هدایت شده از فلسطین جنوبی
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 دوست دارم دوباره پشت سر آقا نماز بخوانم
خیابان کشوردوست همزمان با سالروز ولادت حضرت فاطمه معصومه(س)، یکشنبه ۳۰ فروردین ماه، میزبان دختران کوچک رهبر شهید انقلاب با چادرهای گلیشان بود.
@felestin_jonubi
💞 #دختران_کشوردوست | اینجا هستم، با دعوت!
🔻 هوا سرد است و بارانی که مهمان زمین شده، مینشیند روی صورتمان. سهتایی با دوستانش ایستادهاند و با صدای بلند شعار میدهند. روبهروی خیابان کشوردوست. آنجا که تصویر بزرگی از رهبر شهیدمان قد علم کرده و نیشتر میزند به زخمهایمان. آنجا که هزاران دل شکسته، حرفهایشان را نوشتهاند روی آن دیواری که قلبشان جامانده پشتش. اسمش مطهره است. ده ساله و این همه راه را از قم آمده تا روز دختر را بهقول خودش کنار آقا و خیابان کشوردوست باشد.
🔻 میگوید: «خبر شهادت رهبر رو که شنیدم، تمام غصههای عالم ریخت توی دلم، اصلا حس یتیمی بهم دست داد. مامان میگه، تو دوست داشتی بیای و رهبر رو ببینی، حالا آقا صدات رو شنیده و دعوتت کرده و اینجایی. این بهترین سفر عمرمه. روز دختر کنار آقام. من که میدونم هستش و داره ما رو تماشا میکنه.» باران بهاری لرز انداخته توی تنم، اما مطهره و دوستانش بدون چتر زیر همان باران ایستادهاند و شعار میدهند. نمیدانم شاید این باران را هم، همین دلهای شکسته اینجا دعوت کرده.
✍🏻 سیده فاطمه موسوی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
❤️ دختران افتخار
🎨 پوستر «ریحانه» KHAMENEI.IR، یادبود دختران شهید جنگ تحمیلی سوم، به مناسبت میلاد حضرت معصومه(س) و روز دختر
✨ شما دختران میتوانید در این مبارزهی عظیمی که ملّت ایران در دوران انقلاب با ظلم و بدبختی و تبعیض شروع کرده، نقش ایفا کنید، همچنان که قبلاً زنان زیادی نقش ایفا کردند و کارهای بزرگی انجام دادند... انشاءالله شما هم از آنها باشید.
🔰 رهبر شهید انقلاب، ۱۴۰۱/۱۱/۱۴
📥 نسخه قابل چاپ | استوری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 قصه آشنای خانممعلم
🌷 یادوارهی «زهره شهریاری و پسرش علی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب شهادت رسیدند.
🔹 خودت را تصور کن که وسط دعوایی و از هر طرف سیلی میخورد به سر و صورتت؛ ناگهان میان این سیلیها حواست نیست و یک نفر با لگد، محکم میکوبد توی پهلویت. وقتی بالای «مزار زهره» رسیدم، همین حس را تجربه کردم! هضم این یکی برایم سختتر بود. همان اول از قبر کوچکی که چسبیده بود به مزارش قضیه را فهمیدم. خواهرش برایم تعریف کرد که شش ماهه باردار بوده: «زهره اسمشو انتخاب کرده بود. میخواست اسم پسرشو بذاره علی. دلش میخواست وقتی علی دو ساله شد، بفرستدش آموزش مداحی. دوست داشت پسرش مداح اهلبیت بشه.»
🔸 بالای قبر کوچکش ایستادم و خطاب به او گفتم: «جنابِ کوچک! ذهن و فکرم را بدجوری درگیر کردهای. توی ذهنم یک قاب از آوار مدرسه است و قابی از پشت یک در... داستانت را قبلاً شنیدهام. قصهی آشنایی داری، علیآقای خانمْمعلم!»
✍🏻 زهرا مؤمنی
➕ برای مطالعه روایت دیگری از شهید زهره شهریاری اینجا را کلیک کنید.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | پرفورمنس دندانخرگوشی
🔻 مسجد جای سوزنانداز نیست. نماز را زود میخوانم تا جا برای بقیه باز شود. موقع پوشیدن کفشها دخترهای قد و نیمقدی را با لباس مدرسه و کولههای رنگووارنگ میبینم. سر صحبت را با یکیشان باز میکنم: «به خاطر دخترهای میناب لباس مدرسه پوشیدید؟» خندهی شیرینی مینشیند روی لبهاش و دندانهای خرگوشیاش پیدا میشود: «بله. برای مراسم امشب میخوایم تئاتر اجرا کنیم. ما پرفورمنسیم. یه بازیگر خانم هم داریم.»
🔻 نمیدانم پرفورمنس توی تئاتر یعنی چه. پاپی هم نمیشوم. میگویم «اگه بخوای یه جمله به بچههای میناب بگی چی میگی؟» مربیشان از آن سر داد میزند: «بچهها راه بیفتید دیر میشه.» مکالمان نصفه میماند. یکی از دخترها بلند میگوید: «مرگ بر آمریکا» بقیه هم تکرار میکنند. با خودم فکر میکنم چه جملهای بهتر از خواستن مرگ برای قاتلان میناب؟
✍🏻 زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | شبیه فرشتهها
🔻 سر فلسطین ایستاده بودم و داشتم پیامی صوتی میفرستادم. هنوز به شروع مراسم مانده بود. فکر میکردم باید همان فلسطین را بروم پایین که بشود کشوردوست! همانموقع خانمی از پشت صدایم کرد و گفت: «میخوایم بریم مراسم دخترها. از کدوم طرف بریم؟» وقتی گفتم پایینتر، آقایی از کنارم رد شد و گفت: «کشوردوست جلوتره. این فلسطینه.» هردو و البته هرسه با هم راه افتادیم. زن همراه دخترش بود که ۱۰-۱۱ ساله میخورد. چادر سفید گلداری سرش کرده بود که جلوبسته بود.
🔻 آنقدر همراه هم رفتیم و با دخترک، نگاههای از روی خجالت و کنجکاوی ردوبدل کردیم که در جمعیت گم شد. حالا دخترها همهجا بودند. از نیروهای انتظامات مراسم گرفته تا دخترهای چادرنمازپوشیده و فسقلیهای بغل پدر و مادرها با یک پرچم ایران!
✍🏻 مریم شیدپیلهور
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | دیر برگشتم، ولی...
▪️ اسم شما را که میشنیدم، چشمم را میبستم و دهانم را باز میکردم به گفتن هر چه نباید!
چرا؟ شوهرم صبح تا شب میدوید، من قناعت میکردم و ته سال هیچی نداشتیم جز پساندازی که باید میگذاشتیم روی پول پیش خانه. تورم و تحریم پایش را از گلویمان بر نمیداشت. اسم شما را که میشنیدم، چشمم را میبستم و دهانم را باز میکردم که: «ما اصلاً هستهای میخوایم چیکار؟ نون و آب میشه برامون؟ کاش آقای خامنهای اتمی رو بده و بهجاش رفاه مردمش رو تأمین کنه!»
▫️ تا پارسال که مادرم خوندماغ شد!
دکتر پی ماجرا را گرفت و فهمیدیم سرطان دارد. گفتند: «با رادیوداروها میشه متوقفش کرد» لب گزیدم که: «بریم خارج؟ پولش رو نداریم!» و فهمیدم با کمترین هزینه توی همین ایران خودمان میتواند از رادیوداروها_پزشکی هستهای_ استفاده کند.
▪️ این روزها شما نیستید. مادرم سرپا شده، هر شب توی خیابان پرچم میچرخاند. و من آمدهام کشوردوست! میخواهم فریاد بزنم: «آقاجان غلط کردم. من برگشتم. دیر برگشتم...»
📅 شماره ١٢
✍🏻 فاطمه دولتی
#داستانک
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | کاش دستم به آسمان میرسید
🔻 تنها، کنار عکس بزرگی از حضرت آقا ایستاده بود. چشمهای گرد و پر مژهاش را دوخته بود به عکس و به هیچ چیز دیگری توجه نداشت. چادر یکدست سفید آستینداری به تن داشت. روی سرش با گلهای پارچهای زرد و بنفش و صورتی، نیمتاجی دوخته بودند که صورتش را قاب گرفته بود. توی دل «لا حول و لا…» خواندم و نزدیکش شدم. متوجهم که شد، کمی جا خورد. لبخند نزد. عقبتر رفت. سلامنکرده گفتم: «چه چادر زیبایی!» زیر لب گفت «ممنون» نگاه کردم به عکس بزرگ حضرت آقا و گفتم: «دوسشون داری؟» گفت «خیلی».
🔻 سرش را انداخت پایین ناخن انگشت سبابهی دست چپ را بین دو انگشت دست راستش گرفت و گفت: «یکی روی دیوار اونجا، برای آقا نوشته من از شما خجالت میکشم». و سمت دوری از خیابان را نشانم داد. صدای سرودی که از بلندگوها پخش میشد خیابان کشوردوست را پر کرد. بلند گفتم: «توام چیزی براشون نوشتی خاله؟» سر بالا انداخت. با دست زنی را که جلوتر ایستاده بود، نشانم داد و گفت: «مامانم نوشت، من نه!»
🔻 بلندتر از قبل گفت: «اون روزی که جنگ شد من مریض بودم مدرسه نرفتم. جنگندهها از بالا سر اتاق من رد شدن و رفتن آقا رو شهید کردن.» بغضم ترکید نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. ادامه داد: «من ترسیدم و دوییدم توی هال توی بغل مامانم. کاش دستم به اون جنگندههه میرسید. کاش نمیذاشتم از بالای خونه ما رد بشه و برسه خونهی آقا». پلک چشمهای آهویی و سیاهش را که بست، اشک کل صورتش را گرفت. توی بغل هم، کنار عکس بزرگ و لبخند مهربان آقا گریه کردیم. باران گرفت. دخترهای سرودخوان میخواندند: «اینجا ایرانه، دختراش ستاره میسازن…».
✍🏻 صدیقه ارزبین
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh