🖥 #روایت_همدلی | به جای بچهای که ندارم
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 جایی نشسته که در تیررس دوربینهاست. معذب است. مدام نگاهش را در جمعیت میچرخاند. آخر به حرف میآید که «چقدر از ما فیلم و عکس میگیرن! الان یه کاری میکنن که همه میفهمن...» میپرسم: «هدیه دادید؟ کسی خبر نداره؟» آنقدر کمسن نشان میدهد که اگر نمیگفت ۲۶ ساله است، فکر میکردم بچهمدرسهای باشد. آرام میگوید: «نه کسی نمیدونه... دوست نداشتم بگم. گفتن نداره...» طلای عروسیاش را داده با یک «و ان یکاد» که به نیت بچهی آیندهشان خریده بودند.
🔹 وقتی میفهمند که ممکن است سخت بچهدار شوند یا حتی نشوند، یک راست رفتند مشهد. «و ان یکاد...» خریدند و در حرم امام رضا (ع) متبرک کردند. به قولی از امام گرویی گرفتند. ایران همدل و «بر همهی مسلمانان فرض است...» از آقا که پیش آمد، هدیهاش دادند. هنوز بچه ندارد. میگوید که «خواستم اون اثر و خیری که این «و ان یکاد» داره به یه زن دیگه برسه... به بچههای غزه و لبنان... شاید از نسل اونا آدمهایی تربیت بشن که مدافع اسلام باشن... به جای بچهای که من ندارم. چی بهتر از این؟»
✍🏻 مبارکه اکبرنیا
🗓شماره ۴
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | نیامدم که رسید بگیرم!
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 ترکش به گونهی همسرش خورد و صورت را شکافت. دوستانش که با این وضع دیدنش فکر کردند شهید شده اما زنده بود. دکترها میگفتند نابیناییاش حتمی است اما به محض اینکه پانسمان را از چشمهایش باز کردند میدید. دکتر فریاد میزد که «مگه میشه؟ معجزه شده؟» هنوز هم بیناییاش از باقی اعضای خانواده خیلی بهتر است.
🔹 همان اوایل به همسرش اصرار کرده که برود دنبال سهمیهی جانبازیاش. برگشت به زنش نگاه کرد و گفت: «من واسه این چیزا نرفتم! آدم چیزی باید واسه اون طرف هم داشته باشه!» یاد زنی میافتم که با چفیه صورتش را پوشانده و گردنبند سنگین و بزرگی را برای طرح ایران همدل هدیه داده بود. وقتی اسمش را برای دادن رسید پرسیدند، گفت: «نیومدم که رسید بگیرم!» و رفت! بیهیچ نام و شمارهای. در جمهوری اسلامی زن باشی یا مرد فرقی ندارد. جنگ باشد یا نباشد. جهاد جان باشد یا مال! کافیست که ولی فرمان دهد!
✍🏻 مبارکه اکبرنیا
🗓شماره ۵
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 آن كه به هنگام گرسنگى طعامشان داد
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝 دیر رسیدیم. درهای حسینیه بسته بود. هنوز یک ساعت از مراسم باقی مانده بود و آدمهای پشت در، دلشان نمیآمد حرفنشنیده و اشکنریخته، راه کج کنند و دست از پا درازتر برگردند. مردهای جلوی در، راه دادند که دهبیست نفر اول بروند داخل و توی راهروها بایستند. حرفی نبود. برای دو کلمه روضه شنیدن رفته بودیم و راهرو و حسینیهاش فرقی به حالمان نمیکرد. رفتیم داخل. توی راهرو، مردها ایستاده و نشسته بودند و گوشهی لابی، میزبانها غذاهای داغ را میچیدند. کمی پابهپا شدیم. هیچ بلندگویی نبود و جز صدای نیروهای تدارکات و رفتوآمد و خواهش آدمها برای داخل آمدن، صدایی نمیشنیدیم.
زیر نگاه آدمها و امرونهی مردهای دم در که در را چفت بسته بودند، حس کردم به غرورم لک افتاده. به همسر اشاره کردم، دست بچهها را گرفتم و زدیم بیرون. در ورودی را محکم گرفته بودند و کسی را راه نمیدادند. یکی میگفت غذا کم است و دیگری صدا بلند میکرد که جا نیست. آن یکی وعده میداد که هروقت همهی نشستهها و راهروییها غذا گرفتند و اضافه آمد به بیرونیها میدهند و... دلم گرفت. از آقای دم در خواهش کردم در را باز کند تا بروم و به دیگری غر زدم که: «کاش رفتار بهتری داشتید. کسی برای غذا نمیاد. آدما میان دو کلمه حرف بشنون.» دست بچهها را گرفتم، عزت و غرورمان را برداشتیم و زدیم بیرون. سرم داغ کرده بود. به همسر میگفتم که حتی وقتی میزبانان روضهها، پشت میز میایستند و دودستی غذای تبرکی تعارفم میکنند، اگر قرار باشد برای گرفتنش، راه کج کنم یا معطل بایستم، هرگز چنین کاری نمیکنم. غذای تبرکی روضه را روی سر و چشمم میگذارم ولی حاضر نیستم برای گرفتنش صف بایستم یا مسیر عوض کنم.
حالا نشستهام و بچههایی را میبینم که چشمهایشان میدود پی لقمهای غذای گرم. دوباره و چند باره نگاهشان میکنم. نگاه میکنم و از غم نمیمیرم. غرورم لک برنمیدارد. شکمهای پوستشدهشان، از فشار بچههای پشتسری، فرو رفته توی نرده و قابلمههای خالی توی دستهای بیرمقشان میلرزد. مجال اشک به چشمها نمیدهند و بیاعتنا به قابلمههایی که توی سرشان میخورد، دست کسی را که غذا میدهد، دنبال میکنند. داد میزنند: «طعام» اما مادری نیست دستشان را بگیرد، از صف بکشاندشان بیرون و بگوید بس است، بیعزت شدیم و دستشان را بکشد و ببرد. شکم گرسنه که غرور سرش نمیشود. مادرها و بچهها یکی از یکی بیرمقتر و بیچارهترند. مادرها، خودشان پشت بچهها توی صف ایستاده و فقط امید بستهاند به همین صبری که عین عبادت است. دلشان قرص است به عبادت «الذی اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف» غرور و عزت را از عبادت میگیرند و منتظرند از جای دیگر سیر شوند و امنیت بگیرند.
✍🏻آزاده رباطجزی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | از انگشتر نشان تا جبهه مقاومت
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 اهل تهران و مادر سه فرزند است. از آرزوی همیشگیاش برای آمدن به حسینیه میگوید و اینکه مجبور شده دعوتنامهاش را از همسرش پنهان کند. گفت همسرم میداند یک چیزی اهدا کردهام اما نمیداند انگشتر نشانم؛ قشنگترین یادگاریام را بعد از فرمان آقا به جبهه مقاومت بخشیدهام. یاد دخترکی افتادم که شب عروسی، قشنگترین لباسش را بخشید تا از بهترینهایش گذشته باشد.
👈🏻 راوی: الهه فروغی
✍🏻 مریم حاجیعلی
🗓شماره ۶
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | دستهای کوچک؛ دلهای بزرگ
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔹 مادر «نازنین زینب نجار» دخترک یازده سالهای که در استان گلستان، شهرستان کردکوی زندگی میکند، با ذوق و شوق میگوید: «دخترم چندین سال داشت عیدیهایش را جمع میکرد و تازه با همهی پساندازهایش یک سکهی دویست و پنجاه سوتی خریده بود اما همین که متوجه پویش ایران همدل شد، خیلی راحت از پساندازش گذشت...»
👈🏻 راوی: رویاسادات حسینی، مادر نازنینزینب نجاری
✍🏻 مریم حاجیعلی
🗓شماره ٧
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥#روایت_همدلی | دستبهدست تا برکت
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 «محمد صالح فداییان» نوجوان چهاردهسالهای که شفای مادرش را با انگشتر یادگاری شهید رئیسی از خدا گرفته بود، تصمیم میگیرد در پویش ایران همدل آن را به جبههی مقاومت اهدا کند. این انگشتر به برکت نام شهید رئیسی عزیز بارها به مزایده گذاشته میشود و حدود هشتاد میلیون تومان در جریان این دستبهدست شدن به صندوق ایران همدل کمک میکند. به قول حاج حسین یکتا ما هنوز هم در این خاک حسین فهمیدهها و بهنام محمدیها را داریم.
👈🏻 راوی: مادربزرگ نوجوان اهداکننده «فاطمه مهرانی»، از خیریهی قدر علوی شهرک محلاتی
✍🏻 مریم حاجیعلی
🗓شماره ٨
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | بنویس: افتخار میکنم بهش!
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 وسط جمعیت عکس شهید توی دستهای زن چشمم را گرفت. رفتم کنارش نشستم. عکس توی دستهای چروکش خیلی شبیهش بود.
- حمیدرضا برای آقا جون میداد. ما که گاهی دعوت میشدیم بیت، با پرایدش میاومد دنبالمون. پای من و پدرش رو میبوسید و سوارمون میکرد میرسوندمون اینجا.
چادر لبنانیاش را تا روی ابروها پایین کشید. آرامش توی چهرهاش به گفتوگوی بیشتر ترغیبم کرد.
-سختتون نیست ماجرای شهادتشون رو تعریف کنید حاج خانوم؟
🔹 لبخند زد: «حمیدرضا عاشق نماز اول وقت بود. یه بار توی منطقه آب نبود. میره تیمم میکنه و میایسته به نماز. همون موقع خمپاره میخوره به شاهرگش. وقتی هم که شهید شد دو تا پسراش کوچیک بودن. یکی چهار ساله بود یکی دو ماهه.» او میگفت و من میباریدم. از صبر پنهان در کلمههایش ماتم برده بود. وقتی وصیتنامهی شهید را توی دستم گذاشت صدایش لرزید: «افتخار میکنم بهش. خیلی افتخار میکنم بهش. اینو حتما بنویس دخترم.»
👈🏻 راوی: مادر شهید حمیدرضا اسداللهی
✍🏻 فاطمه اکرارمضانی
🗓شماره ٩
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | باید دلتو بزنی به دریا!
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 بدوبدو آمد کنارم تا روی دستش «لبیک یا خامنهای» بنویسم. از خدا خواسته به حرف گرفتمش. دخترکی کلاس پنجمی که قلکش را با پول توجیبیهایش پر کرده بود تا به قول خودش برسد به دست دوستانش در غزه و لبنان. چشمهایش از ذوق میدرخشید وقتی گفت: «یکی از دوستام پولی که کمک کرد، خیلی بیشتر از مال من بود.» گفتمش: «میخواستی بیای اینجا هم این همه ذوق داشتی؟»
🔹 روسری و مقنعهاش را مرتب کرد و آبدهنی قورت داد و گفت: «چند وقت پیشا خواب دیدم با بچههای شهدا رفتم دیدار آقا. دیشبم اولش بهخاطر غیبتخوردن تو مدرسه، دو دل بودم که بیام. ولی بابام استخاره گرفت و گفت باید دلتو به دریا بزنی!»
🔸 تفسیر درستی بود. حسینیهی امام خمینی (ره) شاهدِ قطرهقطرههای مهرِ مهمانانی است که دریای بیکرانی از همدلی را رقم زدهاند.
✍🏻 فاطمه حسنزاده
🗓شماره ١٠
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | دوازده جزء قرآن و یک دعوت ویژه
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 از همان اول مراسم داشت اشک میریخت، بیصدا و آرام. دخترش کنارش نشسته بود، نامش «ریحانه» بود، ۱۲ سال داشت. از مدرسه اجازهاش را گرفته بودند و خانوادگی از درچه اصفهان آمده؛ پنج صبح رسیده بودند و لقمههای صبحانه مادر را پشت در خورده بودند. ریحانه گفت: «صبح نشستم نقاشی کشیدم برای آقا، میخوام بهشون بگم خیلی زیاد دوستشون دارم اینقدر که قرآن رو به خاطر حرف ایشون حفظ کردم، الان ۱۲ جزء حفظم.»
🔹 به جز عید فطرها و نماز جمعههای آقا که حسابش جدا بود، ایندفعه، بار دوم بود که میآمدند حسینیه. هشت ماه پیش در لبنان، پدر ریحانه با نیروهای جهادی برای مهاجرهای سوری خانه ساخته بود. همین روزها نوبت خادمیاش توی چایخانه حرم رضوی بود و بلیط قطار هم داشت اما وقتی زنگ زدند و دعوتشان کردند، بلیط را پس داده بود تا در مراسم شرکت کند و بعد از تهران به مشهد برود.
👈🏻 راوی: خانم ریحانه جزینی، درچه اصفهان
✍🏻 سعیده تلان
🗓شماره ١١
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | محمدحسین، کوچکِ بزرگِ مقاومت
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 به محض نشستن دست کوچکی چادرم را از پشت سرم کشید. برگشتم و پسربچهای را دیدم که سربند قرمز رنگ تمام پیشانیاش را پوشانده بود، رویش نوشته بود «فلسطین.» یک بيسکوئيت توی دستش بود که میخواست با اصرار بهم بدهد.
🔹 محمدحسین دیروز تولد یک سالگیاش بود. مادرش، خانم رحیمی، از آشپزخانه مقاومت شهرکشان میگفت که یک سال است هر هفته، پنجشنبهها، خانمهای شهرک از دغدغهها و کارهای شخصیشان میزنند و کنار هم جمع میشوند تا با فروش محصولات آشپزخانه کمکی برای فلسطین و لبنان جمع کنند و برای ایران همدل واریز کنند.
🔸 خانم رحیمی مسئول کیک آشپزخانه بود و گاهی به همراه پنج فرزندش کیکها را میپخت. حالا فهمیدم که محمدحسین چرا اصرار داشت بيسکوئيتش را بهم بدهد. او رسم شیرین کردن دهانها و گرم کردن دلها را از مادر و خواهر، برادرهایش یاد گرفته بود.
✍🏻 راضیه سعادتی
🗓شماره ١٢
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | اشکهایی که طلا شد
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 مسئول جمعآوری کمکهای مردمی در پویش ایران همدل بود. از روی آدرس پیامکهای دریافتی، برای تحویلگرفتن طلا به منزل متقاضیان مراجعه میکرد. میگفت روز و شب نداشتیم. اینقدر سرمان شلوغ بود که گاهی حتی برای شام هم نمیرسیدیم خانه.
🔹 یک شب شمارهای ناشناس روی تلفن همراهش ظاهر میشود. خانم پشت خط اشک میریخته و لابلای هقهقهایش میگفته: «پویش تموم شد؟ ما سعادت نداشتیم کمک کنیم؟ چرا نیومدید طلاهام رو ببرید؟» خاطره را که تعریف کرد خودش هم اشک ریخت. این زنها نه برای خریدن طلا بلکه برای بخشیدنشان بیقراری میکردند. از زنانی که با داستان گردنبند حضرت زهرا(س) تربیت شدهاند، جز این انتظار نمیرود.
✍🏻 فاطمهالسادات شهروش
🗓شماره ١٣
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh