eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
22.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 | به یاد جشن فرشته‌ها... 📹 قاب‌هایی از اجتماع دختران کشوردوست به یاد «جشن فرشته‌ها» در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۱/۳۰ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💞 | شکوفه‌ای زیر باران 🔻 دخترک مثل یک گل کوچک، کنار خیابان روییده. مادر از توی کوله‌پشتی‌ طوسی‌اش، اول مقنعه‌ای با گل‌های ریز قرمز بیرون می‌آورد و سر دخترش می‌کند. لبخند روی لب‌های زن کش می‌آید و چشم‌هایش از شادی برق می‌زند. مثل آدم‌هایی که عجله دارند تا زودتر صحنه‌ی دلپذیر بعدی را ببینند، هول و دستپاچه چادر را از توی کوله بیرون می‌کشد و سر دخترک می‌کند و نگاهی خریدارانه به دخترش می‌کند. از آن نگاه‌های زنانه‌ای که قیمت ندارد. 🔻 می‌پرسم اسمت چیه نی‌نی؟ با تعجب نگاهم می‌کند. مادرش می‌گوید: «اسمش أسراست.» و سن‌وسالش را که می‌پرسم، می‌فهمم سه ساله است. دخترک را آورده تا امشب که روز دختر است این‌جا باشد، سر خیابان کشوردوست، کنار آقایی که دخترها را اندازه‌ی جانش دوست داشت. 🔻 روز عید است و این‌جا اشک و لبخند به‌هم آمیخته. من رفته‌ام به کربلا. دلم پرواز کرده کنار دختر سه ساله‌ای که وقتی حجاب می‌کرد، حتماً قند توی دل پدر و مادرش آب می‌شد. ✍🏻 سیده فاطمه موسوی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | پانسمان سه‌رنگ روی زخم‌های شهر 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 از ابتدای مسیر راه‌بندان و ترافیک شروع شد. یازده ساعت طول کشید تا به تهران برسیم. کمر و پاهایم را دیگر حس نمی‌کردم. درد، خود را از کتف‌ها می‌رساند به گردن و توی سرم مثل بمب می‌ترکید. به ضرب و زور قهوه چشم‌هام باز بود. چرخ ماشین که آسفالت تهران را لمس کرد، قلبم فرو ریخت. بغض شده بود قد یک توپ پینگ‌پنگ و راه گلو را بالا و پایین می‌رفت. دلم روضه می‌خواست. دکمه‌ی پخش ماشین را فشار دادم. حاج محمود خواند: «از غصه آب شدم، خونه خراب شدم». اشک‌ بیرون ریخت. شیشه‌ی عینک خیس و تار شد. از دور خانه‌های زخمی و پنجره‌های چسب‌خورده را به زحمت دیدم که پرچم بزرگی پانسمانشان کرده بود. با گریه گفتم: «تهران جانباز و عزیزم قبول باشه جهادت!» و اشک دیگر امانم نداد. انگار خاک تهران مجوز گریه را صادر کرده بود. 🔻 همسرم گفت: «اگه خسته نبودین همینو می‌رفتیم میدون انقلاب.» اشک‌ها را با پشت دست پاک کردم و گفتم: «خسته نیستم! بریم.» مردم انقلاب، ساعت‌ها را خسته‌کرده‌اند. این جا دوی نیمه‌شبش عین روز روشن است. دو تا پرچم خریدیم. پرچم هم نان و آب است برایمان هم روسری، هم کفن. مرد و زن مثل تسبیح، کنار هم به ردیف ایستاده بودند. الله اکبر می‌گفتند. پرچم تکان می‌دادند. سبز و سفید و سرخ توی هوا موج می‌خورد و نور می‌پاشید به آسمان سیاه شب. مردی عکس پهلوی را وارونه توی گوشی دست گرفته بود و بلند می‌گفت: «برگشت. دیدین بالاخره برگشت؟» اشک و خنده‌مان قاتی شده بود. مردم در جواب شعار‌ها، قربان صدقه‌ی هم می‌رفتند. شهر خانه است. خیابان خانه است. ما خانواده و محرم شده‌ایم. درد و عشق مشترک، از ما خویشاوند ساخته است. ✍🏻 صدیقه ارزبین 🗓 شماره ٢۴۶ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | هستم بر آن عهد که بستم ▫️ موقع انتخاب‌رشته‌ی کنکور، اولین انتخابم دانشگاه تربیت معلم بود. می‌خواستم معلم شوم. همه‌ی خانواده مخالف بودند. می‌گفتند مگر با حقوق معلمی می‌شود زندگی را چرخاند. اما مرغ من فقط یک پا داشت. شما مدام می‌گفتید "ایران قوی" و من دلم می‌خواست شاگردانی تربیت کنم تا کشور را بسازند و سری توی سرها دربیاورند. شدم معلم ریاضی. بیست سال از آن روزها گذشته. آفاق ۱۸ ساله شده ۳۸ ساله. مادر شده‌ام و زندگی‌ام هم چرخیده و ایران قوی شده آنقدر که یک‌تنه مقابل ابرقدرت جهان ایستاده است. ▪️ و امروز اینجا مقابل خیابان کشوردوست ایستاده‌ام و می‌خواهم عهدم را با شما تجدید کنم و بگویم: «منِ آفاق از جامعه‌ی معلمی قول می‌دهم علم‌مان را در راه آبادی وطن وقف کنم.» 📅 شماره ١۵ ✍🏻 منصوره جاسبی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | خیابان‌گرد 🔻 هرچه نذر بلد بودم کردم و آمدید. جمعیت دریا شد و موج برداشت. جلوتر آمدم. همراه آن نور همیشگی‌تان این‌بار شادی عجیب و غریبی هم بود. یک بهجت و سبک‌بالی، آرامشی که انگار همه‌ی دنیا و تهدیدهایش هیچ‌و‌پوچ است. همان روز بود که برایمان از مبعوث شدن مردم گفتید. ما اما هیچ نفهمیدیم که عمق این کلمات تا کجاست. 🔻 از مراسم که بیرون آمدم تا گوشی‌ام را گرفتم به مادر زنگ زدم. اولین‌جمله‌اش این بود: «آقا اومد؟» یادم نیست آخرین بار کی این‌همه سر کیف بودم. توی خیابان بی‌خیال چشم‌های گرد شده‌ی آدم‌ها داد می‌زدم که: «بله! آقا اومدن. محکم، قوی، سرحال. نور بودن مامان! نور... نور. با یه بهجت عجیبی. اصلاً انگار پاهاشون رو زمین نبود.» اینها را می‌گفتم و بی‌آنکه بدانم؛ برای آخرین بار خیابان کشوردوست را از کنار مردی که کشورش را بیشتر از همه دوست داشت قدم‌ زدم. 🔻 آن روز به خانه که رسیدم انار قلبم آنقدری رسیده بود که ترک بردارد و دانه‌هایش پخش شود. از توی کمدم قاب کوچکی که از شما داشتم را بیرون آوردم. خیلی سال پیش خریده بودمش. عرقچین سرتان بود و دشداشه‌ی سفیدی به تن‌تان. سفید همیشه من را یاد لباس حج بابا می‌اندازد. قاب را گذاشتم روی میزم. جایی مقابل چشمم. عمر قاب روی میزم اما به یک ماه هم نرسید که آن شب هولناک بر سرم آوار شد. من تازه بعد از ده سال بابای زنده‌ی مهربانی پیدا کرده بودم که دوستش داشتم. 🔻 خبرها، صدای نحس شبکه‌های خارجی را تکذیب کردند اما قلب لعنتی‌ام گواهی دیگری می‌داد. درست شبیه شبهای بی‌خبری و مفقود بودن بابا. تا صبح گوشی‌ را پرت کردم کناری تا از هر خبری فرار کنم. خانه در سکوت مطلق بود تا حوالی اذان که تلفنم زنگ خورد. برادرجانم بود و صدای بلند و مردانه‌ی هق‌هق‌اش. قلبم درست فهمیده بود. ما باز یتیم شده بودیم. تلخ‌تر و سهمیگن‌تر از بار قبل. 🔻 آقاجانم! شما به آرزویتان رسیدید اما آن عشق توی قلبهایمان نمی‌دانید که با ما چه‌‌ها کرد. آن عشق از همان‌لحظه، از همان شب، دیوار خانه‌هایمان را شکافت‌. سوختیم و غم داغ شما خیابان‌گردمان کرد. آنقدر که هر شب پرچمی که همه‌ی عمرت را برایش گذاشتی، به دست می‌گیریم و زیر بمباران و صدای پدافند به خیابان می‌ریزیم. که سنگینی داغ شما را کسی تنهایی توی خانه تاب نمی‌آورد. تا کی؟ فقط خدا می‌داند. می‌دانید! حسرت تمام لحظه‌هایی که اینقدر دوستت نداشتم دلم را می‌سوزاند. اما یقینی هست که به زانوهای سوگوارم جان می‌دهد. اینکه باباهای شهید خیلی زنده‌ترند. بیشتر از روی زمین بودنشان. و شما روی فرزندان شهدا حساس بودید. حالا یک ایران فرزند شهیدند و شما آن بابایی که حواسش به همه‌چیز آنها هست. آنقدر که خون خودت را بهانه‌ی مبعوث شدن‌شان کردی. باباجانِ ما، دعایمان کن! که ما دوستت داریم. خیلی دوستت داریم. ▪️ قسمت آخر ➕ مطالعه سایر قسمت‌ها: اول / دوم / سوم / ✍🏻 حبیبه آقایی‌پور رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ ستاره‌های دنباله‌دار... 🌷 گوشه‌هایی از اجتماع دختران کشوردوست، و همخوانی سرود دختران به یاد «جشن فرشته‌ها»ی سال ۱۴۰۱ در حضور رهبر شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۱/۳۰ 🖥 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 پسری با پلیور آبی 🌷 یادواره‌ی «ماکان نصیری» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه‌ شجره طیبه در میناب به شهادت رسید و جاویدالاثر شد. 🔹 بچه‌ها عادت دارند وقتی گم می‌شوند، قلمبه‌قلمبه اشک بریزند. عادت دارند وقتی کسی پا پیش می‌گذارد و دلیل هق‌هقش را می‌پرسد، با یک جمله سر و ته قضیه را هم بیاورند که: «مامانم گم شده!» توی عالم بچگی، همیشه مامان‌ها گم می‌شوند، همیشه مامان‌ها سربه‌هوا هستند و یک‌هو غیب‌شان می‌زند. نشان به آن نشان که سال‌های بچگی، وقتی توی حرم امام رضاجان گم شدم، وقتی آقای خادم‌ دستم را گذاشت توی دست مامان، چِغرتر از همیشه ایستادم جلوی او به غر زدن که کجا بودی و چرا گم شدی؟ 🔸 از روزی که پسر پلیور‌ آبی، هشتگ فضای مجازی شد، از روزی که خانم گوینده، بریده‌بریده و با بغض از پیدا نشدن ماکان خبر داد، از روزی که مادرش از جواب منفی آزمایش دی‌ان‌ای گفت، به راه‌های پیدا شدن ماکان فکر می‌کنم. مگر می‌شود صاحب آن قد و قامت کوچک، صاحب آن چشم و ابرو، نیم‌ساعته غیبش بزند و پنجاه و چند روز ناپدید باشد؟ مگر می‌شود علم پزشکی عاجز بماند از پیدا کردن رد و اثری از وجود ماکان؟ یک جای کار می‌لنگد! 🔹 مدرسه‌ای که دوبار موشک تاماهاک خورده جایی برای ماندن ندارد؛ باید اطراف مدرسه را بگردند. حتماً ماکان دورتر از مدرسه ایستاده است به فوتبال، حتماً سرگرم بازی با بچه‌هاست که گذر زمان را نفهمیده است. شاید فهمیده و خودش را زده به آن راه تا کسی متوجه نشود که مادرش را گم کرده! شاید مثلِ آن سال‌های بچگی من، منتظر است تا خادمی از راه برسد و مادر را برایش پیدا کند. 🔸 آقای غریب‌الغربا! آقای همیشه مهربان ایران! می‌شود به عادت تمام این سال‌ها که زنی مستأصل و ناچار، غربتش را به روی شما آورد و چند لحظه بعد، گم‌شده‌اش را پیدا کرد، به دل مادر ماکان رحم کنید؟ می‌شود همان خادمی که سال‌ها پیش دست من را توی دست مادرم گذاشت، حالا سراغ ماکان برود و دستش را بگذارد توی دست مادرش؟ ایران سرباز جاویدالاثر زیاد دارد آقاجان! می‌شود ماکان جاویدالاثر نباشد؟ ✍🏻 فاطمه تقی‌زاده رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💞 | سپید مثل میناب 🔻 پر چادر مشکی مادرش را انداخته بود روی سفیدی چادرنمازش و خودش را جمع کرده بود توی قلّاب دست‌هایی که دور شانه‌هایش حلقه شده بود. صدایش کردم تا بیاید زیر چتر دخترهایم؛ مادرش پلکی روی هم گذاشت و لبخند زد تا اجازه را به دخترش داده باشد. 🔻 می‌آمد هشت ساله باشد؛ ردّ نگاهش را که دنبال کردم، داشت آسمان را تماشا می‌کرد. چشم‌هایش، بی‌نسبت با قطره‌های باران نبود؛ بس که زلال بود. رو به بچه‌ها که حالا زیر چتر شده‌ بودند سه نفر، گفتم: «یادتونه وقتی جشن تکلیف بچه‌ها رو کنار آقا دیدید چقدر دلتون هوایی شد که کاش جای اون دخترا بودید؟ حالا قسمت شد و ما هم دعوت شدیم.» 🔻 دختر که هنوز نگاهش به آسمان بود، گفت: «ولی من فقط یه بار دوست داشتم جای دخترایی که آقا رو‌ دیدن باشم؛ اونم دخترای مدرسه‌ی میناب؛ دوست داشتم منم با اونا شهید می‌شدم.» 🔻 نگاهم سمت آسمان کشیده شد؛ درست جایی که دلش هوایی آن‌جا بود. باید از زلال چشم‌هایش می‌فهمیدم که دل‌خواسته‌اش هم، رنگ آسمان دارد. ✍🏻 راضیه کریمی‌منش رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | کد رنگی ابدیت ▫️ همیشه رنگ‌های پرچم و چراغ راهنما را اشتباه می‌گرفت. موقع نقاشی کشیدن باید کلی فکر می‌کرد تا یادش بیاید سبز را بالا بکشد یا قرمز؟ روزی که تن غرق به خون خواهرش را دید، تا ابد در ذهنش حک شد. زمین سرخ می‌شود تا سبز سربلند باشد. 📅 شماره ١۶ ✍🏻 فائزه جلیلاوی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh