eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 این‌بار کوتاه نمی‌آیم 🔰 روایت دختری بدون کارت بسیج ▪️ دوازده بهمن ۱۴۰۴ سخنرانی‌ آقا که تمام شد، پله‌های طبقه‌ی دوم حسینیه را گرفتم و پایین آمدم. از همان اول صبحی این فکر زده بود به سرم که چطور می‌شود خادم بیت شد. خادمان گُله‌به‌گُله ایستاده بودند. جلو رفتم و به یکی که کمی دورتر بود، سلام کردم. لبخند چهره‌ی گندمگونش را زیباتر و مهربان‌تر کرد و سلامم را علیک گرفت. سوالم را پرسیدم. گفت: «کارت بسیج فعال داری؟» گفتم: «دوره‌ی دانشجویی عضو بسیج بودم اما هیچ‌وقت کارت نداشتم.» شغلم را پرسید و گفت: «همان سنگر را حفظ کن که داری جهادت را انجام می‌دهی.» خداحافظی کردم اما فکر خادمی گوشه‌ی ذهنم مانده بود و راه چاره می‌خواستم. ▫️ دوم اردیبهشت ۱۴۰۵ سر خیابان کشوردوست یک حسینیه موقت کوچک با داربست و پارچه‌های سیاه به یاد حسینیه‌ی امام خمینی(س) ساخته‌اند. خادمان چوب‌پر به دست، ورودی حسینیه ایستاده‌اند و به مهمانان آقا خوش‌آمد می‌گویند. یکی قرآن دستت می‌دهد و آن دیگری نایلون کفش. همه اما چه خادم و چه مردم در یک چیز مشترکند. همه یک بغض فروخورده دارند که اینجا جای شکستنش است. برگه‌ی قرآن را می‌خوانم و جلو می‌روم تا سر جایش بگذارم. جعبه‌ی قرآن همان جلوی حسینیه است‌. همان‌جایی که زیلوهای آبی‌رنگ با پرده‌ی آبی پشت سرش هماهنگ است. همان جلو که صندلی هست اما آقایی رویش ننشسته است. اشک آنجا امان می‌برد. خادم جوانی ایستاده و عکس زهرای شهید را می‌دهد دست هر کسی که تقاضا کند. می‌گویم: «شما چطور خادم اینجا شدید؟» اول از پاسخ امتناع می‌کند و بعد می‌گوید: «نیروی مردمی هستیم.» از ادامه‌ی حرف‌هایش می‌فهمم که این بار هم تیرم به هدف نمی‌خورد. هنوز حرف‌هایش به انتها نرسیده بود که صدایش به گریه می‌نشیند و می‌گوید: «شما جایی را برای خالی کردن خودتان پیدا کرده‌اید اما ما...» از هم خداحافظی می‌کنیم. این بار اما کوتاه نباید بیایم. باید خودم را از همین الان برای روزی که حسینیه‌ی آقامجتبی شکل می‌گیرد آماده کنم. ✍🏻 منصوره جاسبی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | کشف رمز یک حسرت همگانی ▫️ تمامش حسرت است: «آقاجان ما تو را آنطور که باید نشناختیم» نه نقطه‌ای دارد، نه ویرگولی. بلافاصله همه‌ی کارهای نکرده‌ام، روی شانه‌ام سنگینی می‌کنند: کتاب‌هایی که نخواندم و سخنرانی‌هایی که گوش نکردم؛ چه تازه‌ترها و چه آن‌هایی را که سال‌ها قبل از تولدم گفته بود. فکر کنم خیالم راحت بود که «آقاجان» همیشه هست و هروقت بخواهم، می‌توانم پای حرف‌هایش بنشینم. نه کسی که یک‌روز دنیای بدون او را زندگی می‌کنم و حسرت نشناختنش را می‌خورم. به قول حسین منزوی: اما تو را، ای عاشق انسان، کسی نشناخت! ▪️ دست‌نوشته ذهنم را درگیر کرده که چشمم به کلمه‌ی دیگری در عکس می‌افتد. نوشته است: «دارم.» بقیه‌اش توی عکس نیست. یک «دارمِ» بزرگ است با یک نقطه در آخرش. نقطه، انگار حکمِ والسلام را دارد و جای حرف دیگری را باقی نمی‌گذارد. برای کامل‌کردنِ دارم، فقط یک کلمه به ذهنم می‌رسد: «دوستت.» ▫️ دلم می‌خواهد ماژیکی بردارم و بنویسم: دوستت دارم؛ بااینکه تو را آنطور که باید نشناختم. 📅 شماره ١٧ ✍🏻 ریحانه عارف‌نژاد رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 فدای ایران 🌷 یادواره‌ی «نرجس شیخ‌پورشیرازی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شرکت دانش‌بنیان در تهرانپارس تهران به شهادت رسید. 🔹 برادرم عکسی در گروه خانوادگی فرستاد و زیرش نوشت: «نزدیک‌ترین نسبت من با یک شهید!» دلم مچاله شد. پرت شدم به بیست‌‌و‌چند سال قبل؛ به زمانی‌که خانواده‌ی شیخ‌پورشیرازی همسایه‌ی طبقه بالایی‌مان بودند و جواد، هم‌بازی برادرم. یادم هست وقتی خاله زهرا و مامان افتادند به دوختن لباس‌های صورتی، فهمیدم جواد دارد خواهردار می‌شود. هنوز تصویر نرجس نوزاد که لای پتوی سفیدی پیچیده شده بود، جلوی چشمم است؛ ریزه‌میزه‌ای که شد نور چشم همه‌ی ما. ‌ 🔸 سال‌ها بعد اسباب‌کشی کردند، اما رشته‌ی دوستی‌مان پاره نشد. خبرهایشان دورادور می‌رسید؛ جواد داماد شد و نرجس، دانشجوی نخبه‌ای که در تهران درس می‌خواند و کار می‌کرد. همه سرگرم زندگی بودیم تا جنگ شد و خبری همه‌چیز را متوقف کرد: نرجس، همان نوزاد لای پتوی سفید، شهید شده بود. ‌ 🔹 وقتی با مامان قصد کردیم برویم سرسلامتی‌شان، نمی‌دانستم چطور باید با خانواده‌ای روبه‌رو شوم که جوان از دست داده. از استرس نفسم بالا نمی‌آمد. با این‌حال وقتی رسیدیم، همه‌چیز برعکس تصورم بود. خاله زهرا با چشم‌هایی متورم، بغلمان کرد. صبرش معجزه بود؛ مادری که همان روز پیکر تک‌دخترش را غسل داده بود، آرام و مسلط از آرزوی شهادت نرجس می‌گفت. آقای شیخ‌پورشیرازی هم وقتی چشم‌های خیسم را دید، نگاهش را از قاب عکس نرجس دزدید و پیش‌دستی کرد: «دختر من که از رهبرمان عزیزتر نبود؛ فدای ایران...» از آن همه بزرگواری آب شدم. رو برگرداندم سمت پنجره تا اشک‌هایم را نبینند. از آن بالا تمام شهر پیدا بود و پرچم بزرگی در باد تکان می‌خورد. حالا نرجس برای من دیگر فقط آن نوزاد لای پتوی سفید نبود؛ او به وسعت پرچم ایران شده بود. ✍🏻 زهرا ذوالمجد رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | آرزو داشتم... ▫️ بابا عادت داشت مهمان‌های روضه را با تسبیح بشمرد و بعد که تعداد دستش آمد دعوتشان کند. حاجی حشمت، حاجی محمدربیع، حاجی محمدعلی، حاجی حیدرقلی. تا جایی که دور اول تمام می‌شد و می‌رفت دور بعد. دوبیشتر مهمان‌ها همسایه‌های خانه‌مان بودند یا همسایه‌های مغازه‌اش. چون کمتر فامیلی توی این شهر داشتیم. سه چهار روز مانده به بیست و هشتم صفرِ هر سال این آیین تکرار می‌شد. مردان همسایه می‌آمدند و روحانی‌ای که روضه می‌خواند. بعد سفره‌ی نذری پهن می‌شد توی اتاق پذیرایی. ▪️ ماه رمضان‌ها که دیدار داشتید و می‌نشستید سر سفره‌ی افطاری، آرزو داشتم همسایه بودیم. بابا زنده بود و دعوت را با اسم شما سر می‌انداخت. حاجی سید علی. می‌آمدید می‌نشستید روی صندلی‌ای که با چادر مشکی مادرم سیاه‌پوشش کرده بودیم و روضه را می‌خواندید. حالا اما باید صبر کنم تا بهشت. شاید هم بشود آرزو کنم رجعت بشود. من هم همراه شما برگردم و آن‌موقع برسم به آرزوی همسایگی. 📅 شماره ١٨ ✍🏻 زینب خزایی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💞 | نورا، باران و یک خط‌ونشان 🔻 خاله سارا گفت منتظر شروع تئاتر باشیم و با گلی رفت پایین سن. همان‌وقت بود که باران شدید شد. همه یکهو به کناره‌های خیابان رفتیم و دوربین‌ها و نمایشگر بزرگ، به‌سرعت پلاستیک‌پوش شدند. انگار همه‌چیز متوقف شد اما نه برای دو دختر ده ساله‌ی چفیه‌پوش. زیر چتر شروع کردند به شعار دادن! یکهو به خودمان آمدیم و دیدیم کل خیابان در حال شعار دادنند. آن هم شعارهایی با صداهای ریز و ریحانه‌وار. 🔻 نیم‌ساعتی گذشت و برنامه تقریباً متوقف شده بود. اما جمعیت پراکنده نشدند و صبوری کردند. کنار نورا ایستادم؛ یازده‌ساله بود با چادر مشکی و روسری گل‌گلی. وقتی پرسیدم چرا اینجایی؟ با جدیتی که به سنش نمی‌آمد، گفت: «اومدم بگم ترامپ هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه... با رهبر شهید قرار می‌ذارم که ایران هرگز تسلیم نشه.» این‌ها ریحانه‌های استوار این سرزمین‌اند؛ نرم مثل گل، اما محکم مثل صخره. ✍🏻 مریم شیدپیله‌ور رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | به وقت بهشت ▫️ گل رز قرمز توی دست‌های زبر مأموری که جلوی در آهنی ایستاده بود، تناقض عجیبی داشت. مأمور خم شد، گوشش را برد نزدیک دهان دخترکی که بلوز سبز گلدار و دامن مشکی چین‌دار پوشیده بود. حرفش را که شنید، لبخند زد و دست گذاشت روی چشم‌هایش که یعنی به روی چشم. ‌ ▪️ کنجکاو شدم. رفتم جلو، هم‌قدش زانو زدم و پرسیدم: «چرا به اون آقاهه گل دادی؟» نوک پر روسری مشکی‌اش را دور انگشت سبابه پیچاند: «برای اینکه بذاره روی خونه‌ی آقا.» با هیجان گفتم: «وای چه کار قشنگی کردی! حالا اگه بخوای واسه آقا یه نقاشی بکشی، چی می‌کشی؟» ▫️ کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو می‌کشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دست‌هاشه.» 📅 شماره ١٩ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | هفتاد سال بعد؛ کنج میدان ونک 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 اولش شک کردم که دارم درست می‌بینم یا نه! اما واقعا بود. کنج میدان ونک، دوتا صندلی چوبی لهستانی کنار هم. زن پرچم را نگه داشته بود و سرش خم بود کنار سر مرد کلاه‌پوش کنارش. جلو رفتم و پرسیدم: «این صندلی‌ها رو خودتون آوردید؟» زن خنده‌اش را قورت داد و مهربان نگاهم کرد: «بله! حاج آقا تازه جراحی کرده. باید رو صندلی با این ارتفاع بشینه. بعدم قبول نمی‌کنه تنها بشینه. می‌گه شمام باید کنار من رو همین صندلی باشی...» 🔻 با گفتن این جمله انگار توی چشم‌های زن یک مشت اکلیل پاشیدند. مرد کلاهش را عقب زد و گفت: «این صندلی‌ها واسه ۷۰ سال پیشه. برای مادر حاج‌خانم بوده. حالا ما آوردیمش وسط میدون به نیتشون شعار بدیم. اینم یه‌جور خیراته دیگه.» صدای شعارها بلند شد. زن پرچم را بالاتر برد و مرد همراه جمعیت فریاد زد: «مرگ بر آمریکا...» به گمانم نجار صندلی‌ها هم از این شب عاشقانه خیراتی نصیبش شده. ✍🏻 حبیبه آقایی‌پور 🗓 شماره ٢۴٧ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | من یک هدیه طلبکارم ▫️ شروع به قدم زدن در کوچه خیابان‌هایی کرد که بیست سال پیش، دوران دانشجویی، دوان‌دوان از آن‌ها گذشته بود تا زودتر از بقیه دانشجوها خودش را به حسینیه‌ی آقا برساند و در صف‌های جلویی بنشیند. ولی رویش نشده بود فریاد بزند و از آقا چفیه بخواهد. ▪️ در حال قدم زدن چشمش افتاد به دیوار خیابان کشوردوست. هر کسی از امام شهید چیزی خواسته بود شهادت، شفاعت... . او از حضرت آقا یک هدیه طلب داشت. دلش چیزی می‌خواست برای همه‌ی مردم دنیا. ماژیک را برداشت و روی دیوار نوشت: «ظهور را برایمان هدیه بفرست.» 📅 شماره ٢٠ ✍🏻 زینب گلستانی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh