eitaa logo
اندیشکده خانواده، تربیت و اصلاح سبک زندگی
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
4.8هزار ویدیو
32 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
[قسمت سوم] : مصاحبه نشریه دنیای اقتصاد با دختر سردار محمدجعفری فرمانده موشکی، هوا و فضای سپاه 5⃣ شبی که موشک‌های خیبرشکن به سمت اسرائیل شلیک شد، شب فراموش‌نشدنی برای ما بود. آن شب، یاد بابا جور دیگری برای ما زنده شد. ذوقش برای این موشک از ذهنم پاک نمی‌شود. «نقش‌ها تغییر کرده و قصه، زیر و رو شده. این بار نکنه از عهده کارگردانی صحنه برنیام». این زمزمه پرتکرار، شده بود هم‌نفس لحظاتم قبل از آن دیدار... عادت کرده بودم در گفت‌وگو با خانواده شهدا، زانو به زانوی مردان و زنان موسپیدی بنشینم که سال‌ها بعد از واقعه، می‌خواستند برایم از حاصل عمرشان بگویند؛ از جوانی که لبخندزنان از کنار شیرینی‌ها و زیبایی‌های زندگی گذشته و داوطلبانه، خریدار «أحلی من العسل» شده بود. از فرزند نورچشمی که با جانفشانی در راه خدا، آبرو و عزت داده بود به پدر و مادر. این بار اما نقش‌ها تغییر کرده بود. دو دختر جوان در مقابلم نشسته بودند که قرار بود پرچم روایت از پدر و مادر شهیدشان را بلند کنند؛ آن هم فقط یک ماه بعد از واقعه! و الحق، سنگ تمام گذاشتند دخترهای بابا و مامان... جمله به جمله «فهیمه و حانیه» از آن روز پرالتهاب، سطر به سطر خاطرات‌شان از آن زندگی سراسر عشق و مجاهدت، و لحظه به لحظه نگاه‌های محجوبانه و لبخندهای موقرانه‌شان، تفسیر امروزیِ «ما رأیت إلّا جمیلا» بود. انگار دستی از کربلا آمده و بر قلب دختران عزیزکرده خانواده جعفری، آرامش و سکینه نشانده که بغض و اشک و بی‌قراری را جواب کرده‌اند و در عوض، صلابت و لبخند و «الحمدلله»، شده چاشنی رفتار و کلام‌شان. حالا دخترهای سردار، شده‌اند جانشین‌های خلف پدر قهرمانی که دشمن بزدل، از شکستش عاجز شده بود و سال‌ها برای ترورش نقشه داشت. یک ماه بعد از شهادت سردار «محمدآقا جعفری»، از فرماندهان سرافراز نیروی هوافضای سپاه و همسرش، شهیده «فاطمه اکبری» در حملات جنایتکارانه رژیم صهیونیستی، مهمان «فهمیه و حانیه جعفری» و روایت لطیف‌شان از پدر و مادر بهشتی‌شان شدیم... 6⃣ «»ای که عصای دست سردار حاجی‌زاده بود «کوه تجربه»، این عبارت مختصر و مفید را سردار شهید حاجی‌زاده گفته بود در معرفی سردار شهید محمد جعفری؛ همان بچه رزمنده‌ای که از ۱۵ سالگی که فرمانده گردان ضد تانک در دوران دفاع مقدس بود تا ۵۹ سالگی که یکی از فرماندهان تعیین‌کننده نیروی هوافضای سپاه شده بود، لحظه‌ای میدان مبارزه را ترک نکرد. از آن نقل قول طلایی که یاد می‌کنم، یخ مجلس خودبه‌خود آب می‌شود و ذکر خیر شهدا، «فهیمه»، دختر کوچک خانواده را سر ذوق می‌آورد برای ورق زدن دفتر خاطرات پدر: 7⃣ «جنگ عراق علیه ایران که شروع شد، بابا برخلاف بعضی هم سن و سالانش، در خانه مشکلی برای رفتن به جبهه نداشت چون پدربزرگم، خودش یکی از انقلابیون فعال بود و در مبارزات علیه رژیم پهلوی، مجروح و جانباز هم شده بود. عموی کوچکم هم، جانباز انقلاب بود. بابا تعریف می‌کرد در آن دورانی که مدام در جبهه‌ها بود، از طرف سپاه یک موتور برای پدربزرگم برده بودند اما ایشان آن را پس فرستاده و گفته بود: من پسرم را برای این چیزها به جبهه نفرستادم. با تمام این اوصاف، اعزام به جبهه برای محمد نوجوان، آنقدرها هم آسان نبود. پدرم، متولد و بزرگ‌شده مشهد اردهال در کاشان بود. از همان‌جا هم برای جبهه ثبت‌نام کرد اما به دلیل کم سن و سالی، با اعزامش موافقت نمی‌شد. با این حال، ناامید نشد و از سپاه شهرهای محلات و دلیجان تا خمین را زیر پا گذاشت تا بالاخره توانست مجوز اعزام بگیرد. دیگر از همان موقع یعنی از سال ۶۰ که وارد جبهه شد تا زمان شهادت، لباس رزم را از تنش بیرون نیاورد.» 8⃣ روز ❗️ ۴ سال بعد، خدا یک همراه برای آن سفر طولانی و سخت نصیب محمد آقا کرد؛ همسفر صبوری که ۴۰ سال پا به پای رزمنده خستگی‌ناپذیر داستان ما جهاد کرد: «زندگی مشترک پدر و مادرم در سال ۶۴ در بحبوبحه جنگ شروع شد. موقع ازدواج، پدرم ۱۹ ساله و مادرم ۱۷ ساله بودند و یک فامیلی دور، آنها را به هم رساند. مامان همیشه با خنده از روز خواستگاری یاد می‌کرد و می‌گفت: تا نشستیم برای آن صحبت دو نفره معروف، باباتون یک لیست بلندبالا درآورد و شروع کرد یکی‌یکی از شرایط و معیارهاش برای ازدواج گفت و نظر مرا پرسید❗️ اول از همه هم تاکید کرد: آرزوی من اینه که در راه خدا شهید بشم. انتظار دارم همسرم با این نگاه، وارد زندگی با من بشه... مامان هم که روحیه مومنانه‌ای داشت و چند جزء قرآن را حفظ بود و در جلسات تفسیر قرآن شرکت می‌کرد، با این فضاها بیگانه نبود و اینطور بود که همدیگر را پسندیدند. 📚منبع ________ ۱.سایت خوان روزنامه دنیای اقتصاد تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۴/۲۷ ۰۷:۲۳ شماره خبر : ۴۱۹۶۹۳۲