🇮🇷 برسد به آقاسیدمجید نقطهزن
🔰 روایت پویش اهدای طلای زنان کاشانی به صنعت دفاعی کشور
▫️ زیر مقنعه فیروزهای
نزدیک میز ایستاده بودند، دخترک دست مادر را میکشید و مادر انگار پاهایش به زمین چسبیده بود و از جا تکان نمیخورد. دخترک سر کج کرد: «تو رو خدا!»
«باید از بابا اجازه بگیریم!»
در همین حین، دخترک دست برد زیرِ مقنعهی فیروزهایش. گوشوارهاش را کف دست گرفت و پرسید: «مگه اینا مال من نیست؟!» اشک توی چشمهای مادر حلقه زد: «آخه تو که اینا رو خیلی دوست داشتی!» دخترک دست مادرش را کشید. رسیدند به میز اهدای طلا. مسئول جمعآوری پرسید: «مطمئنید؟» دختر گفت: «بله!» و مادر در حالی که تخم چشمهایش از غرور برق میزد، جواب داد: «گوشواره خودشه. خدا ازش قبول کنه!»
▪️ کیسه مخمل قرمز
مانتو و شلوار مشکی به تن داشت. شالی انداخته بود روی سر. کیسهی مخمل قرمزش را گذاشت روی میز. پرچم ایران روی دوشش را جابهجا کرد و بند کیسهی مخمل را کشید. پنج قطعه سکهی پارسیان را بیرون آورد و گفت: «همیشه سعی کردم ریزریز پول جمع کنم و پسانداز داشته باشم برای روز مبادا. این همهی دارایی منه!» نماند تا اسمش را بگوید. پرچمش را بالا گرفت و رفت سمت سیل جمعیت که داشتند: «ضربهی آخر رو بزن» میخواندند.
▫️ زنجیر طنابی
چند زن دور میز ایستاده بودند به صحبت که او آمد. جوانی بود بلندبالا و چهارشانه. با گفتن «ببخشید» زنها را کنار زد. دست کرد توی جیب. مسئول جمعآوری دستگاه پوز را گذاشت مقابلش. فکر کرد آمده تا شبیه باقی مردان کاشانی کارت بکشد و بگوید پای کار ایران ایستاده. اما او از میان جیبش زنجیری بیرون آورد. زردی زنجیر طنابی زیر نور ریسهی لامپ درخشید. لبهای جوان از زیر سیبیلهای پرپشتش جنبید: «از طرف مادرمه. از پا افتادهست و نمیتونه از خونه بیرون بیاد. گفت برسه به آقاسیدمجید نقطهزن!»
▪️ حرف A
روسری گلگلی صورتش را قاب گرفته بود. چادر مشکی انداخته بود روی سر. سبز و سفید و قرمز گواش روی لپش خشک شده بود. جعبهی کوچک میان دستش را گذاشت روی میز. در جعبه را باز کرد. یک پلاک ظریف؛ حرف A بود. نخودی خندید و گفت: «آوردم این رو هدیه بدم!» سر انگشتان زن مسئول، پرچم گونهی دخترک را نوازش کرد و پرسید: «چند سالته؟!»، «نُه سال. اینم هدیهی جشن تکلیفمه.» دوباره خندید. جای خالی یکی از دندانهای شیریاش خودش را نشان داد. زن به همکارش گفت: «دههنودیها گل کاشتن!»
▫️ مشمای فریزر
«میدونی طلا گرمی چنده؟ حتماً دیشب نمیدونسته! رفته پرسیده و پشیمون شده!» زن مسئول شانههایش را بالا انداخت و یکبار دیگر بین جمعیتی که داشتند سوی خانههایشان میرفتند چشم چرخاند. دیشب عاقلهزنی آمد تا دو النگوی دستش را ببخشد. هرچه سعی کردند، النگوها از دست بیرون نیامد. زن گفت: «نمیخوام قیچیشون کنم. توی خونه با آب و مایع ظرفشویی درش میارم و فردا تحویلتون میدم.» حالا مراسم تمام شده بود و خبری از زن نبود. زن مسئول، دفتر و خودکارش را برداشت. دستگاه پوز را هم. خواست پایههای میز را بکند و همهچیز را جمع کند که عاقلهزن آمد؛ نفسزنان، با دو النگوی سالم که گذاشته بود میان مشمای فریزر. زن مسئول گفت: «فکر کردیم دیگه نمیایید!» و جواب شنید: «زنه و حرفش!»
➕ بانوان کاشانی در قالب پویش فتح خیبر به سامانه پدافندی و دفاعی کشور ٢٣٠ قطعه طلا و جواهر هدیه کردند.
✍🏻 فاطمه دولتی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | جشن تکلیف
▪️ هر روز جانماز صورتیاش را پهن میکرد و چادر گلگلی نماز را سرش. من را هم مجبور میکرد بنشینم و نماز خواندش را ببینم تا اگر جایی اشتباهی دارد اصلاح کنم. من هم با لبخند میگفتم: «آخه آبجی کوچیکه از کجا معلوم امسال مدرسهی شما برای جشن تکلیف بره بیت رهبری؟» با قیافهی جدی میگفت: «اونا هم نرن، من حتماً میرم. میخوام پشت سر آقا نمازم درستِ درست باشه.»
▫️ اسفند ۱۴۰۴، شب تولد نه سالگیاش با همان چادر گلگلی به شهادت رسید. آقاجان! بالأخره خواهرم برای جشن تکلیف آمد پیش شما.
📅 شماره ۵
✍🏻 زینب گلستانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 #بعثت_خون | بچههای خیابان کشوردوست
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️ گوشهای از صحن آزادی نشستهام. اربعین آقاست. قاب عکسی را مقابل یکی از حجرهها گذاشتهاند و رویش نور قرمز تاباندهاند. به زهرا پیام میدهم: «یه نفر رو دیدم شبیه تو بود، یادت کردم.» عکسی از شلوغی جمعیت میفرستد؛ میان غوغای پرچمها و مشتهای گرهکرده. زیرش نوشته: «از کشوردوست عزیز یادت هستم.» نام خیابان برایم غریبه است. از دوستم که کنارم روی فرشهای حرم نشسته میپرسم، ولی نمیداند. به همسرم زنگ میزنم، او هم نشنیده است. برای زهرا مینویسم: «کشوردوست کجاست؟» میگوید: «خیابونی که میرسه به بیت.»
▪️ من بیت را همیشه به «پاستور» میشناختم؛ همان یک باری که روزیام شد و بیت آمدم روی نقشه خیابان پاستور را دنبال کردم. نمیدانستم انتهای کشوردوست به بیت میرسد. کشوردوستی، انتهایش میرسد به شما.
▫️ حالا بیتی نمانده، شبستانی نیست که مردم آن بالا صف بکشند. صندلی گوشهی حسینیه که مردم چشم میکشیدند تا شما بیایید و رویش بنشینید زیر آوار است. زیلوهای آبی رنگ، تار و پودش از هم باز شده است. بیتی نمانده. اما شما هنوز در قلب کشوردوست زندهاید. در قلب کشوردوستان. فکر کردند با از بین بردن ساختمانی، به شما پایان میدهند. فکر کردند ما دلبستهایم به یک صندلی و زیلوهای آبیرنگ. ما را نشناختهاند که اگر بکشندمان بیدارتر میشویم، زیادتر میشویم. نمیدانند اگر سری بزنند جایش هزار سر میروید. یک بیت را زدهاند اما جایجای این کشور بیت شده است. حالا قلب ما هر کدام حسینیهایست که شما در آن میتپید. بیت را تبدیل کردند به بیتهایی به تعداد همهی کشوردوستان که شما در همهی آنها نشستهاید و نور لبخندتان چراغ این خانههاست. آدرس شما در همهی کشور تکثیر شده است و ما همه بچهی محلهی کشوردوستیم.
✍🏻 جیران مهدانیان
📆 شماره ٢۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | پناه خدای خائفین
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 ما مادرانی وسواسی بودیم. همهمان. ما، بچههای دههی شصت و هفتاد، که میخواستیم تمام اشکالهای والدین و نسل و روزگارمان را خط بزنیم. میخواستیم جهانی از نو بسازیم. ما، خیلی قبلتر از به دنیا آمدن بچههایمان، حتی قبلتر از باردار شدنمان، همزمان با چک کردن فاکتورهای کمخونی در برگهی آزمایش، خواندن کتابهای والدگری را شروع کردیم. خودمان را بین روانشناسی غربی و اسلامی و متدهای تربیتی سنتی و جدید گیج کردیم. خیلی شبها با صورت خیس از عذاب وجدان خوابیدیم. خیلی دست و پا زدیم که روی عواطف و استقلال بچههایمان خش نیفتد. بچههای ما جور متفاوتی بزرگ شدند. قوی شدند. خیلی قویتر از خودمان. نه بخاطر آنهمه کتابی که خواندیم، نه بخاطر متدهای تربیتیمان، نه بخاطر تلاشهایمان. بخاطر تمام آنچه که مقابل سعی ما ایستاد. تمام اتفاقاتی که با هول و وحشت بیپایان با آنها مواجه شدیم.
🔻 روزی رسید که همان مادرهایی که برای توضیح چگونگی مرگ یک عزیز برای کودک، چند جلسه مشاوره میگرفتیم، باید برای این سوالها جواب پیدا میکردیم: «مامان چهجوری بمیریم دردش کمتره؟»، «مامان خونهی ما سفته؟ با چند تا بمب میریزه؟»، «بچهها میمیرن میرن بهشت؟ماماناشون هم هستن؟» جواب اینها توی هیچکدام از کتابهای ما نوشته نشده بود. هیچ نویسندهای چنین موقعیتی را برای بچهها پیشبینی نکرده بود. سطور کتابها جای این مسائل نیست. ما جوابی نداشتیم. چارهای هم نداشتیم. واهمهی بیوقفهی سالهای سال، واقعی و مجسم، پیش رویمان بود. خدا اینطور خواسته بود و خدا بزرگ بود و ما چارهای نداشتیم غیر این که به خدا اعتماد کنیم.
🔻 این که خیلی از ما، دست بچههایمان را میگیریم و شبها بیرون میرویم، از سر بیتدبیری و بیخیالیمان نیست. ما هم مثل همه میدانیم امنترین مکان، خانه است و خیابان گرفتاری و خطر دارد. یک هفته پیش، بیشتر از حالا و هفتهی بعد... کسی نمیداند. هیچ مادری نیست که لااقل یک شب، موقع حاضر کردن بچهها از خودش نپرسیده باشد:«اگر فلانجا رو بزنن چی؟ تو اون شلوغی چیکار کنیم؟» ما همان مادرهای وسواسی هستیم، منتهی دستفرمان را عوض کردهایم. کتابها را عجالتا بستهایم، پرچمها را بلند کردهایم. بچههایمان را با خودمان همراه کردهایم. مثل یک گواه برای اثبات اعتماد تازهمان به خدا. ما فهمیدهایم چقدر کوچکایم برای مراقبت از پارههای تنمان. اعتماد را، قدری، ذرهای، آموختهایم. یاد گرفتهایم ولو به اندازهی چند هفته و چند ماه، بچهها را به امان خدا بسپاریم. امان خدای ترسیدگان امیدوار!
✍🏻 شقایق خبازیان
🗓 شماره ٢۴١
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | مفید
▪️بستهی قرص ضد افسردگی را در سطل زباله پرت کرد. پرچم ایران را روی دوشش انداخت و از خانه بیرون رفت. برای زنده بودن دلیل بزرگی پیدا کرده بود.
📅 شماره ۶
✍🏻 مریم صفدری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
❤️ مشق سربازی
💻 پوستر رسانه «ریحانه» از نقشآفرینی نونهالان ایران زمین در تجمعات شبانه مردمی برای دفاع از ایران عزیز
💬 رهبر شهید انقلاب: انتظار به معنای این است که ما باید خود را برای سربازی امام زمان(عج) آماده کنیم.
📝 سربازی امام زمان(عج)، کار آسانی نیست. سربازی منجی بزرگی که میخواهد با تمام مراکز قدرت و فساد بینالمللی مبارزه کند، احتیاج به خودسازی و آگاهی و روشنبینی دارد. ۱۳۸۱/۰۷/۳۰
📥 نسخه قابل چاپ | استوری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 تولد بینالمللی
🌷 یادوارهی «علیرضا شهرجو» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
🔹 شب اول حضور در گلزار، بین قبرها سرگردان بودم. نگاهم افتاد به مزار یک شهید؛ دورش شلوغ بود و روی قبر خوراکیهای مورد علاقهی بچهها را چیده بودند. مردی از آنطرف با کیک تولدی توی دست، نزدیک جمعیت شد. دویدم آن سمت تا ببینم چه خبر است. کیک را گذاشت روی پرچم ایران که روی مزار را پوشانده بود. روی کیک آبیرنگ، عکس علیرضا چاپ شده و زیرش نوشته بود: «از طرف شهید علیرضا شهرجو.»
🔸 خانم جوانی که بعدا متوجه شدم خالهی علیرضاست، فشفشهها را بین بچههایی که کنار مزار بودند پخش میکرد. صورتش نه لبخند داشت، نه اخم و ناراحتی. فشفشههای روشن را میگرفت جلوی بچهها و میگفت: «بگیر. بگیر!» بچهها هم انگار که صاحب تولد بغلدستشان نشسته، فشفشهها را با لبخند بالا میگرفتند. خالهاش بعدا برایم از علاقهی علیرضا به تولد گفت: «شب سیزده به دنیا اومد. تولد خیلی دوست داشت. یه مدتی بود بهمون میگفت پس تولد من کی میشه؟ دوست داشت زودتر تولدش برسه.»
🔹 میان اهالی رسانه که آنجا جمع شده بودند، مردی میانسال داشت ویدئوی زنده میگرفت. به زبانی حرف میزد که نمیدانستم مال کدام کشور است، اما هرازگاهی با خانوادهی علیرضا فارسی صحبت میکرد؛ مثل جملهای که توی فیلم هم ثبت شده: «همین الان در کشورهای دیگهی دنیا، از هزاران کیلومتر اونطرفتر، دارن جشن تولد بچهی شما رو میبینن.» از بچههای میناب گرفته تا آدمهایی که شاید یکبار هم ایران را ندیده بودند، همه آنجا بودند تا دلِ علیرضا شاد شود. تولدش بینالمللی برگزار شد؛ درست همان تولدی که میخواست زودتر وقتش برسد. حالا دیگر هفت سالگیِ علیرضا، مبارک شده بود.
✍🏻 زهرا مؤمنی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh