خانهیِدوست
برگبرگ ، سوختم .
آهسته ، ملایم ، بی درنگ .
برگ ، برگ .
به اندازه تک تک برگ هایی که برای کاغذ در دست و مداد مشکی ام سوخته شد. سوختم .
شاید آهسته و نادیده شده .
مثل جنگل های وطن ...
آتش از کجا به جانم افتاد ، خدا میداند ولاغیر .
فقط این را میدانم که برگ برگ بود .
همانطور که گفتم : آهسته ، ملایم. بی درنگ .
هدایت شده از گوشهدنجِخیال.
ویس دخت رو گوش دادم و اشک ریختم.یه آدم چقدر میتونه خوشقلب باشه؟