🖤 #بعثت_خون | نحن هنا/ ما اینجاییم
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️خیابانها شلوغتر از همیشه شده آقاجانم! آدمهایی که خسته شده بودند، آنهایی که یک شب درمیان میآمدند تصمیم گرفتهاند همه باهم در مراسم چهلم شما شرکت کنند. نمیشد حتی من و دخترانم یک جا ثابت بایستیم. جمعیت شبیه موجهای خروشان ما را با خودش به هرطرف میبرد. زیرپل خیابان فردوسی ایستادیم. کنار میز یادبودی که برای شما برپا شده. هرکسی از کنار میز میگذشت، میایستاد تا عکس یادگاری بگیرد. همهچیز همانطور که دوست داشتید آبرومند و به قاعده درحال برگزاری است. بالای میز پرچم سرخ اباعبدالله(ع) و پایینش پرچم زرد حزبالله را گذاشتهاند. دخترکان صورتیپوش با قاب عکس خندان شما سلفی میگیرند و دنبال زاویهای در تصویر هستند که هم شما باشید هم چهرههای معصوم و زیبای خودشان.
▪️ میز یادبود را دختران هیئتی عراقی برای شما برپاکردهاند. حلوای عربی پختهاند، خرما دستچین کردهاند، گلهای میخک سفید را توی گلدان گذاشته و به مهمانها خوشامد میگویند. زنان پاکستانی اطراف میز شیروکیک دست بچههای توی خیابان میدهند. دختران لبنانی و بحرینی چهل شب است قاب عکس شما را درآغوش گرفتهاند و برای نابودی دشمن مشترکمان دعا میکنند. آنطرف میز هنرورسانه برای شما دلنوشته مینویسند و متنها را با جملهی «الی روح السید علی الخامنهای» شروع و با «نحن هنا!» ادامه میدهند. پدر عزیزم من دیگر شهر خودم را نمیشناسم. ما همه اینجاییم ولی اینجا شهر دیگری شده است. تمام کشورهای مظلوم جهان سهمی در خیمهای که شما برپاکردهاید، و گوشهای از کار را گرفتهاند تا هدفهای شما را محقق کنند.
▫️ شما رهبری جهانوطنی بودید و حالا ما شهروندان کشوری آزاد و مستقل شدهایم. ما چهل روز است هم آب داریم، هم برق. نانواییها درحال پخت نان هستند و قفسهی مغازهها خالی نشدهاند. چون شما سالها بر توان و تولید ملی تأکید کردید و ما اطاعت کردیم. ما محترمتر از قبلیم در جهان، ما با نقشهای که برایمان ترسیم کردید یک قدرت نوظهور جهانی شدهایم که به اجنبی وابسته نیست. آقاجان شهرهایمان اربعینی شده و همه زیر پرچم جمهوری اسلامی فریاد میزنیم «تا پیروزی حزب الله در خیابانیم.» شما همین را میخواستید دیگر. اینکه شهروندان شهری بشویم که زیرساختهایش را سیدعلی خامنهای بنا کرده است.
✍🏻 فاطمهسادات موسوی
📆 شماره ۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 #بعثت_خون | دوستتان داشتم...
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️ خواب و بیدار بودم که صدای گریه شنیدم. هنوز نمیدانم چطور لحاف را کنار زدم و خود را به پذیرایی رساندم. دنیا برای لحظهای ایستاد. نور قرمز شبکهی خبر افتاده بود روی دیوار سفید. برایم هیچ مهم نبود که دخترک غرق خواب است. فریاد زدم: «دروغه. آقا...» و بعد مثل دختر پدر از دست دادهای بر سر و صورت کوفتم.
▪️ دوستتان داشتم آقا. دوستتان داشتم.
از جنگ ابایی نبود. از صدای جنگنده. از موج انفجار. از ترک کردن خانه. از فدا شدن جان. ترسی نبود تا شما بودید. من چشم انتظار بودم تصویرتان را در قاب تلویزیون ببینم. پیامتان را بخوانم و دلم قرص شود. دوستتان داشتم آقا. شما فقط برای ما رهبر نبودید. پدر بودید. اگر شما نبودید چهکسی به من بال پرواز میداد؟ دل همزمان درسخواندن و خانهداری و اشتغال را؟ کی جرئت میکردم رمان بنویسم و خودم را نویسنده بدانم؟ نهایتا زنی بودم که خودش را باور نداشت. تواناییاش را. اصلاً چه کسی هر سال در دیدار بانوان ارزشمندیام را به همه گوشزد میکرد و یادم میداد ریحانهای هستم که میتوانم دست به کارهای بزرگ بزنم و بهشتآفرین باشم؟ تربیت شما بود که یادم داد ظلم را تاب نیاورم. فرزندم را سرباز امام عصر عجلالله بدانم، بین ذلت و عزت، عزت را انتخاب کنم و با حجاب زهرایی وارث شجاعت گردآفرید باشم.
▫️ پدر شهیدم؛ چهل روز است کوه دلتنگی روی شانههایم نشسته. چهل روز است دور خودم میچرخم. بغضم را میخورم. از این تجمع به آن تجمع میروم. صدای خشدارتان شده سمفونی مورد علاقهام: گاهی دل مالامال اندوه میشود... در اربعین رفتنتان دل مالامال از اندوهام را دست گرفتهام. زیر آسمان خدا کنار دختران سیاهپوش دیگرت نشستهام. مداح میخواند: «یا اباعبدالله... آقامون رو با لب تشنه شهید کردند.» چادر میکشم روی صورت. بعد از چهل روز باید یک دل سیر برات گریه کنم.
✍🏻 فاطمه دولتی
📆 شماره ٧
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 #بعثت_خون | من چگونه باور کنم نبودنش را؟
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️ از صبح چهارشنبه مثل گنجشک لانهگمکردهای بودم زیر باران بهار مشهد. مفلوک و دلگیر و بیچاره. آدمِ عزیز ازدستدادهای که هنوز فرصت عزا پیدا نکرده اما روز و شب فراقش به چلّه رسیده، بغض بدخیمی در گلو دارد. تا شب، زمین و زمان و زندگی را تحمل میکنم. شب، بغضم را میبرم میان جمعیت، مینشانمش وسط فریادهای یا حیدر، یا حسین، یا صاحبالزمان. اشک مثل چشمهای که از آتش گذشته، صورتِ سرد از خنکای فروردینم را گرم میکند، از هرم آتشِ دلم اما ذرهای کم نمیشود.
▪️ میسوزم و با نوای نوحهی فراق یار، گم میشوم در صدای گریهی مردم. باران دوباره گرفته، میچکد روی صورتم، با اشکم قاطی میشود و از چانهام چکه میکند کف خیابان. آن بغض لعنتی اما از جایش تکان نخورده.
▫️ صبح روز چهلم است. گنجشک بیلانه فقط یک نقطه در این شهر دارد که به پناه برود. بال و پرم را جمع میکنم و نفس میگیرم، باید تا رسیدن به حرم دوام بیاورم. با اولین سلام، دلآرام میشوم و با اولین جرعهی چای، دلگرم. بغض را اما، با چای حضرت هم پایین نمیشود داد.
▪️ منم و هزاران گنجشک غمگینِ دیگر، نشستهایم و بال و پرهای خیس و خستهمان را دادهایم به تنِ آفتابِ صحن و بیخانمان و بُغکرده دعا میکنیم خدا و امامش رحمی به بیپناهی ما کنند، به یتیمی و بیکسی و تنهاییمان. ما دلمان تنگِ کسیست که بعد چهل روز، نبودنش مثل اولین لحظه فراق، تبدار است و هر چقدر که در همهی عکسهای آویخته به در و دیوار حرم، بیشتر به ما لبخند میزند ما کمتر باور میکنیم که او دیگر نیست.
▫️ چیزی به صلات ظهر نمانده، ایستادهام زیر ایوانِ مقصوره که باز هیبتش را مینشاند به چشمهای کوچکم. نشسته است بر بلندای طاقچهی ایوان و شمعدانهای حرم سلطان را گذاشتهاند کنارش. سیاه است، عزاست، جهان به سوگِ ما گنجشکها تاریک شده انگار. نه! بغضِ بیپدری دستبردارِ این حلقوم خشکیده نیست. من، چگونه باور کنم نبودنش را، وقتی هنوز خاکی او را در بر نگرفته که من آن خاک را در بغل بگیرم؟
✍🏻 سکینه تاجی
📆 شماره ٨
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 #بعثت_خون | نیشابور سیاهپوش
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️ ساعت هشتونیم هر شب صوت قرآن و سرود جمهوری اسلامی ایران مقابل مسجد قدیمی جامع نیشابور آغازگر مراسمی بوده که اکنون به سی و نهمین شب خود رسیده است. موجی از پرچم عزیز و مقدس جمهوری اسلامی ایران میان تیرگی شبهای خنک زمستان ۴۰۴ و بهار ۴۰۵ را به نور ناتمامی از بصیرت و اتحاد پیوند داده.
▪️ امشب اما مراسم خیابان امام خمینی(ره) نیشابور متفاوت بود. علاوه بر سرودهای حماسی و مأموریت ناتمام پرچمهای همیشه در اهتزاز، صدای طبل و سنج از انتهای خیابان خبر از حضور هیئتهای مختلفی میداد.
▫️ مسیر طولانی بود و جمعیت در حال حرکت سمت تجمع از سرعت راه رفتنم کم میکرد. نرسیده به هئیتها، جمعیتی سیاهپوش سر در مرکزیتی برده بودند که دیده نمیشد. حرکاتشان آرام و کمصدا بود. نزدیکشان شدم. اکثرشان نوجوان بودند. میان دست همه شمع بود. نوای «رهبر شهیدم» از دور میآمد. و اینجا با آتش شمع یکدیگر شمعهای خاموش را روشن میکردند و با احتیاط به اطراف حرکت میکردند. و ردیف کنار خیابان میایستادند.
▪️ با هر قدم سمت انتهای خیابان صدای طبل و سنجها شفافتر میشد. ردیفی از مردهای سیاهپوش همزمان دو زنجیر را بالا میبردند و به شانههاشان میکوبیدند. این صحنه همیشه همراه پرچمهای عزای امام حسین علیهالسلام بود. امشب اولین بار بود زنجیرزنی و هیئتی عزادار را همراه پرچم ایران میدیدم؛ و نوحهی مداح در فراق رهبر شهید بود.
«رهبر شهیدم شبیهت ندیدم سید علی جان
تو مرد مردان جهانی، فدایی صاحب زمانی»
▫️ به دلیل نقض آتشبس و بمباران لبنان عزیز پرچم حزبالله لبنان هم کنار پرچم سهرنگ ایران میان وزش باد خنک بهاری تکان میخورد. آخرین بنر مشکی که از پشت علم دیده میشد با خطی درشت و سفید نوشته بود: «اللهم عجل لولیک الفرج»
✍🏻 زهره مومنیان
📆 شماره ٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 #بعثت_خون | بیت امام شهید
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️ رسیدیم به محل مراسم. باید پیاده میرفتیم. با اینکه اول صبح بود، جمعیت زیادی داشت وارد خیابان جمهوری میشد. خیابان، سیاه پوشیده بود با پرچمهایی که شعارهایی حماسی داشت. عکسهایی از حضرت آقا به خیابان جلوه داده بود. مردم با ظاهر و پوششهای متفاوت هم اشک میریزند، هم شعار میدهند. مراسم چهلم ابرمرد ایران هم حماسه دارد، هم مرثیه.
▪️ همان اول راه، زهرا، دختر سه سالهام عکس حضرت آقا را ازم گرفت و به تقلید از من با دو دستش بالای سرش نگه داشت و شروع کرد به راه رفتن. زینب، دختر بزرگترم کنارش با عکس دیگری راه میرفت. عکسها را دست دخترانم میدیدم و شعر در سرم تکرار میشد: «ای تا ابد دردت به جان، رفتی؟» از همان جا بغض در گلویم گره خورد.
▫️ سر خیابان کشوردوست بنری از عکس حضرتآقا را زدهاند، عکس مال آنوقتها است که در حسینیه امام خمینی(ره) به جمعیت مشتاق میگفتند: «بفرمایید، بفرمایید.» مداح میگوید: «چهل روزه آقای شهیدمون رو ندیدیم...» صدای گریه بلند شد، مطمئنم خیابان جمهوری تابهحال اینهمه اشک به خود ندیده! صدای مجری مراسم را از بلندگوهای کنار خیابان شنیدم که گفت: «مردم عزادار پایتخت! خوش آمدید به بیت امام شهید ما...» با خودم تکرار کردم: «بیت امام شهید ما»، اشکهایم ادامه دارند. حالا به جای انتهای خیابان کشوردوست، همهی خیابان جمهوری که نه، دل همهی مردمی که به این خیابان آمدهاند، همهی آن لبنانیها و عراقیها و پاکستانیهایی که چهل روز است، بیتاب و بیقرارند، بیت امام شهید است. حالا بیت امام شهید، این کشوردوستترین مرد ایرانی حد و مرز ندارد!
✍🏻 سعیده تلان
📆 شماره ١٠
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh