eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 زرد جوجه‌ای 🌷 یادواره‌ی «لیانا محمدی و مادرش ماندانا سالاری» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسیدند. 🔹 شاید برعکس همه‌ی دختر‌بچه‌ها که عاشق رنگ صورتی‌اند تو عاشق زرد بودی لیانا! یک زرد یواش جوجه‌ای که نه خیلی تند باشد، نه خیلی زننده! حتماً وقتی تولدت شده و کیک را برایت خریده‌اند، مامان گفته: «لیانا! چشماتو ببند، دستاتم بده به من.» بعد هم دستان تو را که چشمانت را محکم بسته‌ بودی و نخودی می‌خندی را گرفته و برده توی اتاق پشتی. شیرینی چسبناکی را زده روی لپ و بینی‌ات و آخر سر هم گفته: «حالا چشماتو باز کن دختر جوجه‌ای من!» بعد تو چشمان مشکی تیله‌ایت را باز کرده‌ای و به اندازه‌ی تمام دخترکان جهان از کیک جوجه‌ای که چشمانش شبیه خودت بود ذوق کرده‌ای. 🔸 لیانا! ذهنم دارد برایت روضه می‌خواند. حتما همان روز انفجار دویده‌ای و خودت را رسانده‌ای به مادر. حتما قلبت مثل جوجه‌های کوچکی که توی مشت گربه گیر کرده‌اند تالاپ‌تالاپ به سینه‌ات می‌کوبیده. لابد مامان که حالا هم مادر تو بوده و هم معلم تمام بچه‌های مدرسه، آغوشش را به اندازه‌ی همه‌تان باز کرده و گفته: «چشماتون رو ببندید؛ وقتی باز کردید، همه‌چیز تموم‌ شده.» و شما که می‌دانستید او هیچوقت دروغ نمی‌گوید چشمان تیله‌ای لرزانتان را بسته‌اید و بعد توی بهشت بازش کرده‌اید! 🔹 راستی لیانا! راست است که وقتی با مادرت به آسمان رفتی، مچ دست جوجه‌ایت را برای پدرت به یادگار گذاشتی؟ ✍🏻 معصومه‌سادات صدری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💞 | ریحانه‌های ضد باران 🔹 همان وقتی که زیر باران همه منتظر شروع دوباره‌ی برنامه بودیم، سه تا دختر چادرمشکی‌پوش توجهم را جلب کردند. پرانرژی پرچم‌هایشان را تکان و شعار سر می‌دادند. 🔹 دوتا «مطهره» و یک «فاطمه» ٩ و ۱۰ و ١١ ساله که از دارالقرآن با هم دوست بودند. از قم آمده بودند و خیلی دوست داشتند دوباره دیدار فرشته‌ها با آقا برگزار شود. رهبر را ندیده بودند؛ اما به من که یک بار از دور دیده بودمشان گفتند: «خوش به سعادتتون!» گفتم باران است و چرا نمی‌روید؟ با خنده می‌گفتند: «نمی‌خواهیم برویم و تازه دارد به‌مان مزه می‌دهد.» 🔹 مطهره می‌گوید بعد از سحر که خبر شهادت رهبر را شنیده، حس کرده یتیم شده و دیگر کسی نیست که ازشان دفاع کند. اما مطهره‌ی دوم با لبخند ادامه می‌دهد: «حالا آقامجتبی آمدند و اوضاع درست شده.» به قامت کوچکشان نگاه می‌کنم؛ این ریحانه‌ها دلگرمی‌هایی بسیار بزرگ‌تر از سن‌وسالشان دارند. ✍🏻  مریم شیدپیله‌ور رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🌷 | هم همسر زهیرم، هم مادر وهب 👈 روایتی از دیدار با خانواده‌ شهیدان جنگ تحمیلی سوم، «رامین و علیرضا جعفری» 👆🏻 این دیدارها به توصیه حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی در قالب پویش «اول خانواده شهدا» برگزار شده است   🔹 فیلمش در معراج شهدا که درباره شهادت همسر و فرزندش و جانبازی فرزند دیگرش صحبت می‌کرد را دیده بودم؛ دلنوشته‌اش به همسر شهید لاریجانی را هم خوانده بودم. شخصیتش در ذهنم زنی مقتدر، باایمان و عاقل ترسیم شده بود. حالا به دیدار این شیرزن آمده‌‌ایم؛ همسر «شهید رامین جعفری» و مادر «شهید علیرضا». 🔸 «محمد متین» که دست و پایش باندپیچی شده، آرام روی ویلچر نشسته. هنوز آثار جراحت روی صورتش دیده می‌شود. حاج‌آقای قمی می‌خواهند به نشانه‌ی احترام بر دست ۹ ساله‌اش بوسه بزنند که متین دستش را می‌کشد. به مادرش نگاه می‌کنم و در دل به این تربیت آفرین می‌گویم. 🔹 وقتی پیام همدردی و تبریک و تسلیت رهبر انقلاب از زبان آقای دکتر پاک‌آیین می‌رسد، زن خودش را با افتخار همسر و مادر شهید و دختر و مادر جانباز معرفی می‌کند. جانباز کوچکی که بااینکه در زمان انفجار، کنار پدر و برادرش بوده، زنده مانده است. به متین نگاه می‌کنم و چشم‌هایش؛ چشم‌هایی که در عین داشتن غم، اما مصمم و پر نور است! به دست و پای شکسته‌اش و به لحظه‌ای که به هوش آمده و متوجه شده زنده است و پدر و برادرش پرواز کرده‌اند، فکر می‌کنم. دوست دارم بدانم این بزرگمرد کوچک در آن لحظه با خودش چه فکرهایی کرده و چه لحظاتی را گذرانده. جوابم همان است که انتظارش را داشتم؛ گریه کرده است که چرا مثل پدر و برادرش شهید نشده و زنده مانده و مادر قانعش می‌کند بخاطر مأموریتی که خدا بر عهده‌اش گذاشته، زنده مانده است. 🔸 بانو جعفری از سوالی می‌گوید که این روزها مدام می‌شنود؛ اینکه چطور مقاومت می‌کند؟ پاسخ می‌دهد که غم آقا او را برای این روزها آماده کرده است. خون حضرت آقا، خون شهیدانش را قابل تحمل کرده؛ خون علیرضای ۱۱ ساله‌ای که از سوم دبستان روزه می‌گرفت و شب قبل شهادت، غسل شهادت کرده بود و با زبان روزه به شهادت رسیده است. وقتی مادر تعریف می‌کند از روزهایی که برای ضعیف نشدنش، برای سحر بیدارش نمی‌کرده، ولی علیرضا با اینکه به سن تکلیف نرسیده، بدون سحری روزه می‌گرفته، یاد شهید دیگری می‌‌افتم که مادرش همین‌ها را می‌گفت؛ انگار اهتمام به دستورات الهی فصل مشترک همه‌ی شهیدان است. 🔹 وقتی مادر می‌گوید تصمیم‌شان برای فرزندآوری بخاطر فرمان آقا بوده، مسجل می‌شود ولایت‌پذیری در این خانواده ریشه دوانده است. همسر شهید می‌گوید: «ما امتی هستیم که رهبرمون قبل از رفتنش، ما را دعا کرد.» به این فکر می‌کنم اگر آقای شهیدمان اینجا بودند، حتماً این صلابت زینبی را تشویق می‌کردند. داغ فرزند داغ سختی است؛ و وقتی اهل خانه بیشتر درباره‌ی علیرضا می‌گویند که شهیدوار زندگی می‌کرده و روز تشییع سرداران گفته «یا پیروز می‌شویم یا شهید می‌شویم ولی من دوست دارم شهید بشوم»، می‌فهمم داغ این‌چنین فرزندی چه بسا برای مادرش جگرسوزتر هم باشد، مخصوصا وقتی دو داغ و سختی دیگر هم کشیده‌ای. اما او ذره‌ای ناشکری نمی‌کند و به خدا گلایه نکرده که چرا همسر و پسرم را بردی. مقام رضا و تسلیم چه زیباست. 🔸 وقت ذکر مصیبت، همسر شهید از روی مبل به روی زمین می‌نشیند. با جملات روضه گریه می‌کند اما مویه و ضجه نه. روضه، خاطره‌ای را به یادم می‌آورم که آقا رامین در خواستگاری از او خواسته بود «زن زهیر» باشد، اما حالا او علاوه بر آن، «ام‌وهب» هم شده است. موقع سلام به امام حسین(ع)، چشمم به قاب عکس شهید و پسرش می‌افتد که دست به سینه، انگار همراه ما سلام می‌دهند. موقع خداحافظی، این بانوی مقتدر و استوار را بغل می‌کنم؛ از استواری و ایمانش که الگویی است برای من و زنان ایرانم، تشکر می‌کنم و می‌گویم: «مصداق آیه «فاستقم کما امرت» هستی!» ✍🏻 سیده فاطمه مطهری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | امیدوارم... ▫️ پدر می‌گفت امام که به رحمت خدا رفت، همه رفتند حسینیه‌ی جماران؛ آنجا برایش زار زدند و بر سر و سینه کوبیدند. اما شما که در اوج تشنگی رمضان شهید شدی، انگار حسینیه را هم با خودت بردی. حالا ما ماندیم و خیابان کشوردوست و دیواری که شده است سنگ صبورمان، آقاجان! امیدوارم حلالمان کنی. 📅 شماره ٢٩ ✍🏻 زینب گلستانی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 مرثیه‌ای برای دو عزا 🌷 یادواره‌ی «مریم کهریزی» و فرزند به‌دنیا‌نرسیده‌اش «نورسا ملاآقایی» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونی‌شان در چقاگلان کرمانشاه به همراه خانواده‌‌اش به شهادت رسید. 🔹 ما علی‌دوست‌ها یک تصویر جانسوز داریم از هزار و چهارصد سال پیش. از شبی که فاتح خیبر، تک وتنها پاره‌ی تنش را زیر تلی از خاک دفن می‌کند. داغ این تصویر به تنهایی کافی است تا برای غم این مرد بمیریم، مردی که تازگی‌ها پدر شهید شده، شهید محسن‌بن‌علی! ولی صحنه به همین‌جا ختم نمی‌شود. ما امام رجزخوان‌مان را می‌بینیم که کنار مزار ریحانه‌ی پهلو شکسته‌اش ایستاده است به مرثیه‌خواندن: «ای‌کاش پیش از تو می‌مُردم فاطمه‌جان! بعد از تو دنیام تاریک شد و ماه و خورشید به حالم گریه کردند!» فکر می‌کردیم آن شب، آخرین شب این غم باشد. اما نشد؛ چیزی شبیه این تصویر را فروردین امسال دیدیم؛ در معراج شهدای کرمانشاه. مردی که هم همسر شهید بود و هم پدر شهید! ما از دور ایستاده بودیم. اما او روی تابوت خم شده بود! 🔸 اسم دخترشان را گذاشته بودند نورسا. قرار بود نه ماه هم‌نشینی‌اش با مادر که تمام شد، چشمش به دنیای رنگی آدم‌بزرگ‌ها باز شود. قرار بود با مریم دوتایی قربان‌صدقه‌ی دلبری‌ها و شیرین‌زبانی‌هاش بروند. اما موشک دشمن، نفس مریم را گرفت و نگذاشت نورسا نفس بکشد! بعد از انفجار، مریم زیر آوار ماند و او آواره شد. وقتی پیکر مریم را از میان تکه‌های در و دیوار بیرون کشیدند، کسی جرئت تسلیت گفتن به این مرد را نداشت! مردی قد خمیده با دو عزای همزمان! باید برای کدام داغ دل‌داری‌اش می‌دادند؟ غم نورسای به‌دنیا نیامده، یا غم مریم از دنیا رفته؟! وقتی هردوشان را توی یک تابوت دید، نای ناله نداشت، سراپا اشک شد و بارید. دردش شبیه‌ترین درد به داغ آن‌روزهای امیرالمومنین بود؛ آن لحظه که گفت: «بعد از تو، خیری در زندگی دنیا نیست فاطمه‌جان!» 🔹 ما علی‌دوست‌ها یک عمر برای وداع عاشقانه‌ی امامان اشک ریختیم و ته دلمان دعا کردیم هیچ مردی اینطور عزادار عزیزش نشود. اما مگر می‌شود قاعده‌ی «تکرار» را از دنیا گرفت؟ انگار قرار است همان داغ، همان درد را هزارباره ببینیم تا کمی از غم مولا به جانمان بنشیند و شبیهمان کند به امامی که دوستش داریم! ✍🏻 فاطمه‌ تقی‌زاده رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | شروع یک زیست تازه 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین و اردیبهشت ١۴٠۵ 🔻 پیرمرد موکب‌دار، تند استکان‌ها را آب‌کشی می‌کند و دوباره توی سینی می‌چیند. یکی از میان جمعیت لیوان یکبار مصرف طلب می‌کند. پیرمرد، همان‌طور که قوری بزرگ سرامیکی را روی دهانه‌ی گشاد استکان‌ها گرفته، با لبخند می‌گوید: «مگر آدم توی خانه‌اش لیوان یکبار مصرف به مهمان می‌دهد؟» کسی می‌گوید احسنت و من فکر می‌کنم که در همین یک جمله، چه فهم قشنگی نهفته است؛ فهمی که خیابان را از یک معبرِ عبوری به خانه‌ای مشترک تبدیل می‌کند، و مردم را از جمعیتی گذرا به خانواده‌ای که قرار است سال‌ها با هم بمانند. 🔻 رفتار پیرمرد را می‌گذارم کنار تصویر آن‌هایی که شب‌ها با لیوان شخصی به تجمع می‌آیند، یا آنها که لقمه‌های نذری را به جای پیچیدن در پلاستیک‌های جداگانه، در سینی می‌چینند و جلوی‌ جمعیت می‌گذارند و میانشان یک نخ نامرئی پیدا می‌کنم. انگار در همین خیابان‌ها، زیر پوست این ازدحام، یک آگاهی دیگر جوانه زده. نه از آن آگاهی‌های توصیه‌شده، بلکه از جنس تربیت آهسته و پیوسته که حالا بعد از این همه سال، بی‌صدا خودش را در نگاه و رفتار مردم رو می‌کند. همین جاست که وزن معنای استقامت بالاتر می‌رود. 🔻 دشمن استقامت را تاب‌آوردن منفعلانه می‌فهمد، اما آنچه در رفتار این مردم دیده می‌شود، بیرون کشیدن نظم از دل بی‌نظمی، ساختن از دل تحریم، و تبدیل محدودیت به سبک زندگی‌ست. این چرخش، پذیرش اجباری نیست؛ بلکه یک کنش آگاهانه است که ریشه در همان مسیری دارد که نظام جمهوری اسلامی با رهبری خمینی کبیر و سید خامنه‌ای شهید از ابتدا پیش چشم مردم گذاشت و حالا این مسیر به نقطه‌ای رسیده که دیگر تکرار و تذکر نمی‌خواهد. مردم خودشان دریافته‌اند که پیروزی، مراقبت و تدبیر می‌خواهد و از همه مهم‌تر بازتعریف رابطه با هر آنچه در جهان پیرامونی است. این همان نقطه‌ای است که استقامت از سطح شعار فراتر می‌رود و در جزئیات زندگی روزمره ته‌نشین می‌شود. درست مثل همان چای قندپهلو، تهِ استکان بلوری پیرمرد، که طعمش تا سال‌ها زیر زبان مردم این شهر خواهد ماند. ✍🏻 مریم فولادزاده 🗓 شماره ٢۵٠ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | خوش‌قد و بالای من ▫️ مامان‌ به شما خیلی حساس بود. نمازتان که از تلویزیون پخش می‌شد، اول می‌نشست تا لحن زیبای شما را بشنود؛ بعد سجاده پهن می‌کرد و نماز می‌خواند. موقع سخنرانی‌ها، تا صدایتان کمی خش می‌افتاد، با غصه می‌گفت: «ای بابا! آقا سرما خورده...» توی روضه‌های محرم که اشک می‌ریختید، دلش ریش می‌شد و اشکش روان. از روزی هم که رفتید حال و روزش معلوم است دیگر. راه می‌رود، دست می‌کشد روی قاب عکس و زیر لب می‌گوید: «دیدی آخر چشم خوردی خوش‌قد و بالای من؟» 📅 شماره ٣٠ ✍🏻 منصوره جاسبی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 به وقت اردیبهشت، به نام معلم 🌷 یادواره‌ی «فریده مختاری» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید. 🔹 شب تشییع شهدای مدرسه‌ی میناب بود. وضعیتی را در بله باز کردم. زیر عکسی نوشته بود: «شهادتت مبارک مهربان‌ترین و آرام‌ترین دختر!» میخ تصویر شدم. «فریده مختاری» بود؛ هم‌دانشگاهی و هم‌خوابگاهی دوران کارشناسی‌ام. یاد تمام روزهایی افتادم که با هم داشتیم. یاد حرف‌ها و خنده‌هایمان. تلویزیون داشت تصاویر تشییع را نشان می‌داد و من، مات صفحه‌ی گوشی، اشک می‌ریختم. 🔸 چند روز بعد، پاهایم مرا به همان‌جایی برد که قلبم رفته بود؛ به گلزار شهدای میناب. ایستادم روبه‌روی عکس فریده؛ همان معلم خوش‌روی همیشگی که کلاس‌هایش را بین دخترها و پسرها تقسیم می‌کرد تا به همه درس محبت بدهد. 🔹 زن و مردی کنار مزارش نشسته بودند. با زن که هم‌کلام شدم، فهمیدم زن‌عمویش است. از روزهای آخر فریده می‌گفت: «حال و هواش چند وقت آخر عوض شده بود. به خانواده‌ش گفته بود یه چیزی توی خونه قایم کرده‌م که حالا نمی‌تونید پیداش کنید. دو، سه هفته قبل شهادت وصیت‌نامه‌ش رو نوشته بود. نزدیک چهلم پیداش کردن. گوشواره‌‌ش رو به مادرش بخشیده بود تا با پولش بره پابوس امام حسین(ع)...» خیره شدم به سنگ مزار و واژه‌ی «شهید» که پیش از نامش نشسته بود. صدای زن‌عمو در همهمه‌ی گلزار گم شد و پرتاب شدم به سالهای دانشجویی. به آن شب‌هایی که می‌خواست برای شهادتش دعا کنیم؛ آرزویی که حالا، در ماه شهادت مولایش علی(ع)، به استجابت رسیده بود. 🔸 تقویم می‌گوید امروز، روز معلم است؛ روزی برای چیدن لبخند روی لب‌های معلم‌ها. امسال اما در مدرسه‌ی میناب، همه‌چیز طور دیگری‌ست. نه از تبریک‌های پشت گوشی خبری است و نه از هیاهوی کلاس‌های مجازی. امسال بچه‌های کلاس فریده، زودتر از بقیه خودشان را به کلاس بهشتی معلمشان رسانده‌اند تا یک‌صدا بگویند: «خانم معلم! روزت مبارک...» ✍🏻 هاجر شهابی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh