1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 بعد از سی و خردهای روز
🌷 یادوارهی «علیاصغر فروزانفر» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه/رهپویان خلیج فارس در میناب به شهادت رسید.
🔹 حتماً مانده بودند اینبار چطور خبر را به مادر برسانند! اصلاً طاقتش را داشت یکبار دیگر خداحافظی کند؟ یکبار دیگر بندهای جانش را با دست خودش پاره کند؟ نمیدانم؛ شاید تکرار سوختن در این آتش، دیگر کار طاقتش را یکسره میکرد.
🔸 همان وقت که قبر کوچکی را چسبیده به مزار علیاصغر دیدم، بند دلم پاره شد. قبر تازهای که دهان باز کرده بود، خالی از خاک بود و پر از اضطراب. تپش قلبم بالا رفت؛ این تصویر با هیچ منطقی جور در نمیآمد. میدانستم خبر جانسوز دیگری قرار است بر آوار قلبم بنشیند و بارش را سنگینتر کند.پیش از این، همان روزهای اول که پیکرها را از زیر آوار بیرون میکشیدند، فقط پاهای علیاصغر پیدا شده بود؛ و ما با همان پاها، مزارش را شکل داده بودیم. اما حالا این حفرهی جدید کنار مزار، چه میخواست؟
🔸 یادم نیست از کی و کجا پرسیدم؛ جواب اما تیغی بود بر گلویم. باید برای دوباره پیدا شدنش جشن میگرفتیم یا برای دوباره مواجه شدن با نبودنش اشک میریختیم؟ نمیدانستم. فقط شکستم. ریختم. همان کنار جان دادم. کنار دل مادر؛ و کنار سر سوختهی علیاصغر. همان که یادم نیست چه کسی بود، پاسخم را اینجور داد: «بعد سی و خوردهای روز، سرش پیدا شده...»
✍🏻 زهرا مؤمنی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | بارکد یک لبخند
🔻 به قصد صید لبخند و شیطنتهای دنبالهدارشان جمعیت را دید میزدیم. عدد سنشان زیاد و بعضاً حتی دو رقمی هم نبود. ولی هر کدام برای حضورشان مسیری چیده بودند که به «آقا» ختم میشد.
🔻 عکسش را به دست گرفته بود و زیر نرمی نمنم باران کشوردوست قدم میزد. نگاهمان که به عکس روی دستش گره خورد، انگار که بارکد توضیحات آن را اسکن کرده باشیم. مادرش رد چشمها را گرفت و گفت: «عکس خودش با آقاست.»
🔻 این بار توجهمان را جمع کردیم و با دقت خیره شدیم. درست میگفت، عکس دونفریاش با آقا بود. به جامانده از همان روز پدر، دختری بیت. از آن قابهایی که روی دل خیلیها ماند و حسرت شد.
🔻 همین امروز در گذر خیابان از زبان دخترکها میشنیدم که آرزوی یک بار دیدن آقا را داشتند. آرزویی که او تحققش را با کیفیت بالایی تجربه کرده بود. حق داشت خاطرهی شیرینش را دو دستی بچسبد و مقابل قلبش ثابتش کند؛ ما هم با یاد او چنین کردیم!
✍🏻 زهراسادات میرغضنفری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | تو همسایهی خوب ما بودی
▫️ توی صف، جلویم ایستاده بود با چادر پشت و رو. بهش گفتم. با لبخند تشکر کرد و گفت الان که بلند شدم حواسم نبوده برعکس پوشیدم.
▪️ شاید در آستانهی شصت سالگی بود. کمکم که رفتیم جلو سر حرف را با این سؤال باز کردم: «قبلاً هم عزاداریای بیت رو اومدید؟» نگاهش خیره نبود. سر به زیر جواب داد: «آره. زیاد اومدم.» با آهانی حرفش را ادامه دادم: «محرم و صفر هم اومدید پس.» مثل پرکردن ردیفهای افقی و عمودی جدولی که چیزی به تکمیلش نمانده، با سر تأیید کرد و گفت: «آره. دیدارم اومدم.» وقتی شنید من اولین بار است مراسم فاطمیه را آمدهام، سرش را کمی بالا آورد، لبخندی را به صورت محجوبش اضافه کرد همراهِ این جمله: «آخه ما همسایهایم.»
▫️ همسایه از دهانش در نیامده زود آن خانهای را تصور کردم نرسیده به ورودی اول، که از دیوار آجری کوتاه حیاطش شاخههای درختی با میوههای گرد شبیه کامکوات بالا کشیده بود و من موقع رد شدن آرزو کردم کاش خانهام باشد. زن با گفتن «ما میدون حر میشینیم» خیالم را پرانَد. تازه حواسم جمع جملهی قبلیاش شد: «آخه ما همسایهایم.» او؛ خودش، رهبرش، خانهاش و بیت را همه با هم «ما» میدید. «ما»یی که همسایگی میآورد. یک همسایگی خوب.
📅 شماره ٢٨
✍🏻 زینب خزایی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
✨ عیدی بهشتی
▪️ انشاءالله دعای رهبر شهیدمان و سائر شهداء بزرگوار این جنگ، بدرقه راه نوعروسان و نودامادها باشد.
🔰 حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، رهبر انقلاب اسلامی، ۱۴۰۴/۱۲/۲۹
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ «پناه ایران»
🖥 گفتوگوی امام رضایی رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زائران حاضر در کنار محل شهادت آیتالله العظمی خامنهای در خیابان کشوردوست تهران
🌷 امروز سالروز ولادت عزیزی است که دوست داشتنش نقطه اشتراک و افتخار تمام ما ایرانیهاست. امام رضایی که سالهاست ایران زیر سایهاش و در پناهش روزگار میگذراند و قد علم میکند.
🔹 و کلام آقای شهیدمان دقیقترین توصیفی است که این پیوند عمیق و ناگسستنی را شرح میدهد: «ایران، ایران امام رضاست.» و او ارزشمندترین دارایی ماست.
🗓 در آستانهٔ میلاد فرخندهٔ امام رضا(ع)، به خیابان کشوردوست رفتیم و در کنار همراهان و حاضران آنجا، مروری کوتاه بر خاطرات روزهای جنگ داشتیم.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 زرد جوجهای
🌷 یادوارهی «لیانا محمدی و مادرش ماندانا سالاری» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسیدند.
🔹 شاید برعکس همهی دختربچهها که عاشق رنگ صورتیاند تو عاشق زرد بودی لیانا! یک زرد یواش جوجهای که نه خیلی تند باشد، نه خیلی زننده! حتماً وقتی تولدت شده و کیک را برایت خریدهاند، مامان گفته: «لیانا! چشماتو ببند، دستاتم بده به من.» بعد هم دستان تو را که چشمانت را محکم بسته بودی و نخودی میخندی را گرفته و برده توی اتاق پشتی. شیرینی چسبناکی را زده روی لپ و بینیات و آخر سر هم گفته: «حالا چشماتو باز کن دختر جوجهای من!» بعد تو چشمان مشکی تیلهایت را باز کردهای و به اندازهی تمام دخترکان جهان از کیک جوجهای که چشمانش شبیه خودت بود ذوق کردهای.
🔸 لیانا! ذهنم دارد برایت روضه میخواند. حتما همان روز انفجار دویدهای و خودت را رساندهای به مادر. حتما قلبت مثل جوجههای کوچکی که توی مشت گربه گیر کردهاند تالاپتالاپ به سینهات میکوبیده. لابد مامان که حالا هم مادر تو بوده و هم معلم تمام بچههای مدرسه، آغوشش را به اندازهی همهتان باز کرده و گفته: «چشماتون رو ببندید؛ وقتی باز کردید، همهچیز تموم شده.» و شما که میدانستید او هیچوقت دروغ نمیگوید چشمان تیلهای لرزانتان را بستهاید و بعد توی بهشت بازش کردهاید!
🔹 راستی لیانا! راست است که وقتی با مادرت به آسمان رفتی، مچ دست جوجهایت را برای پدرت به یادگار گذاشتی؟
✍🏻 معصومهسادات صدری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | ریحانههای ضد باران
🔹 همان وقتی که زیر باران همه منتظر شروع دوبارهی برنامه بودیم، سه تا دختر چادرمشکیپوش توجهم را جلب کردند. پرانرژی پرچمهایشان را تکان و شعار سر میدادند.
🔹 دوتا «مطهره» و یک «فاطمه» ٩ و ۱۰ و ١١ ساله که از دارالقرآن با هم دوست بودند. از قم آمده بودند و خیلی دوست داشتند دوباره دیدار فرشتهها با آقا برگزار شود. رهبر را ندیده بودند؛ اما به من که یک بار از دور دیده بودمشان گفتند: «خوش به سعادتتون!» گفتم باران است و چرا نمیروید؟ با خنده میگفتند: «نمیخواهیم برویم و تازه دارد بهمان مزه میدهد.»
🔹 مطهره میگوید بعد از سحر که خبر شهادت رهبر را شنیده، حس کرده یتیم شده و دیگر کسی نیست که ازشان دفاع کند. اما مطهرهی دوم با لبخند ادامه میدهد: «حالا آقامجتبی آمدند و اوضاع درست شده.» به قامت کوچکشان نگاه میکنم؛ این ریحانهها دلگرمیهایی بسیار بزرگتر از سنوسالشان دارند.
✍🏻 مریم شیدپیلهور
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🌷 #اول_خانواده_شهدا | هم همسر زهیرم، هم مادر وهب
👈 روایتی از دیدار با خانواده شهیدان جنگ تحمیلی سوم، «رامین و علیرضا جعفری»
👆🏻 این دیدارها به توصیه حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی در قالب پویش «اول خانواده شهدا» برگزار شده است
🔹 فیلمش در معراج شهدا که درباره شهادت همسر و فرزندش و جانبازی فرزند دیگرش صحبت میکرد را دیده بودم؛ دلنوشتهاش به همسر شهید لاریجانی را هم خوانده بودم. شخصیتش در ذهنم زنی مقتدر، باایمان و عاقل ترسیم شده بود. حالا به دیدار این شیرزن آمدهایم؛ همسر «شهید رامین جعفری» و مادر «شهید علیرضا».
🔸 «محمد متین» که دست و پایش باندپیچی شده، آرام روی ویلچر نشسته. هنوز آثار جراحت روی صورتش دیده میشود. حاجآقای قمی میخواهند به نشانهی احترام بر دست ۹ سالهاش بوسه بزنند که متین دستش را میکشد. به مادرش نگاه میکنم و در دل به این تربیت آفرین میگویم.
🔹 وقتی پیام همدردی و تبریک و تسلیت رهبر انقلاب از زبان آقای دکتر پاکآیین میرسد، زن خودش را با افتخار همسر و مادر شهید و دختر و مادر جانباز معرفی میکند. جانباز کوچکی که بااینکه در زمان انفجار، کنار پدر و برادرش بوده، زنده مانده است. به متین نگاه میکنم و چشمهایش؛ چشمهایی که در عین داشتن غم، اما مصمم و پر نور است! به دست و پای شکستهاش و به لحظهای که به هوش آمده و متوجه شده زنده است و پدر و برادرش پرواز کردهاند، فکر میکنم. دوست دارم بدانم این بزرگمرد کوچک در آن لحظه با خودش چه فکرهایی کرده و چه لحظاتی را گذرانده. جوابم همان است که انتظارش را داشتم؛ گریه کرده است که چرا مثل پدر و برادرش شهید نشده و زنده مانده و مادر قانعش میکند بخاطر مأموریتی که خدا بر عهدهاش گذاشته، زنده مانده است.
🔸 بانو جعفری از سوالی میگوید که این روزها مدام میشنود؛ اینکه چطور مقاومت میکند؟ پاسخ میدهد که غم آقا او را برای این روزها آماده کرده است. خون حضرت آقا، خون شهیدانش را قابل تحمل کرده؛ خون علیرضای ۱۱ سالهای که از سوم دبستان روزه میگرفت و شب قبل شهادت، غسل شهادت کرده بود و با زبان روزه به شهادت رسیده است. وقتی مادر تعریف میکند از روزهایی که برای ضعیف نشدنش، برای سحر بیدارش نمیکرده، ولی علیرضا با اینکه به سن تکلیف نرسیده، بدون سحری روزه میگرفته، یاد شهید دیگری میافتم که مادرش همینها را میگفت؛ انگار اهتمام به دستورات الهی فصل مشترک همهی شهیدان است.
🔹 وقتی مادر میگوید تصمیمشان برای فرزندآوری بخاطر فرمان آقا بوده، مسجل میشود ولایتپذیری در این خانواده ریشه دوانده است. همسر شهید میگوید: «ما امتی هستیم که رهبرمون قبل از رفتنش، ما را دعا کرد.» به این فکر میکنم اگر آقای شهیدمان اینجا بودند، حتماً این صلابت زینبی را تشویق میکردند. داغ فرزند داغ سختی است؛ و وقتی اهل خانه بیشتر دربارهی علیرضا میگویند که شهیدوار زندگی میکرده و روز تشییع سرداران گفته «یا پیروز میشویم یا شهید میشویم ولی من دوست دارم شهید بشوم»، میفهمم داغ اینچنین فرزندی چه بسا برای مادرش جگرسوزتر هم باشد، مخصوصا وقتی دو داغ و سختی دیگر هم کشیدهای. اما او ذرهای ناشکری نمیکند و به خدا گلایه نکرده که چرا همسر و پسرم را بردی. مقام رضا و تسلیم چه زیباست.
🔸 وقت ذکر مصیبت، همسر شهید از روی مبل به روی زمین مینشیند. با جملات روضه گریه میکند اما مویه و ضجه نه. روضه، خاطرهای را به یادم میآورم که آقا رامین در خواستگاری از او خواسته بود «زن زهیر» باشد، اما حالا او علاوه بر آن، «اموهب» هم شده است. موقع سلام به امام حسین(ع)، چشمم به قاب عکس شهید و پسرش میافتد که دست به سینه، انگار همراه ما سلام میدهند. موقع خداحافظی، این بانوی مقتدر و استوار را بغل میکنم؛ از استواری و ایمانش که الگویی است برای من و زنان ایرانم، تشکر میکنم و میگویم: «مصداق آیه «فاستقم کما امرت» هستی!»
✍🏻 سیده فاطمه مطهری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | امیدوارم...
▫️ پدر میگفت امام که به رحمت خدا رفت، همه رفتند حسینیهی جماران؛ آنجا برایش زار زدند و بر سر و سینه کوبیدند. اما شما که در اوج تشنگی رمضان شهید شدی، انگار حسینیه را هم با خودت بردی. حالا ما ماندیم و خیابان کشوردوست و دیواری که شده است سنگ صبورمان، آقاجان! امیدوارم حلالمان کنی.
📅 شماره ٢٩
✍🏻 زینب گلستانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 مرثیهای برای دو عزا
🌷 یادوارهی «مریم کهریزی» و فرزند بهدنیانرسیدهاش «نورسا ملاآقایی» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونیشان در چقاگلان کرمانشاه به همراه خانوادهاش به شهادت رسید.
🔹 ما علیدوستها یک تصویر جانسوز داریم از هزار و چهارصد سال پیش. از شبی که فاتح خیبر، تک وتنها پارهی تنش را زیر تلی از خاک دفن میکند. داغ این تصویر به تنهایی کافی است تا برای غم این مرد بمیریم، مردی که تازگیها پدر شهید شده، شهید محسنبنعلی! ولی صحنه به همینجا ختم نمیشود. ما امام رجزخوانمان را میبینیم که کنار مزار ریحانهی پهلو شکستهاش ایستاده است به مرثیهخواندن: «ایکاش پیش از تو میمُردم فاطمهجان! بعد از تو دنیام تاریک شد و ماه و خورشید به حالم گریه کردند!» فکر میکردیم آن شب، آخرین شب این غم باشد. اما نشد؛ چیزی شبیه این تصویر را فروردین امسال دیدیم؛ در معراج شهدای کرمانشاه. مردی که هم همسر شهید بود و هم پدر شهید! ما از دور ایستاده بودیم. اما او روی تابوت خم شده بود!
🔸 اسم دخترشان را گذاشته بودند نورسا. قرار بود نه ماه همنشینیاش با مادر که تمام شد، چشمش به دنیای رنگی آدمبزرگها باز شود. قرار بود با مریم دوتایی قربانصدقهی دلبریها و شیرینزبانیهاش بروند. اما موشک دشمن، نفس مریم را گرفت و نگذاشت نورسا نفس بکشد! بعد از انفجار، مریم زیر آوار ماند و او آواره شد. وقتی پیکر مریم را از میان تکههای در و دیوار بیرون کشیدند، کسی جرئت تسلیت گفتن به این مرد را نداشت! مردی قد خمیده با دو عزای همزمان! باید برای کدام داغ دلداریاش میدادند؟ غم نورسای بهدنیا نیامده، یا غم مریم از دنیا رفته؟! وقتی هردوشان را توی یک تابوت دید، نای ناله نداشت، سراپا اشک شد و بارید. دردش شبیهترین درد به داغ آنروزهای امیرالمومنین بود؛ آن لحظه که گفت: «بعد از تو، خیری در زندگی دنیا نیست فاطمهجان!»
🔹 ما علیدوستها یک عمر برای وداع عاشقانهی امامان اشک ریختیم و ته دلمان دعا کردیم هیچ مردی اینطور عزادار عزیزش نشود. اما مگر میشود قاعدهی «تکرار» را از دنیا گرفت؟ انگار قرار است همان داغ، همان درد را هزارباره ببینیم تا کمی از غم مولا به جانمان بنشیند و شبیهمان کند به امامی که دوستش داریم!
✍🏻 فاطمه تقیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh