eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💚 | خیابان‌گرد 🔻 هرچه نذر بلد بودم کردم و آمدید. جمعیت دریا شد و موج برداشت. جلوتر آمدم. همراه آن نور همیشگی‌تان این‌بار شادی عجیب و غریبی هم بود. یک بهجت و سبک‌بالی، آرامشی که انگار همه‌ی دنیا و تهدیدهایش هیچ‌و‌پوچ است. همان روز بود که برایمان از مبعوث شدن مردم گفتید. ما اما هیچ نفهمیدیم که عمق این کلمات تا کجاست. 🔻 از مراسم که بیرون آمدم تا گوشی‌ام را گرفتم به مادر زنگ زدم. اولین‌جمله‌اش این بود: «آقا اومد؟» یادم نیست آخرین بار کی این‌همه سر کیف بودم. توی خیابان بی‌خیال چشم‌های گرد شده‌ی آدم‌ها داد می‌زدم که: «بله! آقا اومدن. محکم، قوی، سرحال. نور بودن مامان! نور... نور. با یه بهجت عجیبی. اصلاً انگار پاهاشون رو زمین نبود.» اینها را می‌گفتم و بی‌آنکه بدانم؛ برای آخرین بار خیابان کشوردوست را از کنار مردی که کشورش را بیشتر از همه دوست داشت قدم‌ زدم. 🔻 آن روز به خانه که رسیدم انار قلبم آنقدری رسیده بود که ترک بردارد و دانه‌هایش پخش شود. از توی کمدم قاب کوچکی که از شما داشتم را بیرون آوردم. خیلی سال پیش خریده بودمش. عرقچین سرتان بود و دشداشه‌ی سفیدی به تن‌تان. سفید همیشه من را یاد لباس حج بابا می‌اندازد. قاب را گذاشتم روی میزم. جایی مقابل چشمم. عمر قاب روی میزم اما به یک ماه هم نرسید که آن شب هولناک بر سرم آوار شد. من تازه بعد از ده سال بابای زنده‌ی مهربانی پیدا کرده بودم که دوستش داشتم. 🔻 خبرها، صدای نحس شبکه‌های خارجی را تکذیب کردند اما قلب لعنتی‌ام گواهی دیگری می‌داد. درست شبیه شبهای بی‌خبری و مفقود بودن بابا. تا صبح گوشی‌ را پرت کردم کناری تا از هر خبری فرار کنم. خانه در سکوت مطلق بود تا حوالی اذان که تلفنم زنگ خورد. برادرجانم بود و صدای بلند و مردانه‌ی هق‌هق‌اش. قلبم درست فهمیده بود. ما باز یتیم شده بودیم. تلخ‌تر و سهمیگن‌تر از بار قبل. 🔻 آقاجانم! شما به آرزویتان رسیدید اما آن عشق توی قلبهایمان نمی‌دانید که با ما چه‌‌ها کرد. آن عشق از همان‌لحظه، از همان شب، دیوار خانه‌هایمان را شکافت‌. سوختیم و غم داغ شما خیابان‌گردمان کرد. آنقدر که هر شب پرچمی که همه‌ی عمرت را برایش گذاشتی، به دست می‌گیریم و زیر بمباران و صدای پدافند به خیابان می‌ریزیم. که سنگینی داغ شما را کسی تنهایی توی خانه تاب نمی‌آورد. تا کی؟ فقط خدا می‌داند. می‌دانید! حسرت تمام لحظه‌هایی که اینقدر دوستت نداشتم دلم را می‌سوزاند. اما یقینی هست که به زانوهای سوگوارم جان می‌دهد. اینکه باباهای شهید خیلی زنده‌ترند. بیشتر از روی زمین بودنشان. و شما روی فرزندان شهدا حساس بودید. حالا یک ایران فرزند شهیدند و شما آن بابایی که حواسش به همه‌چیز آنها هست. آنقدر که خون خودت را بهانه‌ی مبعوث شدن‌شان کردی. باباجانِ ما، دعایمان کن! که ما دوستت داریم. خیلی دوستت داریم. ▪️ قسمت آخر ➕ مطالعه سایر قسمت‌ها: اول / دوم / سوم / ✍🏻 حبیبه آقایی‌پور رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ ستاره‌های دنباله‌دار... 🌷 گوشه‌هایی از اجتماع دختران کشوردوست، و همخوانی سرود دختران به یاد «جشن فرشته‌ها»ی سال ۱۴۰۱ در حضور رهبر شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۱/۳۰ 🖥 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 پسری با پلیور آبی 🌷 یادواره‌ی «ماکان نصیری» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه‌ شجره طیبه در میناب به شهادت رسید و جاویدالاثر شد. 🔹 بچه‌ها عادت دارند وقتی گم می‌شوند، قلمبه‌قلمبه اشک بریزند. عادت دارند وقتی کسی پا پیش می‌گذارد و دلیل هق‌هقش را می‌پرسد، با یک جمله سر و ته قضیه را هم بیاورند که: «مامانم گم شده!» توی عالم بچگی، همیشه مامان‌ها گم می‌شوند، همیشه مامان‌ها سربه‌هوا هستند و یک‌هو غیب‌شان می‌زند. نشان به آن نشان که سال‌های بچگی، وقتی توی حرم امام رضاجان گم شدم، وقتی آقای خادم‌ دستم را گذاشت توی دست مامان، چِغرتر از همیشه ایستادم جلوی او به غر زدن که کجا بودی و چرا گم شدی؟ 🔸 از روزی که پسر پلیور‌ آبی، هشتگ فضای مجازی شد، از روزی که خانم گوینده، بریده‌بریده و با بغض از پیدا نشدن ماکان خبر داد، از روزی که مادرش از جواب منفی آزمایش دی‌ان‌ای گفت، به راه‌های پیدا شدن ماکان فکر می‌کنم. مگر می‌شود صاحب آن قد و قامت کوچک، صاحب آن چشم و ابرو، نیم‌ساعته غیبش بزند و پنجاه و چند روز ناپدید باشد؟ مگر می‌شود علم پزشکی عاجز بماند از پیدا کردن رد و اثری از وجود ماکان؟ یک جای کار می‌لنگد! 🔹 مدرسه‌ای که دوبار موشک تاماهاک خورده جایی برای ماندن ندارد؛ باید اطراف مدرسه را بگردند. حتماً ماکان دورتر از مدرسه ایستاده است به فوتبال، حتماً سرگرم بازی با بچه‌هاست که گذر زمان را نفهمیده است. شاید فهمیده و خودش را زده به آن راه تا کسی متوجه نشود که مادرش را گم کرده! شاید مثلِ آن سال‌های بچگی من، منتظر است تا خادمی از راه برسد و مادر را برایش پیدا کند. 🔸 آقای غریب‌الغربا! آقای همیشه مهربان ایران! می‌شود به عادت تمام این سال‌ها که زنی مستأصل و ناچار، غربتش را به روی شما آورد و چند لحظه بعد، گم‌شده‌اش را پیدا کرد، به دل مادر ماکان رحم کنید؟ می‌شود همان خادمی که سال‌ها پیش دست من را توی دست مادرم گذاشت، حالا سراغ ماکان برود و دستش را بگذارد توی دست مادرش؟ ایران سرباز جاویدالاثر زیاد دارد آقاجان! می‌شود ماکان جاویدالاثر نباشد؟ ✍🏻 فاطمه تقی‌زاده رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💞 | سپید مثل میناب 🔻 پر چادر مشکی مادرش را انداخته بود روی سفیدی چادرنمازش و خودش را جمع کرده بود توی قلّاب دست‌هایی که دور شانه‌هایش حلقه شده بود. صدایش کردم تا بیاید زیر چتر دخترهایم؛ مادرش پلکی روی هم گذاشت و لبخند زد تا اجازه را به دخترش داده باشد. 🔻 می‌آمد هشت ساله باشد؛ ردّ نگاهش را که دنبال کردم، داشت آسمان را تماشا می‌کرد. چشم‌هایش، بی‌نسبت با قطره‌های باران نبود؛ بس که زلال بود. رو به بچه‌ها که حالا زیر چتر شده‌ بودند سه نفر، گفتم: «یادتونه وقتی جشن تکلیف بچه‌ها رو کنار آقا دیدید چقدر دلتون هوایی شد که کاش جای اون دخترا بودید؟ حالا قسمت شد و ما هم دعوت شدیم.» 🔻 دختر که هنوز نگاهش به آسمان بود، گفت: «ولی من فقط یه بار دوست داشتم جای دخترایی که آقا رو‌ دیدن باشم؛ اونم دخترای مدرسه‌ی میناب؛ دوست داشتم منم با اونا شهید می‌شدم.» 🔻 نگاهم سمت آسمان کشیده شد؛ درست جایی که دلش هوایی آن‌جا بود. باید از زلال چشم‌هایش می‌فهمیدم که دل‌خواسته‌اش هم، رنگ آسمان دارد. ✍🏻 راضیه کریمی‌منش رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | کد رنگی ابدیت ▫️ همیشه رنگ‌های پرچم و چراغ راهنما را اشتباه می‌گرفت. موقع نقاشی کشیدن باید کلی فکر می‌کرد تا یادش بیاید سبز را بالا بکشد یا قرمز؟ روزی که تن غرق به خون خواهرش را دید، تا ابد در ذهنش حک شد. زمین سرخ می‌شود تا سبز سربلند باشد. 📅 شماره ١۶ ✍🏻 فائزه جلیلاوی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💞 | وقتی باران حریف ما نشد 🔻 باران یک‌ریز می‌بارید. نمی‌توانستند پروژکتورها و بلندگو‌ها را روشن کنند. می‌ترسیدند اتصالی کند و آتش‌سوزی راه بیفتد. اما مردم ایستاده بودند زیر باران. بعد هم گروه‌گروه شدند و شعار دادند. جلودار گروه‌ها دخترکانی با چادرهای رنگی و لپ‌های گل‌انداخته بودند. دو ساعت گذشت. باران آرام گرفت اما مردم نه. هرچه فریاد داشتند بر سر آن جانیان بالفطره می‌زدند. 🔻 چراغ‌های پروژکتور و سیستم‌های صوتی یکی‌یکی روشن شد. روی سن سرود «دختراتو ببین» اجرا شد. بعد میکروفن رسید به گلی باقلوازاده. با همان لحن کودکانه و شروشیطانش گفت: «می‌خواستیم برنامه رو لغو کنیم. نمی‌دونستیم شما انقدر پررواین که دوساعت زیر بارون می‌مونین.» خنده نشست روی لب‌‌های زن و مرد. لابد همه با خودشان فکر می‌کردند ما با همین پررویی‌مان مقاومت می‌کنیم و این خاک را نگه می‌داریم. ✍🏻 زهرا رشیدی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 این‌بار کوتاه نمی‌آیم 🔰 روایت دختری بدون کارت بسیج ▪️ دوازده بهمن ۱۴۰۴ سخنرانی‌ آقا که تمام شد، پله‌های طبقه‌ی دوم حسینیه را گرفتم و پایین آمدم. از همان اول صبحی این فکر زده بود به سرم که چطور می‌شود خادم بیت شد. خادمان گُله‌به‌گُله ایستاده بودند. جلو رفتم و به یکی که کمی دورتر بود، سلام کردم. لبخند چهره‌ی گندمگونش را زیباتر و مهربان‌تر کرد و سلامم را علیک گرفت. سوالم را پرسیدم. گفت: «کارت بسیج فعال داری؟» گفتم: «دوره‌ی دانشجویی عضو بسیج بودم اما هیچ‌وقت کارت نداشتم.» شغلم را پرسید و گفت: «همان سنگر را حفظ کن که داری جهادت را انجام می‌دهی.» خداحافظی کردم اما فکر خادمی گوشه‌ی ذهنم مانده بود و راه چاره می‌خواستم. ▫️ دوم اردیبهشت ۱۴۰۵ سر خیابان کشوردوست یک حسینیه موقت کوچک با داربست و پارچه‌های سیاه به یاد حسینیه‌ی امام خمینی(س) ساخته‌اند. خادمان چوب‌پر به دست، ورودی حسینیه ایستاده‌اند و به مهمانان آقا خوش‌آمد می‌گویند. یکی قرآن دستت می‌دهد و آن دیگری نایلون کفش. همه اما چه خادم و چه مردم در یک چیز مشترکند. همه یک بغض فروخورده دارند که اینجا جای شکستنش است. برگه‌ی قرآن را می‌خوانم و جلو می‌روم تا سر جایش بگذارم. جعبه‌ی قرآن همان جلوی حسینیه است‌. همان‌جایی که زیلوهای آبی‌رنگ با پرده‌ی آبی پشت سرش هماهنگ است. همان جلو که صندلی هست اما آقایی رویش ننشسته است. اشک آنجا امان می‌برد. خادم جوانی ایستاده و عکس زهرای شهید را می‌دهد دست هر کسی که تقاضا کند. می‌گویم: «شما چطور خادم اینجا شدید؟» اول از پاسخ امتناع می‌کند و بعد می‌گوید: «نیروی مردمی هستیم.» از ادامه‌ی حرف‌هایش می‌فهمم که این بار هم تیرم به هدف نمی‌خورد. هنوز حرف‌هایش به انتها نرسیده بود که صدایش به گریه می‌نشیند و می‌گوید: «شما جایی را برای خالی کردن خودتان پیدا کرده‌اید اما ما...» از هم خداحافظی می‌کنیم. این بار اما کوتاه نباید بیایم. باید خودم را از همین الان برای روزی که حسینیه‌ی آقامجتبی شکل می‌گیرد آماده کنم. ✍🏻 منصوره جاسبی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | کشف رمز یک حسرت همگانی ▫️ تمامش حسرت است: «آقاجان ما تو را آنطور که باید نشناختیم» نه نقطه‌ای دارد، نه ویرگولی. بلافاصله همه‌ی کارهای نکرده‌ام، روی شانه‌ام سنگینی می‌کنند: کتاب‌هایی که نخواندم و سخنرانی‌هایی که گوش نکردم؛ چه تازه‌ترها و چه آن‌هایی را که سال‌ها قبل از تولدم گفته بود. فکر کنم خیالم راحت بود که «آقاجان» همیشه هست و هروقت بخواهم، می‌توانم پای حرف‌هایش بنشینم. نه کسی که یک‌روز دنیای بدون او را زندگی می‌کنم و حسرت نشناختنش را می‌خورم. به قول حسین منزوی: اما تو را، ای عاشق انسان، کسی نشناخت! ▪️ دست‌نوشته ذهنم را درگیر کرده که چشمم به کلمه‌ی دیگری در عکس می‌افتد. نوشته است: «دارم.» بقیه‌اش توی عکس نیست. یک «دارمِ» بزرگ است با یک نقطه در آخرش. نقطه، انگار حکمِ والسلام را دارد و جای حرف دیگری را باقی نمی‌گذارد. برای کامل‌کردنِ دارم، فقط یک کلمه به ذهنم می‌رسد: «دوستت.» ▫️ دلم می‌خواهد ماژیکی بردارم و بنویسم: دوستت دارم؛ بااینکه تو را آنطور که باید نشناختم. 📅 شماره ١٧ ✍🏻 ریحانه عارف‌نژاد رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 فدای ایران 🌷 یادواره‌ی «نرجس شیخ‌پورشیرازی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شرکت دانش‌بنیان در تهرانپارس تهران به شهادت رسید. 🔹 برادرم عکسی در گروه خانوادگی فرستاد و زیرش نوشت: «نزدیک‌ترین نسبت من با یک شهید!» دلم مچاله شد. پرت شدم به بیست‌‌و‌چند سال قبل؛ به زمانی‌که خانواده‌ی شیخ‌پورشیرازی همسایه‌ی طبقه بالایی‌مان بودند و جواد، هم‌بازی برادرم. یادم هست وقتی خاله زهرا و مامان افتادند به دوختن لباس‌های صورتی، فهمیدم جواد دارد خواهردار می‌شود. هنوز تصویر نرجس نوزاد که لای پتوی سفیدی پیچیده شده بود، جلوی چشمم است؛ ریزه‌میزه‌ای که شد نور چشم همه‌ی ما. ‌ 🔸 سال‌ها بعد اسباب‌کشی کردند، اما رشته‌ی دوستی‌مان پاره نشد. خبرهایشان دورادور می‌رسید؛ جواد داماد شد و نرجس، دانشجوی نخبه‌ای که در تهران درس می‌خواند و کار می‌کرد. همه سرگرم زندگی بودیم تا جنگ شد و خبری همه‌چیز را متوقف کرد: نرجس، همان نوزاد لای پتوی سفید، شهید شده بود. ‌ 🔹 وقتی با مامان قصد کردیم برویم سرسلامتی‌شان، نمی‌دانستم چطور باید با خانواده‌ای روبه‌رو شوم که جوان از دست داده. از استرس نفسم بالا نمی‌آمد. با این‌حال وقتی رسیدیم، همه‌چیز برعکس تصورم بود. خاله زهرا با چشم‌هایی متورم، بغلمان کرد. صبرش معجزه بود؛ مادری که همان روز پیکر تک‌دخترش را غسل داده بود، آرام و مسلط از آرزوی شهادت نرجس می‌گفت. آقای شیخ‌پورشیرازی هم وقتی چشم‌های خیسم را دید، نگاهش را از قاب عکس نرجس دزدید و پیش‌دستی کرد: «دختر من که از رهبرمان عزیزتر نبود؛ فدای ایران...» از آن همه بزرگواری آب شدم. رو برگرداندم سمت پنجره تا اشک‌هایم را نبینند. از آن بالا تمام شهر پیدا بود و پرچم بزرگی در باد تکان می‌خورد. حالا نرجس برای من دیگر فقط آن نوزاد لای پتوی سفید نبود؛ او به وسعت پرچم ایران شده بود. ✍🏻 زهرا ذوالمجد رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh