💞 #دختران_کشوردوست | قرار جدید در خانهای جدید
🔻 پرچمبهدست زیر باران ایستادهاند. دوتا خواهرند. میگویند یکی، دوبار آقا را از طبقهی بالا و خیلی دور دیدهاند. یکیشان دختری نه ساله دارد. مادرش میگوید: «هی پیش خودم میگفتم کاش امسال قسمت بشه مطهره برای جشن تکلیفش بره بیت که دیگه این اتفاقا افتاد.»
🔻 نگاهم سر میخورد روی مطهره. دختری ریزهمیزه است. چادر مشکی صورت گندمیاش را قاب گرفته. رو به مادر میکنم و میگویم: «اون جشن تکلیف دخترا تو بیت خیلی شیرین بود.» آه بلندی میکشد: «من اصلا نمیتونم نگاه کنم فیلماشو. گریهم میگیره.» خودم را همقد مطهره میکنم. توی چشمهای قهوهایاش نگاه میکنم: «انشاءالله امسال جشن تکلیفت رو توی بیتِ پسر آقا بگیری.» میخندد. زیر لب خدا را شکر میکنم که آسیدمجتبی را برایمان حفظ کرده تا بتوانیم داغ آقا را تاب بیاوریم.
✍🏻 زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 یک قطره کمتر
🔰 روایت شاگرد از معلم شهید
✍🏻 درباره شهید زهرا حدادعادل، عروس گرامی رهبر شهید انقلاب
▪️ تقویم میگوید فصل چکمه و دعوا سر صندلیهای کنار شوفاژ است، اما انگار آبوهوا لجبازی میکند و ما را وسط مرداد نگه داشته. تیزی آفتاب از لای پردههای آبی و شیری نمازخانه میگذرد و چشم را میزند. بهجای صدای گنجشکها، غارغار کولر و تقتق کارگران ساختمان نیمهکارهی روبهروی مدرسه، فضای صبحگاه را پر کرده است.
▫️ صوت قاری که به آخرین آیه میرسد، چهرهی خانم حداد در چهارچوب در ظاهر میشود؛ با همان روسری مشکی که نشانهی داغ مادربزرگشان است. دهمیهای خسته و یازدهمیهایی که آمادهی رفتن به کلاس بودند، مثل برقگرفتهها از جا میپرند. درست است که هیچکس جذبهی خانم حداد را ندارد، ولی ارادتمان نه از سر جذبه، که از سر احترامی است که ریشه در محبت دارد.
▪️ همه از قبله برمیگردیم و رو به ایشان مینشینیم. خانم حداد با یک دست روسری را مرتب میکنند و با دست دیگر نمازخانه را دعوت به سکوت میکنند: «دخترا! حتماً برچسبهای تذکر در صرفهجویی روی شیرهای آب رو دیدین. همانطور که میبینید الان پاییزه اما هنوز بارون نیومده. آمار سدها نگرانکنندهست.» نگاهم ناخودآگاه به آسمان میافتد که از لای پردهها پیداست و حتی یک تکه ابر هم ندارد.
▫️ خانم حداد با چشمانی که دریایی از محبت توأم با نگرانی است، ادامه میدهند: «بچهها قضیه جدیه. اگه همینطور پیش بره باید آب رو جیرهبندی کنن؛ که البته الان هم با قطعیهای آب کردن ولی هنوز رسمی نیست. با این حال بازم باید صرفهجویی کنیم. من توی خونهی خودمون، باز کردن شیر آب رو ممنوع کردهم. همه با کاسهی آب حمام میکنن تا اسراف نشه.»
▪️ یکآن چشمهای همه گرد میشود. باورش برایمان سخت است؛ هرچند میدانیم اسراف پررنگترین خط قرمز خانم حداد است. موقع اعتکاف، شاهد برق چشمهایشان بودیم؛ وقتی هر شب قبل از افطار، خرماها و سبزیهای دستنخورده را برای جلوگیری از اسراف بستهبندی میکردیم و دستشان میدادیم، از اینکه حواسمان اینقدر جمع بود، ذوق میکردند. اما با اینهمه، هضم این موضوع ساده نیست؛ اینکه وقتی هنوز بحران آب به اوج نرسیده و خیلیها استخرهای خانهشان را روزبهروز پر و خالی میکنند، یک نفر آنقدر مراقب باشد که حتی شیر آب را هم به روی خود و خانوادهاش ببندد و سختی را به جان بخرد، تا سهمش از هدررفت منابع جهان، حتی «یک قطره کمتر» باشد.
➕ برای مطالعهی روایتهایی دیگر درباره شهید زهرا حدادعادل اینجا و اینجا را کلیک کنید.
✍🏻 حوراسادات شجاعالدینی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @reyhaneh_khamenei_ir
🇮🇷 مادرها دوبار میمیرند
🌷 یادوارهی «انسیهسادات امیدعلی»، «محدثه علیزاده»، «سمانه گودرزی» و «زهره شهریاری»، چهار مادر بارداری که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شهادت رسیدند.
🔹 اینکه منتظر دختر بودی یا پسر را نمیدانم، نمیدانم اولینبار که مژدهی مادر شدن را شنیدی چه ذکری به لب داشتی. نمیدانم قرار بود چند روز و چند ساعتِ دیگر روی ماه فرشتهی کوچکت را ببینی. فقط میدانم تو هم مثل همهی مادرهای باردار، دنیایت پر از جزییات کوچک و رنگهای ملایم بود، مثلا بوی شیرین شیر خشک، ردِ پودر بچه روی حولهی پنبهای سفید، نرمی لباسهایی که یک وجب بیشتر پارچه نبردهاند، عطر ملیح صابونهای رنگارنگ. لابد هفتهای هزار بار اینها را میچیدی کنار هم و قربان صدقهی قد و قوارهی چندسانتی صاحبشان میرفتی.
🔸 میدانم. هربار که انگشتهات روی شکم برجستهات میلغزید و لرزشهای لطیف و تپشهای کوچک و بیقرارش را حس میکردی، برایش از روزهای دوست داشتنی آینده میگفتی. از سخاوت خورشید، از لطافت باران، از مهر زمین، از بلندیِ آسمان. میدانم آن روز، که صدای انفجار جنگ آمد، آن ساعت که آجر دیوارها ترکش شد و ریخت روی سر و صورت زندگیات، آن ثانیه که دنیا زیر پایت خالی شد، تو تنها نبودی. آنلحظه تو دوتا جان داشتی و دوبار جان دادی. میدانم وقتی نفسها به شماره افتاد و مرگ، مثل سایهای سرد از کوچه و خیابان گذشت، تو دست فرشتهی کوچکت را محکمتر از همیشه گرفته بودی. تو به جوانهی توی دلت قول داده بودی که دنیای جدیدش از آغوش تو شروع میشود، قول داده بودی تنهایش نمیگذاری، حتی در زیر آوار، حتی در میانهی جنگ. جنگی که دشمنش چهار زن را کشت تا هشت نفر شهید شوند! راستی خبر داری که تو خوشقولترین مادر دنیایی بانوجان!؟
✍🏻 فاطمه تقیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | از طرف: سربازت
▫️ دورهی سربازیام افتاد سر خیابان فلسطین. روزهای اول از صبح تا دو عصر بودم و بعدها نگهبانیام شیفتی شد. سه ماهی که گذشت میخواستند جایم را عوض کنند. آنقدر این و آن را دیدم تا نگهبان خیابان بیت بمانم.
▪️ از آن روز که رفتی خواستم تا جایم را عوض کنند. راه دوری نرفتهام. همین نزدیکیها هستم اما امروز دلم خیلی تنگ شده بود آمدم که بگویم: «سلام آقا، حالت خوبه؟ آقا خیلی دوست دارم. خیلی جات خالیه. قربونت برم. از طرف: سربازت.»
📅 شماره ٢۴
✍🏻 منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | دختری که بلندگو نداشت!
🔻 آیسل یک ارتش تکنفره است. آنقدر بلند و محکم شعار میدهد که نه نیاز به بلندگو دارد و نه نیاز به همراهی. یازده ساله است. چادرنماز و مقنعهی شیریرنگش را پوشیده و پرچم کوچک و چتر صورتیاش را گرفته دستش و ایستاده به شعار دادن. میگوید: «آرزو داشتم که رهبر رو ببینم اما نشد. خیلی گریه کردم اما مطمئن بودم که برای کشورم یک رهبر شجاع و خوب انتخاب میشه. حالا هم اومدم برای دفاع از وطنم.»
🔻 به این فکر میکنم: آقایی که تمام دغدغهاش تربیت نسلها بود، حتی با خون خودش هم دارد یک نسل را تربیت میکند؛ کاری که از ما بیدستوپاهای بیخیال و غرغرو برنمیآمد را دست آخر خودش بهعهده گرفت. هم ما را تربیت کرد، هم پدرانمان را و هم فرزندانمان را.
✍🏻 سیدهفاطمه موسوی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | روزهاولی
▫️ به نمایندگی از تمام کلاس بلند شد و گفت: «آقا اجازه! هدیه جشن تکلیف بریم تهران، نماز عید فطر پشت سر آقا؟» آقا معلم و آقای مدیر قبول کردند. همه با هم رفتند تهران، برای اربعین امام شهید، سیدعلی حسینی خامنهای.
📅 شماره ٢۵
✍🏻 زینب گلستانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از صدای ایران | روزنامه اینترنتی
🗞 شماره ۳۰۹ روزنامه اینترنتی رسانۀ KHAMENEI.IR تقدیم میشود به شهید حلما قاسمی
🌷 دانشآموز دبستان شجره طیبه میناب استان هرمزگان که در حمله موشکی آمریکایی-صهیونی در نهم اسفند به شهادت رسید.
📥نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.
🖼روزنامه #صدای_ایران
📲 @sedaye_iran_newspaper
هدایت شده از فلسطین جنوبی
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 به رهبر شهید میگوییم: ما بر آن عهد که بستیم هستیم
فرشته حسنپور، قهرمان موی تای جهان:
رهبر شهیدمان همیشه به ما درس امیدواری میدادند و امروز جای صدا و قوت قلبشان در این روزهای سخت خالی است. اما از همینجا، به ایشان قول میدهیم که تا نفس داریم، پای عهدی که با این پرچم سهرنگ و نام "الله" بستهایم، ایستادهایم.
@felestin_jonubi
🇮🇷 قد کشیدنهای ما، پاداش جان فرسودن است!
🌷 یادوارهی «مائده و معین صفرینوا»، خواهر و برادری که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به محله پردیسان قم به شهادت رسیدند.
🔹 بچه که باشی، بزرگ شدن را با قد کشیدن معنی میکنی. صبح به صبح میپَری کنار دیوار، خط قبلی را نگاه میکنی، اگر یک میل هم بالاتر رفته باشی، تا شب، دنیا مال توست. توی این بازی، همیشه خواهر و برادر بزرگتر، متر و معیار بچهها هستند. معین هم برای خودش مائده را نشانه کرده بود. برای خانوادهی آقای صفری، «مائده! ببین از شانهات رد شدم.» یک جملهی خبری ساده نبود. قندی بود که توی دلشان آب میشد و نوری بود که خانهشان را آباد میکرد. خانهای که حافظهاش پُر بود از مهر خواهری و محبت برادری معین و مائده.
🔸 همان ایام که مائده سرگرم دانشگاه بود، رویای بزرگ شدن، پای معین را به باشگاه کشاند. همهچیز داشت آنطور که او میخواست پیش میرفت. تا اینکه یک شب، صدای بمب، آسمان قم را زمین زد و نفس پردیسان را حبس کرد! آن شب دیوارها یادشان رفت کجا ایستادهاند و سقف خانه، تصمیم گرفت روی شانههای خانوادهی آقای صفری بنشیند.
🔹 شب که تمام شد، آسمان گریان، نگذاشت پای آفتاب ظهر به شهر برسد. خبر چند و چون حمله و آمار و تعداد شهدا که ثبت شد، اهالی قم، همه روضهخوان شدند. روضهی آقای جوان از دستدادهی کربلا، سهم خانم و آقای صفری بود که مجروح و زخمی، ساکن بیمارستان شدند. اما معین و مائده روضه نداشتند. تمام روضههای خواهر و برادری تاریخ، توش فراق بود، توش جدایی خواهر از برادر بود. قصهی معین و مائده که جدایی نداشت. همهاش وصال بود.
🔸 برای اولینبار، زینب تنها توی قتلگاه برادر نرفته بود، برای اولین بار، برادری چشمبهراه معصومهاش نمانده بود. معین و مائده را هرجا بردند با هم بردند. یکی راه شام را نرفت و دیگری راه دربار یزید. هر دو با عزت و احترام روی دوش مردم، به زیارت حضرت خواهر رفتند. وقتی تابوتشان به بیمارستان رسید هم با هم بودند. با هم بودند که مادر عکسشان را نشان دوربینها داد. با هم بودند که نوحهخوان یاد اندازهی پیکرهای توی تابوت افتاد و روضهی علیاکبر برایشان خواند. با هم بودند که مادر دست روی تابوتشان کشید و گفت: «خدارا شکر که شهید شدید!» مادر میدانست بچههاش طوری قد کشیدهاند که دیگر هیچ آواری نمیتواند بر سرشان سایه بیندازد!
✍🏻 فاطمه تقیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | به یادت داغ بر دل مینشانم
▫️ توی گوشم صدای خواننده اکو میشود. مداحی قبلی تمام شد و تا به خودم بیابم، موسیقی بعدش رسید. جمعیت مقابلم هر لحظه بیشتر میشود، اما من از جایم تکان نمیخورم. همه برای تسلیت صاحبعزا جلو میروند، اما من خودم را گم و گور میکنم که توی چشم نباشم. پایم نمیکشد کنار بقیه، نزدیک شوم و روی دیوارهای بتنی دست بکشم و حتی نتوانم تصور کنم قبلاً چه شکلی بوده.
▪️ آخر، داغش به دلم مانده که یکروز، خودم را در هول و ولای رسیدن به دیدار شما ببینم. حالا چجوری خودم را راضی کنم جلو بیایم؟ اصلاً با چه رویی باید من اینجا باشم، وقتی شما قرار نیست از پشت پرده بیرون بیایید و دستتان را به نشانهی سلام به همه، بالا ببرید. آن موقع که صدایتان را میشنیدم و میگفتم الهی قربانتان بشوم، فکر میکردم میشود حداقل جانفدایتان باشم. نمیدانستم شما قرار است فدای ما باشید. حالا من چجوری همهی غصه توی دلم را روی این دیوارهای سرد جا بدهم؟
📅 شماره ٢۶
✍🏻 فرزانه زینلی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh