ماجرای یک تصمیم.pdf
حجم:
890.8K
#خاطرات_تبلیغی
♨️ماجرای یک تصمیم
خانوادۀ آقای موحدینیا برای گرفتن جواب بله یا خیر، شب به خانۀ ما آمدند. زیرچشمی به حسین نگاه کردم. پیراهن سفید ساده و یک شلوار قهوهای روشن که خط اتوش هندونه را قاچ میکرد. نگاهم به سمت صورتش رفت. چشمان درشت قهوهای سوختهش که بین مژههای بلند و فر خورده گرفتار شده بودند و من را هم گرفتار خودشان کردند؛ آن نگاه باحیا که به گلهای فرش خیره شده بود.
بعد از گفتوگوی صمیمانۀ دو خانواده، از من خواستند جواب خودم را بگویم و حالا نوبت من بود. راستش یه کم دستپاچه شدم؛ اما نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ...
✍️کیمیا سرگزی-سمیه شریفی
📩 شما هم خاطرات تبلیغی خود را برای ما ارسال کنید.
🏡به خانوادۀ مبلغان بپیوندید👇
🌐https://eitaa.com/khanevademoballeghan