🇮🇷 عزیز آشنا
🔰 روایت شاگرد از معلم شهید
✍🏻 درباره شهید بشریسادات حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب
🔻 گفتن از شما امری دشوار، اما لازم است. حرکت در مسیر باریکی است که نه باید آغشته به مدح و غلو شود و نه قربانی تحریف واقعیت. نخستین باری که به کلاسمان آمدید و از ادبیات گفتید، از کنار حسینی بودن نام خانوادگیتان به سادگی گذر کردیم. راستش در تصوراتمان، «دختر آقا» تصویر دیگری داشت و آن سادگی و تواضعی که در کردارتان جاری بود، با تصورات مخدوش و ساختگی ما سازگاری نداشت. چند روزی گذشت و ما، در رفتوآمد معلمها، در جستوجوی شناخت «دختر آقا» بودیم و نشانهها را دنبال میکردیم. دست آخر، یک دور کامل که از هفته گذشت و معرفی معلمها تمام شد، بازگشتیم به همان پنجشنبه و همان خانم حسینیای که مرتبهای پای درس و بحثش نشسته بودیم.
🔻 عزیزی که هفتهای را در خیال شناختنش گذرانده بودیم، در کلاس ادبیات و در حال خواندن اشعار و ابیات فارسی یافتیم. موضوع مباحثمان تاریخ ادبیات بود و هفتهها کنار شما، میان اشعار زندگی و در تاریخ سفر میکردیم. از مسیری که زبان فارسی طی کرده میگفتید و آنقدر بر اشعار و متون مسلط بودید که میدانستید هر نثر و نظمی که پیش رویتان است، متعلق به کدام دوره و سلسله تاریخی است.
🔻 مرتبهای خاطرهای از آقا نقل شد که گویا اشعاری بینام را خواندهاند و آن را متعلق به ابتهاج دانستهاند و پس از رساندن نوشتهها به او، مشخص شده که این دفترچه گمشده اشعار ابتهاج است. شرح این قصه را که خواندم، خاطره شما در ذهنم پررنگ شد؛ سبکشناسی و شناخت عمیق آثار هم، از همان نشانههای مشترک پدر و دختری بود.
🔻 هر هفته، چند دقیقه پایانی کلاس را اختصاص داده بودید به خواندن اشعار بچهها. میخواندند، با دقت گوش میکردید، با لبخند تصدیق میکردید، نقایص وزنیاش را گوشزد و تشویقشان میکردید به استمرار در این مسیر. با ادبیات مأنوس بودید و اشعار را با دقتی میخواندید که حق مطلبشان ادا میشد.
🔻 امروز، متعلق به شماست که علم و عملتان، توأمان، آموزگار روزگار نوجوانی ما بود. روزتان مبارک، خانم حسینی.
➕ برای مطالعهی روایتی دیگر درباره شهید بشریسادات حسینی خامنهای اینجا را کلیک کنید.
✍🏻 زهراسادات میرغضنفری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
❤️ به یاد ۴ معلمِ شهید یک خانواده
🌷 حضرت آیتالله العظمی شهید خامنهای(اعلیالله مقامه)
▪️شهید دکتر مصباحالهدی باقری
▪️شهید سیده بشری خامنهای
▪️شهید زهرا حداد عادل
🌹 آقاجان، معلم عزیز ما! چقدر خوشبختیم که شاگرد مکتبتان شدیم. شما با دلسوزی، درس زندگی به ما دادید و با شهادت، آن را به کمال رساندید.
🔹 انگار معلمی مسلک شما بود، چنانکه دختر، عروس و دامادتان هم شبیهتان «معلمی» را برگزیدند و همسنگر شهادتتان شدند. ما تا ابد در مسیر روشن شما شاگردی میکنیم. روزتان در آغوش خدا مبارک.
🎨 پوستر جدید KHAMENEI.IR به مناسبت دوازدهم اردیبهشت، روز معلّم
📥 نسخه قابل چاپ
💻 Farsi.Khamenei.ir
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | امتداد ۶١
▫️ وقتی گفتند بیت را بمباران کردهاند، آمدیم کنار مقتل و جای خالیتان آوار شد روی سرمان؛ دلمان شکست. پرسیدیم: مگر تو چند نفر بودی که اینطور وحشیانه حمله کردند؟ یادمان آمد سال ۶۱ هجری هم برای یک نفر، یک لشکر آوردند و بعد از آن بود که حسین(ع) به وسعت دنیا تکثیر شد. حالا هم انگار نوبت به شما رسیده... نگاه کن آقاجان! تکثیر شدهای؛ حالا ما همه توایم.
📅 شماره ٣١
✍🏻 فاطمه تقیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | برای دیدهبان قلهها
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ سالها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدمهای همهچیزدان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا میماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟! بعدها وقتی دیدم توی کتاب علوم بچهها به جای سلول نوشتهاند یاخته، چین بین دو ابرویم افتاد: «که چه؟ این چه کاریست؟ پسفردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادلهای انگلیسیاش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!»
▫️ بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمتهای «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب میگفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه میکردند و میگفتند: «ما نمیتوانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمیآییم.» همانجا بود که انگار قطعهای در ذهنم جابهجا شد. شرم، مثل سطل آب یخ، یکباره روی تمام آن پوزخندهای قدیمیام ریخت. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون میکشید. کسی که لغت خودش را حقیر میبیند، دست خودش را هم برای ساختن پالایشگاه و سانتریفیوژ ناتوان میبیند. فهمیدم آن پافشاری روی زبان، در واقع پافشاری روی باور خودمان بود.
▪️ آقا در تمام این سالها مثل معلم صبوری بود که دست بچههای ترسیدهاش را میگرفت و در گوششان مدام تکرار میکرد: «بچهها ما میتوانیم، آینده روشن است.» فرق همینجا بود؛ منِ همهچیزدان فهمیدن مقالههای انگلیسی را میدیدم و آقا بینالمللی شدن زبان فارسی را. ما فقط تا لبهی میز مطالعهمان و نوک دماغمان را میدیدیم، اما آقا آن سر عالم و قلههای فتحشده را.
✍🏻 زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | بماند برای وقتی که سرد شدیم!
▫️ ماشین جلویی، سر پیچ جاده ملق زد و توی شانهی خاکی متوقف شد. بابا پا گذاشت روی ترمز. تا به خودمان بیاییم، پرید پایین و زخمیها را از لای آهنپارهها بیرون کشید. مرد راننده با سر و روی خونی، بلند شد تا چیزی را از توی اتاقک نیمهمچاله بیرون بکشد، اما بابا دستش را گرفت و نشاند: «بشین سر جات! هنوز داغی، نمیفهمی کجات شکسته... صبر کن اورژانس بیاد.»
▪️ راست میگفت؛ آدم وقتی داغ است، درد را نمیفهمد. مثل ما که این روزها، داریم میدویم؛ از این مراسم به آن مراسم، از این خیابان به آن خیابان. اما واقعیت این است که ما هم «هنوز داغیم». هنوز نمیفهمیم چه ستونی از سقف خانهمان افتاده. بگذار این غبار بنشیند، بگذار این داغی جنگ و خون بگذرد؛ آنوقت تازه میفهمیم چه سایهای از سرمان کم شده و چه استخوانها که در جایجای تنمان شکسته...
📅 شماره ٣٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | مرکز ثقل دنیا
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ سودای زندگی در یک خانهی دیگر، جای دیگر، وضعیت دیگر و زیر آسمانی دیگر، در ده سالگی توی سر من جرقه خورد. پشت یک نیمکت چوبی در کلاس چهارم «ب» نشسته بودم. معلممان چند دقیقه پیش پرسیده بود: «دوست داشتین توی چه شهر یا کشور دیگهای زندگی میکردین؟» جوابها ردیف به ردیف جلو آمده بود و حالا درست پشت سر من بود. سرم داغ شده بود. مطمئن نبودم که یکی از چند شهر اطرافمان را که تا آن وقت دیده بودم، اسم ببرم یا نه. مطمئن نبودم گفتن کلمهی «کازرون» توی کلاسی که «کالیفرنیا» را میشناخت، کار درستی است یا نه. مطمئن بودم دلم نمیخواهد حتی یک روز دیگر، آنجایی که هستم، بمانم. مطمئن بودم شرایطی که در آن هستم، مناسب من نیست.
▫️ در ده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در شانزده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در بیست و سه سالگی هم مطمئن بودم، اما شک داشتم که این نارضایتی، اصلاً خوب است یا بد. در سی سالگی، هنوز هم میخواستم شرایطم را زیر و زبر کنم، اما بهوضوح میدیدم این راهش نیست. میدیدم که زیرِ لایههای این پافشاری مدام، کاهلی و لجاجت آدمیست که نمیخواهد با خودش کنار بیاید.
▪️ بلاتکلیفی و نارضایتیِ مرا برخورد با یک جملهی آقا و بعد تجربهاش در طی سالها، آرام آرام از بین برد: «هر جا که قرار گرفتهاید، همانجا را مرکز دنیا بدانید.» نقل به مضمون جمله را در یک صفحهی اینستاگرام دیدم و بلافاصله رفتم دنبال متن کاملش. حال آن لحظهام، حال آدمی بود که بعد از آنهمه دستوپا زدن بیهوده، حالا به یک درس رسیده، یک درس دیر، اما بهجا. مهم نبود این جمله اصلاً در خطاب به آدمی شبیه من گفته شده یا نه. این درس، یک منجی تمام و کمال بود و بالاتر از آن، معلمش چنان الگوی جانانهای از استقرار و آرامش و رضایت، که جای هیچ شبههای باقی نمیماند. من، دفعات زیادی در زندگی، بازیهای ذهنی را با این گفته باطل کردم، سر نخ را گرفتم و جلو رفتم و روز به روز مدیونتر شدم. مدیون مردی که با حرف و عملش، سرانجام مرا زیر آسمان خودم مستقر کرد.
✍🏻 شقایق خبازیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 منوی باز خانم مدیر
🌷 یادوارهی «فاطمه طاهریفر» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
🔹 اسمش را گذاشته بودند «کافه دخترانه». هر هفته چند دختربچه دور مزار شهدای گمنام میناب جمع میشدند، جشن تولد میگرفتند و یک دل سیر میخندیدند. جایی که نه قهوه سرو میشد و نه کیکهای گرانقیمت؛ منوی اصلیاش کتاب بود و گوش شنوایی برای درددلها.
🔸 صاحب کافه، فاطمه طاهریفر بود؛ مدیر دهههفتادی مدرسهی «شجره طیبه». زنی که هنوز طعم مادرانگی را نچشیده بود، اما برای بچهها چنان مادری میکرد که انگار واقعاً مادرشان بود. نشان به آن نشان که وقتی اضطراب را توی چشمهای مادر یکی از دانشآموزان دید، کنارش کشید، لبخندی حوالهاش کرد و گفت: «من نمیخوام بچهها فقط دکتر و مهندس بشن؛ میخوام این بچهها آدمهای مفیدی بشن. هرجایی که هستند و هر شغلی که دارن، برای کشورشون مفید باشن.»
🔹 راست میگفت؛ خودش استاد مفید بودن بود. وقتی از جیرفت آمد تا ساکن میناب باشد، خیلی زود صاحبخانهی دردهای شهر شد. نیازمندان را شناسایی کرد، بستهی معیشتی بست و وقتی دید زوج جوانی لنگ یک سقف سادهاند، خودش آستین بالا زد؛ عروس را برد آرایشگاه و جشنشان را دور مزاری شهدای گمنام تدارک دید. او حتی حواسش به آنهایی که صورتشان را با سیلی سرخ نگه میداشتند هم بود؛ بچههایی که بیسروصدا شناسایی میکرد تا بدون دغدغهی شهریه، پشت نیمکتهای چوبی بنشینند و قد بکشند.
🔸 حالا اما، او به دورترین افق قولهایش رسیده؛ آنقدر که دیگر نگران شهریهی بچهها و جهیزیهی عروسهای شهر نیست. حالا همان دخترهایی که دور خانم مدیر جمع میشدند تا راه مفید بودن برای سرزمینشان را یاد بگیرند، چند ردیف آنطرفتر، کنار مزارش آرام گرفتهاند. فاطمه از دختران «شجرهی طیبه»، دکتر و مهندس نساخت؛ او از آنها «قهرمانهایی» ساخت که کوتاهترین و درخشانترین درس کتاب زندگیشان را، درست در آغوش صاحب مهربان «کافه دخترانه» مرور کردند.
✍🏻 محبوبه مرادی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh