eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💚 | حوالی نفس‌های آقا ▪️ خانه‌ی پدری‌ام حوالی میدان انقلاب بود. هر وقت بی‌تاب می‌شدم می‌رفتم کمی توی کوچه‌پس‌کوچه‌های بیت قدم می‌زدم و برمی‌گشتم. دلم می‌خواست خانه‌مان حوالی نفس‌های آقا باشد. ده سال قبل، وقتی قرار بود سقف بالای سر من و علی یکی باشد و دوتایی مسیر زندگی را ادامه دهیم، خواسته‌ام را مطرح کردم. انگار او هم از خداخواسته بود. املاکی فلسطین جنوبی، همان که کمی با ورودی بیت فاصله داشت، برایمان یک آپارتمان هفتاد متری‌ پیدا کرد. آنجا شد خانه امیدمان و نرگس و نورا شدند نور چشمان‌مان. ▫️بعد از جنگ دوازده‌روزه مدام به علی می‌گفتم اگر اتفاقی برای آقا بیفتد، ما هم با او می‌رویم اما «شما همیشه جلوتر از ما بودی و پیش‌مرگ ما شدی. آگاهانه به استقبال شهادت رفتی تا مردم ایران و جهان را بیدار کنی.» 📅 شماره ٧ ✍🏻 منصوره جاسبی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 | علی‌ترین رهبر 🔰 روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان ▫️ می‌گویند وقتی مصیبتی به شما رسید، وقتی زورِ بغض، ببیشتر از توانِ گلویتان شد، وقتی آسمان، وزنش را انداخت روی شانه‌هایتان و نگذاشت قد راست کنید، سرتان را بالا بگیرید، آن‌طور که دختر ابوتراب بود، کمر صاف کنید، با بغضِ گلویتان حماسه بسازید و بگویید: «ای اهلِ عالم! من چیزی ندیدم جز زیبایی!» ▪️ همه‌چیز از چهل و چند روز پیش شروع شد. از روزی که تیترهای سیاه روی صفحه‌ی قرمز هک شد، از روزی که شامِ غریبان، جای سحر را گرفت، از روزی که خبر شهادتش آوار شد روی سرمان! از همان وقتی که ترس نبودنش، خوره شد و افتاد به جانمان. ما ترسیدیم از وحشتِ دنیای بدون علی! با خودمان می‌گفتیم حالا کی دلخوشیِ عید فطر و نوروزمان باشد؟ حالا دخترهامان به شوق کدام جشن، به سن تکلیف برسند؟ حالا کتاب‌ها به ذوق تقریظ و تشویقِ کی خوانده شوند؟ حالا کی پدرِ بچه‌های شهدا باشد؟ حالا کی پشت و پناهِ سرزمینمان باشد؟ ما ترسیدیم؛ اما یادمان آمد که گفته بود: «آرام باشید...» ▫️ همان ساعت و همان سحر، تکه‌های قلبمان را گرفتیم توی مشت‌ها و استوار ایستادیم به رجزخوانی! که ما چیزی ندیدیم جز زیبایی! ما علی را دیدیم ایستاده در برابرِ کفر! ما علی را دیدیم زیسته در زُهد، ما علی را دیدیم مانده با مهر! بگذار دنیا و اهلش هرچه می‌خواهند بگویند، ما امّت علی‌ترین رهبر عصر جدیدیم. امّت علی که از چیزی نمی‌ترسد! ✍🏻 فاطمه تقی‌زاده 📆 شماره ٢۵ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | پرچمی که زمین نمی‌ماند 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 من شانزده سال اینجا زندگی کرده‌ام. مشهد، خیابان احمدآباد. از پنج، شش سالگی تا وقتی پدرم دستم را گذاشت در دست همسرم و گفت به سلامت، خدا پشت و پناهتان. من یکی از هزاران آدمی بودم که هر روز از این چهارراه رد می‌شد. خیابان احمدآباد برایم خانه است. از هرجای شهر می‌رسیدم به چهارراه می‌دانستم دو دقیقه بعد، درِ خانه را باز می‌کنم و بوی قرمه‌سبزی مامان می‌آید. صدای فوتبال دیدن بابا. بعدها که عروس شدم و با همسرم رفتیم سفر، هربار از پس جاده‌ها و اتوبان‌ها تابلوی به «مشهدالرضا خوش آمدید» را دیدیم، بلند گفتیم «آخیش». بعد که از پس خیابان‌ها و میدان‌هایی که می‌شناختیم می‌رسیدیم چهارراه احمدآباد، قلبم آرام می‌گرفت. تمام خستگی سفر دود می‌شد هوا. مثل کودکی که به آغوش مادرش رسیده باشد. 🔻 جمعه، نوزدهم دی‌ماه، با همسرم و دخترها نشسته بودیم پای سفره. تلویزیون روشن بود و حجم سیاه نامعلومی را در تصویر نشان می‌داد. پایین تصویر نوشته بود مشهد/ خیابان طوس. آب دهانم را قورت دادم. اینجا مشهد بود؟ بعد تصویر‌ها به هم خورد. دوربین وسط بلوار وکیل‌آباد نشست و آدم‌هایی را نشان می‌داد که تمام سال برای زیبایی این شهر شبانه روز کار می‌کنند. ماشین شهرداری سطل آشغال سوخته را بار ماشین کرد و رفت. از غذا افتاده بودم. دلم برنمی‌داشت به بشقابم نگاه کنم. مجری برنامه حرف می‌زد و من مات تصویری بودم که از خیابان پخش می‌شد. لازم نبود آن پایین بنویسد خیابان احمدآباد. من خانه‌ام‌ را بلد بودم. من می‌دانستم آن سربازی که کف آسفالت مثل جنینی در خودش تا شده و گرگ‌ها با هرچه دارند در سرش می‌کوبند کدام خیابان است. خون راه گرفت روی آسفالت. صدای ضربان قلبم را از گوشم می‌شنیدم. 🔻 شنبه صبح، بیستم دی‌ماه، احمدآباد شبیه خانه‌ای نبود که می‌شناختم. مذاب دو پل هوایی سوخته کف خیابان ریخته بود. شیشه‌های رنگی‌ مسجد شکسته و به پنجره‌های بانک سر چهارراه گلوله خورده بود. به پیچ و تاب پرچم نگاه می‌کنم. به خانواده‌ای که ایستاده وسط چهارراه و بدون اینکه فریاد بزند نشان می‌دهد پرچم ایران روی زمین نمی‌ماند. به کودکانی که از پدر و مادرشان یاد می‌گیرند وطن خانه است. وطن خیابانی‌ست که هر روز از آن رد می‌شویم، مدرسه‌ایست که در آن تحصیل می‌کنیم، مسجدی‌ست که صدای اذانش را می‌شنویم. وطن پرچمی‌ست که زیر سایه‌ی آن قد می‌کشیم. این پرچم نباید زمین بماند. ✍🏻 زهرا مهدانیان 🗓 شماره ٢۴٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | همسایه عزیزم ▪️ به کسی نمی‌گفتم با شما همسایه‌ایم. سعی می‌کردم طوری باشم که شبیه شما نباشم. وقتی مغازه‌دار محله می‌گفت: «با این همه نگهبان آسایش کل محل رو گرفتن‌.» سکوت می‌کردم که یعنی موافقم. وقتی راننده تاکسی من را پیاده می‌کرد و می‌گفت: «خودش رو قایم کرده چهل طبقه زیرزمین.» حرف‌شان را باور می‌کردم. ▫️ آن روزی که محله را زدند صبح زود رفته بودم سرکار. یقین داشتم فرار کرده‌اید کشور دیگری یا توی پناهگاهی خارج از شهر. یقینی که یک‌روز بعد تبدیل به عذاب‌وجدان شده بود. شما همین‌جا بودید، نزدیک خانه‌ی ما و باقی هم‌محلی‌ها. حالا با این عذاب چهل روزه چه کنم؟! برای پیداکردن نسبت خودم با شما چه کلمه‌ای جفت‌وجور کنم؟! همین را می‌نویسم: «آقاجان! همسایه عزیزم.» اگر همسایه‌ی ناسازگارتان را ببخشید، حق همسایگی را تمام کرده‌اید؛ درست مثل همان روزی که فهمیدم سال‌هاست سایه‌ی کسی بالای سرم بوده که من حتی از بردن نامش کنار نام خودم واهمه داشتم. شما در پناهگاه نبودید، شما خودِ پناهگاه بودید. 📅 شماره ٨ ✍🏻 فاطمه‌سادات موسوی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 مسیح میناب 🌷 یادواره‌ی «مسیحا سالاری» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید. 🔹 همه‌چیز از شب قبل از اتفاق شروع شد؛ وقتی مسیحا کفش‌هایش را شست و توی حیاط گذاشت تا برای زنگ ورزش فردا تمیز باشند. سپیده‌دم، پدر کفش‌های خشک‌شده را جفت کرد و گذاشت دم در تا مسیحا وقت رفتن بپوشد. اما موقع رفتن، یکی از لنگه‌ها غیب شده بود. پدر می‌پرسد: «پس کفشت کو؟» مسیحا جواب می‌دهد که نمی‌داند. پدر می‌گوید: «پس بیا همان کفش قبلی‌ات را بپوش» و مسیحا لجاجت می‌کند: «نه، من کفش ندارم، نمی‌خوام برم.» پدر می‌گردد و لنگه‌کفش را از دل باغچه پیدا می‌کند. 🔸 وقتی این ماجرا برایش یادآوری شد؛ حال و روزش گفتنی نبود. با اشک می‌گفت: «کفش رو برداشتم و پاش کردم. مسیحا غر می‌زد و می‌گفت نمی‌خوام برم مدرسه! اما هرطور شده بالاخره راضیش کردم.» 🔹 آن‌روز، مسیحا سخت از خانه بیرون رفت؛ اما برگشتنش هم آسان نبود! خانواده سه روز دنبالش گشتند. اما چیزی میان آن خرابه‌ها، دستشان را نمی‌گرفت. بعد از سه روز بالأخره مسیحا از مدرسه برگشت. مسیحا که نه! فقط لنگه کفشش را پیدا کرده بودند. لنگه کفشی به همراه تکه‌های کوچک گوشت و خون‌آبه. ✍🏻 زهرا مؤمنی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 «شهید مهیار زنگانه»، دانش‌آموز کلاس پنجم، که در حملات آمریکایی_صهیونی به مدرسه‌ای در قزوین در ۹ اسفندماه ۱۴۰۴ به شهادت رسید. 📥 کیفیت اصلی | نسخه استوری 🔰 برای مطالعه‌ی روایتی درباره‌ی مهیار اینجا را کلیک کنید رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | فراموش نکنید ▪️ بی‌پدر بزرگ‌شان کردم، دخترهایم را می‌گویم. از بچگی یادشان داده بودم شما را «آقا» صدا بزنند. تلویزیون که نشان داد بچه‌های کوچک را بغل می‌گیرید، دل‌شان خواست به شما بگویند «بابا.» حالا دخترهایم دوباره بی‌پدر شده‌اند. آقاجان! همیشه به یادتان هستیم. شما هم من و دخترهایم را فراموش نکنید. 📅 شماره ٩ ✍🏻 الهه ایزدی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💻 به یاد «جشن فرشته‌ها» 🌷 اجتماع دختران کشوردوست 🗓 به مناسبت ولادت حضرت فاطمه معصومه(س) و روز دختر ⏰ ۳۰ فروردین ۱۴۰۵ ساعت ۱۹:۳۰ 🔹 تهران مقابل خیابان کشوردوست و سراسر کشور در میادین اصلی محل تجمع ❤️ دختران نوجوان ایرانی با چادرنمازهایشان، زینت‌بخش این محفل نورانی باشند 📥 نسخه قابل چاپ طرح 🔎 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh