ریحانه
🖥یک تصویر، یک لحظه
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝بعضی فیلمها برای من میتوانند فقط یک تصویر ماندگار باشند. فقط یک تصویر که هر بینندهای را مبهوت کند و بهش اجازه ندهد به قبل و بعد از آن ماجرا توجه کند. مثلا از فیلم عروسی، حلقهدستکردنم یادم مانده. میتوانم هزار بار برای همه با جزئیات تعریفش کنم. از فیلم جشن آشدندانی لحظهی پیداشدن سفیدی دندان دخترم، از فیلم جشن تکلیف وقتی برایم چشمک زده بروم درگوشی بهم چیزی بگوید تا مهمانها نشنوند.
فیلم کوتاه دخترغزهای را که دیدم برایم فقط در یک شات خلاصه شده بود. یک تصویر که در زمان و مکان متوقف شده است. من دختری که به همراه مادر بیجانش روی گاری بالاوپایین میشدند و توی شهر دور میزدند را نمیدیدم. رفته بودم خانهی خودشان. مادر را میدیدم که زیر نور آفتاب توی حیاط شانه به دست نشسته. موهای دخترش را سه قسمتِ یک اندازه کرده است. هر دسته مو را بین دستهی دیگری میبرد تا بافته شود و بعد گلسر را به پایین موهایش زده است. آخر سر هم وقتی کارش با شانه تمام شده سر دخترش را بوسیده و گفته: «من عمری، لعمرک!» این را عرب زبانها وقتی میگویند که بخواهند قربان صدقهی عزیزدردانهشان بروند. مادرها همه جای جهان که باشند، آرزوی بخشیدن زندگی به بچههایشان را میکنند.
دختر روی گاری بیتابی میکند. هربار دستان کبود و بیجان مادرش را بالا میبرد، بلافاصله دستها پرت میشوند روی پتوی چهارخانهای که تن و صورت مادر را پوشانده است. دختر چیز زیادی نمیگوید جز «کاش من جای تو بودم مامان!» بقیهی مردمی که خسته و گرسنه از بلای بمبها و موشکها و قحطیها جان سالم به در بردهاند، جلو نمیآیند. پیرزنی با لبخند میآید برای آرامکردن دختر. آغوش باز میکند و با یک مشت آب از بطری توی دستش قفل زبان دختر را باز میکند. برای پیرزن تعریف میکند چه شده. انگار مادرش دوباره زنده شده باشد. نفس عمیقی میکشد تا هقهقی که میکند متوقف شود. میگوید مادرش رفته بود برایش داروی حساسیت پوستی بیاورد. به گاری نگاهی میاندازد و باز تکرار میکند: «کاش من جای تو بودم مامان!» دختر آرزو میکند جای خودش را با مادر تغییر بدهد، اما من هنوز همان یک تصویر را میبینم. دلم مانده پیش مادری که موهای دخترش را بافته و به دنبال داروی حساسیت از خانه بیرون رفته است. با هرقدمی که برداشته دعا کرده و گفته: «خدایا اول جان من بعد دخترم.» امان از وقتی دعای مادری اجابت شود. مادری که فقط چند دقیقه بعد از بافتن موهای دخترش به آرزویش رسیده است.
📝 فاطمهسادات موسوی؛ رسانه «ریحانه»؛
💬 مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥تو مقصر نیستی!
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝ما زنها در وجودمان دکمهای داریم به اسم «خود مقصرپنداری». من تا ماه هفتم بارداری از وجود چنین دکمهای بیخبر بودم. اما وقتی از روی تخت سونوگرافی بلند شدم و خانم دکتر پرسید: «خوب غذا نمیخوری مگه؟ جنینت خیلی کم وزنه!» هزار انگشت اتهام به سمتم تکانتکان خورد و یک نفر دکمه را فشرد.
گیج و منگ به خانه برگشتم، خود را بستم به خوردن. هیچ کاری در عالم برایم مهمتر از خوردن ماهیچه، آبگوشت، موز، بستنی و سویق نبود. هر کس هر چه میگفت گوش میگرفتم، بیوقفه میخوردم و میخوردم و سونوگرافی بعدی و بعدی حاکی از این بود که تمام تلاشهایم بیثمر است.
من به فیزیولوژی بدنم کاری نداشتم. به دنبال علت منطقی و پزشکی وزن نگرفتن جنین نبودم. من فقط هزار انگشت اتهام میدیدم؛ و صدایی که مدام تکرار میشد: «تو مادرشی؛ تو مسئولشی، تو مقصری!»
به دنیا که آمد دو کیلو و دویست گرم بود. دل نداشتم به بچههای دیگر نگاه کنم، به آن تپلهای سهونیم، چهارکیلویی. دخترکم مثل جوجه گنجشکی بود که تخمش زودتر از موعود شکسته باشد. استخوانهای ظریف و نازک گونهاش بیرون زده بود. دماغش استخوانی بیگوشت بود با روکش پوست. پوشک سایز تنش پیدا نمیشد و من خودم را مقصر میدانستم!
پانزده روز از تولدش گذشت، بیماریام عود کرد. روماتیسم مفصلی دیو دو سر بود، آمده بود بماند! دکتر گفت: «نباید بهش شیر بدی تا بتونی داروهای هورمونی مصرف کنی!» حرفهای دکتر را به باد سپردم. خودم را ندید گرفتم، نشستم به خوردن و خوردن و خوردن تا شیر فراوان و پرمغز داشته باشم! من تا روزی که وزن دختر روی نمودار سبز قرار گرفت پنجه در پنجهی «دکمه خودمقصرپنداری» بودم.
حالا به ویدیو مادر و نوزاد غزهای نگاه میکنم؛ یکبار، دوبار، سهبار. پروانهای در دلم بال میکوبد. استیصال چشمهای زنِ شالْ قهوهای دلم را مچاله میکند. او نشسته میان چادری موقت، نوزادش را سر دست گرفته و میگوید: «قلب من شکسته شده...»
زن اشک میریزد چون نان ندارد برای خوردن، و تا نان نباشد شیری نیست برای چکاندن در حلقوم کوچکِ نوزاد زردپوش.
از من اگر بپرسید زن هر بار که نوزادش را در بغل میفشرد، هر بار که سینهی خشکش را به دهان او هُل میدهد خودش را مقصر میداند. کاش کسی اشک زن را بچیند، سر به گوشش نزدیک کند و بگوید: «تو مقصر نیستی» بعد دکمهی «خودمقصرپنداری» زن را بفشارد؛خاموش کند.
📝 فاطمه دولتی؛ رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | از دههی شصت تا نود
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 لعیا محسنی:
صبح روز عید غدیر وقتی از خانه بیرون آمدم با صحنهی غمانگیزی روبهرو شدم: نیروهای مردمی جشن غدیر داشتند پرچمهای رنگی را برمیداشتند تا به جایش پرچم عزای سردارهای شهیدمان را بگذارند. در دلم، در مغزم، یک موج منتشر شد، یا زینب! امان از دل زینب!
چند روز گذشت. تهاجم دشمن حیلهگر و فریبکار بیشتر شده بود. با خود میاندیشیدم که در این جنگ چه کاری از ما زنان ساخته است؟ زمان جنگ هشت ساله، نوجوان بودم. عصرها گاهی میرفتم مسجد محل و آجیل و خشکبار را در کیسههای نایلونی کوچک برای رزمندگان بستهبندی میکردم یا از مدرسه نخ بافتنی میگرفتم و لباس میبافتم.
چند روز گذشته بود دلم میخواست کاری بکنم ولی این جنگ مثل جنگ هشتساله نبود که جبهه جنگ یک طرف باشد و سمت دیگری برای پشتیبانی. تلفنم زنگ خورد؛ خواهرزادهام که دهه شصتی است گفت: «خاله یکی از موکبهای اربعین ستاد پشتیبانی تشکیل داده و برای نیروهای نظامی که آشپزخانهشان تعطیل شده روزانه غذا طبخ میکنند و کمک نیاز دارند.» رفتیم برای خرد کردن گوشت، پاک کردن سبزی، پیاز، سیب زمینی و... نوهی خواهرم که پسری نه ساله است برایمان پادویی میکرد و وسیله میآورد و میبرد.
حالا منِ دهه چهلی همراه خواهرزاده دههی شصتی، دختر دهه هفتادیام و نوهی خواهر دهه نودیام، در یک قاب در خدمت انقلاب اسلامی و دفاع از نظام اسلامی زیر پرچم ایران عزیز درحال خدمت بودیم. زنده باد ایران وجمهوری اسلامی. پاینده باد رهبرحکیم و مقتدر.
🗓شماره ٣١
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | خواهیم ماند
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 فاطمه رحمانی:
بچهها دلشوره افتاده به جانشان. مرتب سوالهای جورواجور دربارهی جنگ میپرسیدند. سوالهایی که خیلیهاش دلشورههای خودم هم هست. بهشان میگم اینکه بترسید خیلی طبیعی است، ولی این ترس نباید دستوپای ما را ببندد و از حرکت و زندگی دورمان کند.
یاد روزهای جنگ با عراق، کودکی، پناهگاه و موشکبارانهای صدام دوباره هر لحظه جلوی چشمانم ظاهر میشود. صدای پدافندها به گوش میرسد که مشغول زدن پرتابههای دشمن هستند. با ذوق برمیگردم و چای میریزم. سوهان و شیرینی برای بچهها میآورم و باغرور میگویم: «الان تموم میشه.بعدش نوبت ماست که با موشکهامون حسابشان رو برسیم.» بچهها ایولی میگویند و هورا میکشند. ما خواهیم ماند و زندگی خواهیم کرد.
🗓شماره ٣٢
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | ایران خانوم عزیزم
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 ر.ر:
مقاومت مردمانات در دفاع از حق و حقیقت، در دفاع از خون کودکان، چنان جانانه و غیرتمندانه است که تمام ملتها را انگشتبهدهان کرده است.
شیرمردانات به فضل الهی با موشکهای فراقدرتشان به زمینِ دشمن میکوبند، همچون غرشِ شیری با صلابت! زنانت چون دختران حضرت زینب (س) هستند که صبر و ایستادگی را از او آموختهاند. ترسی نداشته و ندارند. حتی داغ شنیدن یک جیغ را به دل دشمن میگذارند. تازه انگشت به طرف دشمن میگیرند و رجز میخوانند. جهان مات مانده در این اتحاد و همبستگی
مردمان عادی، از هر سنوسالی پابهمیدان گذاشتهاند.
از پدر و دختری در صف بنزین برای پخش شربت گرفته تا آنهایی که خودجوش پا به خیابانها گذاشته و ناامنی را کاهش میدهند. راست میگویند آدمها را در شرایط ویژه بشناس. بفرما آقای ترامپ قمارباز و نتانیاهوی کودککش. خوب همبستگی ما را ببینید از شدت حرص و حسد بمیرید! ما ملت امام حسین هستیم. یادتان رفته بود انگار. حالا به چه کنم چه کنم افتادهاید. حالا کجایش را دیدهاید؟! این تازه اول راه است! چنان به زمین میکوبیمتان که روح تمام آن کودکان خوشخندهای که به شهادت رساندید از شوق به پرواز درآید. ما از خون شهیدانمان نمیگذریم.
🗓شماره ٣٣
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | اين کار از زنان ایرانی برمیآید
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝زهرا قائدی وانانی:
صدای پدافندهایی که بالای سرمان درحال زدن پهپادهای رژیم صهیونیستی هستند، سکوت خانه را میشکند. عجیب است که دیگر مثل روزهای اول با هر صدایی به سمت پنجرهها خیزبرنمیداریم. فقط با بچهها صدای شلیک پدافند را میشماریم یک، دو، سه ...
کاسهی کوچک گلسرخی را روی میز میگذارم و مشغول خردکردن خیارها برای سالاد میشوم. صدای مادر که با تلفن حرف میزند میآید: «مرد حواست را جمع کن تو را به خدا آرامتر رانندگی کن.» بابا میخندد و میگوید: «حواسم جمع است. خیالت راحت!» صدایم را بالا میبرم. میگویم: «سلام بابا جان! خوبی؟ خسته نباشید. بار را خالی کردی؟» مکث میکنم تا جوابی بشنوم: «سلام دختر بابا خوبی عزیزم، نه هنوز داخل صف منتظریم تا نوبتمان شود.» دوباره از این سر خانه صدایم را بالاتر میبرم: «بابا مراقبت کن. دیروز داخل اتوبان نجفآباد پهپادی ماشین عبوری را زده و تمام سرنشینان شهید شدند.» بابا سکوت میکند. نگاهم سمت مادر کشیده میشود. در حالیکه تلاش میکند اشکهایش را پنهان کند، دستانش را بالا میبرد و میگوید: «الهی این اسرائیلیها هرچه زودتر نابود بشوند بحق مرتضی علی...»
صدای بابا از پشت تلفن دعای مادر را قطع میکند: «الهی آمین، با من کاری ندارید؟ باید برم، امور خانه را در این شرایط که نیستم به خودت میسپارم. ببخشید که بار این مسئولیت راباید به تنهایی به دوش بکشی.»
مادر لبخند میزند. آرام میگوید: «نگران نباش. جای ما امن است. بچهها مشغول برپایی موکب برای محرم هستند. به خدا میسپارمت.» لبخند روی لبم مینشیند. این کار فقط از زنان ایرانی بر میآید که وقتی همسران در میدان مشغول هستند خانه را طوری امن میسازنند که صدای زوزه گرگها به خانه نرسد.
🗓شماره ٣٤
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | تنها معلمِ مراقبِ آزمون
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝زهرا محمدی:
صبح، بچههای یازدهم انسانی مدرسهمون، آخرین امتحان ترمشون رو داشتن و من تنها معلم مراقب آزمون بودم. صبح زود رسیدم مدرسه. بچهها یکییکی رسیدن و توی راهرو با هم دوره میکردن؛ رفتم مثل خودشون نشستم وسط راهرو. یه بادی به خودم کردم و گفتم: «بچهها! میدونین منم بچهی جنگم و زیر موشکبارون توی پایگاه هوایی دزفول به دنیا اومدم؟»
برق رو توی چشمهای بچهها دیدم. ادامه دادم: «تا دو سالگیم اونجا بودم و مدام آژیر و موشک بارون و پناهگاه؟! آخه بابام ارتشی نیروی هوایی بود...» کتابها رو بستن و دورم حلقه زدن: «واقعا خانوم؟! نگفته بودین!» بچهها هیجانزده شده بودن. چندتاشون بچه بزرگ خونه بودن و خواهر برادر کوچیکتر داشتن که نگران ترسشون بودن.
با هم کمی حرف زدیم، از جنگ، از ترس، و مهمتر از همه، از خدا. اینکه دعا اسلحهی ماست و هیچ اثری توی عالم نیست جز از خدا، و ما و موشکها و رزمندههامون اسباب و وسیلهایم. باید از خدا بخوایم بهمون اثر بده تا پیروز این جبهه باشیم. موقع آزمون شد رفتیم سر جلسه و من پای تخته کلاس یه یادگاری نوشتم از ذکری که احساس کردیم باید همراهی همیشگی دل و زبونمون باشه: «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم».
🗓شماره ٣٥
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | صدای جغد شوم نیست
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 م.س:
در یکی از شرقی ترین نقاط کشور زندگی میکنیم. میگویند مناطق محروم، اما به لطف جمهوری اسلامی محرومیتی نداریم. به همه چیز دسترسی داریم. شهر ما شهر ادب و عرفان است. مادر هستم. جهاد برای من زمانی آغاز شد که ازدواج کردم. هجده سال داشتم. بیست ساله بودم که خداوند فرزند اول را به ما هدیه داد. آن زمان دانشجوی کارشناسی بودم. سال گذشته که خداوند فرزند دوم امیرعلی را به ما داد دانشجوی کارشناسی ارشد بودم. آن شب مطابق آخر هفتهها به روستای پدری رفته بودیم. امیرعلی را شیر دادم و خواباندم. تا چشمانم را بستم صدای جیغ وحشتناکی شنیدم. قلبم تندتند میزد. دعا میکردم دوباره آن صدا را نشنوم. صدای جغد بود. هیچوقت نمیخواستم این حرف را که میگویند جغد شوم است باور کنم. دلم اما شور میزد. صدقه دادم و خوابیدم. نماز صبح را که خواندم، مادرم سراغم آمد. خبر حملهی دشمن و شهادت فرماندهانمان را داد. غمی بود که مانندش را تجربه نکرده بودم. مادرم نگران بود، نگران همهی مردم. جنگ با عراق تنها برادر و همسرش را از او گرفته بود. سالها منتظر خبری از برادر جاویدالاثرش بود. در یک شب فرماندهان بزرگی را از ما گرفته بودند. همیشه خوشحال بودم پسرم همنام سردار حاجیزاده است. آنروز خبر شهادت قلبم را میفشرد. با اینحال هنوز باور ندارم جغد شوم است. با خودم میگویم شاید آمده بود مژدهی نابودی اسرائیل را به ما بدهد.
🗓شماره ٣٦
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | تولیدی کوچک من
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 ام کلثوم غلامزاده مهرآبادی:
شب قبل از حمله تولد بچهها بود. یک شب که به تمام معنا شاد بودند و در پوست خود نمیگنجیدند. تازه از سالنی که جشن گرفته بودیم به خانه رسیده بودیم. مادرشوهرم هم با ما بود. تا بخوابیم ساعت از سه گذشت. از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد. ناگهان از صدای پچپچ همسرم و مادرش بیدارشدم که میگفت: «زدن؟» هراسان نشستم و بخاطر صداهایی که می شنیدم گنگ بودم. تجربهی تلخی از اولین حمله داشتم. با شرایط قلبم اصلا نمیدانستم چه باید بکنم!
سریع بچهها را به اتاق بردیم. آنجا جایشان امنتر بود. حتی نمیتوانستم تصمیم بگیرم چه باید بکنم. همه نگران بودند. مدام پدر و مادر و خواهرهایم تماس میگرفتند که بیایید پیش ما و هربار بهانهای میآوردم. چندروز که گذشت گفتم نمیتوانم بیایم. اینجا خط مقدم من است. من باید زندگی کنم. باید بمانم برای وطنم، برای دل خودم. شاید جنگ مدتها ادامه داشته باشد؛ من نمیتوانم بروم.
چندروز خانهی مادرشوهرم ماندیم اطراف ما سروصدا زیاد بود. بچهها حساس شده بودند. تحملم تمام شد. برگشتم خانه. چرخم را دیدم. تابهحال اینهمه بیکار نمانده بود. تصمیم گرفتم امید را برگردانم. پارچهها و الگوهایم را آوردم. زیر سر و صدای پدافندها بسمالله را گفتم، و سفارشهای مشتریهایم را شروع کردم. امید برگشت به خانهام، به قلبم و ادامه دادم. در هفتهی دوم جنگ تولیدی کوچکم را باز کردم و ماندم برای وطنم در بدترین شرایط جنگی تهران...
🗓شماره ٣٧
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | نذری شهیدپز
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 ف. فرجی:
داغدار بودیم. دلهایمان آکنده از غم سرداران، اما مصممتر از قبل. هرکسی که زنگ میزد، بعد از کلی گریه و ناراحتی سوال میپرسیدند برنامه شادپیمایی به روستاهای محروم را چه میکنید؟! میگفتم میخواهند علم غدیر زمین بیفتد، اما کور خواندهاند. اگر سردار حاجیزاده، سردار سلامی و سردار باقری هم بودن همین کار را میکردند. نمیگذاشتند علم غدیر پایین بیاید. باید برویم آنهم قویتر از قبل. ساعت ۸ شب رفتیم مرغها را در آب نمک گذاشتیم. برنجها را خیس کردیم.
میخواستیم شب شروع به پخت غذا کنیم و صبح غذای گرم ببریم به روستاهای محروم اطراف شهر.
ساعت ۱۱ یکییکی خانوادهها سر رسیدند. تا خانوادهها برسند ما پیازها را پوست کنده بودیم و با هم خورد کردیم. دیگ برنج کمکم داشت به جوش میآمد. صلوات زمزمه میکردیم. وسط صلوات ها نام شهدا را زیرلب میگفتیم. دوستم همان اولین شبی که حمله کرده بودند خواب شهادت من را دیده بود. وسط کارها میگفتم غذا را شهید برایتان میپزد. قدرش را بدانید. آه بلندی میکشیدم و کارها روا با کیفیتتر برای خوشحالی حضرت زهرا و شهدا پیش میبردیم. بچهها یکییکی خوابشان برد. همه را توی حسینیه خواباندیم. تا اذان صبح بیدار بودیم. شهد را هم آماده کردیم برای شربت. بعد از نماز چرت کوتاهی زدیم. ساعت ۶ بیدار شدیم. برای صبحانه رفتیم خانه دوستم که چسبیده بود به دیوار حسینیه. بعد از صبحانه شروع به کشیدن غذاها کردیم. بچهها برچسب نذر غدیری را روی غذاها میزدند. بعد شروع به تزیین ماشینها کردیم و به سمت روستاهای مورد نظر حرکت کردیم.
🗓شماره ٣٨
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh