🇮🇷 استاد دلها
🌷 یادوارهی «رقیه پیروزه» و «خانوادهی مهدی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونیشان در پردیسان قم، به شهادت رسیدند.
🔹 همین که گفتم «بفرمایید؟»، صدای پشت تلفن گفت: «خانم نقیآوا؟ رقیه پیروزه هستم.» طول کشید تا بفهمم استاد درس صرف و نحومان پشت تلفن است. شناختن صدایشان سخت نبود، اینکه یکی از اساتید به تلفن شخصیام زنگ زده باشند، عجیب بود. احوالپرسی کردیم و استاد فوری رفتند سر اصل مطلب: «چند وقت است سر کلاس نمیبینمتان، گفتم زنگ بزنم و مطمئن شوم اتفاقی نیفتاده باشد...»
🔸اولین بار بود که استادی به خاطر کلاس نیامدن، سراغم را گرفته بود. لحن نرم استاد و احوالپرسی دوستانهشان، مرا واداشت که سفرهی دلم را برایشان باز کنم. گفتم و استاد صبورانه شنیدند. میان صحبتها مدام حرفهایم را تأیید میکردند و میگفتند «حق با شماست.» این جمله را که میگفتند، آرام میشدم و میتوانستم بیخجالت حرف دلم را بزنم؛ آخرین بار که سرکلاسشان بودم، یک سوءتفاهم کوچک مرا رنجانده بود. آن روزها تحملم کم شده بود و حرفهای کوچک هم ناراحتم میکرد.
🔹 حرفمان با استاد بیشتر از حرفِ درس و کلاس شد. پشت تلفن بهشان گفتم که چه سختیها کشیدهام؛ اینکه سختیِ مسلمان شدن را به جان خریده و به ایران آمدهام، اینکه هفت سالی است خانوادهام را ندیدهام و تنها هستم. به خودم که آمدم، دیدم یک ساعت است که مشغول صحبت با استاد پیروزه هستم. بعد از آن تلفن، من شدم پایهی ثابت کلاسهای استاد و دوستی و رابطهمان عمیق شد.
🔸 قبل از آنکه خانم پیروزه، استاد طلاب بینالملل جامعة الزهرا(س) شوند، دعا دعا کرده بودیم استاد درس صرف و نحومان، لطیف باشد و مهربان. برای فهمیدن این درس سخت، نیاز به لطافت و همراهی داشتیم. انگار خدا حرف دلمان را شنید که استاد پیروزه را نصیبمان کرد. استاد گوشِ شنوا داشتند. دل به حرفهایمان میدادند و میدانستند همهمان درد غربت داریم. همیشه میگفتند: «منم مثل خواهرتون، کاری، حرفی داشتید، بهم بگید.»
🔹 خبر شهادت استاد را که شنیدم، حال عجیبی داشتم. غمگین بودم، برای همهی طلبههایی که دیگر استادی نداشتند تا محرم دلشان شوند و برایشان خواهری کنند. و خوشحال بودم چون میدانستم استاد آرزوی شهادت داشتند. این را بارها سرکلاس گفته بودند. هربار که اول کلاس حدیث میخواندیم و توسل میکردیم، آرزوی شهادت را از چشمهایشان میخواندم.
🔸 یقین دارم، استاد حالا جایشان خوب است. مهمان بانویی هستند که سالها خادمهاش بودهاند و به تأسی از ایشان، هوای مجاورینِ غریبِ حرمشان را داشتند.
👈🏻 راوی: کوثر نقیآوا (طلبه بینالملل جامعةالزهرا، اهل کشور آذربایجان)
✍🏻 نویسنده: نجمه حسنیه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | هر شب، الله اکبر
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 شبها توی تجمع، به آدمها خیلی دقیق میشوم. مادرهای بچهبغل، نوجوانهای پرچمبهدست، مغازهدارها، پلیسهای توی خیابان و سر چهارراهها، سالمندها و... میخواهم نشانههای بعثت را در همهی آدمها ببینم.
🔻 توی همین تجمعات بود که دیدمش. پسرک پای راستش لنگ میزد. صورت تپل و سفیدش از سرما گل انداخته بود. با چوبپر خادمیاش از بین جمع زنها راه باز میکرد تا چرخدستیِ سیستم صوتی پیش برود. سرم را بردم نزدیکش و با صدای بلند گفتم: «پات درد میکنه آرومتر راه برو، اذیت نشی.» کلاه کاپشنش را عقب داد، سرش را بالا گرفت. نگاهش افتاد توی چشمهام. ده، دوازده ساله بود. انگار کن جانباز پای لانچر روبهرویم باشد، خندید و گفت: «جانباز همین جنگم. پریشب همین چرخ دستی رفت روی پام، خوردم زمین.» با جملاتش صدای ابوذر روحی پیچید توی سرم: «سید علی دههی نودیهاشو فراخوانده!»
🔻 صاحب موکب تعریف میکرد: در یکی از همین تجمعهای شبانه، مردی که برای گذران زندگی ضایعات جمع میکند، آمد روبهروی موکب و گفت: «امروز تونستم دویستوچهل هزارتومن کار کنم. دویست تومنش برای موکب شما. با چهل تومنش هم چندتا نون میخرم میبرم خونه. تا فردا هم خدا بزرگه.» از گرفتن پول امتناع کردم و بهش گفتم: «پول رو بردار من از طرف شما کارت میکشم.» اشک توی چشمهای مرد دوید، به عکس حضرت آقا نگاه کرد و گفت: «من کاری به هیچی ندارم. من خیلی این سید رو دوست داشتم.»
🔻 به میدان که رسیدیم، انفجاری دور سرها را برگرداند سمت صدا. زن با صدای بلند با موبایلش حرف میزد: «اومدیم تظاهرات.»
چند تار موی طلاییاش را فرستاد پشت گوش: «برای رهبر.» موبایل را دستبهدست کرد و دنبالی شال توریاش را انداخت دور گردنش: «به دَرَک! بذار بزنه. بالاتر از آقا که نداشتیم. از چی بترسیم؟!» دست برد زیر دست پسرش که پرچم را بالاتر ببرد و تکان بدهد: «نه، تا آخر تظاهرات میمونم بعد برمیگردم.» بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد و همراه جمعیت فریاد زد: «الله اکبر!»
✍🏻 راضیه نوروزی
🗓 شماره ١٧٢
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🔰 هر دو در یک قاب
🇮🇷 روایت شاگرد از معلم شهید
✍🏻 درباره شهید بشریسادات حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب
🔻 این جمع کوچک بود. آن هم یک جمع کوچک دخترانه! همان دو، سه روز اولی که دبیرستانی میشدی، میفهمیدی قرار است «دختر آقا» را ببینی. اگر خوششانس بودی و میتوانستی زود با بچههای سالبالایی دوست شوی، اطلاعات بیشتری هم به دست میآوردی.
🔻 من از همان خوششانسها بودم. اولینبار سر کلاس زبان بود که از بچههای سالبالایی توصیف معلم جادویی کلاس تاریخ ادبیات را شنیدم. اما باید یک سال به انتظار مینشستم تا بالأخره درس تاریخ ادبیات در برنامهی هفتگی من هم بیاید.
🔻 زمان موعود فرا رسید و ما هم رفتیم دوم دبیرستان. ساعت کلاس تاریخ ادبیات شد و خانم حسینی با یک مانتوی قهوهایرنگ ساده به کلاس آمدند. رفتارشان، لباسشان، همهچیزشان آنچنان ساده بود که اگر در این یک سال از دختر رهبر بودنشان مطمئن نشده بودی، احتمال هم نمیدادی کسی که میبینی بتواند اندکنسبتی با شخص اول مملکت داشته باشد.
🔻 هفتهها میگذشت، اما آن لباس قهوهایرنگ ساده، همان بود که بود. آنقدر که دیگر بینمان تبدیل به یک شوخی شده بود؛ «انگار خانم حسینی یک کمد پر از همین یک لباس دارد!» مگر محرمها یا شهادت ائمه، که یک مانتوی مشکی، به سادگی همان مانتوی قبلی، به تنتان میدیدیم.
🔻 خوب یادم هست که یکبار با دخترتان آمدید سرکلاس. ما هم از دیدن «نوهی آقا» ذوقزده بودیم، هم متعجب. متعجب از اینکه دختر رهبر هم مثل تمام مردم، گاهی ممکن است نتواند دخترکش را به فامیل و دوست و آشنا بسپارد و مجبور است با دخترش به مدرسه بیاید، و خبری از مهدکودکی ویژه یا پرستار و... نیست. سرکلاس، دخترتان حوصلهاش سر رفت و پرسید: «مامان من چی میخوام؟!» شما یک ماژیک آبی برداشتید «شاید اینو میخوای مامان جان؟» و شنیدید «نه!» ولی آنقدر با صبوری و مهر، اما سریع - تا ما از درس عقب نمانیم - آزمون و خطا کردید، تا بالأخره دخترکتان فهمید چه میخواهد و سرش گرم شد.
🔻 ما آنقدر در کلاس حواسمان پرت شما بود که کمتر میتوانستیم ازتان تاریخ ادبیات یاد بگیریم. ما از شما کمی تاریخ ادبیات یاد گرفتیم و بسیاری زندگی. ساده بودن، مهربان بودن، دقیق بودن؛ ما حتی محکم اما متواضع راه رفتن شما را هم با دقت نگاه میکردیم. انگار تمام تلاشمان مشق کردن ِ چگونه مثل شما بودن بود.
🔻 گاهی هم سرکلاس یک چشممان به چهرهی شما بود و یک چشممان به قاب عکس بالای کلاس، تا ببینیم شما چقدر شبیه پدرتاناید. به جز قد و بالایتان که واضحاً شبیه ایشان بود، میگشتیم تا ببینیم چهرهیتان بیشتر شبیه است یا حرکاتتان.
🔻 حالا اما نیاز به چشم چرخاندن نیست. شما هر دو در یک قاباید. شما بیش از همیشه شبیه پدرتاناید، و زیرسایهی یک درخت نشستهاید و ما را میبینید. شما حالا برای آنکه بدانید ما، که دختران داغدیدهی شماییم، چه میخواهیم، نیاز به آزمون و خطا ندارید. چرا که از عمق دلهای سوختهی ما باخبرید.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | همقدم با مادر شهید معماریان
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 وقتی کتاب «تنها گریه کن» را میخواندم، بُدو بُدوهای مادرِ «شهید محمّد معماریان»؛ حال و هوای خانهاش را که شده بود پایگاهی برای تقویتِ جبههها و اشتیاق خانمهایی که هر روز صبحِ زود، خودشان را میرساندند پیِ انجام کاری؛ خونْ توی رگهایم، طوری میدوید که انگار خودِ من هم شده بودم یکی از آن شخصیتها. آنقدر روح حماسه داشت که حسرت میخوردم و میگفتم ای کاش من هم تربیتشدهی آن روزها بودم؛ نفَسنفَس میزدم برای انجام دادنِ کارهایی که واقعاً نور بود و قلبم را زیبا میکرد. آن روزها همیشه برایم تداعیِ بینالطّلوعین است. لحظاتی ما بینِ طلوع صبح و طلوع آفتاب؛ لحظات طلاییِ انقلاب اسلامی. به گمانم انقلاب اسلامی، صبحی بود که با خونِ شهدا و مقاومت مردم، آفتابش، عالَمتاب شد.
🔻 حالا این روزها، انگار خدا حسرتم را نوازش کرده و دوباره مادر شهید معماریان، خانهاش را پایگاه خدمت به جبهه کرده است؛ خدا بینالطّلوعینی دیگر رقم زده است. لحظاتی طلایی که اگر دیر بجنبم، از دستم رفته است. آدمها یکدل و مهربان، زیر خیمهی امام حسینی که رهبر شهیدمان، آن را چندماهی زودتر برایمان علَم کرد، هر کدام به شکلی، جبههی حق را تقویت میکنند. یکی پای لانچر با ذکر «اللهاکبر»؛ یکی توی خیابان، با مُشتی گره کرده؛ یکی پای ایستِ بازرسی با سلاحی که زمین نمیمانَد و عدّهای از بانوان، با دستهایی که دارند برای شیربچّههای این بیشه، لقمه میگیرند. شاید زیر لب، قربان قد و بالای رشید جوانانِ بنیهاشمِ این دیار میروند یا که ذکر «ولله خیرٌ حافظا» میخوانند و میدمند به لقمههایشان. شاید هم روضه میخوانند و با پَر روسریِ مشکیشان دانههای اشک را از روی گونههایشان پاک میکنند؛ دل سبک میکنند و مادرِ سادات را به مجلس دعوت میکنند تا که دعایش، بدرقهی راه رزمندگان باشد.
🔻 کانالِ محلّهمان پُر از پیامهایی شده است که مخاطبان، از امکان خدمترسانیِ بیمزد و منّتشان خبر دادهاند و با زبان بیزبانی در این ساعاتِ طلایی، به دنبال کسب رزق هستند. روایت مادرانگیِ بانوان را که میخوانم، دلم بیقرارِ حضور میشود. عکس یکی از کانالها را نگاه میکنم؛ سفره پهن کردهاند؛ یکی کاهوها را خورد میکند؛ یکی فلافلها را سرخ میکند و دیگری لقمه میپیچد و اینطوری یک گوشهی کار را گرفتهاند. دلم پَر میزند برای بودن در جمعشان. کانال محلّه را باز میکنم. میروم توی صفحهی نگارنده و میپرسم که این روزها بانوان، توی کدام مسجد فعّالیت دارند؟ همین که جوابم را میدهد، لبخند مینشیند روی لبهایم. حالا انگار من را هم به خانهی مادرِ شهید راه داده باشند؛ میخواهم نفَس بکشم در طلوعِ صبحی که مژدهی دمیدنِ آفتاب را دارد. دیر بجنبم، آفتاب برآمده، بیآنکه رزقی از این روزها گرفته باشم.
«اللهم عجّل لولیک الفرج»
✍🏻 راضیه کریمیمنش
🗓 شماره ١٧٣
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | اربعین ایرانی
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 «خیلی شبیه اربعینه.»
به دوستم گفتم. سالها قبل میگفت علت پیاده رفتن تا کربلا را نمیفهمد. بارها پیشنهاد پیادهروی مشایه را بهش داده بودم: «کاش یکبارم که شده تجربهاش کنی.» چند ماه پیش وقتی زنگ زد صدایش دورگه شد: «کاش کنارم بودی بغلت میکردم.» دستم را از زیر چانهام برداشتم و صاف نشستم. از این همه ابراز احساساتش چرتم پریده بود. آدم دو، دوتا چهارتاکُنی بود که خیلی اهل بروز احساسات نبود. علتش را که پرسیدم صدایش لرزید و به هقهق افتاد: «من دیگه هر سال اربعین پیاده میرم کربلا. خوش به حالت که زودتر از من شیرینی این راهو چشیدی.»
🔻 شبها توی راهپیمایی شبانه چشم میچرخاندم که ببینمش. به نظرم رسید ذهن محاسبهگرش تجمعات شبانه را در این ایام واجب بداند. ندیدمش. توی کلاس مجازی، استادم که انگشت اشارهاش را سمتمان گرفت و گفت دیگران را هم توصیه به شرکت در راهپیمایی کنیم یادش افتادم.
🔻 بوق سوم، چهارم بود که گوشی را برداشت. دلتنگی خودم را بهانه کردم تا علت نیامدنش را بپرسم.
_ شبا نای تکون خوردن ندارم دیگه.
لبخندم محو شد.
_ حیفه که نمیای. مهربونی مردم تَه نداره. منو ياد اربعین میندازه.
تا این را شنید، صدایش جاندار شد: «من نُه میام سر میدون.»
🔻 با هم شعار میدادیم که دستهایمان نمدار شد. کالسکه را دادم دستش. بچه را بغل کردم و بردم زیر چادر. باران شلاقی شده بود که سایهی بزرگی افتاد روی سرمان. چشم بالا انداختم. چتر سیاهی بود که صدای برخورد دانههای درشت بارانِ رویش پسرم را به خنده میانداخت: «لطفا دستتون باشه. من میخوام زیر بارون راه بیام.» دختر، چفیهی فلسطینیاش را روی روسری لبنانی انداخته و دستهی چتر را به سمتمان گرفته بود. هر چه اصرار کردیم که چتر را برای خودش نگهدارد ابرو بالا انداخت.
🔻 دوستم سرش را آورد نزدیکم. گرمی دهانش را کنار گوشم حس کردم.
_ راست می گفتی.
به سیاهی آسمان نگاه میکرد. نور مغازههای کنار خیابان که زیاد شد رد اشکِ روی صورتش را دیدم. ما یک تکه از اربعین را در ایران نفس میکشیدیم.
✍🏻 فاطمه اکرارمضانی
🗓 شماره ١٧۴
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | آن لحظه محترم
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 چهار هفته است که خیابان، خاکریز مردم معمولی شده، خاکریز شهروند ایرانی. حالا دیگر میشود آدمها را با ظاهر متنوع در این میدان ببینی. میشود از خانه دربیایی، مثلا به قصد خرید یا مهمانی و یکدفعه تصمیم بگیری امشب را، کار دیگری بکنی، کار واجبتری. حتی میشود هیچوقت توی هیچ راهپیمایی و تجمعی شرکت نکرده باشی، بااینحال، یک آن تصمیم بگیری از ماشین بغلی که شیشههایش پایین است، پرچم قرض کنی. تصمیم بگیری بر بخوری بین جمعیت. در یک لحظه، تصمیم بگیری پرچمدار شوی. این لحظه، لحظهی محترمیست. باید برایش ایستاد و تلاش کرد.
🔻 در پنج ثانیهای که با سرنشینان پژو ۲۰۶ چهره به چهره شدیم، به اینها فکر کردم. از داخل ماشین، موهای فر دختر را میدیدم و صورت سهتیغهی پسر را. شکل و شمایلی که ظاهرا هیچ ربطی به جمع حاضر نداشت. چه قشنگ که نداشت. چه خوب که چند لحظه قبل با شرم از ما پرسیده بودند "ببخشید پرچم دارید؟" داشتیم. دو تا پرچم کوچک داشتیم که دست بچهها بود و حاشیهی یکی هم نخکش شده بود. همسرم برگشت به من نگاه کرد. تردید داشت که بیخیال درخواست شویم یا زیر بار چالش با بچهها برویم. من تردید نداشتم. چالش با بچهها همیشه هست. این فرصت اما ممکن است دیگر پیش نیاید.
🔻 پرچم سالم را دست دختر دادیم و خداحافظی کردیم. برگشتم عقب که واکنش پسرم را ببینم. اخم کرده بود طبعا. گفتم: «ناراحت نباش مامان. باز میخریم. فردا بیست تا پرچم میخریم.»
✍🏻 شقایق خبازیان
🗓 شماره ١٧۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | محله بنیهاشم
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 محلهی بنیهاشم!
نوزادی میان کوچه پرتاب شده.
برگهای خونآلود در مشتی خاکآلود؛ نوزاد زنده است؟ مادرش چطور؟ تو را به خدا بگویید که هر دو نفس میکشند...
🔻 من میدانم!
در آن ثانیهی کشنده که غرش موشک، زبان را در دهان به وزنهای هزارتنی بدل میکند، تنها دستها هستند که جان میگیرند. مادر، حلقهی بازوانش را دور نوزاد تنگتر کرده؛ چنان که انگار میخواهد پارهی تنش را دوباره در وجود خویش فرو ببرد و او را درون خود پنهان کند. تمامِ خود را بر سرِ جگرگوشهاش جمع کرده و سر خم کرده است تا پناهش باشد.
🔻 من میدانم!
او در آن لحظه یقین داشته که تمامِ وجودش سپر بلای دردانهاش شده است. فکر کرده موشک از او عبور نخواهد کرد. و چه درست فکر کرده! کدام موشک میتواند در هیبت مادری نفوذ کند و او را فرو بپاشد؟ کدام بمب یا پهپاد میتواند سد دفاعی مادری را درهم بشکند که با تمام ایمانش از فرزندش محافظت میکند؟ هیچ تیری از حصار آن دستهای حلقهشده عبور نمیکند.
🔻 حتماً عبور نمیکند... اگر نوزاد به کوچه پرتاب شده، دلیل دیگری دارد. حتماً شدت انفجار چنان بوده که دستها را بیحس کرده. شاید سرش به طرفی افتاده و دیگر رمقی در بدن نمانده که آن آغوش را حفظ کند. همین است؛ حتماً همین است که نوزاد از آن حصار امن جدا شده.
🔻 دیگر چیزی نمیدانم جز اینکه ای کاش هر دو با هم رفته باشند. مادری که نوزادش را گم کند، میمیرد؛ و نوزادی که آغوش مادر را نداشته باشد، زنده نمیماند. اگر اینطور باشد که شهادت گوارایشان؛ چه فرجامی از این زیباتر در محلهی بنیهاشم!
✍🏻 الهه زمانوزیری
🗓 شماره ١٧۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh