🇮🇷 فرزند قم
🌷 یادوارهی «سید عبدالرحیم موسوی» رئیس ستاد کل نیروهای مسلح که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به شهادت رسید.
🔹 جمعیت موج میزد. از کوچه پسکوچهها خودمان را به چهلاختران رساندیم. ماشین را پارک کرده، نکرده آمبولانس رسید. مامان و بابا شبیه تیری که منتظر شلیک باشد رها شدند. انگار جوان شده باشند، تند تند پشت سر آمبولانس که به طرف پشت جایگاه میرفت پرواز میکردند. حق داشتند؛ هممحلهای و همبازی قدیمیشان آمده بود. یک ماه و اندی بود دیگر موقع دیدن تصویر سردار از تلویزیون "خداحفظش کند" از دهانشان بیرون نیامده بود. یک ماه و اندی بود بغض داشتند.
🔸 پیرزنی خمیده که به زور سرپا بود، چندین دسته گل داوودی زیر بغل زده بود و از بین جمعیت خودش را جلو میکشید. هر چه جلوتر میآمد صدایش واضحتر میشد که میگفت: «ای به قربونِ اسمت برم عبدالرحیم». نگاهش که به تابوت افتاد از همان دور شروع به پرپر کردن گلها کرد. بارانِ گلهای داوودی بر پیکر سردار فرو میآمد. پیرزن انگار خاطرات را مرور میکرد که زیرلب میگفت: «خدا به همرات ننه؛ به آرزوت رسیدی. یادت نره ما رو».
🔹 همسایهی قدیمی خانهی پدری سردار بود. مامان میشناختش. مثل خیلیهای دیگر که مامان و بابا میشناختنشان. همه آمده بودند برای بدرقه دوست و همبازی قدیمی. به یاد قدیم همه آمده بودند در همان کوچه پسکوچههای محل قدیمی که روزی بازی میکردند و هیئت و مسجد میرفتند. همه حالا گرد و غبار پیری بر سر و رویشان نشسته بود اما آمده بودند تا برای آخرین خداحافظی با هممحلهای سنگ تمام بگذارند. حتی در و دیوار محله چهلاختران هم به او افتخار میکرد. به شهید موسوی فرزندی از محله که کنار آقای شهیدمان بود و با او شهید شد.
✍🏻 فهیمه شاکریمهر
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | خانه میماندم، میمردم
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 چشمانم از خرس صورتیِ روی دمپاییاش میچرخد سمت ِدستانش. یک دستش پرچم بزرگی را با قدرت تکان میدهد و دست دیگرش به شالش مانده. شباهتی به بقیهی خانمهای این شهرستان کوچک ندارد؛ از آنهایی نیست که چشم بدزدد و نگاهش را به زمین بدوزد. جسارت توی چشمهایش خیلی عیان است و پشت پردهای از شرمِ مرسومِ اینجا پنهان نشده.
🔻 هر چند دقیقه یکبار، پرچم بزرگ را با نوزادِ توی بغل همسرش جابهجا میکند. هوا خیلی سرد است و بچهشان را که معلوم است چند ماهی بیشتر از تولدش نگذشته، حسابی پتوپیچ کردهاند. «بزن که خوب میزنی» را چنان بلند فریاد میزند که انگار صدایش قرار است یکتنه تمامِ فاصلهی این شهرستانِ آرام تا پای دورترین لانچرمان را طی کند.
🔻 بعد از پایانِ تجمع، توی موکبی که دمنوشِ بِه لیمویِ شیرین میدهند، میروم سمتشان. سلام میگویم و میپرسم: «شمام مالِ این طرفها نیستین؟» خوشرو جواب میدهد: «نه، ما هم برای تعطیلاتِ آخرِ نوروز اومدیم.»
🔻 به آبیپوشِ پیچیده توی پتو اشاره میکنم: «سختتون نیست تو این سرما، با این فسقلی؟» نگاهم میکند و لبخند میزند؛ لبخند روی لبش یک حالتِ بغضآلود دارد؛ بغضی که از سرِ ترس نیست. میگوید: «خب میموندم خونه که میمردم!» راست میگوید. الحق که راست میگوید. این روزها اگر از ترسِ سرما یا گلوله به کُنجِ خانه پناه ببریم، مرگ پیش از تقویم از راه میرسد؛ مرگی که اول از همه، امیدمان را دفن میکند. انگار او آمده بود تا در سرمایِ استخوانسوز بگوید که شعلهی امیدِ این سرزمین، وسطِ میدان است.
✍🏻 زهرا ذوالمجد
🗓 شماره ٢٠٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 از صمیم قلب دوستتان دارم ملت ایران!
🌷 یادوارهی «امیر سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی» رئیس ستاد کل نیروهای مسلح که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به شهادت رسید.
🔹 نوجوان که بودم در کتابی خواندم شهید، کسانی را که در تشییع پیکرش هستند شفاعت میکند. چندین سال گذشته و من حالا فهرست شهدایی که امید به شفاعتشان دارم را مرور میکنم. حاج قاسم، شهید رئیسی، شهید حاجیزاده و سلامی، حاج رضوان، شهید لاریجانی. امروز هم باید خودم را میرساندم تا شهید سید عبدالرحیم موسوی شفاعتم کند. حدودا سی روز از شهادت سردار عزیزمان میگذشت و این طولانی شدن تشییع پیکر، خودش گویای روضههای مگویی بود که بگذریم.
🔸 هوا برخلاف بهار بودنش گرمتر بود و آفتاب جدیتر از روزهای قبل میتابید، انگار خورشید هم تمامِ خودش را رسانده باشد به تشییع. با اینکه چشمهایم به نور حساس است اما عینک آفتابی را از جلوی چشمم برداشتم که رنگ و نور خیابان تشییع را با همهی وجود درک کنم. حیف بود قشنگی آن دریای موّاج سبز و سپید و سرخ، با عینک آفتابی فیلتر شود! پس از مدتی انتظار، ماشین تابوت شهید از روبهرویمان رد شد اما آنقدر جمعیت فشرده بود که نتوانستم یک دل سیر با شهید حرف بزنم، همهچیز در یک «سلام سردار، برامون دعا کن» خلاصه شد و بعد از آن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود.
🔹 پشت سر تابوت حرکت کردیم، جمعیت از هر راهپیمایی شلوغتر بود. آن طرف خیابان، یکی از مغازهها که پیتزای لبنانی میفروخت و مشخص بود از عربهای ساکن ایران است، آب معدنی صلواتی به مردم میداد. یاد اربعین افتادم. یک لحظه در تردید اینکه آب معدنی بگیرم یا نه تصمیم گرفتم به یاد شهیدی که تشنهلب در رمضان شهید شد، تا رسیدن به حرم تشنه بمانم. در تمام مسیر، این جملهی سردار موسوی در ذهنم پژواک میشد: «از صمیم قلب دوستتان دارم ملت ایران!» او چقدر در این دوست داشتن صادق بود.
🔸 رسیده بودیم به خیابان ارم، حوالی حرم بود که همین صوت سردار را گذاشتند، وقتی سردار گفت از صمیم قلب دوستتان دارم، ناخودآگاه همهی جمعیت زمزمه کردند ما هم دوستت داریم. در یک لحظه، صحنهی عجیبی خلق شد از یک زمزمهی هماهنگ جمعی، با خودم گفتم ایرانیها حتی جنگ کردنشان هم با عشق و دوست داشتن گره خورده، چه ملت لطیفی، چه ملت اصیلی. جمعه ۱۴ فروردین ۱۴۰۵، شهید سید عبدالرحیم موسوی نیز به شهدایی که امید به شفاعتشان دارم افزوده شد. امید که لایق شفاعتشان باشیم.
✍🏻 فائزه امجدیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | از قحطی تا نان صلواتی
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 روزهای جنگزدگی را در کتابها خوانده بودم، اما لمس آن چیز دیگری است. خانههای کوچهی بالایی منزلمان که آسیب دید و از موج انفجار نصیبی هم به ما رسید، تصمیم گرفتیم که به اطراف تهران برویم.
🔻 چند روز بعد در شهری اطراف تهران؛ در صف نانوایی ایستادهام. شاطر از کنار تنور بلند میگوید: «این تنور آخره، شاید به خیلیها نرسه.» خیلیها پا پس میکشند و از صف خارج میشوند. اما من میایستم تا شاید سهمی از نان داشته باشم.
🔻 ذهنم میرود به روزهای پیشین، روزهایی که مادربزرگم از جنگ جهانی دوم تعریف میکرد. مادربزرگم در روستایی دورافتاده در یزد، جنگ جهانی دوم را لمس کرده بود و بارها از روزهای قحطیای که در آن روزگاران به جان مردم افتاده بود، داستانها برایمان تعریف کرده بود. روزهای بینانی عجیب به یادش مانده بود و برایمان از رنجهایش در آن سالهای قحطی میگفت. مادربزرگ از روزهایی میگفت که ساعتها در صف میایستاده است و سهمش تنها خمیر سیاه رنگی میشده است که با التماس از شاطر میگرفته تا طفلانش را سیر کند. خمیر سیاه آنروزها به خاطر آرد ناخالص بوده است. مادربزرگ خمیر سیاه را به خانه میآورد تا خودش آن خمیر را با مهر مادریاش نان کند؛ اما خمیر سیاه به تنور نمیچسبد و در آتش میسوزد و مادربزرگ بر سر تنور مویه میکند از این نداری.
🔻 با صدای شاطر ذهنم کوک میخورد به لحظهی اکنون: «شما ده نفر آخر صف، نفری یک نان صلواتی امروز سهم شماست.» گرمای نان صلواتی به جانم مینشیند و شاکر خدایم که برکت در این روزها بر سر سفرههایمان است و این حس دلدادگی به میهن را حتماً وامدار گذشتگانی هستیم که پای ایران ماندهاند و رنجها خریدهاند تا همچنان سرافراز بماند.
✍🏻 فاطمه مختاریفرد
🗓 شماره ٢٠٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | مهمان خانه شهدا
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 فردای شهادت امام شهیدمان بود. دلم خون بود از زخمی که مطمئنم هیچوقت خوب نمیشود. اما چاره چه بود؟ علم را باید برمیداشتم. هرچند زخمی هرچند خسته و خمیده. با چند نفر تماس گرفتم. به فکرم زد که دستهی عزاداری راه بیندازیم و کوچهبهکوچه با نوای اللهاکبر و مرگ بر آمریکا اعلام جهاد کنیم. رهبرمان شهید شده بود ما که نمُرده بودیم!
🔻 به دوستانم خبر دادم. گروهی تشکیل دادیم. نامش را گذاشتم دستهی بانوان قدس
فردای آن روز، قریب به ۱۰۰ نفر شدیم. با یک باند بزرگ که سرودهای حماسی پخش میکرد. کوچهبهکوچه رفتیم و آدمها صدای عزاداری و رجزخوانیمان را شنیدند. اما بعد از چند روز گذرمان به کوچههای شهدا رسید. مهمان خانهشان شدیم. به شهدا پناه بردیم و رزق جهاد خواستیم. حالا سی و چند روز است که زنان شهرقدس، کوچهبهکوچه شعار اللهاکبر میدهند و به منازل شهدا میروند.
🔻 این جهاد را تقدیم به روح والامقام رهبر شهیدمان میکنیم که تمام زندگیاش جهاد بود و تکریم شهدا. حالا که خودش شهید شده این مسیر را به یاد او خواهیم رفت تا روز ظهور.
✍🏻 سمیرا چوبداری
🗓 شماره ٢١٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | هرگز تسلیم نخواهیم شد
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 آقای تحلیلگیر در مصاحبهای مجازی گفته بود: «تسلیم بشید. کی گفته تسلیم همهجا بده؟ نیروهای نیابتی رو عقب بکشید. معتقدم آمریکاییها با شما کار میکنند.» دخترِ توی فیلم، مشت محکمش را گِره کرده دور میلهی پرچم ایران و میگوید: «تسلیم شدن تو ذات ما نیست.» من ذهنم گیر میکند روی کلمههای آقای تحلیلگیر و دخترِ پرچم بهدست. گیر میکنم بین تسلیم شدن یا نشدن. دنبال ذات ایرانی میگردم و پل میزنم به تاریخ. میرسم به رشادتهای رئیسعلی دلواری و مردان تنگسیر که مقابل روباه پیر ایستادند و سرخم نکردند. به خون سرخی که بر زمینِ حمام فین جاری شد و به مردی که تسلیم نشد. به بیبی مریم که عوضِ خانهنشینی، مردانه تفنگ دست گرفت و با سوارانِ بختیاری علیه روس و انگلیس جنگید. به شیخ فضل الله نوری که مردن زیر پرچم ایران را خوشتر داشت تا زنده ماندن زیر پرچمِ غیر. به ستارخان و باقرخان که تبریز شهادت میدهد به پایمردی و استقامتشان. به میرزاکوچکخان که با خونش جنگلهای گیلان را آبیاری کرد. به مرضیه حدیدچی که وحشیانهترین شکنجههای ساواک را تاب آورد و در برابر طاغوت زانو نزد. به تمام زنان و مردانی که تاریخ گواهِ مقاومتشان است و ایران مدیونِ ایستادگیشان.
🔻 دخترِ توی فیلم از ذات ایرانی میگوید که تسلیمشدنی نیست و آقای تحلیلگیر از تسلیم شدن میگفت و اینکه اگر تسلیم شویم اوضاعمان روبهراهتر میشود.من به تمام مبارزان ایرانی فکر میکنم و به کلمههای مردی که مقابل آقای تحلیلگر نشسته بود و کلافه دست تکان میداد: «حاج آقا ایدهی تسلیم شدن رو قذافی قبلا اجرا کرده. نتیجهش شد لیبیِ تکهپاره و ویران.» ما ایران هستیم و هرگز تسلیم نخواهیم شد.
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ٢١١
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh