💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | دختر انقلاب
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 املاکی بود و مربی رزمیکار. هنوز برنامههای تجمع میدان انقلاب در شام اربعین رهبر شهیدمان، رسماً شروع نشده بود، اما درست مثل سیونه شب قبل، با همراهی همسرش کارش را از همان ساعت شش عصر شروع کرده بود و قصد داشت، مثل همان شبهای قبل تا حوالی ساعت دوی نیمهشب ادامهاش دهد. توی میدان انقلاب علم میگرداند، علم بزرگی که پرچم یا ابوالفضل را دوخت زده به پرچم ایران.
▪️ اسمش سحر بود، اما میگفت اسم جدیدش را بیشتر دوست دارد، میگفت مردم اینجا به من لطف کردهاند و اسمم را گذاشتهاند دختر انقلاب. میگفت آنقدر میآیم و آنقدر علم میچرخانم تا جشن پیروزی را با رهبرمان، توی همین میدان انقلاب و با همین مردم، با هم بگیریم.
▫️ پرسیدم خسته نشدی؟ پرچمش را مثل حصاری امن، با دستش کشید دور خودش: «این دستم خسته بشه، با اون یکی دست میچرخونم، اون یکی هم خسته بشه، پرچم وطنم را به دندون میکشم، به عشق سیّدعلی، به عشق رهبرم سیّدمجتبی و به عشق مردم ایران، تا کور بشه چشم آمریکا.»
✍🏻 راضیه ابراهیمی
🗓 شماره ٢٣٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 پسری که میداند وطن، ناموس است
🔰 روایت انشاء ناتمام مهندسی کوچک
▫️اسم پردیسان را که توی کپشن دیدم زنگ زدم داداش. محل اصابت میشد پشت خانهشان. گفتم حتمی شهید صفرینوا را میشناسد. اطلاعات بگیرم و بعد روایتش را بنویسم. هرچه نباشد همسایهاند. گفت اطلاعات محله و شهدای پردیسان را میخواهی زنگ بزن آقای بیات. همین آقایی که توی فیلم دارد انشای معین را -انشای شهید معین را- میخواند. خانهاش توی همین محله است و همهی همسایهها را میشناسد.
▪️ زنگ زدم. آقای بیات گفت چهار روز است داریم کوچه را آواربرداری میکنیم؛ درست از همان ساعتی که زدند. چهار روز است از وسط سنگ و تیرآهن و بتن، داریم دفتر و کیف و کفش و لباس درمیآوریم؛ با گریه. و بعد به قصهای که پشت هر تکه است فکر میکنیم. اصلا همین شد که دفتر انشای معین را برداشتم. تویش پر از قصه است و پر از معین. معین خودش را توی این دفتر خیلی خوب نوشته و خیلی واضح نوشته. پسر کلاس هشتمی که بداند وطن چیست و بداند وطن ناموس است، یعنی خیلی مرد است.
▫️ بعد گفت الان هم نشستهام وسط حیاط خانهی آقای صفرینوا؛ روبهروی مقتلشان. از معین پرسیدم و خانوادهاش. گفت معین همان لحظه اول شهید شده. توی اتاق اولی بوده. خواهرش هم توی اتاق بغلی. اول رفته توی کما. بعد هم شده شهیدهای که ۲۲سالش بود و دانشجوی روانشناسی. پدرشان دیروز پنج ساعت توی اتاق عمل بوده برای ضایعهی نخاعی. مادرش هم بستری. حالشان خوب نیست و خبر ندارند دیگر دختری که بخواهد مرکز مشاوره بزند و پسری که بخواهد مهندس هوافضا شود و به وطن خدمت کند، ندارند.
✍🏻 فاطمه افضلی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | خیلی دوستت دارم
▪️ همهچیز قرار است شما را به خاطرِ من بیاورد. حتی همین ماژیک مشکی! گوشی که زنگ خورد، ٠٢١ افتاد روی نمایشگر. بادمجان سرخ میکردم، انگشت کشیدم روی صفحه. صدا پیچید در گوشم: «از حوزههنری تهران تماس میگیرم!»
▫️ مرد پشت خط شروع کرد به صحبت، نامم را پرسید، کد ملی و شهر محل سکونتم را. زانوهایم لرزید، نوک انگشتهایم قندیل بست، قلبم خواست بیفتد روی گلیم آشپزخانه. تماس قطع شد. گوشی را گذاشتم روی اپن، بادمجانها جزغاله شده بودند. شعله را خاموش کردم و دویدم سمت دفتر و خودکارم. دور یکی از شعرها را با همین ماژیک مشکی خط کشیدم. روسری سرمهام را انداختم روی سر. ایستادم مقابلِ آینه و خواندم: «اگر یک لحظه در جانم هوس بود/به غیر از عشق این خاک مقدس...» لبم را به دندان گرفتم؛ گونههایم شده بود رنگ گلانار. تا ١۵ رمضان خیلی نمانده بود!
▪️ حالا اینجا هستم آسیدعلی آقا! روسری سرمهای پوشیدهام، ماژیک مشکی دست گرفتهام، قرار بود مقابلتان شعر بخوانم؛ قرار نبود این مدلی بیایم بیت... من خیلی دوستت دارم آسیدعلی آقا!
✍🏻 فاطمه دولتی
📆 شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 نامت را فراموش نمیکنیم
🌷 یادوارهی «مهیار زنگانه» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسهای در آبیک قزوین به شهادت رسید.
🔹 مادرت از سر شب خوابوبیدار چند بار چشم باز کرده و پاییده بود که خوابیدی یا نه؟ و شاید وقتی دیده بود که هنوز مشغولی، با همان لهجهی ترکی، قربانصدقهات رفته بود: «ماشالله اوغلاندو!» تو اما تا ساعت ۲ نشد، چشم روی هم نگذاشتی. باید آیةالکرسی را حفظ میکردی که سر کلاس برای معلمت بخوانی و یک هزارانآفرین دیگر از او بگیری. از همانها که وقتی پانزده آذر ماه نوشته بودی: «به نام کوچهها و خیابانهای محل زندگی خود نگاه کنید! نام این دلاوران و شهیدان وطن را آنجا میتوانید ببینید.» به تو گفت. و حالا نام خودت، که هنوز یازده سال بیشتر نداری، یکی از همان نامهاست، که در خاطر ما قزوینیها میماند. و در خاطر همکلاسیهای تو، در مدرسهی امام رضای آبیک هم.
🔸 حتمی آنها توی آن حیاط که بمبهای آمریکایی_صهیونی جان عزیز تو را گرفتند، باز هم فوتبال بازی میکنند، باز هم آیةالکرسی را از حفظ میخوانند وشاید یکروز توی دفترشان، انشایی دربارهی تو بنویسند، که حالا شهید وطن هستی. نامت بلند پسر ایران. برای مادرت، که دلتنگ توست و برادر کوچکت، که هنوز باور نکرده رفتنت را و دوستانت، مثل خودت عاقبتبهخیری بخواه. مطمئن باش ما هم نام تو، دلاورمرد کوچک را هرگز فراموش نمیکنیم.
✍🏻 زهرا خلیلی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @reyhaneh_khamenei
🖤 #بعثت_خون | کسی شبیه من، کسی شبیه تو
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️«ایشالا پیروزی.» صدا جوان بود. برگشتم. دختری بود با نقاشی پرچم ایران روی لپش و چفیهی سبزی که روی شانههای خیسش جمع شده بود. انگشت اشارهاش را که لرزش ریزی داشت به نشانهی پیروزی بالا نگه داشته بود. نمیدانم چرا با دیدنش کمی آرام گرفتم. لبخند زدم و دستم را به دعا بالا آوردم. دو زن کناری هم، همانطور که دست به کمر لبهی جوی نشسته بودند، به سبک شمالیها آمین کشیدهای گفتند. دختر دستش را پایین آورد. رفتم نزدیک و پرسیدم: «جای کسی نیست؟» ابروهایش را بالا داد و خودش را چند سانت کنار کشید.
▪️ ایستادم کنارش. دستهایم را به هم گره زدم و گفتم: «چهقدر دلم روضه میخواست.» لبهای سرخابیاش را روی هم فشار داد و با نوک کفشش برگ خیسی را هل داد: «من… راستش، تا همین چند وقت پیش اصلاً طرفدارشون نبودم. همیشه بهشون نقد داشتم.» صدایش لرزش ریزی داشت. انگار مطمئن نبود میخواهد همهی حرفش را بزند یا نه. چشمم را از صورتش برداشتم و به جمعیت دور میدان امام تنکابن نگاه کردم. باران نمنم روی صورتم مینشست و قطرهها روی سنگفرش برق میزدند. گفتم: «اجازه دارم یه سوال بپرسم؟» سرش را کمی کج کرد. حس کردم خجالتش میآید. «وقتی اسمشون رو میشنوید، یاد چی میافتید؟» دلم میخواست بدانم کدام بُعد از آقا برایش جذاب است. دوست داشتم بیشتر بشناسمش. خیلی وقت بود با افراد خارج از دایرهی عقایدم همصحبت نشده بودم.
▫️ چشمش روی خطوط سنگفرش مانده بود: «شهادت مقتدرانهشون.» خیسی جمع شده توی چشمهایش سر خورد روی گودی زیر مژههایش: «منم باور کرده بودم که رفته زیرزمین. فکر میکردم مثل حاکمای دیگه… فرار میکنه.» سرم پایین بود و زل زده بودم به پرچم سهرنگمان. آرام پرچم زرد حزبالله را از دل پرچم ایران بیرون کشید و نشانم داد: «من فقط به خاطر ایران نمیام. به خاطر مقاومت هم هر شب اینجام.» پرچم را از دستهای یخزدهاش گرفتم و محکم گفتم: «بهت افتخار میکنم.» یک لحظه توی صورتم دقیق شد و بعد دستم را کشید سمت خودش. بغلم کرد. موهای نمخوردهاش بوی باران میداد. هیچوقت فکر نمیکردم نیمهشبی بارانی، در شهر بچگیهایم، توی بغل دختری که هیچ شباهتی به هم نداشتیم، برای آقای شهیدمان، اشک بریزیم. انگار آن شب، باران داشت غبارِ بینِ ما را میشست. واقعیت این است که ما راستیراستی مبعوث شدهایم.
✍🏻 فاطمه اکرارمضانی
📆 شماره ٢٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚#حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | آقاجون! برمیگردی؟
▪️ عزیزی که از دست میرود، میگویند بگذارید همسر، فرزندان و نزدیکانش سوگواری کنند. میگویند سوگواری از اولین مراحل پذیرش فقدان است. چهل روز از شهادت آقا گذشته بود. نه او، و نه هیچیک از فرزندان دیگر آقای شهید فرصت عزاداری پیدا نکرده بودند. همه باید خیلی زود خودشان را جمعوجور میکردند برای مبارزه با دشمن. یک عده در میدان، یک عده در خیابان.
▫️ پنجشنبه، بیستم فروردین اما با همهی روزها فرق داشت. روز بر سینه زدن بود و اشک ریختن؛ روز عزاداری. روز تسلیت گفتن به همدیگر. نرگس هم مانند همهی فرزندان آقا آمده بود برای تسکین خودش. خیابان کشوردوست بود و دیواری برای درددل. قلمی برداشت و نوشت: «یکی بهم بگه دروغه... آقاجون! برمیگردی؟»
📅 شماره ٢
✍🏻 منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | ترم دوم در میناب
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 یا علی میگويم و بالای داربست میروم. عکس دانشآموز شهید را با چسب میچسبانم. زینب، یکی از شاگردها، عکس میگیرد و در گروه مدرسه میفرستد: «انرژی زنانهی خانم دارینی».
🔻 از بالا خانمهای دیگر را میبینم که چطور وسط میداناند. یکی روی سن را دکور میزد، یکی تختهها را جابهجا میکرد، یکی نیمکتها را هل میداد. نگاهم به عکسهای قابشدهی دخترکان معصوم میناب میافتد، چه زنانه و مقتدرانه شهید شدند.
🔻 از داربست پایین میپرم. دختربچهها مشغول درست کردن موشکهای کاغذیاند. ازشان میخواهم ویدیو و عکس بگیرند. طاقت نمیآورم و وسط کار، برایشان از اصول عکاسی میگویم. دست خودم نیست، معلمم؛ هرجا باشم، حتی وسط روزهای تلخ جنگ، کلاسِ درسم را علم میکنم. یادآوری میکنم که چالش عکاسی یادشان نرود؛ اینها مستندات روزهای ماست که باید برای دانشآموزان سالهای بعد بماند.
🔻 ریحانه با دست خونیرنگ جلویم ظاهر میشود تا باهم، رد خون شهدای میناب را روی صورتها و مقنعههای سفید ترسیم کنیم. رد سرخی که هیچگاه از حافظهی تاریخ پاک نمیشود، حتی برای آلزایمریهای تاریخی. امروز روز آن دختران مظلوم بود. ترم دوم را با ارزیابی بسیار خوب در محضر معلمهای شهیدشان قبول شدند.
✍🏻 مهدیه دارينی
🗓 شماره ٢٣٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | اما نه اینجوری!
▪️ بوی الکل که در سرم پیچید، کمکم داشتم بیهوش میشدم. تصویری که از او ساخته بودم جلوی چشمم بود. مامان میگفت: «عینک به چشم دارد و لبخند که میزند، آدم دلش ضعف میرود.» بابا قول داده بود همین که عمل تمام شد، هر طور شده مرا میبرد پیشش. حرفهای زیادی با او داشتم؛ یک بغل نامه. نمیدانستم خط بریل میداند یا نه؟ چشم که باز کردم دیدمش. با صورت نورانیاش به من لبخند میزد. عکسش همهجا بود؛ اما خودش نه!
📅 شماره ٣
✍🏻 سارا شهرابی فراهانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 خانم اجازه؟ شهید
🌷 یادوارهی «سبحان احمدی طیفکانی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در شهر میناب به شهادت رسید.
🔹 صدای بلند ضجهزدن یک زن، سکوت گلزار را شکست. من چند قبر آن طرفتر بودم. رفتم بالای سرش که ببینم داغ دل چه کسی تازه شده!
🔸 زن، پوشش عرف زنان میناب را نداشت. مانتوی سورمهای و مقنعهی آبی نفتی پوشیده بود. اشکهایش گلوله گلوله از صورتش پایین میریخت. مویه میکرد. اسم سبحان را چند بار صدا زد: «بلند شو سبحان! قربونت برم. یادته بعضی وقتا اشتباه صدام میزدی و بهم میگفتی مامان؟ یادته بهت میگفتم اشکال نداره، منم مامان توام؟»
🔹 انگار بار اولش بود که میآمد سر مزار شاگردِ شهیدش. چند دقیقهای بود که نمیتوانست تنش را از قبر جدا کند. دلم میخواست زیر گوشش آرام زمزمه کنم. بگویم میدانم که سخت است اینجا باشی و ببینی شاگردت مسیر پریدنش را پیدا کرده. شاید آن روز که سر کلاس میپرسیدی: «بچهها در آینده میخواید چه کاره بشید؟» نمیدانستی سبحان جوابت را اینطور خواهد داد که: «خانم اجازه؟ شهید».
✍🏻 زهرا مؤمنی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh