🇮🇷 فدای ایران
🌷 یادوارهی «نرجس شیخپورشیرازی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شرکت دانشبنیان در تهرانپارس تهران به شهادت رسید.
🔹 برادرم عکسی در گروه خانوادگی فرستاد و زیرش نوشت: «نزدیکترین نسبت من با یک شهید!» دلم مچاله شد. پرت شدم به بیستوچند سال قبل؛ به زمانیکه خانوادهی شیخپورشیرازی همسایهی طبقه بالاییمان بودند و جواد، همبازی برادرم. یادم هست وقتی خاله زهرا و مامان افتادند به دوختن لباسهای صورتی، فهمیدم جواد دارد خواهردار میشود. هنوز تصویر نرجس نوزاد که لای پتوی سفیدی پیچیده شده بود، جلوی چشمم است؛ ریزهمیزهای که شد نور چشم همهی ما.
🔸 سالها بعد اسبابکشی کردند، اما رشتهی دوستیمان پاره نشد. خبرهایشان دورادور میرسید؛ جواد داماد شد و نرجس، دانشجوی نخبهای که در تهران درس میخواند و کار میکرد. همه سرگرم زندگی بودیم تا جنگ شد و خبری همهچیز را متوقف کرد: نرجس، همان نوزاد لای پتوی سفید، شهید شده بود.
🔹 وقتی با مامان قصد کردیم برویم سرسلامتیشان، نمیدانستم چطور باید با خانوادهای روبهرو شوم که جوان از دست داده. از استرس نفسم بالا نمیآمد. با اینحال وقتی رسیدیم، همهچیز برعکس تصورم بود. خاله زهرا با چشمهایی متورم، بغلمان کرد. صبرش معجزه بود؛ مادری که همان روز پیکر تکدخترش را غسل داده بود، آرام و مسلط از آرزوی شهادت نرجس میگفت. آقای شیخپورشیرازی هم وقتی چشمهای خیسم را دید، نگاهش را از قاب عکس نرجس دزدید و پیشدستی کرد: «دختر من که از رهبرمان عزیزتر نبود؛ فدای ایران...» از آن همه بزرگواری آب شدم. رو برگرداندم سمت پنجره تا اشکهایم را نبینند. از آن بالا تمام شهر پیدا بود و پرچم بزرگی در باد تکان میخورد. حالا نرجس برای من دیگر فقط آن نوزاد لای پتوی سفید نبود؛ او به وسعت پرچم ایران شده بود.
✍🏻 زهرا ذوالمجد
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | آرزو داشتم...
▫️ بابا عادت داشت مهمانهای روضه را با تسبیح بشمرد و بعد که تعداد دستش آمد دعوتشان کند. حاجی حشمت، حاجی محمدربیع، حاجی محمدعلی، حاجی حیدرقلی. تا جایی که دور اول تمام میشد و میرفت دور بعد. دوبیشتر مهمانها همسایههای خانهمان بودند یا همسایههای مغازهاش. چون کمتر فامیلی توی این شهر داشتیم. سه چهار روز مانده به بیست و هشتم صفرِ هر سال این آیین تکرار میشد. مردان همسایه میآمدند و روحانیای که روضه میخواند. بعد سفرهی نذری پهن میشد توی اتاق پذیرایی.
▪️ ماه رمضانها که دیدار داشتید و مینشستید سر سفرهی افطاری، آرزو داشتم همسایه بودیم. بابا زنده بود و دعوت را با اسم شما سر میانداخت. حاجی سید علی. میآمدید مینشستید روی صندلیای که با چادر مشکی مادرم سیاهپوشش کرده بودیم و روضه را میخواندید. حالا اما باید صبر کنم تا بهشت. شاید هم بشود آرزو کنم رجعت بشود. من هم همراه شما برگردم و آنموقع برسم به آرزوی همسایگی.
📅 شماره ١٨
✍🏻 زینب خزایی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | نورا، باران و یک خطونشان
🔻 خاله سارا گفت منتظر شروع تئاتر باشیم و با گلی رفت پایین سن. همانوقت بود که باران شدید شد. همه یکهو به کنارههای خیابان رفتیم و دوربینها و نمایشگر بزرگ، بهسرعت پلاستیکپوش شدند. انگار همهچیز متوقف شد اما نه برای دو دختر ده سالهی چفیهپوش. زیر چتر شروع کردند به شعار دادن! یکهو به خودمان آمدیم و دیدیم کل خیابان در حال شعار دادنند. آن هم شعارهایی با صداهای ریز و ریحانهوار.
🔻 نیمساعتی گذشت و برنامه تقریباً متوقف شده بود. اما جمعیت پراکنده نشدند و صبوری کردند. کنار نورا ایستادم؛ یازدهساله بود با چادر مشکی و روسری گلگلی. وقتی پرسیدم چرا اینجایی؟ با جدیتی که به سنش نمیآمد، گفت: «اومدم بگم ترامپ هیچ غلطی نمیتونه بکنه... با رهبر شهید قرار میذارم که ایران هرگز تسلیم نشه.» اینها ریحانههای استوار این سرزمیناند؛ نرم مثل گل، اما محکم مثل صخره.
✍🏻 مریم شیدپیلهور
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | به وقت بهشت
▫️ گل رز قرمز توی دستهای زبر مأموری که جلوی در آهنی ایستاده بود، تناقض عجیبی داشت. مأمور خم شد، گوشش را برد نزدیک دهان دخترکی که بلوز سبز گلدار و دامن مشکی چیندار پوشیده بود. حرفش را که شنید، لبخند زد و دست گذاشت روی چشمهایش که یعنی به روی چشم.
▪️ کنجکاو شدم. رفتم جلو، همقدش زانو زدم و پرسیدم: «چرا به اون آقاهه گل دادی؟» نوک پر روسری مشکیاش را دور انگشت سبابه پیچاند: «برای اینکه بذاره روی خونهی آقا.» با هیجان گفتم: «وای چه کار قشنگی کردی! حالا اگه بخوای واسه آقا یه نقاشی بکشی، چی میکشی؟»
▫️ کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو میکشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دستهاشه.»
📅 شماره ١٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | هفتاد سال بعد؛ کنج میدان ونک
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 اولش شک کردم که دارم درست میبینم یا نه! اما واقعا بود. کنج میدان ونک، دوتا صندلی چوبی لهستانی کنار هم. زن پرچم را نگه داشته بود و سرش خم بود کنار سر مرد کلاهپوش کنارش. جلو رفتم و پرسیدم: «این صندلیها رو خودتون آوردید؟» زن خندهاش را قورت داد و مهربان نگاهم کرد: «بله! حاج آقا تازه جراحی کرده. باید رو صندلی با این ارتفاع بشینه. بعدم قبول نمیکنه تنها بشینه. میگه شمام باید کنار من رو همین صندلی باشی...»
🔻 با گفتن این جمله انگار توی چشمهای زن یک مشت اکلیل پاشیدند. مرد کلاهش را عقب زد و گفت: «این صندلیها واسه ۷۰ سال پیشه. برای مادر حاجخانم بوده. حالا ما آوردیمش وسط میدون به نیتشون شعار بدیم. اینم یهجور خیراته دیگه.» صدای شعارها بلند شد. زن پرچم را بالاتر برد و مرد همراه جمعیت فریاد زد: «مرگ بر آمریکا...» به گمانم نجار صندلیها هم از این شب عاشقانه خیراتی نصیبش شده.
✍🏻 حبیبه آقاییپور
🗓 شماره ٢۴٧
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | من یک هدیه طلبکارم
▫️ شروع به قدم زدن در کوچه خیابانهایی کرد که بیست سال پیش، دوران دانشجویی، دواندوان از آنها گذشته بود تا زودتر از بقیه دانشجوها خودش را به حسینیهی آقا برساند و در صفهای جلویی بنشیند. ولی رویش نشده بود فریاد بزند و از آقا چفیه بخواهد.
▪️ در حال قدم زدن چشمش افتاد به دیوار خیابان کشوردوست. هر کسی از امام شهید چیزی خواسته بود شهادت، شفاعت... . او از حضرت آقا یک هدیه طلب داشت. دلش چیزی میخواست برای همهی مردم دنیا. ماژیک را برداشت و روی دیوار نوشت: «ظهور را برایمان هدیه بفرست.»
📅 شماره ٢٠
✍🏻 زینب گلستانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 بیست زندگی من
🌷 یادوارهی «عباس بهرامی کرکوندی» که هفت فروردین ١۴٠۵، در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شرکت فولاد مبارکه اصفهان به شهادت رسید.
🔹 پریخانم نمونهسوالات را گذاشت جلوی عباس و دلسوزانه گفت: «بیا اینا رو بخون تا نمرهت مثل دخترم بیست بشه.» عباس خندید و گفت: «بیست میخوام چیکار؟ به چه دردم میخوره؟» درس نمیخواند و همیشه دنبال بازیگوشی بود. یک روز بهش گفتم: «بریم پیش آیتالله ناصری دعات کنن، شاید دَرسِت رو بخونی.» از همان کودکی، دلبستهی آقا شده بود. بخاطر تشنجی که کرده بود هنوز زبان نگرفته بود. یک روز خیلی گریه میکرد. مادرشوهرم بغلش کرد و برد پیش آیتالله. آقا هم دعایش کردند و عباس آرامتر شد.
🔸 من هم از همانروز راه آرامش را پیدا کردم. هر وقت سختی و گرفتاری میرسید، دلخوشیام دیدار آقا بود. روزی که با عباس رفتیم زیارتشان، گفتم: «دلم میخواد بچهم درس بخونه و برای مملکتش کسی بشه.» آقا دستشان را گذاشتند روی سر عباس و زیر لب برایش دعا خواندند. بعد هم سر بلند کردند و بهم گفتند: «مادر! دنبال چی میگردی؟ این پسر باقیاتالصالحات توئه.»
🔹 آن زمان معنای حرفشان را نفهمیدم. تا همین جمعه، هفتم فروردین. همان لحظه همهی رفتارهایش مثل تکههای پازل توی ذهنم ردیف شد. یادم آمد آن روزها که برای کمک به سفر مشهد پول جمع میکردند، عباس پا پیش گذاشت و گفت دو نفر را خودش تقبل میکند. یادم آمد چون مجرد بود، روزهای تعطیل، جای همکارهایش سرِ کار میرفت تا آنها کنار خانوادهشان باشند. همهی خاطراتش مثل حلقههای زنجیر به هم وصل شد و پیش چشمم مرور شد. آنوقت، تازه فهمیدم آیتالله چه گفته بودند. آدمها گاهی نمرهی بیست نمیگیرند، ولی خودشان میشوند نمرهی کامل زندگی مادرشان.
✍🏻 مریم نوری امامزادهئی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | فیلمبردار جامانده
▪️ دست و دلم نمیرفت گروه دوستانه را باز کنم. لیلا قرار و مدار میهمانی را گذاشته بود. هرسال پیام میداد پشت پیام و میگفت تو هم بیا، جواب میدادم:«باید اختصاصی دعوت بشم.» لیلا لبخند میفرستاد و میگفت: «چشم! امر دیگهای نداری خانم فیلمبردار؟»
▫️ امسال برایش بهانهی جاندارتری تراشیدم. گفتم: «مگه جونمو از سر راه آوردم که ساعت سه صبح سوار قطار بشم و برم تهران، اونم توی این اغتشاش؟» پشتبند این جواب تا صبح گریه کردم. من اصلا آدم جاندوستی نبودم. فقط دلم میخواست یکبار فیلمبردار میهمانی باشم.
▪️ حالا نشستهام روی زیلوی آبی که سرِ کوچه پهن شده. کاش الان ساعت سه صبح نوزده دی بود. کاش من هم با لیلا و اهالی قم آمده بودم دیدارِ عمومی! چه میدانستم قرار است روزگار، جای خالی آقا را اینطور بکوبد توی صورتم. ماژیک را از دست لیلا میگیرم، با هقهقِ گریه، روی دیوار بتنی مینویسم: «دلم میخواست بیام بیت برای فیلمبرداری! اما نشد. حالا اومدم!»
📅 شماره ٢١
✍🏻 فاطمه تقیزاده
#داستانک
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | پدری که بعد از رفتنش، پدر شد
🔻 دختر نوجوانی، تکیه زده بود به دیوار و خیره شده بود به نقطهای که هی پیش چشمهایش محو میشد و خاطرهای را برایش مرور میکرد. دست روی شانهاش گذاشتم و پرسیدم: «غرقِ کدوم خاطرهای؟» انگار سر کلاف را داده باشم دستش: «وقتی که توی جنگ دوازده روزه اومدن توی تلویزیون، اوّلین دلگرمی رو از طرفشون گرفتم.» همین که گفت اوّلین، به دلم افتاد قصّهای دارد: «قبل از جنگ دوازده روزه چی؟»
🔻 «من از اونایی بودم که یه دورهای فکرای خوبی در موردشون نمیکردم.» نگاهش را سُر داد روی زمین و با دستش، لبهی چادر عربیاش را روی سر صاف کرد و گفت: «فکر میکردم توی جمع نیستن؛ اما وقتی دیدم توی محل کارشون، با خانواده به شهادت رسیدن، دلم شکست. کاش میشد ازشون هر طور شده حلالیت بطلبم.» دلش را قرص کردم که حتماً آقا حلال کردند. خودشان گفتند همه را دوست دارند و برای همه دعا میکنند.
🔻 حلاوت بخشیده شدن، به دلش افتاده بود که گفت: «کاش برای منم دعای عاقبتبهخیری کنن. همون دعایی که برای دخترشون میکنن؛ منم مثل دختر خودشون بدونن...»
✍🏻 راضیه کریمیمنش
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh