💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | دیر برگشتم، ولی...
▪️ اسم شما را که میشنیدم، چشمم را میبستم و دهانم را باز میکردم به گفتن هر چه نباید!
چرا؟ شوهرم صبح تا شب میدوید، من قناعت میکردم و ته سال هیچی نداشتیم جز پساندازی که باید میگذاشتیم روی پول پیش خانه. تورم و تحریم پایش را از گلویمان بر نمیداشت. اسم شما را که میشنیدم، چشمم را میبستم و دهانم را باز میکردم که: «ما اصلاً هستهای میخوایم چیکار؟ نون و آب میشه برامون؟ کاش آقای خامنهای اتمی رو بده و بهجاش رفاه مردمش رو تأمین کنه!»
▫️ تا پارسال که مادرم خوندماغ شد!
دکتر پی ماجرا را گرفت و فهمیدیم سرطان دارد. گفتند: «با رادیوداروها میشه متوقفش کرد» لب گزیدم که: «بریم خارج؟ پولش رو نداریم!» و فهمیدم با کمترین هزینه توی همین ایران خودمان میتواند از رادیوداروها_پزشکی هستهای_ استفاده کند.
▪️ این روزها شما نیستید. مادرم سرپا شده، هر شب توی خیابان پرچم میچرخاند. و من آمدهام کشوردوست! میخواهم فریاد بزنم: «آقاجان غلط کردم. من برگشتم. دیر برگشتم...»
📅 شماره ١٢
✍🏻 فاطمه دولتی
#داستانک
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | کاش دستم به آسمان میرسید
🔻 تنها، کنار عکس بزرگی از حضرت آقا ایستاده بود. چشمهای گرد و پر مژهاش را دوخته بود به عکس و به هیچ چیز دیگری توجه نداشت. چادر یکدست سفید آستینداری به تن داشت. روی سرش با گلهای پارچهای زرد و بنفش و صورتی، نیمتاجی دوخته بودند که صورتش را قاب گرفته بود. توی دل «لا حول و لا…» خواندم و نزدیکش شدم. متوجهم که شد، کمی جا خورد. لبخند نزد. عقبتر رفت. سلامنکرده گفتم: «چه چادر زیبایی!» زیر لب گفت «ممنون» نگاه کردم به عکس بزرگ حضرت آقا و گفتم: «دوسشون داری؟» گفت «خیلی».
🔻 سرش را انداخت پایین ناخن انگشت سبابهی دست چپ را بین دو انگشت دست راستش گرفت و گفت: «یکی روی دیوار اونجا، برای آقا نوشته من از شما خجالت میکشم». و سمت دوری از خیابان را نشانم داد. صدای سرودی که از بلندگوها پخش میشد خیابان کشوردوست را پر کرد. بلند گفتم: «توام چیزی براشون نوشتی خاله؟» سر بالا انداخت. با دست زنی را که جلوتر ایستاده بود، نشانم داد و گفت: «مامانم نوشت، من نه!»
🔻 بلندتر از قبل گفت: «اون روزی که جنگ شد من مریض بودم مدرسه نرفتم. جنگندهها از بالا سر اتاق من رد شدن و رفتن آقا رو شهید کردن.» بغضم ترکید نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. ادامه داد: «من ترسیدم و دوییدم توی هال توی بغل مامانم. کاش دستم به اون جنگندههه میرسید. کاش نمیذاشتم از بالای خونه ما رد بشه و برسه خونهی آقا». پلک چشمهای آهویی و سیاهش را که بست، اشک کل صورتش را گرفت. توی بغل هم، کنار عکس بزرگ و لبخند مهربان آقا گریه کردیم. باران گرفت. دخترهای سرودخوان میخواندند: «اینجا ایرانه، دختراش ستاره میسازن…».
✍🏻 صدیقه ارزبین
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 خیلی غریب بود
🌷 یادوارهی «غلامحسین عرب» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شهادت رسید.
🔹 امروز که وارد قطعهی ۴۲ شدم، رضا نریمانی با مداحی «رفیق نیمهراهش» جلویم را گرفت. میخواند و یکتنه حسرت میپاشید در فضا. راه افتادم بین مزارها. زیر لب با نریمانی خواندم و فکر کردم اینجا دو دسته عزادار وجود دارد: دستهی اول، آنها که از روز اول شهادت و تدفین عزیزشان بودهاند و دورهی حزنشان را مرحله به مرحله گذراندهاند. دستهی دوم هم آنها که در معرکه حضور داشتهاند و مجروح شدهاند و تازه از پشت در بهشت برگشتهاند. آنها که حالا سرگردان میان مزارها، پر از اشک و حرف، میروند و میآیند. نریمانی، این «رفیق نیمهراه» را انگار برای همین دستهی دوم خوانده.
🔸 چشم گرداندم میان مزارها دنبال رزق روایت امروز. دیدمش. چشمهایش سرخ بود و شانههایش تکان میخورد. معلوم بود دلش خیلی سوخته. از کنارش رد شدم و زیرچشمی مزار کنار پایش را نگاه کردم. نوشته بود «شهید غلامحسین عرب». دلم نیامد خلوت مردانهشان را به هم بزنم. رفتم عکسهایم را گرفتم و برگشتم. هنوز کنار مزار بود. پای چپش را طوری دراز کرده بود که میفهمیدی آزرده است. روی دستش هم جای سوختگی توی چشم میزد. نریمانی فضا را واگذار کرده بود و دیگر نمیخواند؛ ولی چشمهایش هنوز سرخ و خیس بود. با همان سؤال اول دوباره بغضش ترکید. نفس عمیقی کشید تا راه برای کلمات باز شود: «بنویسید خیلی غریب بود.»
🔹 خیلی از علامحسین حرف داشت. گفت و گفت تا رسید به آن شب. ۱۴۰۵/۱۲/۱۲، ساعت ۱۲:۴۸ دقیقه و آن سه موشک. موشکهایی که پای رفیقش را به آسمان باز کردند و خودش را با کما تا پشت در بهشت بردند.
🔸 علت حال خرابش را فهمیدم. همان عزاداران دستهی دوم که گفتم. پر از اشک و حرف، سرگردان میان مزار رفقا. همانها که میروند به بچههای «صوت قطعه» میگویند مداحی رفیق نیمهراه نریمانی را پخش کنند. همانها که از غربت رفقایشان میسوزند؛ ولی خودشان هم خیلی غریبند.
➕ در فیلم، مزار هنوز سنگ سفید ندارد. سنگ را بعد از مصاحبه و ۱۲ شب کار گذاشتند.
✍🏻 زینب عرفانیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | فرشته سرزباندارِ کشوردوست
🔻 چیزی از شروع مراسم نگذشته بود؛ ریسهی باران، دانهدرشت بارید و بچهها هر کدام، زیر پر و بال پدر و مادرشان رفتند.
🔻 چادرنماز سفیدی سرش بود که شکوفههای بهاری، دورتادور لبهاش را قاب گرفته بودند. ایستاده بود و شعری را که از بلندگو پخش میشد زمزمه میکرد. با دیدنش سر ذوق آمدم؛ مثل خودم برای باران به جای چتر، بال در آورده بود. جلو رفتم؛ گل لبخند که روی صورتش نقش بست، گفتم: «چه دختر مهربونی.» معلوم بود سرْزباندار است؛ چشمهای بازیگوشش خندید و گفت: «من از آقا درس یاد گرفتم؛ آقا خیلی مهربون بودن. منم میخوام مهربون باشم.»
🔻 من هنوز از آقا نگفته بودم که خودش پیشقدم شده بود. توی دلم گفتم مثل آقا مهربانی که اینطور، فرشتهها برای بوسیدن شانههایت، دستبهدامن باران شدهاند.
✍🏻 راضیه کریمیمنش
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💞 #دختران_کشوردوست | شیردختر خجالتی آقا
🔻 با مادر و خواهرش به میدان آمده بود. خجالتی بود و وقتی خواستم دلیل حضورش را بگوید، خودش را جمع و جور کرد و رو به مادرش سرش را خم کرد و لبخند زد، یعنی که خجالت میکشم، چکار کنم. مادر با دخترش صحبت کرد گفت: «همون که تو خونه گفتی رو بگو. یادته چی گفتی؟»
🔻 دخترک مثل دختربچههای دیگر سرش را به معنی بله تکان داد. مادر تنهایش گذاشت، گفتم بمانید، گفت: «نه خودش میتونه.» و دخترک شروع کرد؛ شیردختر دهه نودی آقا. دلش برای آقای شهیدمان تنگ شده بود. دوست داشت جزو دخترانی باشد که در جشن تکلیف، با آقا نماز خوانده بودند. وقتی ضبط فیلم تمام شد، انگار که شجاعتش گل کرده باشد، نگاهی به دوربین کرد و گفت: «پرچمت زمین نمیمونه حضرت ماه!»
✍🏻 آزاده حاجیغلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 گزارش تصویری؛ اجتماع دختران کشوردوست به یاد «جشن فرشتهها» در تهران و سراسر کشور. ۱۴۰۵/۰۱/۳۰
🔎 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
@khamenei_reyhaneh