«رود را تا به ابد تشنه مهتاب گذاشت
داغ لب های خودش را به دل آب گذاشت...»
لب اگر تر کند از چشمهی دریا عباس
چه جوابی بدهد، ام بنین را عباس ؟
دیگر این مشک نه مشک است که میخانه ی اوست
چشم امید رباب است که بر شانه ی اوست...
دستش افتاده ولی، راهِ دگر پیدا کرد
کوه غیرت، گره کار به دندان وا کرد...
می توانست به آنی همه را سنگ کند
نشد آنگونه که میخواست دلش، جنگ کند
چه بگویم که چه شد؟ یا که چه برسر آمد ؟
ناگهان رایحه ی چادر مادر آمد...
پسرم؛ دست مریزاد قیامت کردی
تا نفس داشتی از عشق، حمایت کردی
آسمان ها همه یکپارچه بارانیِ توست
من بمیرم، عرقِ شرم به پیشانی توست...
آه ! برخیز که گهواره به غارت نرود
دختر فاتح خیبر به اسارت نرود...
#سیدحمیدرضا_برقعی
🔺خط انقلاب تا ظهور🔻
📲 @khat_enghelab1357 🇮🇷