eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | از شانزلیزه تا کلاردشت 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 تجمع تمام شده بود که صدای لطیف و دخترانه‌ای سرم را سمت خودش چرخاند. دختری با تیپ اسپورت، سوار بر اسکوتر دور میدان می‌چرخید و شعار می‌داد: «ایرانی با ریشه‌، وطن‌فروش نمی‌شه!» به دوطرف دسته‌ی اسکوترش، سربند ایران بسته بود و باد لای پرچم کوچکی که جلویش نصب کرده بود، می‌پیچید. دو هفته‌ای می‌شد که راهپیمایی انفرادی‌اش را شروع کرده بود. می‌گفت: «سنگر تهران رو مردم حفظ کردن، می‌خوام به راهپمایی اینجا رونق بدم.» از جلوی فروشگاه‌های پرمسافر کلاردشت رد می‌شد، برایشان دست تکان می‌داد و لبخند می‌زد. مسافرها هم آفرین می‌گفتند و دست‌ تکان می‌دادند. هربار که ده، پانزده نفری دورش را می‌گرفتند، با روی خوش پرچمی هدیه می‌داد، یکی دیگر روی اسکوترش می‌چسباند و دوباره دور میدان چرخ می‌زد. 🔻 فرزانه، توی خیابان‌های شانزلیزه، کوچه‌پس‌کوچه‌های اسپانیا، فرانسه و ایتالیا هم چرخیده بود. وقتی از خاطراتش می‌گفت، فقط از پاریس و برج ایفل نمی‌گفت؛ از بویِ تند و زننده‌ی خیابان‌های کنار ایفل می‌گفت و مردمانی که هر صبح، بچه‌ی کوچک‌شان را پشت سبد دوچرخه می‌بستند؛ همه‌نفری سرکار می‌رفتند تا بتوانند هزینه‌های سنگین زندگی را پرداخت کنند. برای فرزانه، ایران هنوز رنگ «زندگی» و «خانواده» داشت. برای همین می‌خواست لابه‌لای شعارهایش، حس زندگی و لبخند را همراه با پرچم سه‌رنگ ایران هدیه کند. می‌خواست نشان دهد که فقط قشر خاصی پشت رهبر و نظام و ایران نیستند. دلیلش معلوم بود؛ پیکسل روی سینه‌اش، درست روی قلبش، یک‌تنه تمام قصه را لو می‌داد: «I love Iran». 🔻چند روز که گذشت، دیگر در کلاردشت تنها نبود. دختربچه‌های دور میدان از مادرشان اسکوتر می‌خواستند تا در راهپیمایی دخترانه‌اش همراه شوند. حالا عشقی که از پاریس تا کلاردشت همراهش آمده بود، روی همین چرخ‌های کوچک، قد کشیده و تکثیر شده بود. ✍🏻 محدثه قاسم‌پور 🗓 شماره ٢۴٠ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | تا چند بلدی؟ ▪️ مرد گفت: «پرچم‌ها رسید، یکی بیاد کمک برای شمارش.» دختر کوچکی جلو رفت و گفت: «آقا اجازه! من بشمرم؟» مرد خم شد و با مهربانی گفت: «تا چند بلدی بشمری؟» دختر گفت: «تا تعداد موج‌های وعده‌ی صادق.» 📅 شماره ۴ ✍🏻 زینب گلستانی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 آرزوهای خاک شده 🌷 یادواره‌ی «حنانه علیزاده» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به قزوین به شهادت رسید. 🔹 وسط حلقه‌ی خانواده نشسته بود. رفته بودند اطراف قزوین، سیزده به در که پشت باغ را زدند و ترکش نشست میان شاهرگش. یازده روز است که نیست تا برای کنکور درس بخواند. نیست که روانشناس شود. نیست که مادرش را از پشت بغل کند و ببوسد. نیست که مادرش را به اسم کوچک صدا کند و قربان‌صدقه‌اش برود. نیست که مادرش در لباس عروسی ببیندش. 🔸 حنانه علیزاده را دشمنی که بودن هیچ‌کداممان را نمی‌خواهد از ما گرفت. مادرش می‌گفت همه‌مان آنجا بودیم؛ ولی فقط حنّانه شهید شد. آرزوهایم را با خودش برد زیر خاک. ازم خواست که برایش دعا کنم تا نبودنش را تحمل کند. داغ اولین بچه سنگین است. بچه‌ای که با آمدنش، مادر شدن را چشیده‌ای که نمی‌شود نباشد. ✍🏻 زینب عرفانیان رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 برسد به آقاسیدمجید نقطه‌زن 🔰 روایت پویش اهدای طلای زنان کاشانی به صنعت دفاعی کشور ▫️ زیر مقنعه فیروزه‌ای نزدیک میز ایستاده بودند، دخترک دست مادر را می‌کشید و مادر انگار پاهایش به زمین چسبیده بود و از جا تکان نمی‌خورد. دخترک سر کج کرد: «تو رو خدا!» «باید از بابا اجازه بگیریم!» در همین حین، دخترک دست برد زیرِ مقنعه‌ی فیروزه‌ایش. گوشواره‌اش را‌ کف دست گرفت و پرسید: «مگه اینا مال من نیست؟!» اشک توی چشم‌های مادر حلقه زد: «آخه تو که اینا رو خیلی دوست داشتی!» دخترک دست مادرش را کشید. رسیدند به میز اهدای طلا. مسئول جمع‌آوری پرسید: «مطمئنید؟» دختر گفت: «بله!» و مادر در حالی که تخم چشم‌هایش از غرور برق می‌زد، جواب داد: «گوشواره خودشه. خدا ازش قبول کنه!» ▪️ کیسه مخمل قرمز مانتو و شلوار مشکی به تن داشت. شالی انداخته بود روی سر. کیسه‌ی مخمل قرمزش را گذاشت روی میز. پرچم ایران روی دوشش را جا‌به‌جا کرد و بند کیسه‌ی مخمل را کشید. پنج قطعه سکه‌ی پارسیان را بیرون آورد و گفت: «همیشه سعی کردم ریزریز پول جمع کنم و پس‌انداز داشته باشم برای روز مبادا. این همه‌ی دارایی منه!» نماند تا اسمش را بگوید. پرچمش را بالا گرفت و رفت سمت سیل جمعیت که داشتند: «ضربه‌ی آخر رو بزن» می‌خواندند. ▫️ زنجیر طنابی چند زن دور میز ایستاده بودند به صحبت که او آمد. جوانی بود بلندبالا و چهارشانه. با گفتن «ببخشید» زن‌ها را کنار زد. دست کرد توی جیب. مسئول جمع‌آوری دستگاه پوز را گذاشت مقابلش. فکر کرد آمده تا شبیه باقی مردان کاشانی کارت بکشد و بگوید پای کار ایران ایستاده. اما او از میان جیبش زنجیری بیرون آورد. زردی زنجیر طنابی زیر نور ریسه‌ی لامپ درخشید. لب‌های جوان از زیر سیبیل‌های پرپشتش جنبید: «از طرف مادرمه. از پا افتاده‌ست و نمی‌تونه از خونه بیرون بیاد. گفت برسه به آقاسیدمجید نقطه‌زن!» ▪️ حرف A روسری گلگلی صورتش را قاب گرفته بود. چادر مشکی انداخته بود روی سر. سبز و سفید و قرمز گواش روی لپش خشک شده بود. جعبه‌ی کوچک میان دستش را گذاشت روی میز. در جعبه را باز کرد. یک پلاک ظریف؛ حرف A بود. نخودی خندید و گفت: «آوردم این رو هدیه بدم!» سر انگشتان زن مسئول، پرچم گونه‌ی دخترک را نوازش کرد و پرسید: «چند سالته؟!»، «نُه سال. اینم هدیه‌ی جشن تکلیفمه.» دوباره خندید. جای خالی یکی از دندان‌های شیری‌اش خودش را نشان داد. زن به همکارش گفت: «دهه‌نودی‌ها گل کاشتن!» ▫️ مشمای فریزر «می‌دونی طلا گرمی چنده؟ حتماً دیشب نمی‌دونسته! رفته پرسیده و پشیمون شده!» زن مسئول شانه‌هایش را بالا انداخت و یکبار دیگر بین جمعیتی که داشتند سوی خانه‌هایشان می‌رفتند چشم چرخاند. دیشب عاقله‌زنی آمد تا دو النگوی دستش را ببخشد. هرچه سعی کردند، النگوها از دست بیرون نیامد. زن گفت: «نمی‌خوام قیچی‌شون کنم. توی خونه با آب و مایع ظرف‌شویی درش میارم و فردا تحویل‌تون می‌دم.» حالا مراسم تمام شده بود و خبری از زن نبود. زن مسئول، دفتر و خودکارش را برداشت. دستگاه پوز را هم. خواست پایه‌های میز را بکند و همه‌چیز را جمع کند که عاقله‌زن آمد؛ نفس‌زنان، با دو النگوی سالم که گذاشته بود میان مشمای‌ فریزر. زن مسئول گفت: «فکر کردیم دیگه نمیایید!» و جواب شنید: «زنه و حرفش!» ➕ بانوان کاشانی در قالب پویش فتح خیبر به سامانه پدافندی و دفاعی کشور ٢٣٠ قطعه طلا و جواهر هدیه کردند. ✍🏻 فاطمه دولتی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | جشن تکلیف ▪️ هر روز جانماز صورتی‌اش را پهن می‌کرد و چادر گل‌گلی نماز را سرش. من را هم مجبور می‌کرد بنشینم و نماز خواندش را ببینم تا اگر جایی اشتباهی دارد اصلاح کنم. من هم با لبخند می‌گفتم: «آخه آبجی کوچیکه از کجا معلوم امسال مدرسه‌ی شما برای جشن تکلیف بره بیت رهبری؟» با قیافه‌ی جدی می‌گفت: «اونا هم نرن، من حتماً می‌رم. می‌خوام پشت سر آقا نمازم درستِ درست باشه.» ▫️ اسفند ۱۴۰۴، شب تولد نه سالگی‌اش با همان چادر گل‌گلی به شهادت رسید. آقاجان! بالأخره خواهرم برای جشن تکلیف آمد پیش شما. 📅 شماره ۵ ✍🏻 زینب گلستانی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 | بچه‌های خیابان کشوردوست 🔰 روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان ▫️ گوشه‌ای از صحن آزادی نشسته‌ام. اربعین آقاست. قاب عکسی را مقابل یکی از حجره‌ها گذاشته‌اند و رویش نور قرمز تابانده‌اند. به زهرا پیام می‌دهم: «یه نفر رو دیدم شبیه تو بود، یادت کردم.» عکسی از شلوغی جمعیت می‌فرستد؛ میان غوغای پرچم‌ها و مشت‌های گره‌کرده‌. زیرش نوشته: «از کشوردوست عزیز یادت هستم.» نام خیابان برایم غریبه است. از دوستم که کنارم روی فرش‌های حرم نشسته می‌پرسم، ولی نمی‌داند. به همسرم زنگ می‌زنم، او هم نشنیده است. برای زهرا می‌نویسم: «کشوردوست کجاست؟» می‌گوید: «خیابونی که می‌رسه به بیت.» ▪️ من بیت را همیشه به «پاستور» می‌شناختم؛ همان یک باری که روزی‌ام شد و بیت آمدم روی نقشه خیابان پاستور را دنبال کردم. نمی‌دانستم انتهای کشوردوست به بیت می‌رسد. کشوردوستی، انتهایش می‌رسد به شما. ▫️ حالا بیتی نمانده، شبستانی نیست که مردم آن بالا صف بکشند. صندلی گوشه‌ی حسینیه که مردم چشم می‌کشیدند تا شما بیایید و رویش بنشینید زیر آوار است. زیلوهای آبی رنگ، تار و پودش از هم باز شده است. بیتی نمانده. اما شما هنوز در قلب کشوردوست زنده‌اید. در قلب کشوردوستان. فکر کردند با از بین بردن ساختمانی، به شما پایان می‌دهند. فکر کردند ما دل‌بسته‌ایم به یک صندلی و زیلوهای آبی‌رنگ. ما را نشناخته‌اند که اگر بکشندمان بیدارتر می‌شویم، زیادتر می‌شویم. نمی‌دانند اگر سری بزنند جایش هزار سر می‌روید. یک بیت را زده‌اند اما جای‌جای این کشور بیت شده است. حالا قلب ما هر کدام حسینیه‌ایست که شما در آن می‌تپید. بیت را تبدیل کردند به بیت‌هایی به تعداد همه‌ی کشوردوستان که شما در همه‌ی آن‌ها نشسته‌اید و نور لبخندتان چراغ این خانه‌هاست. آدرس شما در همه‌ی کشور تکثیر شده است و ما همه بچه‌‌ی محله‌ی کشوردوستیم. ✍🏻 جیران مهدانیان 📆 شماره ٢۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh