eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤 | کسی شبیه من، کسی شبیه تو 🔰 روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان ▫️«ایشالا پیروزی.» صدا جوان بود. برگشتم. دختری بود با نقاشی پرچم ایران روی لپش و چفیه‌ی سبزی که روی شانه‌های خیسش جمع شده بود. انگشت اشاره‌اش را که لرزش ریزی داشت به نشانه‌ی پیروزی بالا نگه داشته بود. نمی‌دانم چرا با دیدنش کمی آرام گرفتم. لبخند زدم و دستم را به دعا بالا آوردم. دو زن کناری هم، همان‌طور که دست به کمر لبه‌ی جوی نشسته بودند، به سبک شمالی‌ها آمین کشیده‌ای گفتند. دختر دستش را پایین آورد. رفتم نزدیک و پرسیدم: «جای کسی نیست؟» ابروهایش را بالا داد و خودش را چند سانت کنار کشید. ▪️ ایستادم کنارش. دست‌هایم را به هم گره زدم و گفتم: «چه‌قدر دلم روضه می‌خواست.» لب‌های سرخابی‌اش را روی هم فشار داد و با نوک کفشش برگ خیسی را هل داد: «من… راستش، تا همین چند وقت پیش اصلاً طرفدارشون نبودم. همیشه بهشون نقد داشتم.» صدایش لرزش ریزی داشت. انگار مطمئن نبود می‌خواهد همه‌ی حرفش را بزند یا نه. چشمم را از صورتش برداشتم و به جمعیت دور میدان امام تنکابن نگاه کردم. باران نم‌نم روی صورتم می‌نشست و قطره‌ها روی سنگفرش برق می‌زدند. گفتم: «اجازه دارم یه سوال بپرسم؟» سرش را کمی کج کرد. حس کردم خجالتش می‌آید. «وقتی اسمشون رو می‌شنوید، یاد چی می‌افتید؟» دلم می‌خواست بدانم کدام بُعد از آقا برایش جذاب است. دوست داشتم بیشتر بشناسمش. خیلی وقت بود با افراد خارج از دایره‌ی عقایدم هم‌صحبت نشده بودم. ▫️ چشمش روی خطوط سنگفرش مانده بود: «شهادت مقتدرانه‌شون.» خیسی جمع شده توی چشم‌هایش سر خورد روی گودی زیر مژه‌هایش: «منم باور کرده بودم که رفته زیرزمین. فکر می‌کردم مثل حاکمای دیگه… فرار می‌کنه.» سرم پایین بود و زل زده بودم به پرچم سه‌رنگمان. آرام پرچم زرد حزب‌الله را از دل پرچم ایران بیرون کشید و نشانم داد: «من فقط به خاطر ایران نمیام. به خاطر مقاومت هم هر شب اینجام.» پرچم را از دست‌های یخ‌زده‌اش گرفتم و محکم گفتم: «بهت افتخار می‌کنم.» یک لحظه‌ توی صورتم دقیق شد و بعد دستم را کشید سمت خودش. بغلم کرد. موهای نم‌خورده‌اش بوی باران می‌داد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم نیمه‌شبی بارانی، در شهر بچگی‌هایم، توی بغل دختری که هیچ شباهتی به هم نداشتیم، برای آقای شهیدمان، اشک بریزیم. انگار آن شب، باران داشت غبارِ بینِ ما را می‌شست. واقعیت این است که ما راستی‌راستی مبعوث شده‌ایم. ✍🏻 فاطمه اکرارمضانی 📆 شماره ٢٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | آقاجون! برمی‌گردی؟ ▪️ عزیزی که از دست می‌رود، می‌گویند بگذارید همسر، فرزندان و نزدیکانش سوگواری کنند. می‌گویند سوگواری از اولین مراحل پذیرش فقدان است. چهل روز از شهادت آقا گذشته بود. نه او، و نه هیچ‌یک از فرزندان دیگر آقای شهید فرصت عزاداری پیدا نکرده بودند. همه باید خیلی زود خودشان را جمع‌و‌جور می‌کردند برای مبارزه با دشمن. یک عده در میدان، یک عده در خیابان. ▫️ پنجشنبه، بیستم فروردین اما با همه‌ی روزها فرق داشت. روز بر سینه زدن بود و اشک ریختن؛ روز عزاداری. روز تسلیت گفتن به همدیگر. نرگس هم مانند همه‌ی فرزندان آقا آمده بود برای تسکین خودش. خیابان کشوردوست بود و دیواری برای درددل. قلمی برداشت و نوشت: «یکی بهم بگه دروغه... آقاجون! برمی‌گردی؟» 📅 شماره ٢ ✍🏻 منصوره جاسبی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | ترم دوم در میناب 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 یا علی می‌گويم و بالای داربست می‌روم. عکس دانش‌آموز شهید را با چسب می‌چسبانم. زینب، یکی از شاگردها، عکس می‌گیرد و در گروه مدرسه می‌‌فرستد: «انرژی زنانه‌ی خانم دارینی». 🔻 از بالا خانم‌های دیگر را می‌بینم که چطور وسط میدان‌اند. یکی روی سن را دکور می‌زد، یکی تخته‌ها را جابه‌جا می‌کرد، یکی نیمکت‌ها را هل می‌داد. نگاهم به عکس‌های قاب‌شده‌ی دخترکان معصوم میناب می‌افتد، چه زنانه و مقتدرانه شهید شدند. 🔻 از داربست پایین می‌پرم. دختربچه‌ها مشغول درست کردن موشک‌های کاغذی‌اند. ازشان می‌خواهم ویدیو و عکس بگیرند. طاقت نمی‌آورم و وسط کار، برایشان از اصول عکاسی می‌گویم. دست خودم نیست، معلمم؛ هرجا باشم، حتی وسط روزهای تلخ جنگ، کلاسِ درسم را علم می‌کنم. یادآوری می‌کنم که چالش عکاسی یادشان نرود؛ این‌ها مستندات روزهای ماست که باید برای دانش‌آموزان سال‌های بعد بماند. 🔻 ریحانه با دست خونی‌رنگ جلویم ظاهر می‌شود تا باهم، رد خون شهدای میناب را روی صورت‌ها و مقنعه‌های سفید ترسیم کنیم. رد سرخی که هیچ‌گاه از حافظه‌ی تاریخ پاک نمی‌شود، حتی برای آلزایمری‌های تاریخی. امروز روز آن دختران مظلوم بود. ترم دوم را با ارزیابی بسیار خوب در محضر معلم‌های شهیدشان قبول شدند. ✍🏻 مهدیه دارينی 🗓 شماره ٢٣٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | اما نه اینجوری! ▪️ بوی الکل که در سرم پیچید، کم‌کم داشتم بی‌هوش می‌شدم. تصویری که از او ساخته بودم جلوی چشمم بود. مامان می‌گفت: «عینک به چشم دارد و لبخند که می‌زند، آدم دلش ضعف می‌رود.» بابا قول داده بود همین که عمل تمام شد، هر طور شده مرا می‌برد پیشش. حرف‌های زیادی با او داشتم؛ یک بغل نامه. نمی‌دانستم خط بریل می‌داند یا نه؟ چشم که باز کردم دیدمش. با صورت نورانی‌اش به من لبخند می‌زد. عکسش همه‌جا بود؛ اما خودش نه! 📅 شماره ٣ ✍🏻 سارا شهرابی فراهانی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 خانم اجازه؟ شهید 🌷 یادواره‌ی «سبحان احمدی طیفکانی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در شهر میناب به شهادت رسید. 🔹 صدای بلند ضجه‌زدن یک زن، سکوت گلزار را شکست. من چند قبر آن طرف‌تر بودم. رفتم بالای سرش که ببینم داغ دل چه کسی تازه شده! 🔸 زن، پوشش عرف زنان میناب را نداشت. مانتو‌ی سورمه‌ای و مقنعه‌ی آبی نفتی پوشیده بود. اشک‌هایش گلوله گلوله از صورتش پایین می‌ریخت. مویه می‌کرد. اسم سبحان را چند بار صدا زد: «بلند شو سبحان! قربونت برم. یادته بعضی وقتا اشتباه صدام می‌زدی و بهم می‌گفتی مامان؟ یادته بهت می‌گفتم اشکال نداره، منم مامان توام؟» 🔹 انگار بار اولش بود که می‌آمد سر مزار شاگردِ شهیدش. چند دقیقه‌ای بود که نمی‌توانست تنش را از قبر جدا کند. دلم می‌خواست زیر گوشش آرام زمزمه کنم. بگویم می‌دانم که سخت است اینجا باشی و ببینی شاگردت مسیر پریدنش را پیدا کرده. شاید آن روز که سر کلاس می‌پرسیدی: «بچه‌ها در آینده می‌خواید چه کاره بشید؟» نمی‌دانستی سبحان جوابت را اینطور خواهد داد که: «خانم اجازه؟ شهید». ✍🏻 زهرا مؤمنی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 حیا، بالاترین خصلت نیک است 🔹 شرح حدیثی از امام صادق علیه‌السلام درباره‌ی جایگاه حیا توسط رهبر انقلاب 🔸 بیانات در ابتدای درس خارج فقه ۱۳۹۷/۱۲/۱۳ 🔹بازنشر به مناسبت سالروز شهادت امام جعفر صادق علیه‌السلام رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 | پنجره فولاد، نبش جمهوری 🔰 روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان ▫️ باید خودم را می‌رساندم. باید می‌آمدم تهران تا دلم آرام بگیرد. می‌خواستم کشوردوست را از نزدیک ببینم تا شاید باور کنم. چهل روز است آرام ندارم. انگار در همان لحظه‌ی شنیدن خبر یخ‌زده‌ام و مرحله‌ی «انکار» در سوگتان، تمام‌نشدنی‌ست. از روز شهادت، فقط یک حیرت دستم را گرفته و بغض‌هایی که در گلو مانده و اشک نشده‌. نمی‌خواستم محکم بمانم، اما مجبور بودم چون غم نمی‌گذاشت بجنگم. چون باید در خیابان می‌ماندم و به آخرین نصیحت‌های شما عمل می‌کردم. ▪️ میدان انقلاب غلغله بود. مردم، اطراف میدان، روی موکت‌های پهن‌شده نماز جماعت می‌خواندند. من که رسیدم، دور دوم نماز بود. مردی پشت میکروفن می‌گفت نماز جماعت ظهر و عصر می‌خواهد شروع شود. تیغ آفتاب تیز بود. موکت‌ها پر و خالی می‌شد و خیال من پر می‌کشید سمت نماز ظهر عاشورا؛ همان وقتی که خسته و عزادار، با لباس‌های مشکی‌، گوشه‌ی خیابان به قامت می‌ایستادیم. حالا هم برای من ظهر عاشوراست. ▫️می‌روم جلوتر. جمعیت شانه به شانه ایستاده و مسیر قفل شده. راه را گم کرده‌ام و میان این‌همه آدم حیران سر می‌چرخانم. زنی که انگار درماندگی‌ام را دیده به سمتی اشاره می‌کند: «اینجا بیت آقا بود...» نابلدبودنم را از کجا فهمید، نمی‌دانم. اما همین که فعل را «ماضی» به کار برد، آوار یتیمی‌ یک‌جا روی سرم فرو ریخت. اشک از چشم‌هایم جوشید و توی دلم داد کشیدم که یعنی دیگر آقا نیست تا اینجا «بیتش» باشد؟! ▪️ مقابل کشوردوست، دیوارهای بتنی چیده و تصویر بزرگی از شما را رویش زده‌ بودند. دلم می‌خواست خودم را به آن بتن‌های سرد برسانم. آن دیوارها برای ما حکم «پنجره فولاد» را داشت. ضریحی که در خیالم باید طلایی و مشبک می‌بود، حالا اینجا سنگی بود و سخت و زمخت. پای همه روبه‌روی تقاطع قفل شده بود. سربازها نگران بودند و مدام تذکر می‌دادند که حرکت کنید، اما مگر می‌شد؟ آنجا مقتل عزیز ما بود. همان عزیزی که در این چهل روز، فرصت نکرده بودیم برایش درست عزاداری کنیم. همان که دوست داشتیم در غمش هزار بار بمیریم و زنده شویم. ▫️ هجوم جمعیت امان نمی‌داد؛ باید دل می‌کندم و می‌رفتم. همان‌جا زنی را دیدم که خودش را به دیوار بتنی رسانده بود؛ جیغ می‌زد و روی پایش می‌کوبید. اشک جلوی دیدم را تار کرد. پلک زدم تا تصویر شفاف شود اما زن غش کرده بود. چند نفری دورش را گرفتند تا به هوشش بیاورند. حقیقت این است که آن زن، خودِ ما بودیم. همه‌ی ما که چهل روز است، یتیم شده‌ایم و به سخت‌جانی ادامه می‌دادیم. ‌ ▪️ راستش سخت است آقاجان؛ نبودن شما و این دوری ناباورانه سخت است. اما دل‌مان به همان میراثی که گذاشتید خوش است. ما درس امید را از شما یاد گرفته‌ایم و تا پای جان می‌ایستیم. روزی که پیروز شدیم، به تلافی تمام این روزهایی که دندان بر جگر گذاشتیم، می‌آییم همین‌جا، سر تقاطع کشوردوست و یک دل سیر برایتان اشک می‌ریزیم. ✍🏻 نجمه حسنیه 📆 شماره ٢٣ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 فرمانده یعنی پدر 🌷 یادواره‌ی «محسن قربان‌نژاد» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شهادت رسید. 🔹 فرمانده بودن این شکلی است. نیرو را تربیت می‌کنی، قد می‌کشد، یاد می‌گیرد، بزرگ می‌شود، مثل پدر، جگرت به سلامتی‌اش بند می‌شود. کیف می‌کنی از مأموریت‌هایی که انجام می‌دهد. از دسته و درجه گرفتنش. دلبسته‌اش می‌شوی. آینده را در دستانش می‌بینی. می‌فرستی‌اش مأموریت و ناگهان دیگر برنمی‌گردد. 🔸 تنها و چراغ‌ْخاموش می‌نشینی کنار مزارش. تسبیح می‌گردانی. می‌گویی از ما جلو زد. دلت سوخته از رفتنش؛ ولی کیف می‌کنی از بالاترین درجه‌ای که روی شانه‌اش نشست. فرمانده بودن این شکلی است. فرمانده یعنی پدر. ✍🏻 زینب عرفانیان رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh