💚 #تولدتان_مبارک | خیابانگرد
🔻 پنج سال طول کشید تا معنی حرف استادمان را بفهمم. وقتی بابا توی منا شهید شد و عکسش برایم پنجرهای شد به بهشت. هر بار که خانهیمان را عوض میکردیم قرآن و قاب بابا اولین چیزی بود که با خودم میبردم تا دیوار خانهی جدیدم را به عکس بابا تکیه بدهم. بابا شهید شده بود. بابایی که نفس ما بود و هیچ چیزی مرهم قلب گداختهیمان نمیشد. مادر از همه بیتابتر بود. تا روزی که قرار دیدار خصوصی با شما را گذاشتند. با چند خانوادهی شهید دیگر آمدیم برای خواندن نماز. اولین بار بود که میخواستم شما را از نزدیک ببینم.
🔻 داغ خیلی تازه بود و شانههایمان افتاده. غم، سپیدی مرگ شده بود به صورتمان. نشسته بودیم توی صف نماز در اتاقی کوچک. چشمانتظار که در باز شد و شما آمدید. بیاغراق نور پاشیده شد به اتاق. آهسته و متبسم از مقابل ما رد شدید. نماز جماعت را خواندیم. بعد آمدید و با هر کسی گپ سرپایی داشتید. مادر برایتان از خواب قبل حج بابا گفت. شما هم سر تکان دادید و گفتید حجشان، حج مقبولی بوده و مادر را بیشتر از همه تفقد کردید.
🔻 وقت برگشت، زندگی و امید را به جانمان ریخته بودید. گونههایمان سرخ بود و از شانههای افتاده دیگر خبری نبود. مادر از آن روز آرامتر شد و من دیگر شما را ندیدم تا نه ماه بعدش که باز به بهانهی اذان گفتن در گوش پسرم مهدی نماز دیگری در آن اتاق کوچک نصیبم شد. با این همه زمان هر چه گذشت زخمی در من هی بدتر و بدتر شد. دختری شده بودم فراری از هر تصویر حج و زیارت خانهی خدایی. تا تلویزیون کعبه را نشان میداد فوری خاموشش میکردم. اگر کسی حرفی از حج میزد دلخور میشدم. مکه ناامنترین و تلخترین خاطرهی زندگی من بود و یقین داشتم بابا بابت این ماجرا ازم دلخور است. اما چیزی دست من نبود. خودش این هول و هراس را به دلم انداخته بود و حالا باید خودش پدری میکرد و درستش. من اما یتیم شده بودم و کاری از کسی برنمیآمد.
🔻 هفت سال احوالم همین بود. تا یک روز از دفتر شما تماس گرفتند. دعوتم کردند برای آمدن به یک دیدار به عنوان راوی. چه دیداری؟ دیدار کارگزاران حج با شما! وا رفتم. برایم جلسه را توضیح دادند و پرسیدند فلان روز میآیید؟ "نه" تا زیر زبانم رسید. میدانستم آن جلسه جای من نیست، هرچند که دلم میخواست یکبار دیگر شما را ببینم. غوغا بود توی دلم اما قبول کردم. روز موعود با عضلاتی که منقبض بود رسیدم خیابان کشوردوست. شوق و هراس توی دلم مسابقهی تنبهتن گذاشتند. پایم که به حسینیه رسید هراس زیر دو خم شوق را گرفت و کوبیدش زمین. به همهی در و دیوار "لبیک اللهم لبیک" آویزان کرده بودند. بغضم سوراخ شد و برگشتم بیرون. پای رفتن نداشتم. بابا اما انگار بغل گوشم ایستاده بود و میگفت: «بیا بابا جان... بیا. حالا وقتشه.»
🔻 پاهایم را که مثل کیسهی سیمان سنگین شده بودند کشیدم روی زیلوهای آبی و نشستم منتظر آقا. مجری آمد و برنامه شروع شد. همان اول کار از همه خواست تا ذکر تلبیه را بخوانند. همه بلند تکرار کردند: «لبیک اللهم لبیک...» با همهمهی صدایشان قندیلهای قلبم یکییکی میشکست و اشکهایم دانهدانه میچکید. سنگینی فضا داشت خفهام میکرد که پردهی آبی کنار رفت و شما آمدید. نفستان که به هوا دمید، شوق؛ هرچه هراس بود توی دلم را ضربهفنی کرد و پیروز شد. من فقط به چهرهی شما نگاه میکردم. به آنهمه ایمانی که چنین شکوهی به شما داده بود. محو شما بودم که مسئولین حرفهایشان را زدند و نوبت شما شد.
🔻 شما از حج گفتید. از اثرات معنوی این سفر. خوب یادم هست رسیدید به اینجمله که حج را کوتاهتر برگزار کنید که با خودم گفتم راست میگویید! اینطوری یکی مثل من هم که مادر است میتواند برود. من...؟! بروم؟ شما ادامه دادید و من باورم نمیشد که دلم میخواهد بروم حج. سنگینی قلبم، اکراهم به یکی از مهمترین اعمال دینمان و گره سالهای دور من را شما برایم باز کردید. برایم پدری کردید. شما بابای بچههای شهید بودید حتی اگر نمیشد مثل قبلترها به خانهشان سر بزنید و پای درددلهایشان بنشینید. از همان روز که خیابان کشوردوست را با زمزمهی شیرین «لبیک اللهم لبیک» بالا آمدم نسبتم با شما عوض شد.
🔻 دوستتان داشتم. بیشتر از قبل پای حرفهایتان مینشستم. کتابهایی را که تقریظ مینوشتید به سرعت میخواندم. توی جلسات آغاز نصراللهمان که با دوستانم بعد جنگ فلسطین داشتیم بیانات شما را به دقت میخواندیم. ارادتم چرا اما هنوز محبتم آنقدری نبود که سرریز کند و بنشیند روی دیوار خانهام. تا امسال اواخر ماه صفر...
▫️ قسمت دوم از چهار / این روایت ادامه دارد
➕ برای مطالعه قسمت اول اینجا را کلیک کنید
✍🏻 حبیبه آقاییپور
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
33.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره متفاوتی به اجتماع دختران کشوردوست، به یاد «جشن فرشتهها». ۱۴۰۵/۱/۳۰
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
@khamenei_reyhaneh
هدایت شده از فلسطین جنوبی
عهد دختران دانشجو با رهبر شهید انقلاب
ما با شما در آستانه میلاد بانوی مکرم اسلام، حضرت معصومه سلام الله علیها عهد می بندیم به عنوان دختران جریان سازِ این آب و خاک برای پیشرفت و سربلندی جمهوری اسلامی ایران، برای حفظ و گسترش مسیر انقلاب اسلامی که امتداد مسیر تمام انبیأ و اولیاست. متعهد میشویم به حفظ اتحاد مقدس که میراث شماست. عهد ما با شما در امتداد عهد همه شهدا با شماست.
ما عهد دیرینه خود با شما و شهدای انقلاب اسلامی را حالا با خورشید جدید ولایت نو کردهایم. عهد کهنه ما با شما امروز بیعتیست با رهبر جدیدمان، امام سید مجتبی خامنهای «حفظه الله»
ما با وصی شما و نائب امام زمان «روحی و ارواحنا فداه» برای برافراشتن پرچم کرامت و سرافرازی اسلام بر قلههای رفیع عالم و برای پیش رفت ایران قوی بیعت میکنیم،
بیعتی که از جنس همان عهد با شماست.
@felestin_jonubi
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ متولّد بهار
🔹 اعداد برای هشتاد و هفتمین بار به احترامتان صف کشیدهاند، بهار به روز مبارکش رسیده و آسمان سنگ تمام گذاشته. تولدتان مبارک آقای ما.
🌷 چه مبارک بود حضورتان برای ما، برای ایران. چه رزق بابرکتی. به تصدیق روزگار، به گواه تاریخ و به یادگار برای آینده.
🗓 به مناسبت زادروزتان مقابل خیابان کشوردوست وعده کردیم و هدیه را به امانت به دیوارهای پر قصهاش سپردیم...
💻 «متولّد بهار» را ببینید که گفتوگوی رسانه ریحانه KHAMENEI.IR است با مردمی که روز تولد رهبر شهیدمان به محل شهادت ایشان در خیابان کشوردوست تهران آمده بودند.
🔍 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
@khamenei_reyhaneh
🇮🇷 برمیگردم کنارتان!
🌷 یادوارهی «احمد سلطانی و پسرخالهاش محمد» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه و رهپویان خلیج فارس در میناب به شهادت رسیدند.
🔹 همین که وارد سالن گلزار شهدا شد، فهمیدم یکی از مجروحان حادثهی مدرسه است؛ یک جانباز کلاسْپنجمی. موهایش را به خاطر سوختگی از ته زده بودند و شال روی سرش، رد جراحت و موهای تنک را نمیپوشاند. توجهم رفت سراغ دستهای کوچکش. رد سوختگی روی پوستش، بدجوری خودنمایی میکرد. یکی از انگشتها را پیوند زده بودند. داشت برای دوربین یک مستندساز روایت میکرد: «وقتی گفتن مدرسه رو تخلیه کنید، دست برادر و پسرخالهم رو که طبقهی پایین درس میخوندن رو گرفتم و بردم توی حیاط، کنار آبخوری. بهشون گفتم همینجا بمونید تا برم وسایلمو بیارم و با هم برگردیم خونه. اما هنوز پام به کلاس نرسیده بود که انفجار شد... افتادم زمین و سنگها ریخت روی سینهم. نمیتونستم نفس بکشم. فقط یادمه آقایی اومد و منو از زیر آوار کشید بیرون و کفشها و جورابامو درآورد. بعدش بیهوش شدم.»
🔹 مستندساز پرسید: «از اون لحظه دیگه چی یادته؟» هدی کمی مکث کرد: «آهان... همان لحظه که زدن، صدای معلم کلاس سوم رو شنیدم؛ بلند گفت اللهاکبر.»
🔸 هنوز داشتم به آخرین ذکر معلم فکر میکردم که مصاحبه تمام شد. هدی از کنارم عبور کرد. پاهایم شبیه دوتا میخ چسبیده بود به زمین؛ حرکتشان دادم که به او برسم: «پس داداشت و پسر خالهت چی؟» صورت معصومش را به سمتم چرخاند: «احمد و محمد، جفتشون با هم شهید شدن.»
✍🏻 زهرا مؤمنی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ خیلی دوستتون داریم...
💻 لحظاتی از اجتماع دختران کشوردوست، به یاد «جشن فرشتهها». ۱۴۰۵/۱/۳۰
🔎 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
@khamenei_reyhaneh
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 #ولاگ | خانه من ایران است!
🏡 تعریف شما از خونه چیه؟ به کجا میگید خونه؟ به آجر و دیوار... یا چیزی بیشتر؟
📍 این چند ثانیه از تجمعات یزد، تعریف ما از «خانه» رو عوض میکنه... ✨
📽 روایتی از نیرهسادات میرخلیلی
🔎 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
@khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | خانه آقا
🔻 آخرین بار مرضیه را افطار ماه مبارک ۱۴۰۰، سر قطعهی ۲۹ دیدم. ما یک سال با هم همکار بودیم. آن شب او را از نیمرخش شناختم. کنار همسرش و دختری ایستاده بود که انگار توی لپهایش دو ترب قرمز کاشتهاند.
🔻 بعد از حالواحوال اسمش را که پرسیدم، گفت: «نورا.» کمی که حرف زدیم بهم گفت: «دلم میخواست جشن تکلیفم رو پیش آقا بگیرم اما نشد. مامانم بهم قول داد که نماز عید فطر میریم مصلی پشت سر آقا، بازم نشد.» بغض گلوی دخترک را فشار داد: «خیلی آقا رو دوست داشتم. دلم میخواست ببینمشون... حالا که اومدیم خونهی آقا خیلی خوشحالم.»
✍🏻 منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | خیاطخانه خیابانی
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 اولینبار است موظف به ایستادن سر پستی نیستم، نه قرار است راوی باشم نه وقت مصاحبهای دارم. فقط آمدهام تا یکی از زنان تجمع باشم. مادری که به دخترانش قول داده اگر مشقها را زود بنویسند و برای معلمها بفرستند جایزهشان زودتر رفتن و پرچمچرخاندن است. خودم و دخترانم را بین جمعیت رها میکنم، اما از آن نویسندهی سمجی که به دنبال آشناشدن با آدمهاست رهایی پیدا نکردهام. زن تنهایی را میبینم که به نظر آشنا میرسد. کنار موکبی، پشت چرخخیاطی نشسته. پرچمی گذاشته زیرسوزن و ریشریشها را دوردوزی میکند. میروم سمتش. میپرسم: «خودتون رو معرفی میکنید؟!» میگوید: «اسمم؟ یکی از مردم ایرانم.»
🔻 چه اسم مناسبی برای خودش گذاشته. میتواند هم خودش باشد هم همه. نمیخواهد کسی او را بشناسد. یکروز توی تجمعات دوتا خانم با چرخ خیاطی دیده که پرچمها را تعمیر میکنند. روز بعد میشود سومین نفر از همین اجتماع کوچک. به خودش گفته: «اینطوری میتونی مؤثرتر باشی.» خیاط افتخاری حضرت معصومه(س) است. قبل از جنگ چادرهای رنگی زائران حرم را میدوخته، لباس خادمها و پردههای مخمل حرم را. حالا هرشب چرخ را توی صندوق عقب ماشین میگذارد و خودجوش با مردم شهر همدلی میکند. از موکب کناریاش برق میگیرد و کارخودش را بیسروصدا ادامه میدهد.
🔻 هر لحظهای که میگذرد صف مردم برای اینکه زنی که نمیخواهد کسی او را بشناسد پرجمعیتتر میشود. زنی که سردرگم نیست و سریعتر از چیزی که باید مرکز عالم خودش را تشخیص میدهد. میگویم: «دیگه چیزی نمیخواید بگین؟» میگوید: «موکبا که جمع میکنن دیگه برق ندارم وگرنه دوست دارم بیشتر بمونم، تا اذان صبح.» حرفش که تمام میشود، متوجه میشوم او را قبلا کجا دیدهام. دانشگاه قم فلسفه خوانده و عضو فعالی از جمع دانشجویان انقلابی بوده. سرباز گمنامی که این روزها شیفت افتخاری خیاطخانهی حرم را توی خیابانها حاضر میشود.
✍🏻 فاطمهسادات موسوی
🗓 شماره ٢۴۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | فکر میکردم خودم قراره بمیرم!
🔻 بین آنهمه دختر و زن جوانی که به سمت کشوردوست میروند، سنوسالش توجهم را جلب میکند. نزدیکش میشوم: «حاجخانم! برای مراسم روز دختر اومدین؟» چادرش را روی صورت نقلیاش مرتب میکند: «آره. از بعد آقا دلم نمیکشید بیام اینجا. طاقت نداشتم. یه بار فقط چهلم اومدم، یک بارم الان.» اشک توی چشمهای خاکستریاش جمع میشود.
🔻 میپرسم: «آقا رو دیده بودین؟» بغضش را قورت میدهد: «خادم بیت بودم. چقدر اینجا نون بستهبندی کردیم، غذا آماده کردیم.» دست میگذارم روی شانهاش و میگویم: «خدا صبرتون بده» اشک لای چروکهای صورتش راه میگیرد: «آخرین بار فاطمیه آقا رو دیدم. خیلی گریه میکردم. خودمم نمیدونستم چرا. داغ داشتم انگار، هرچی گریه میکردم داغم سرد نمیشد. به دلم افتاده بود این آخرین باره که آقا رو میبینم. فکر میکردم خودم قراره بمیرم. نمیدونستم...» جملهاش ناتمام میماند. میگویم: «انشاءالله خادمی پسرشون رو کنین» دستهایش را بالا میگیرد و میگوید انشاءالله، انشاءالله.
✍🏻 زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh