eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | نیروی امدادی روح و روان 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 پیامک را که خواندم، یاد خانم صبوری افتادم. با همه‌ی خانم‌های محله فرق داشت. هرکس غمی کنج دلش می‌نشست و کار و زندگی‌اش را مختل می‌کرد در خانه‌ی خانم صبوری را می‌زد. غیر از حوزه و دانشگاه که تمام وقتش را پر کرده بود، در بسیج و مسجد محله هم مأمن امنی بود برای همه. تنها زن محله بود که در جوانی و با وجود سه تا بچه همسرش را از دست داده بود اما ننشسته بود کنج خانه و غصه بخورد. درسش را خوانده بود و حالا همه او را با اسم خانم دکتر صدا می‌زدند. در این سی و چند روز از وقت مطالعه و نوشتن مقالاتش کم کرد و چسبید به هر کار جهادی‌ای که از دستش بر می‌آمد. آن صبحی که خبر شهادت رهبر عزیزمان از بلندگوی مسجد در کل محله پیچید را خوب یادم است. موقع نماز صبح همه خودشان را به مسجد رساندند. انگار هیچکس نمی‌توانست این غم را در تنهایی بپذیرد و تحمل کند. اولین بار بود که چهره‌ی خانم صبوری با همیشه فرق داشت. اولین بار بود که بهت و حیرت در چشمانش موج می‌زد و سیل اشک امانش را بریده بود. با این‌همه اولین کسی بود که خودش را جمع و جور کرد. از اعضای فعال و معمولی بسیج گرفته تا زن‌های همسایه را دور هم جمع کرد و با تک‌تکشان حرف زد. 🔻 آرامش او از جنس بی‌خیالی نبود؛ اتفاقاً او عمق فاجعه را بهتر از همه می‌فهمید، اما انتخاب کرده بود که سدی در برابر سقوط روحی اطرافیانش باشد. وقتی در آن شب‌های کش‌دار، همسایه‌ها را دور هم جمع می‌کرد تا از امید حرف بزنند، انگار تکه‌های شکسته قلب هر کدامشان را برمی‌داشت و با بند "محبت" دوباره به هم می‌دوخت. او به آن‌ها یاد داد که جنگ شاید سقف‌ها را خراب کند، اما تا وقتی دست هم را گرفته‌اند، سقف آسمان دلشان فرو نخواهد ریخت. او حلقه‌ای بود تا همسایه‌های غریبه را دور هم جمع کند تا به جای تنهایی و ترس با هم دعا بخوانند. با حرف زدن ترس و اضطراب‌هایشان را بیرون می‌ریخت و برایشان مرهم می‌گذاشت. وجودش شبیه به یک آغوش باز به نظر می‌رسید که ترس را عقب می‌راند. او یاد گرفته بود که در زمانه‌ی جنگ کلمات تانک‌های نامرئی‌ای هستند که می‌توانند جلوی ترکش‌های اضطراب را بگیرند. اجازه نمی‌داد موج انفجار اخبارهای ناگوار دیوار‌های روانی اطرافیانش را فرو بریزد. در همین چند روز اسمش را گذاشتند «نیروی امدادی روح و روان». کارش شاید ساده و با چند کلمه حرف به نظر می‌رسید اما همین حرف‌ها بود که نیروی از دست رفته‌ی قلب‌ها را بر می‌گرداند و شب‌ها پاهایشان را به خیابان‌ها می‌کشاند. ✍🏻 زهرا فصیحی 🗓 شماره ٢١۴ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | ایران نارنجی 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 عکس و اسم‌ شهدای خردسال مدرسه‌ی میناب هر چند قدم در خیابان اصلی شهر بجستان نصب شده بود، طوری که انگار به آدم زل زده بودند. خودمان را به فرش‌های مسجد امام حسن(ع) کنار محل تجمع رساندیم. دخترکی با کت‌و‌شلوار لی به بچه‌هایی که می‌دویدند گفت: «بشینید تا دستاتون رو خوشگل کنم». بچه‌ها دورش حلقه زدند. نمی‌توانستم ببینم چه‌کار می‌کنند. خودم را جلو کشیدم. دو دختربچه انگشت‌های اشاره‌شان را مثل اجازه، بالا گرفتند. بند اول انگشت قرمز شده بود و بند سومش سبز. میانه این دو با رنگ مشکی نوشته بود «الله». 🔻 حس کردم یک قایق موتوری توی دلم حرکت کرد. چرا تا‌به‌حال به انگشت‌هایم خوب نگاه نکرده بودم. پرچم‌های انگشتی کنار هم تکان می‌خوردند. به انگشت‌های اشاره و بند اولشان فکر کردم. چقدر عضو مهم و تاریخ‌سازی بودند. چقدر رنگی شده بودند تا هم‌رنگ باقی بمانیم. چه جایی بهتر از انگشت اشاره برای کشیدن پرچم ایران. دستم را جلو بردم. گفتم: «برای منم یه چیزی می‌کشی؟» دخترک نگاهم کرد. اولین مشتری بزرگسالش بودم. پرسید: «چی بکشم؟» لبخند زدم. دلم می‌خواست انگشتم را پرچم‌دار کند اما گفتم: «به انتخاب خودت یه چیزی بکش» دخترک زیپ جامدادی‌اش را باز کرد. ماژیک‌هایش را زیر و رو کرد. رنگی برنداشته پشیمان شد. بالأخره نارنجی را انتخاب کرد. کف دستم را با انگشتانش گرفت. پرسیدم: «اسمت چیه؟» گفت: «آرامش» ماژیکش را گذاشت توی جامدادی. ابروهایم را بالا دادم و با لبخند گفتم: «واقعاً» آرامش لبخند زد و سرش را تکان داد. صدای قریچ بسته شدن زیپ آمد. به کف دستم نگاه کردم. نوشته بود «ایران». چند ثانیه به دست دعا شکل و انگشت‌هایم زل زدم. 🔻 در مسجد باز شد. صدای سخنران رسید: «رهبر شهید ما با مشت گره‌کرده...» انگشت‌هایم را یکی‌یکی دور ایران نارنجی جمع کردم. حالا هر انگشت برایم یک پرچم بود. به آرامش نگاه کردم. به بچه‌هایی که با پرچم انگشتی از خوشحالی بالاوپایین می‌پریدند. به بچه‌هایی که دیگر نه انگشت داشتند، نه جان. به بچه‌هایی که نتوانسته بودند اجازه بگیرند تا از جزیره‌های پنهانی فرار کنند. به خاطر همه‌ی بچه‌هایی که در شکم مادرشان قد یک بند انگشت بودند و دنیا را ندیدند. به خاطر ایران نارنجی که انتخاب آرامش بود، مشتم را بلند کردم و گفتم: «الله‌اکبر» ✍🏻 شکوفه‌سادات مرجانی 🗓 شماره ٢١۵ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌  | گذر زمان 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 وسط جمعیت ایستاده بود. هر شب همین است. تعداد افرادی که شبانه حضور دارند خیلی بیشتر از تعداد صندلی‌هاست. کتابی دستش بود با قطر نازک. از ظاهرش معلوم بود قرآن است. نور نبود و از چراغ قوه‌ی موبایلش برای خواندن آیه‌ها استفاده می‌کرد. 🔻 کمی بهش نزدیک شدم و پرسیدم چکار می‌کند، گفت قرآن می‌خواند. گفتم برای چه؟ نگاهم کرد با لبخندی گفت: «برای پیروزی رزمنده‌هامون.» حسش قشنگ بود. آرامشش، نیت مهربانانه‌اش، آرزو و دعایش بر جانم نشست. 🔻 این شب‌ها مردم برای پیروزی رزمنده‌ها در خط مقدم دعا می‌خوانند. قرآن ختم می‌کنند، روضه می‌گیرند، سینه می‌زنند، ضجه می‌زنند، به درگاه خدا استغاثه می‌کنند. مردم بر پای عهدشان با رزمندگان ایستاده‌اند، همان پیام سردار سید مجید موسوی که میدان با ما، خیابان با شما. الحق که این جمعیت پای عهدشان هستند. کم نمی‌آورند، خسته نمی‌شوند، خیابان را رها نمی‌کنند. پای لبیکی که به امام گفته‌اند هستند. لبیک یا خامنه‌ای، کهنه نمی‌شود، رنگ نمی‌بازد و هر روز با خون شهدای بیشتری آبیاری می‌شود. ✍🏻 آزاده حاجی‌غلامی 🗓 شماره ٢١۶ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 دختر دلبند ایران 🔰 نامه‌ای به دختری که از دل آوار نجات یافت ▫️ترسیده‌ای عزیز من؟ حق داری! مگر می‌شود یکباره از امن‌ترین جای جهان، از آغوش گرم مادر، جدا شد و نترسید؟ آن‌هم یکباره و بی‌نوازش. لابد تازه شیر خورده بودی، و خوابی سبک، پلک‌هایت را روی هم انداخته بود. تنت از گرمای تن مادرت، گرم شده بود و خواب می‌دیدی. در خواب دور مادرت می‌چرخیدی و لابه‌لای چین‌های رنگی پیراهنش قایم می‌شدی. مادر می‌خندید و تو را به سینه می‌چسباند و صورتت را می‌بوسید و نوازشت می‌کرد. ▪️ اما چرا یک‌دفعه از آغوش مادر افتادی؟ چرا صدای مادر آن‌قدر بلند شد که ترسیدی؟ چرا یکباره همه‌جای خانه به هم ریخت؟ چه به سر و رویت خورد که درد را به جانت انداخت و رد خون را روی صورتت؟ چه شد که دیگر مادر را ندیدی و گیر افتادی میان تلی از خاک و سنگ؟ آن جهان تاریک ترسناک، از کجا پیدایش شد؟ حتماً وقتی گریه‌ می‌کردی و به جای مادر، صدای نا آشنایی می‌شنیدی که قربان صدقه‌ات می‌رفت و می‌گفت: «نترس دخترم»، گریه‌ات شدیدتر شد. تو فقط مادرت را می‌خواستی و حق داشتی عزیز من! امن‌ترین جای جهان را گم کرده بودی و میان آن‌ چهره‌های آشفته و مضطرب که دورت را گرفته بودند، غریبی می‌کردی. حتی وقتی از میان آوار بیرون آمدی و توانستی نفس بکشی، هنوز سر می‌چرخاندی تا مادر را پیدا کنی و گریه‌ات قطع نمی‌شد. ▫️ تو از جنگ چیزی نمی‌دانی، همان‌طور از آن‌هایی که هزار انجمن حقوق کودکان دارند، اما برایشان فرقی نمی‌کند کودکان را در جزیره اپستین قربانی کنند و به دندان بکشند، یا بمب بر سرشان بریزند. ▪️ اما، دلت قرص و رؤیایت سبز، عزیز من! بگذار تلاطم جهان پشت پلک‌های بسته‌ات جا بماند. در آغوش امن وطن، میان رنگ‌های روشن این پرچم بچرخ و کودکی کن. امروز ایران برای تو فراتر از یک سرزمین است؛ وطن، مادری است با آغوش باز به روی رؤیاهای سبز تو؛ دختر دلبند ایران. ✍🏻 مریم فولادزاده رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 آتش نمرود و گلستان ابراهیم 🌷 یادواره‌‌ی «سردار شهید علیرضا تنگسیری» فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به شهادت رسید. 🔹 داشتیم ناهار می‌خوردیم؛ خبر شهادت سردار تنگسیری اعلام شد. حلما با دهان پر و قیافه‌ای نگران گفت:‌ «کُشتنش؟» پرسیدم: «مگه می‌شناختیش؟!» گفت: «نه، ولی خب فرمانده‌ی ما بود. داشت برای ایران می‌جنگید. چرا ترامپ همه فرمانده‌های ما رو داره شهید می‌کنه؟!» 🔸 من یک‌ساعت پیش خبر را دیده بودم و اشکم را چکانده بودم. بشقابم را جلو کشیدم: «خب جنگه دیگه مادر...» حالا نه اینکه ما خیلی خانواده‌ی با معلوماتی باشیم و ریز و درشتمان همه نخبگان سیاسی و نظامی کشورمان را بشناسیم، نه؛ ما هم مثل خانواده‌های معمولی فصل هر اتفاقی خودمان را به آن آغشته می‌کنیم. فصل جام جهانی فوتبال، فوتبالی می‌شویم. فصل کُشتی، کشتی‌دوست. 🔹 حلما مثل لحظه‌ی قبل از خبر، پراشتها نبود. فکر کردم حالا که فصل جنگ است باید یک کاری کنم تا دخترک از شنیدن این خبرها ترس بَرش ندارد که با کم شدن این فرماندهان چیزی از شجاعت ما کم خواهد شد. یک قاشق از غذایی که طعم بهار می‌داد دهانم گذاشتم: «ببین مامان، وقتی حضرت ابراهیم بخاطر خدا تمام بت‌ها رو شکست، به نمرود که پادشاه مغرور و متکبر اون زمان بود برخورد. نمرود دستور داد همه‌ی آدم‌های معمولی و آدم‌حسابی‌های شهر جمع بشن. به سربازهاش گفت یک عالمه چوب و هیزم جمع کنید تا آتیشی اندازه یک کوه درست بشه. اونقدر شعله‌های آتیش زیاد بود ‌که کسی نمی‌تونست نزدیک بشه. مجبور شدن حضرت ابراهیم رو با یه وسیله‌ای مثل پرتاب‌کن، پرت کنن توی آتیش.» 🔸 حلما نگران‌تر پرسید: «حالا چرا اونقدر زیاد!» گفتم: «چون نمرود می‌خواست زورِ خودش رو به رُخ همه‌ی مردم بکشه. تا ازش بترسن، تا ازش حساب ببرن. اما قدرت خدا یه کاری کرد آتیش به اون بزرگی مثل کولر، سرد و خنک شد. حضرت ابراهیم سالم و سربلند از دل اون آتیش دراومد و نمرود رسوا شد. حالا بذار ترامپ هی آتیش خودش رو بزرگ‌تر کنه، به لطف خدا حجم رسواییش بزرگ‌تر می‌شه و تهش فرمانده‌های ما سربلند از دل آتیش بیرون میان.» اشتهای رفته، برگشته بود. تا من به تعریف قصه مشغول بودم، بشقابش را خالی کرد؛ وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيم. ✍🏻 حمیده عاشورنیا رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh