هدایت شده از ماهبندان | محمدرضا شهبازی
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمال پنحاسی!
پفک میخوری؟
ماهبندان | محمدرضا شهبازی @mahbandan
شآید اینجا.
کمال پنحاسی! پفک میخوری؟ ماهبندان | محمدرضا شهبازی @mahbandan
چقدر کینه ای هستی؟ انقدر:
شآید اینجا.
امشب از اون شبایی بود که معلوم نبود چه حالیم، انرژی داشتم ولی وقتی رفتم تو جمع یهو حالم گرفته شد. انگار قرار نبود شب جالبی باشه و فکر میکردم قراره به بطالت بگذره. تا رسیدم هیئت یه چرخی زدم و نماز خوندم. یکی از بچه ها خیلی پیگیر حالم بود و از صورتم فهمیده بود که خیلی حال جالبی ندارم، این واقعا از اون دفعاتی بود که حتی خودمم دلیلش رو نمیدونستم. یکمی که گذشت با یکی از بچه ها که خیلی وقت بود ندیده بودمش نشستیم به گفت و گو، راجب کارامون، راجب ادیت، حتی یادمه گفت که یکی از کارامو به خالهاش نشون داده و حقیقتا از ریکشنی که ازشون تعریف کرد خیلی ذوق کردم. بعد اونم متوجه شدم تنگ اسمم تو لیست شمارههاش یه [مَشتی] زده و حقیقتا خیلی کیف کردم. یکمی گذشت و بساط ادیت زدنم جمع شد. همیشه از اینکه تو هيئت بیکار و راکد بمونم متنفرم، واسه همین به مسئولمون گفتم که کاری هست؟ ایشونم بعد کمی فکر کردن گفتن [الله] پرچما رو درست کنید. بعد از کلی کلنجار رفتن با کاغذا و متوسل شدن به روش های سنتی بالاخره تونستیم یه چیز نسبتا قانع کننده در بیاریم. کم کم هيئت شلوغ شد، مامانا اومدن، بچه ها هم همینطور... امان از این بچه ها! وقتی محوطه بزرگ وسط هيئت رو میبینن دیگه از خود بیخود میشن. جیغ و هوار و بدو بدو. مامانا هم که دیگه بچه ها رو اول میسپرن بخدا بعدم به بخدا! و دیگه کسی نیست پی احوال و کاراشون. بچه ها رو خیلی دوست دارما، البته زمانی که حال و حوصلهاش رو داشته باشم، دقیقا دو تا چیزی که امشب نداشتم. یکمی مشغول پرچم ها شدم، رنگ آمیزی پرچم از اون دسته کاراست که صبر و حوصله و دقت میخواد و همونطور که قبلش اشاره کردم من هیچکدوم اینا رو نداشتم! خصوصا زمانی که کلی بچه دورم رو گرفته بودن و مدام دور پرچم ها میدویدن و بعضیاشونم حتی می پریدن! همه ی اون سر و صدا ها و شلوغیا بیشتر کلافه ام کرده بود، حتی یه تایمی هم به صدای جناب چاووشی پناه بردم اما دلدرد بدی به سراغم اومد و نشد که بشه. دیگه همه چیز دست به دست هم داده بود که من تبدیل به کوثر غرغرویی بشم که هیچوقت دوست ندارم این سایدم رو تو هيئت اونم جلوی کلی آدم نشون بدم! گه گاهی کنترلم از دستم خارج میشد و به بچه ها تشر میزدم، چون دیگه واقعا کاراشون غیر قابل کنترل شده بود و من به شدت رو امانت حساسم، اونم امانتی که مربوط به بیت المال باشه. خسته از اینور و اونور بودم که یهو یکی از بچه ها گفت: قلمو رو بزار زمین و بلند شو! نالیدم، این دفعه گفت: سوپرایزه. خندیدم و گفتم: نکنه قراره تولدم رو پیش پیش از ۹ ماه قبل بگیرین؟ لبخند زد و ادامه داد: قراره زندگیتو از این رو به اون رو کنه! دیگه نتونستم مقاومت کنم، شدیدا احساسات مختلف قلقلکم میداد و سوقم داد به سمت مقصد. تو راه گفتم نکنه پرچم حرمه؟ و اون گفت: حالا بیا! وقتی که رسیدم دیدم چند نفر گرد هم نشستن و یه جعبه چوبی وسطه. خشکم زد! اولین واکنشم یه "وای" بلند بود و دستامو محکم گرفتم روی صورتم. احساس کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم. همونطور که روی زمین نشستم جعبه رو دست به دست کردن گذاشتنش تو دستم. بهش خیره شدم، دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و دونه دونه روی گونه هام سر میخوردن. مدام با دست پاکشون میکردم و تو دلم بهشون ناسزا میگفتم که باعث میشن نتونم ارزشمند ترین چیز زندگیم رو درست ببینم. انگشتر آقا، زیبا ترین چیزی بود که میتونستم توی تمام عمرم لمسش کنم. بردمش سمت صورتم و بوییدمش، یادمه یکی از بچه ها گفته بود که انگشتر آقا رو تو تجمعات بو کرد و عطر مست کننده ای داشت؛ واقعا هم همینطور بود! کاش میشد تا آخر عمرم این عطر رو تو ریه ام حبس کنم! نمیدونم به خاطر من بود یا نه، ولی یکم که گذشت و سرمو آوردم بالا دیدم همه دارن همزمان با من اشک میریزن. آقا جان، تو کی بودی و چی کار کردی که یه تیکه از وسایلت اینجوری حالمون رو دگرگون میکنه؟ کاش میشد همه ی اینا طور دیگه ای رقم میخورد. مثلا من در جایگاه یک نقاش یا گرافیست محضرتون حاضر میشدم و پیشکشی ازتون میگرفتم، اما حالا سهمم فقط لمس و بوییدن انگشترتون بود. ناشکری نمیکنم، همین از بزرگ ترین آرزو هام بود که حالا تبدیل به خاطره شد! فقط از حسرت هام میگم، چیز هایی که برای همیشه تجربه ناکردنی قراره باقی بمونه؛
- شامگاه ۱۶ فروردین [دیدارِ آقا] #کمیخاطره