مدت هاست ننوشته ام ، مدت هاست اینجا ننوشته ام ، مدتهاست دیوار خانه ام خالیست ، همانند دستانم .
به راستی که ما خالیِ از واژه ها چیستیم ؟ خالی از هجا ، خالی از آوا ، خالی از لفظ و معنا ؟ انسان بدونِ معنا زنده نیست . میشود معنا را در نمناکی بین مژه های لطیف و تابدار یک نوزاد یافت و واژه را در اولین ادای حروف کودکان دبستانی و سیاهی دفترهای رنگینشان . میشود در چین های دست یک زنِ روستایی دورافتاده در گوشه ای از خراسان ، به معنا پی برد . در لالایی های یک عروس سروقامت و جوانِ شمالی برای اولین ثمره زندگیاش ، هجا و آوا و کلمه را پیدا کرد . انسان بدون معنا زنده نیست ، واژگان معنای ما هستند و انسان بدون واژه زنده نیست .
| انسان ، معنا و واژه ؛ یکم اردیبهشت هزار و چهارصد و پنج |
خانهیِدوست
من و تو ، ما شدن را آموخته ایم ، در آغوش هم گریسته ایم و با خنده های هم خندیده ایم ، با سایه های لرزانمان در کوچه دویده ایم و در گرمای ظهر خرداد ، سردیِ بستنی را چشیده ایم ، با دست های گره کرده زندگی کرده ایم ؛ همهمیدانند گرهِ کور دست های سرد من و دست های گرمِ تو را بیناییِ هیچ حادثه ای جدا نمیکند ، من و تو سه سال است که ما شدن را آموخته ایم .
من در تو غرق شده ام ، چنان که تو درمن ؛ و اکنون چقدر حرفهایمان ، اندیشه ی مان و لبخند هایمان ، به هم شبیه اند . اکنون ، مایی نقش بسته است که گذر زمان آنرا رنگین تر میکند ، گذرِ زمان برای ما فراموشی نیست ، ساختن است. بیا تا آجر به آجر لحظه هارا باهم شریک باشیم . بیا ما بمانیم .
منو تو سه سال است که ما شدن را آموخته ایم و تکرار کردیم .
مرا ببخش اگر گاهی با محبت بیحدم نسبت به تو ، رنجشی به جانت رساندم ، مرا به دوستداشتن هایم ببخش و بمان . فراموش نکن که جانِ من بدلیست آماده ی حفاظت از تو و سپر شدن در برابر بلاهایت ، جانِ در جسم من بدلیست و جانِ حقیقیِ من تویی. فراموش نکن که دوستت دارم . و این دوست داشتن کلامی کهنه نیست ، دوست داشتنی ، جاری و تازهست ، هر لحظه که به یاد آوری ، محبت من را در رگهایت حس خواهی کرد .
اکنون سه سال است ؛ امروز سه سال شد و باشد که سالیان سال بگذرد و ما ، مایی مانی باشیم ، مبارکمان باشد عزیزترین دوست ✨.
_ من ، ثنا و سومین سال دوستی ؛ دومِ اردیبهشت ماهِ هزارو چهارصد و پنج |