نگاه میکنم و فرو میروم و فرو میروم و فرو میروم ؛ در آینه به من خیره شده ای . چشمهایت مرا به ظلمات میکشاند و من به ظلمت عادت دارم . گیسوانم ، چشمانت ، بختم و شبهایم . من به ظلمت و به ظلمت عادت دارم .
آه ای ظالم ! ای تیرگیِ ممتد و ای ظلمت کورکورانه !
کجاست آن باورهای معصوم ، آن نور و آن مظلومیت پیشینِ لحظات ؟ کجاست ساحل گرم و عطشناک که خانه های ماسه ای کودکی ام را در خود داشت؟ و نور مهتاب ؟
با من بگو که تو ، چطور خودت را در لحظه ای که زیر دستهای خودت ، دست و پا میزدی ، قربانی کردی ؟ چرا آنسال های دور عیدقربان رنگ و بوی دیگری داشت ؟ یادت میآید ؟
با من بگو ایپیامبر زاده ! کجاست آن منِ دیرین ؟ نگاه کن ! فریاد میزنم . بگذار آن دستهایی که به خونِ من ، به خونِ تو و به خونِ لحظات مدفون ، آلودهست ، دست مرا بگیرند . از ظلمتِ دریا خسته شدم. فرو میروم و فرو میروم و فرو میروم " چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه میداری ؟ "
| ظلمت و فروغ ؛ بیست و پنجمِ اردیبهشت ماهِ هزارو چهارصد و پنج |
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
شبی که ماه پنهان شد.pdf
حجم:
76.8K
برای خانهی دوستِ گرم، مهربان و همچون شعر جاری.
هدایت شده از شبهایحوّا.
برای شما.
خدایا، بر این جان که در آینه با ظلمتِ خویش چشمدرچشم شده، نگاهی کن. او که کلمات را آجر به آجر، چون بنایی برای بقای روحش چیده است، اکنون در اعماق دریای خویش سرگردان است. پروردگارا، او را از غرقشدن در خویشتن برهان، با بخشیدن چشم حقبین در قلب این تاریکی. به او بیاموز که ظلمت، اقیانوسیست برای تمرین غواصی در جان جهان. بگذار آن من دیرین که در مسلخ زمان قربانی شده، در هیبتی تازه از بودن در او دوباره متولد شود. بگذار او، در همین تاریکی، سرانجام بفهمد که خودش، آن چراغیست که همهی دریاها را به زانو درمیآورد. آمین.
خانهیِدوست
برای شما. خدایا، بر این جان که در آینه با ظلمتِ خویش چشمدرچشم شده، نگاهی کن. او که کلمات را آجر به
آه ، گلشید عزیز و پاکسرشتم !
این خلاصه شده زمزمه هایی بود که با خدا در دلم داشتم ؛ و تو چه خوب فهمیدی و چه نیکو نوشتی.