🇮🇷 #برای_معلم_ایران | مرکز ثقل دنیا
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ سودای زندگی در یک خانهی دیگر، جای دیگر، وضعیت دیگر و زیر آسمانی دیگر، در ده سالگی توی سر من جرقه خورد. پشت یک نیمکت چوبی در کلاس چهارم «ب» نشسته بودم. معلممان چند دقیقه پیش پرسیده بود: «دوست داشتین توی چه شهر یا کشور دیگهای زندگی میکردین؟» جوابها ردیف به ردیف جلو آمده بود و حالا درست پشت سر من بود. سرم داغ شده بود. مطمئن نبودم که یکی از چند شهر اطرافمان را که تا آن وقت دیده بودم، اسم ببرم یا نه. مطمئن نبودم گفتن کلمهی «کازرون» توی کلاسی که «کالیفرنیا» را میشناخت، کار درستی است یا نه. مطمئن بودم دلم نمیخواهد حتی یک روز دیگر، آنجایی که هستم، بمانم. مطمئن بودم شرایطی که در آن هستم، مناسب من نیست.
▫️ در ده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در شانزده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در بیست و سه سالگی هم مطمئن بودم، اما شک داشتم که این نارضایتی، اصلاً خوب است یا بد. در سی سالگی، هنوز هم میخواستم شرایطم را زیر و زبر کنم، اما بهوضوح میدیدم این راهش نیست. میدیدم که زیرِ لایههای این پافشاری مدام، کاهلی و لجاجت آدمیست که نمیخواهد با خودش کنار بیاید.
▪️ بلاتکلیفی و نارضایتیِ مرا برخورد با یک جملهی آقا و بعد تجربهاش در طی سالها، آرام آرام از بین برد: «هر جا که قرار گرفتهاید، همانجا را مرکز دنیا بدانید.» نقل به مضمون جمله را در یک صفحهی اینستاگرام دیدم و بلافاصله رفتم دنبال متن کاملش. حال آن لحظهام، حال آدمی بود که بعد از آنهمه دستوپا زدن بیهوده، حالا به یک درس رسیده، یک درس دیر، اما بهجا. مهم نبود این جمله اصلاً در خطاب به آدمی شبیه من گفته شده یا نه. این درس، یک منجی تمام و کمال بود و بالاتر از آن، معلمش چنان الگوی جانانهای از استقرار و آرامش و رضایت، که جای هیچ شبههای باقی نمیماند. من، دفعات زیادی در زندگی، بازیهای ذهنی را با این گفته باطل کردم، سر نخ را گرفتم و جلو رفتم و روز به روز مدیونتر شدم. مدیون مردی که با حرف و عملش، سرانجام مرا زیر آسمان خودم مستقر کرد.
✍🏻 شقایق خبازیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 منوی باز خانم مدیر
🌷 یادوارهی «فاطمه طاهریفر» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
🔹 اسمش را گذاشته بودند «کافه دخترانه». هر هفته چند دختربچه دور مزار شهدای گمنام میناب جمع میشدند، جشن تولد میگرفتند و یک دل سیر میخندیدند. جایی که نه قهوه سرو میشد و نه کیکهای گرانقیمت؛ منوی اصلیاش کتاب بود و گوش شنوایی برای درددلها.
🔸 صاحب کافه، فاطمه طاهریفر بود؛ مدیر دهههفتادی مدرسهی «شجره طیبه». زنی که هنوز طعم مادرانگی را نچشیده بود، اما برای بچهها چنان مادری میکرد که انگار واقعاً مادرشان بود. نشان به آن نشان که وقتی اضطراب را توی چشمهای مادر یکی از دانشآموزان دید، کنارش کشید، لبخندی حوالهاش کرد و گفت: «من نمیخوام بچهها فقط دکتر و مهندس بشن؛ میخوام این بچهها آدمهای مفیدی بشن. هرجایی که هستند و هر شغلی که دارن، برای کشورشون مفید باشن.»
🔹 راست میگفت؛ خودش استاد مفید بودن بود. وقتی از جیرفت آمد تا ساکن میناب باشد، خیلی زود صاحبخانهی دردهای شهر شد. نیازمندان را شناسایی کرد، بستهی معیشتی بست و وقتی دید زوج جوانی لنگ یک سقف سادهاند، خودش آستین بالا زد؛ عروس را برد آرایشگاه و جشنشان را دور مزاری شهدای گمنام تدارک دید. او حتی حواسش به آنهایی که صورتشان را با سیلی سرخ نگه میداشتند هم بود؛ بچههایی که بیسروصدا شناسایی میکرد تا بدون دغدغهی شهریه، پشت نیمکتهای چوبی بنشینند و قد بکشند.
🔸 حالا اما، او به دورترین افق قولهایش رسیده؛ آنقدر که دیگر نگران شهریهی بچهها و جهیزیهی عروسهای شهر نیست. حالا همان دخترهایی که دور خانم مدیر جمع میشدند تا راه مفید بودن برای سرزمینشان را یاد بگیرند، چند ردیف آنطرفتر، کنار مزارش آرام گرفتهاند. فاطمه از دختران «شجرهی طیبه»، دکتر و مهندس نساخت؛ او از آنها «قهرمانهایی» ساخت که کوتاهترین و درخشانترین درس کتاب زندگیشان را، درست در آغوش صاحب مهربان «کافه دخترانه» مرور کردند.
✍🏻 محبوبه مرادی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 #ولاگ | ایرانیتر شدیم
❤️ میدونی زبون مشترک این روزهای ما چیه؟ یا اصلاً چی شد که در اوج سختی، «ایرانیتر» شدیم؟
📹 این روایت تصویری از متن زندگی مردم اصفهان، تعریف ما از همدلی رو عوض میکنه...
🎙 روایتی از مطهره صادقیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | درس انفاق آقا معلم
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ روزهای آخر ماه رمضان بود و چوبخطم داشت پر میشد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهرهی زن و بچههایی که با ذوق و شوق میدویدند طرف کیسهی کتابها جلوی چشمم میآمد، بیشتر کلافه میشدم که چرا کاری از دستم برنمیآید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حسابوکتابهایم جور درنمیآمد. با هفت، هشت جلد کتاب هم که نمیشد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. میخواستم هرچه هست بیمنت مال خود مردم باشد.
▫️ یک شب همینطور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم، یکدفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبهرویم نشسته بود و داشت گرههای ذهنم را یکییکی باز میکرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از داراییات انفاق کردهای؟» گوشم به صحبتهای آقا بود و چشمم میدوید سمت قفسههای کتابخانهام؛ پی کتابهایی که بند دلم به آنها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم میداد؛ نه آن آدرسی که در خانهی این و آن میجستم.
▪️ صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یکراست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسهی بیروح جان گرفت و شد یک کتابخانهی نقلی.
▫️ حالا آن روستا کتابخانهای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتابهایش نوشتهام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»
✍🏻 مریم برزویی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🌷 #اول_خانواده_شهدا | پیات ساعتشماری کردهام تا جلوهگر گردی
👈 روایتی از دیدار با خانواده اولین شهید پدافند ارتش، «محمد نظری»
👆🏻 این دیدارها به توصیه حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی در قالب پویش «اول خانواده شهدا» برگزار شده است
🔹 قبل از حرکت، برای اقتدا به رهبر شهیدم وضو میگیرم. راه دور است و حدود یک ساعتی در مسیر هستیم؛ «قلعه میر»، محلهای پایینهای نقشه استان تهران. میرفتیم دیدار خانوادهی اولین شهید پدافند ارتش؛ «شهید محمد نظری». از پلاکاردهای تسلیت ابتدای کوچه مشخص است راه را درست آمدیم. پدر و مادر شهید بااقتدار جلوی درب ایستادهاند. پای چپ مادر در گچ است؛ روز تدفین پسرش در امامزاده باقر این اتفاق افتاده. وقتی مادر به زحمت پلهها را بالا میرود، خجالت میکشم. تا وارد اتاق میشویم، دو قاب عکس از محمد آقا خوشآمد میگوید؛ یکی با کتوشلوار و دیگری در لباس نظامی ارتش با لبخندی زیبا. به مادر میگویم خدا صبرتان بدهد، اشکش سرازیر میشود و با لهجهی ترکی میگوید: «فقط ۲۹ سالش بود. چهار ماه بود عروسی گرفته بود و رفته بود سر خونه و زندگی خودش.»
🔸 کف اتاق را فرش ماشینی پوشانده و خبری از مبل و میز نیست. حجتالاسلام بهمن، نمایندهی رهبر انقلاب در پدافند ارتش، از پدر و مادر میخواهند از شهیدشان بگویند. شهید دهه هفتادیای که همان روز اول جنگ شهید میشود. پدر از سختی بزرگ کردن محمد میگوید و همزمان صدای گریهی مادر به اوج میرسد. روح شهید را تصور میکنم که جثهی نحیف مادرش را بغل کرده تا آرامش کند. پدر میگوید: «محمد، پسر اولم، استخدام ارتش بود؛ ولی آن روز برای کمک به دوستانش به قزوین رفته بود.» از مهربانی و سخاوتش میگوید؛ از اینکه با وجود حقوق کم و کار در اسنپ، هر ماه به همسایهی نیازمند کمک میکرد. از اینکه محمد تا خبر احتمالی شهادت آقا را شنید، گفته بود کاش ما هم شهید شویم و ۲۴ ساعت نگذشته به آرزویش رسید.
🔹 مادر با همان لهجهی ترکی از حس مادرانهاش میگوید؛ وقتی زنگ زدند که بیایید قزوین چون محمد زخمی شده، گفته است: «نه، محمد ساعت هفتونیم دیشب شهید شده، من میدانم!» در آخر، برادر کوچک شهید تنها یک خواسته دارد: بهبود معیشت دوستان برادرش. هیچ خواستهای برای خودش ندارد. روح بزرگی در این خانه حکمفرماست. یک پسر برای کمک به رفقایش شهید میشود؛ دیگری فقط به فکر معیشت آنهاست. اینها حاصل تربیت همان عاقلهمرد است که میگوید: «با اینکه حقوق پسرم و دوستانش کم بود اما برای کشورشان ایستادند. اگر لازم شود خودم هم با این سن میروم و میجنگم.»
🔸 صحبتها که تمام میشود، حاج مرتضی طاهری شروع میکند به خواندن روضهی علیاکبر(ع): «پیات ساعتشماری کردهام تا جلوهگر گردی». اتاق را هقهق گریه پر میکند و صدای مادر شهید از همه بالاتر میرود. نوحه که به زینب کبری(س) میرسد، دو خواهر شهید دیگر نمیتوانند تحمل کنند. زیر لب میگویم «لایوم کیومک یا اباعبدالله». در پایان، قاب عکس زیبایی از شهید نظری در کنار آقای شهیدمان به خانواده هدیه میشود؛ سربازی که افتخار اولین شهید پدافند ارتش را ثبت کرده و چند ساعت بعد از شهادت رهبر انقلاب به ایشان پیوسته است... طوبی له و حسن مآب.
✍🏻 سیده فاطمه مطهری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh