eitaa logo
+هَم | خانواده ولایی
1.1هزار دنبال‌کننده
649 عکس
249 ویدیو
1 فایل
♦️الگوی توسعه خانواده ولایی در کلام استاد محمدرضا عابدینی ارتباط با ما: https://daigo.ir/secret/51286521205 ادمین تبادل و تبلیغات: @rebbioni 🔻مرکز تنظیم و نشر آثار استاد عابدینی سایت: Tamhis.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
| سکینه الهی ظهور سکینه الهی در بانوان و نمود آن در محیط خانه🏡 📢 +هم| الگوی‌توسعه خانواده‌‌ولایی 💟 @khanvade_velaee
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
| معجزه عقل بالاترین معجزه در طول تاریخ... 📢 +هم| الگوی‌توسعه خانواده‌‌ولایی 💟 @khanvade_velaee
| ربیون مقاومت 📚همراه با کتابی که بیش از دوماه روی میز مطالعه ی رهبر شهیدمان بوده💌 3⃣2⃣وقتی ابراهیم خلیل الله(ع)به آتش انداخته شد، جبرئیل (ع) به خداوند سبحان عرض کرد:《خداوندا!یک موحد در عالم بیشتر نیست و او هم در حال افتادن به آتش است. آتش را خاموش کن یا مانع شو که ابراهیم به آتش برسد، یا نگذار منجنیقی که او را پرتاب می کند، پرتاب شود!》 خداوند سبحان به جبرئیل فرمود:《مِثلُکَ یَخافُ الفَوتَ》مثل توست که فکر می کند قبل از افتادن به آتش، او را نجات دهیم. جبرئیل مَلک اعظم است و خداوند به چنین ملکی می‌فرماید:《تو تصور می‌کنی اگر ابراهیم پرت شود و آتش روشن بماند و او درون آتش بیفتد، کار تمام است و دیگر از دست منِ، پروردگار، کاری ساخته نیست؟! نه من در سخت‌ترین مفروضاتِ تو خود را نشان می‌دهم!》 بنابراین، ابراهیم در آتش می‌افتد، اما آتش او را نمی‌سوزاند. این سخت ترین فرض است. خداوند می‌توانست کاری کند که ابراهیم پرت نشود، یا آتش خاموش شود و او به آتش نیفتد؛ اما این که ابراهیم درون آتش بیفتد و آتش همچنان روشن باشد و او نسوزد سخت‌ترین حالت ممکن است. ادامه دارد... 📢 +هم| الگوی‌توسعه خانواده‌‌ولایی 💟 @khanvade_velaee
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روایت فتح ۳۰ بسم الله الرحمن الرحیم جان‌فدا شاید یکی از سخت‌ترین کارها، حضوری برگزار شدن کلاس‌های مادری باشد که کلاس‌های ۴ بچه‌اَش غیر‌‌‌‌‌‌‌حضوری است. با تمام صبر و حوصله‌ای که در خودم سراغ داشتم مشغول رسیدگی به درس‌ها و نظافت منزل و آماده‌کردن غذا شدم. به قدری فرصت مانده بود که چند لقمه‌ای از خودم پذیرایی کنم. یک نگاهم به بچه‌ها بود و یک نگاهم به عقربه‌های ساعتی که با عجله در حرکت بود. با هزار ترفند مادرانه، انواع وعده وعیدهای گوناگون و خواندن《وَجَعَلنا 》موفق به کسب اجازه از کودکانم شدم. هنگام بستن در، چشمم خشک ماند بر روی خانه‌ای که از صبح من جمع کرده بودم و دیگر اثری از تمیزی نداشت. چاره‌ای نبود، راهی کلاس شدم. کلاسی که دیگر فقط رنگ و بوی فقه نداشت. بعد از شهادت امام شهیدمان جلسه ای نبود که در کنار هم بی صدا اشک نریخته باشیم. حتی درس می‌خواندیم چون وصیت امام‌مان بود. همه چیز بوی شهادت گرفته بود. درس به بحث آداب ولادت رسیده بود و استحباب کام برداشتن نوزاد از آب‌فرات. بحث به رود فرات کشیده شد و جریان آب، ما را به جایی که باید می بُرد رساند. جانهایمان تشنه بود. استاد از چندین هزار جلد کتاب برایمان گفت که بی‌رحمانه به آب‌فرات ریخته شده بودند. انگار زخم‌مان تازه شده باشد، یاد کتابخانه‌ی امام شهیدمان که بی‌رحمانه سوخته بود قلبمان را به درد آورد. تاریخ داشت تکرار می‌شد. استاد با‌صدایی که حالا به وضوح می‌لرزید از خاطره‌ی دیدار با خانواده‌ی یکی از شهدای محافظ بیت گفت. شهید جان قربان و چه اسم با مسمّایی شهیدی که جان را قربانِ محبوب کرد. استاد تعریف کرد که روز بمباران بیت، شهید در تهران حضور نداشته و بعد از شنیدن خبر بی تاب بوده و بعد از دو روز برای پیدا کردن اجساد مطهر شهدا عازم دیار محبوب می‌شود. صبح روز حرکت همسر و دختر ۴ ماهه‌اش را به زیارت حضرت معصومه می‌بَرد. شاید هم توسل کرده برای دل کندن، از زن جوانش که با هزار آرزو به خانه‌اَش پا گذاشته و دختر‌ناز و معصومش که دیگر توان نگریستن به چشمان زیبایش را در خود نمی‌دید. استاد از همسر شهید می‌گوید که انگار ره صد ساله را یک شبه طی کرده، از آخرین زیارت خانوادگی‌شان تعریف کرده و از عادت شهید، که همیشه بعد از زیارت بر سر‌مزار شهید مختار‌زاده می‌رفته و ارتباط خاصی با آن شهید داشته ولی آن روز وقتی از کنار مزار او رد می شوند همسرش با تعجب پرسیده نمی‌روی؟ شهید همانطور که سرش پایین بوده، با صدایی آهسته گفته: خجالت می‌کشم من که وظیفه‌ام حفاظت از جان مبارک آقایمان بوده زنده هستم و آقایم شهید شده. دیگر آهسته گریه نمی‌کنیم. کلاس پر شده از صدای اَشک‌هایی که بی صدا نمی‌بارند. استاد ادامه می‌دهد: همان روز در حمله‌ی مجدد به بیت رهبر شهیدمان شهید جان قربان، به وصال معشوق می‌رسد. استاد که معلوم است بغض راه گلویش را سد کرده به سختی ادامه می‌دهد: ما هم سربازان خط مقدم جبهه‌ی جنگ شناختی هستیم شرمنده خواهیم شد اگر زنده باشیم و در راه و روش امام شهیدمان خللی وارد شود. صدای باران خیالمان را پاره می‌کند. نگاهم را می‌دوزم به قطرات تند باران بهاری که از پنجره راهی به کلاس باز کرده‌اند. نفهمیدم بغض آسمان بود که ترک برداشت یا استجابت دعای شهیدی بود که عطرش فضای کلاس را پُر کرده بود. 📢 +هم| الگوی‌توسعه خانواده‌‌ولایی 💟 @khanvade_velaee
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
| خیمه ی خادمی 📚معصومان(علیهم السلام) به تصریح روایات بر اعمال و افکار ما... صفحه« ۱۷ » 📢 +هم| الگوی‌توسعه خانواده‌‌ولایی 💟 @khanvade_velaee
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
| ربیون مقاومت 📚همراه با کتابی که بیش از دوماه روی میز مطالعه ی رهبر شهیدمان بوده💌 4⃣2⃣افق نگاه انسان هر‌چقدر بلند‌تر باشد؛ حوادثی که برای او اتفاق می افتد، ولو سخت باشد، نمی‌تواند او را ناامید کند. اگر افق نگاه انسانِ مومن این باشد که قرار است دین خدا فراگیر شود و همه‌ی بشریت نجات یابند و از طرفی خود خدا وعده‌ی نصرت و غالب بودن این دین را به او داده است، هر حادثه ای که رخ می‌دهد ذره ای تزلزل در وجود او راه نمی‌یابد؛ چون نگاهش به آن نقطه ی نهایی است و آن را هدف گرفته است، نه اهداف کوچک را؛ از این رو ، خستگی ناپذیر می‌شود. ادامه دارد... 📢 +هم| الگوی‌توسعه خانواده‌‌ولایی 💟 @khanvade_velaee