و گاهی همسایهها هم میآمدند. هم زیرزمین جای کافی داشت، هم ما از خدایمان بود آدمهای بیشتر در امان باشند. مامان حواسش بود اگر در پناهگاه ماندن طول میکشید، تند و سریع غذایی بپزد. برای پختن و بردن و آوردن باید چادر را دور کمرش محکم میکرد و مرتب از پلههای بلند زیرزمین بالاوپایین میرفت.»
🔻 اینها را مامان از دورهی دفاع مقدس تعریف میکند. وقتی نوجوانی بیشتر نبوده و مادربزرگم را میدیده که چطور ترکیب زندگی و جنگ را جلو میبرده است. دزفول بودهاند و زیر موشکباران. جایی که صدام هیچوقت از قلم نمیانداختش.
🔻 «شبها برق نداشتیم و به خودی خود تاریک بود. اعلام کرده بودند حتی نور کمرمقی هم نباید پیدا باشد، وگرنه میزنند. مامان هم یکی از صندلیهای فلزی آن زمان را میگذاشت، فانوس را میگذاشت زیرش و پارچه هم میانداخت رویش. شاید اینقدر احتیاط لازم نبود؛ اما مامان باید بهترینش را انجام میداد. حاضر بودیم آنطور فشرده بشینیم ولی بر خلاف توصیه خیلیها، شهر را ترک نکنیم. مامان، ماندن در شهر و زندگی-جنگ را برایمان آسانتر میکرد. حتی اگر گاهی خودش هم میترسید.»
🔻 آنموقع مادربزرگ حدود سی سال داشته و سه بچهی نوجوان. احتمالا زن توی کلیپ هم آنموقع حدود همین سنوسال بوده. زنی که دیگر پای ایستادن ندارد؛ ولی به گرفتن پرچمها قانع نیست. حتما باید بلندشان کند و تکانشان بدهد تا حسش را به وطن نشان بدهد. مثل مادربزرگم، با خودش نگفته هشت سال توی جنگ بوده و دِینش را ادا کرده است و تمام. حتی دلش نیامده دورتر بایستد. خواسته جزئی از مسیر جمعیت باشد، آنقدر که سیل آدمها برای رد شدن از کنارش موج بردارند. چهرهی زن پیدا نیست؛ اما فکر میکنم درست شبیه مادربزرگم باشد.
✍🏻 فاطمه آلمبارک
🗓 شماره ١۶٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | لالایی ناتمام
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 دخترم دو روزه بود که دکتر گفت زردیاش بالاست و باید ببریم بیمارستان بستریاش کنیم. جملهی دکتر تمام نشده بود که زانوهایم سست شد و نتوانستم روی پا بایستم. از بخش نوزادان هراس داشتم. دیدن جثهی ظریف دخترم توی دستگاه سخت بود، اما سختتر از آن، دیدن نوزادهای چند روزهی مریضی بود که سِرم دستشان بود و گریه میکردند.
🔻 همیشه صدای گریهی نوزادها، ته دلم را خالی میکند. خصوصا اگر آن بچه مریض یا آسیبدیده باشد. چون با دیدنش، دربارهی جزئیات زیادی فکر میکنم و تصویر میسازم. برای همین هم نمیتوانستم تصاویر بچههای غزه را ببینم. هر نشانهای از کودکان غزهای کافی بود تا فکر کنم که مثلا آخرین دیدار این نوزاد و مادرش چطور بوده است؟ آخرین بوسه را مادر به چه بهانهای به گونهی نوزادش زده است؟ پیش از این اتفاق، با چه خیالی از نوزادش جدا شده است؟
🔻 حالا در جنگ رمضان، تصاویر نوزادان چندماههی سرزمینم را میبینم و ویران میشوم. عکس نوزادی را میبینم که دست کوچکش کنار بدن بیجانش افتاده و رد خون چند جای بدنش را قرمز کرده است. چقدر این دستها ظریف و زیباست. آخرین دیدار نوزاد و مادرش چطور بوده است؟ نوزادهای چندماهه زیاد شیر میخورند. با خودم تصور میکنم او دخترک سه ماههی کوچکی است که لحظاتی پیش از شهادتش، مادرش به او شیر داده است. حتما دخترک تندتند شیر خورده و مادر، از هول زدنهای او برای مکیدن، کیف کرده است. بعد هم او را روی شانهاش گذاشته و نوزاد هم از گرمای آغوش مادر، پلکهایش روی هم آمده و سرش روی شانه مادر رها شده است. مادرها برای این لحظه جان میدهند. فکر میکنم او را بعد از آنکه خوابش سنگین شده، به آرامی روی تشکی کوچک خوابانده و این آخرین دیدار و در آغوش کشیدن مادر و دخترک بوده است.
🔻 دلم دارد از غم این نوزاد میترکد. به اندازهی چند ثانیه در خیالم برایش مادری کردهام و حالا دیدن عکسش برایم سختتر شده است. پس مادرش چه میکشد که او را نُه ماه حمل کرده و چند ماه در آغوش کشیده است؟
🔻 این یک رسم ظالمانه در طول تاریخ است. ماجرایی که شروعش با شش ماههی کربلا بود و ادامهاش نوزادان سرزمین من و همهی نوزادان مظلوم غزه هستند. من اما یقین دارم، که این بدنهای کوچک، خونبهای سنگینی دارند که خدا خودش، از قاتلینشان میگیرد. روز پیروزیمان که به دعای این مادرها خیلی نزدیک است، ما برتریم و دشمنمان نابود خواهد شد. آن روز داغ عزیزانمان بر دل، سرود پیروزی میخوانیم و دشمن خوارشدهمان را، با لذت به تماشا مینشینیم.
✍🏻 نجمه حسنیه
🗓 شماره ١۶٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | نذر سربازان امنیت
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 ساعت هشت آماده شدیم با همسر و پسرها برویم میدان کوثر برای تشییع پیکر سردار شهید امیر امیرمحمدی. خواهرم زنگزد و همراهمان شد. وقتی آمد با خودش بوی روغنجوشی آورد توی ماشین. روغنجوشی یک جور نان سرخکردنی و مقوی کرمانی است با عطر تخم گشنیز و سیاهدانه. به ما که نمیداد. میگفت نذر کردم اینها را فقط بدهم به بسیجیها و نیروهای امنیتی. با کلی اصرار و نشاندادن کارت بسیجفعال بالأخره به ما هم کمی نان داد. وقتی رسیدیم توی میدان دنبال نیروهای امنیتی میرفت و بهشان تعارف میکرد. بعضیها با شکوتردید برمیداشتند. بعضیها با روی خوش و لبخند.
🔻 یکجایی دیگر من ازش جدا شدم و هادی پسر کوچکم را بردم وسط میدان. جای خلوتتری از میدان، چراغِ گردانِ ماشینهای امنیتی را دید و مثل برق از میدان زد بیرون که نگاهشان کند. مأمورها لبخند میزدند و برایش دستتکان میدادند. او ولی آرام نمیگرفت و مدام گم میشد. جمعیت رو به پیکر شهید ایستاده بودند. دعای توسل و روضه خواندند. گریه کردند. شعار دادند. پرچمها را تکان دادند. با شهید وداع کردند و من تمام مدت توی فضای سبز وسط میدان پرچم را روی دوشم گرفته و دنبال هادی دویدم.
🔻 امیدم برای دیدن پیکر شهید و بودن توی جمعیت را از دست داده بودم. هادی زمین خورد. تابلوی یک مغازه توی حاشیهی میدان چشمم را گرفت. رفتم و دستهایش را شستم. خاک لباسش را تکاندم. مراسم داشت تمام میشد. همسرم زنگ زد بروم سمت ماشین. ناامید از پلههای مغازه آمدم پایین یکهو دیدم جمعیت دارد به من نزدیک میشود و پیکر روی دست مردم درست جلوی چشمم است. یاد روز هفدهدی و تشییع حاجقاسم افتادم. ماشین حمل پیکر که رسید به ما سیل جمعیت هلم داد توی جوی کنار خیابان. تمام توانم را جمع کردم و خودم را کشیدم توی پیادهرو. سرم را که بلند کردم پیکر درست جلوی چشمم بود.
🔻 حالا توی میدان کوثر باز پیکر یک سردار عزیز دیگر روی دستها جلو میرفت. صدها شهید دیگر فدای امنیت و آرامش من و بچههایم شدند. سیل جمعیت زیاد شد. دست هادی را محکم گرفتم. تابوت پرچمپیچ تنم را لرزاند و اشک دوید توی چشمهایم. صدای همسرش از بلندگوی جایگاه میآمد: «من امیرم را دادم برای آرامش شما. میدان را خالی نکنید. امیرِ من رفت برای حفظ امنیت.»
✍🏻 فاطمه مظهریصفات
🗓 شماره ١٧٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | این بار دیگر زمین نمیماند
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 این تکه از سخنرانی رهبر شهید را ماهها پیش نوشتم روی کاغذ و چسباندم به در یخچال. آن روزها نمیدانستم برداشتن بار سنگین چیست. دلم آن جگری را میخواست که دندان گذاشته باشم رویش. میخواستم کاری کنم اما بلدش نبودم. خیال میکردم این حرفها که آقا میزنند مال آدمهای بزرگ است. یا برای آنها که بلدند خانواده و کار و زندگیشان را پشت سر بگذارند و بروند در میدانهای جهادی بیل بزنند. با اینحال اما آرزو میکشیدم روزی آنقدری بزرگ شوم که بارهای سنگین را روی دوش من هم بگذارند.
🔻 رسیدن به بعضی آرزوها هم تلخند و شیرین. مثل این روزهای من. این روزها که دیگر لختههای خون جگرم را میفهمم. رنج کشیدن و حرص خوردن را میفهمم. انگار خدا گفته باشد: بفرما! این گوی و این میدان! حالا که میدان پر است از بارهای سنگین، تو میخواهی کدامش را برداری؟ بردار! نقشات را در این عالم انتخاب کن. ببینم از این معرکه باز هم دست خالی بیرون میآیی؟!
🔻 نگاه میکنم به اسم آقا، گوشهی کاغذ. «آقای خامنهای». دیگر باید یک «شهید» هم اضافه کنم کنارش. قلبم تیر میکشد. انگار بار سنگین زندگیام را پیدا کرده باشم. همان باری که شهیدمان با رفتنش گذاشت روی دوشمان و ما باید دیگر هرشب آن را خیابان به خیابان، میدان به میدان حمل میکردیم. باری که سالها آسوده بودیم مرد بزرگی عوض همهی ما آن را برداشته است. محرومیتی که عوض همهی ما کشیده است. رنج و خوندلی که عوض همهی ما خورده است. خون دل او دیگر لعل شده است. حالا بعد از سالها دندان روی جگر گذاشتن، رسیده است به نگاه خدایی که هیچچیز را فراموش نمیکند.
🔻 او رفته است و یک ملت را در این جای خالی بزرگ کرده است. ما هم رفتهایم سراغ آن کار نشدنی تا بشود. با مشتهای گرهکرده. گامهایی مطمئن. سینههای سپر. همهی زندگیمان را گذاشتهایم وسط. با همهی امکاناتمان. زیر باد و باران، موشک و بمب. با فریادهای بلند و قلبی سوخته.
این بار دیگر زمین نمیماند!
✍🏻 هدا ترخان
🗓 شماره ١٧١
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 استاد دلها
🌷 یادوارهی «رقیه پیروزه» و «خانوادهی مهدی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونیشان در پردیسان قم، به شهادت رسیدند.
🔹 همین که گفتم «بفرمایید؟»، صدای پشت تلفن گفت: «خانم نقیآوا؟ رقیه پیروزه هستم.» طول کشید تا بفهمم استاد درس صرف و نحومان پشت تلفن است. شناختن صدایشان سخت نبود، اینکه یکی از اساتید به تلفن شخصیام زنگ زده باشند، عجیب بود. احوالپرسی کردیم و استاد فوری رفتند سر اصل مطلب: «چند وقت است سر کلاس نمیبینمتان، گفتم زنگ بزنم و مطمئن شوم اتفاقی نیفتاده باشد...»
🔸اولین بار بود که استادی به خاطر کلاس نیامدن، سراغم را گرفته بود. لحن نرم استاد و احوالپرسی دوستانهشان، مرا واداشت که سفرهی دلم را برایشان باز کنم. گفتم و استاد صبورانه شنیدند. میان صحبتها مدام حرفهایم را تأیید میکردند و میگفتند «حق با شماست.» این جمله را که میگفتند، آرام میشدم و میتوانستم بیخجالت حرف دلم را بزنم؛ آخرین بار که سرکلاسشان بودم، یک سوءتفاهم کوچک مرا رنجانده بود. آن روزها تحملم کم شده بود و حرفهای کوچک هم ناراحتم میکرد.
🔹 حرفمان با استاد بیشتر از حرفِ درس و کلاس شد. پشت تلفن بهشان گفتم که چه سختیها کشیدهام؛ اینکه سختیِ مسلمان شدن را به جان خریده و به ایران آمدهام، اینکه هفت سالی است خانوادهام را ندیدهام و تنها هستم. به خودم که آمدم، دیدم یک ساعت است که مشغول صحبت با استاد پیروزه هستم. بعد از آن تلفن، من شدم پایهی ثابت کلاسهای استاد و دوستی و رابطهمان عمیق شد.
🔸 قبل از آنکه خانم پیروزه، استاد طلاب بینالملل جامعة الزهرا(س) شوند، دعا دعا کرده بودیم استاد درس صرف و نحومان، لطیف باشد و مهربان. برای فهمیدن این درس سخت، نیاز به لطافت و همراهی داشتیم. انگار خدا حرف دلمان را شنید که استاد پیروزه را نصیبمان کرد. استاد گوشِ شنوا داشتند. دل به حرفهایمان میدادند و میدانستند همهمان درد غربت داریم. همیشه میگفتند: «منم مثل خواهرتون، کاری، حرفی داشتید، بهم بگید.»
🔹 خبر شهادت استاد را که شنیدم، حال عجیبی داشتم. غمگین بودم، برای همهی طلبههایی که دیگر استادی نداشتند تا محرم دلشان شوند و برایشان خواهری کنند. و خوشحال بودم چون میدانستم استاد آرزوی شهادت داشتند. این را بارها سرکلاس گفته بودند. هربار که اول کلاس حدیث میخواندیم و توسل میکردیم، آرزوی شهادت را از چشمهایشان میخواندم.
🔸 یقین دارم، استاد حالا جایشان خوب است. مهمان بانویی هستند که سالها خادمهاش بودهاند و به تأسی از ایشان، هوای مجاورینِ غریبِ حرمشان را داشتند.
👈🏻 راوی: کوثر نقیآوا (طلبه بینالملل جامعةالزهرا، اهل کشور آذربایجان)
✍🏻 نویسنده: نجمه حسنیه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | هر شب، الله اکبر
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 شبها توی تجمع، به آدمها خیلی دقیق میشوم. مادرهای بچهبغل، نوجوانهای پرچمبهدست، مغازهدارها، پلیسهای توی خیابان و سر چهارراهها، سالمندها و... میخواهم نشانههای بعثت را در همهی آدمها ببینم.
🔻 توی همین تجمعات بود که دیدمش. پسرک پای راستش لنگ میزد. صورت تپل و سفیدش از سرما گل انداخته بود. با چوبپر خادمیاش از بین جمع زنها راه باز میکرد تا چرخدستیِ سیستم صوتی پیش برود. سرم را بردم نزدیکش و با صدای بلند گفتم: «پات درد میکنه آرومتر راه برو، اذیت نشی.» کلاه کاپشنش را عقب داد، سرش را بالا گرفت. نگاهش افتاد توی چشمهام. ده، دوازده ساله بود. انگار کن جانباز پای لانچر روبهرویم باشد، خندید و گفت: «جانباز همین جنگم. پریشب همین چرخ دستی رفت روی پام، خوردم زمین.» با جملاتش صدای ابوذر روحی پیچید توی سرم: «سید علی دههی نودیهاشو فراخوانده!»
🔻 صاحب موکب تعریف میکرد: در یکی از همین تجمعهای شبانه، مردی که برای گذران زندگی ضایعات جمع میکند، آمد روبهروی موکب و گفت: «امروز تونستم دویستوچهل هزارتومن کار کنم. دویست تومنش برای موکب شما. با چهل تومنش هم چندتا نون میخرم میبرم خونه. تا فردا هم خدا بزرگه.» از گرفتن پول امتناع کردم و بهش گفتم: «پول رو بردار من از طرف شما کارت میکشم.» اشک توی چشمهای مرد دوید، به عکس حضرت آقا نگاه کرد و گفت: «من کاری به هیچی ندارم. من خیلی این سید رو دوست داشتم.»
🔻 به میدان که رسیدیم، انفجاری دور سرها را برگرداند سمت صدا. زن با صدای بلند با موبایلش حرف میزد: «اومدیم تظاهرات.»
چند تار موی طلاییاش را فرستاد پشت گوش: «برای رهبر.» موبایل را دستبهدست کرد و دنبالی شال توریاش را انداخت دور گردنش: «به دَرَک! بذار بزنه. بالاتر از آقا که نداشتیم. از چی بترسیم؟!» دست برد زیر دست پسرش که پرچم را بالاتر ببرد و تکان بدهد: «نه، تا آخر تظاهرات میمونم بعد برمیگردم.» بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد و همراه جمعیت فریاد زد: «الله اکبر!»
✍🏻 راضیه نوروزی
🗓 شماره ١٧٢
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🔰 هر دو در یک قاب
🇮🇷 روایت شاگرد از معلم شهید
✍🏻 درباره شهید بشریسادات حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب
🔻 این جمع کوچک بود. آن هم یک جمع کوچک دخترانه! همان دو، سه روز اولی که دبیرستانی میشدی، میفهمیدی قرار است «دختر آقا» را ببینی. اگر خوششانس بودی و میتوانستی زود با بچههای سالبالایی دوست شوی، اطلاعات بیشتری هم به دست میآوردی.
🔻 من از همان خوششانسها بودم. اولینبار سر کلاس زبان بود که از بچههای سالبالایی توصیف معلم جادویی کلاس تاریخ ادبیات را شنیدم. اما باید یک سال به انتظار مینشستم تا بالأخره درس تاریخ ادبیات در برنامهی هفتگی من هم بیاید.
🔻 زمان موعود فرا رسید و ما هم رفتیم دوم دبیرستان. ساعت کلاس تاریخ ادبیات شد و خانم حسینی با یک مانتوی قهوهایرنگ ساده به کلاس آمدند. رفتارشان، لباسشان، همهچیزشان آنچنان ساده بود که اگر در این یک سال از دختر رهبر بودنشان مطمئن نشده بودی، احتمال هم نمیدادی کسی که میبینی بتواند اندکنسبتی با شخص اول مملکت داشته باشد.
🔻 هفتهها میگذشت، اما آن لباس قهوهایرنگ ساده، همان بود که بود. آنقدر که دیگر بینمان تبدیل به یک شوخی شده بود؛ «انگار خانم حسینی یک کمد پر از همین یک لباس دارد!» مگر محرمها یا شهادت ائمه، که یک مانتوی مشکی، به سادگی همان مانتوی قبلی، به تنتان میدیدیم.
🔻 خوب یادم هست که یکبار با دخترتان آمدید سرکلاس. ما هم از دیدن «نوهی آقا» ذوقزده بودیم، هم متعجب. متعجب از اینکه دختر رهبر هم مثل تمام مردم، گاهی ممکن است نتواند دخترکش را به فامیل و دوست و آشنا بسپارد و مجبور است با دخترش به مدرسه بیاید، و خبری از مهدکودکی ویژه یا پرستار و... نیست. سرکلاس، دخترتان حوصلهاش سر رفت و پرسید: «مامان من چی میخوام؟!» شما یک ماژیک آبی برداشتید «شاید اینو میخوای مامان جان؟» و شنیدید «نه!» ولی آنقدر با صبوری و مهر، اما سریع - تا ما از درس عقب نمانیم - آزمون و خطا کردید، تا بالأخره دخترکتان فهمید چه میخواهد و سرش گرم شد.
🔻 ما آنقدر در کلاس حواسمان پرت شما بود که کمتر میتوانستیم ازتان تاریخ ادبیات یاد بگیریم. ما از شما کمی تاریخ ادبیات یاد گرفتیم و بسیاری زندگی. ساده بودن، مهربان بودن، دقیق بودن؛ ما حتی محکم اما متواضع راه رفتن شما را هم با دقت نگاه میکردیم. انگار تمام تلاشمان مشق کردن ِ چگونه مثل شما بودن بود.
🔻 گاهی هم سرکلاس یک چشممان به چهرهی شما بود و یک چشممان به قاب عکس بالای کلاس، تا ببینیم شما چقدر شبیه پدرتاناید. به جز قد و بالایتان که واضحاً شبیه ایشان بود، میگشتیم تا ببینیم چهرهیتان بیشتر شبیه است یا حرکاتتان.
🔻 حالا اما نیاز به چشم چرخاندن نیست. شما هر دو در یک قاباید. شما بیش از همیشه شبیه پدرتاناید، و زیرسایهی یک درخت نشستهاید و ما را میبینید. شما حالا برای آنکه بدانید ما، که دختران داغدیدهی شماییم، چه میخواهیم، نیاز به آزمون و خطا ندارید. چرا که از عمق دلهای سوختهی ما باخبرید.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh