﷽
امروز موقع برگشت نیمی از مسیر رو پیاده اومدم. نزدیک اذان مغرب شد. خودمو رسوندم به یکی از مسجدهای نُقلی و قدیمی...
خانوما دونه دونه میرسیدن. اکثرا با هم رفیق بودن. موقع دیدن همدیگه کلی گپ میزدن و حال و احوال میکردن. سراغ اونیکه نیومده بود رو میگرفتن و منتظرش بودن. حتی با من که غریبه بودم دست میدادن و حال و احوال میکردن. چشمم خورد به این میزِ نماز.
خانومی که اون میز محل نمازش بود، با سلیقهی خوبش یه کاور پارچهای براش دوخته بود. از اون خانومای زبر و زرنگ و نُقلی نمکی بود. همه دوسش داشتن. قرآنش و کتاب دعاش هم کنارش بود. یکی از حاج خانوما موقع قامت بستن رسید و رفت نشست پشت میز نمازش. بوی عطر گل مریم از چادر نمازش میومد. درست مثل جمع مادرانهی مسجدیشون🌿🌺🌿
خلاصه مسجد شده بود گلستون مادرها و محل دیدار و پیگیری حال و احوالشون.
لابد فرشتهها لابلای نور صلوات و ثواب نماز جماعت و نافلهها کلی عطر آغوش مادرانه بردن به آسمون و دعا کردن این صفها همیشه پُر و شلوغ باشه.
#خط_روایت
#مسجد_نُقلی
#جمع_مادرانه
#میز_نماز
#عطر_گل_مریم
#پچپچ_ملائک
@khate_Revayat
#روز_جهانی_کودک هم اومد و رفت
بگذریم از مدیران و معلمان و معاونین به درد نخوری که از این غنچههای شهید یادی نکردن. ولی ما که این صورتهای ماه و معصوم و شیرین رو یادمون نمیره.
بچههامون پرپر شدن. به دست سگِ هارِ آمریکا شهید شدن
داغ این طفلای معصوم دودمان آمریکا و اسرائیل و حمایتگراشون رو به باد میده...
میگی نه، نگاه کن.
#مِهرِ_بی_مهر
#از_غصه_پُرَم
#روز_کودک
#میگی_نه_؟
#نگاه_کن
@khate_Revayat
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
برآمد خندهای خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
#۲۰_مهر_روز_بزرگداشت_حافظ_مبارک
#حافظ_شیرازی
@khate_Revayat
بیست سالم بود که نشستم پشت صندلی همین کلاس. صندلی ردیف جلو...
آنقدر پر شور و انرژی بودم که، کلاس را روی سرم میگذاشتم. نشاط درس خواندن بود یا معاشرت با رفقای خوب و زلال یا همنفس شدن با اساتید خوب و به دردبخور، هرچه بود شادی از سر و کولم بالا میرفت.
رشته ریاضی خواندهی دیفرانسیل و انتگرال بلعیدهای بودم که حالا طلبه شده بود.
طلایی ترین روزها را داشتم.
بالا و پایین و تلخ و شیرین هم زیاد بود.
توی همین حوزه شیرینی عروسیام را پخش کردم. و توی همین حوزه بودم که خبر مادر شدنم را به رفقا دادم.
اما بعد از آمدن پسرها، انتخاب من مادری بود. گفتم درس همیشه هست. اما کودکی پسرهایم حالا هست و فردا نه.
من ماندم و مادری ...
حالا بعد از گذشت چندسال از آن روزها، وقتی پسرها راهی مدرسه میشوند من هم کیف و کتاب برمیدارم و مینشینم سر کلاس.
چای میخورم و نور میشنوم و واحدهای مانده را پاس میکنم
چند واحد هم همدلی
چند واحد هم آرامش
چند واحد هم جوش و خروش میخوانم و یاد ایام گذشته میکنم
جای رفقایم خالیست...
هنوز هم از گوشه کنار حوزه صدای بحث و درس و خندههایشان میآید.
آنها هم زیر همین آسمان گوشهای در کنار نگاه خدا خدمت به خلق میکنند و من چقدر خوشحالم از داشتنشان...
بماند به یادگار از بازگشت به حوزه و ایام طلبگی ....
#حوزه_علمیه_شهرقدس
#یاد_ایام
@khate_Revayat
﷽
دنیای عجیبیست
تو را آنقدر زمین میزند که زخم برداری
خوب که در گرماگرم سختیها شعلهور شدی، پخته میشوی
آنوقت نه نگاه بدخواهان
نه رفتار کینهتوزان
نه ترکشهای بد دلان
هیچکدام در تو اثرگذار نمیشود
روح تو بزرگ میشود
و خار و خاشاک ریز و ناچیز زخمیات نمیکند
اما برای رسیدن به این مرحله، باید به آتش بیفتی
شعلهور شوی
شاید هم بسوزی
اما روحت مثل ققنوسی از خاکستر بلند میشود
آنوقت قَدِ نگاه بددلان و کینهتوزان و سیاهرویان به بلندای بال پروازت نخواهد رسید
برای پرواز، صبوری کن
آسمان نزدیک است....
🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧
@khate_Revayat
#خط_روایت #سمیرا_چوبداری
#وقتی_دلم_پُر_از_حرفه_ولی_محرم_نمیبینم
#ولی_خدا_هست
#خدا_جای_همه_زخمهام
#ققنوس
سال ۹۴ مامان جانم راهی حج واجب شد. وصیت مادربزرگم بود که اگر نشد برود ، مامان من نائبش باشد.
مامان رفت و هر روز عکس و فیلم میفرستاد و دلم بدجوری پرپر میزد.
تا اینکه خبر رسید حجاج در سرزمین منا با لب تشنه، با لباس احرام و مظلومانه در خیابانی که آنها را به آغوش خدا رساند، شهید شدند.
اینکه به من چه گذشت بماند...
اینکه در آن واویلا پدربزرگم هم زیر دست و پا بود و با کمک اطرافیان نجات یافت بماند
همهاش فکر میکردم خانوادهی شهدا چه میکشند
تا اینکه کتاب خیابان ۲۰۴ را خواندم.
بعد از آن دختر یکی از شهدا زندگی پدر شهیدش را نوشت و تازه فهمیدم سفیر ایران در آن مراسم شهید شد. و حالا سفیر ما در بهشت است.
این جانماز دیروز از طرف خانواده شهید به دستم رسید.
آن مثلث سفیدی که با تسبیح قابش کردم یک تکه نور است وسط روزهای تاریک من....
وقتی حسابی دلم شکسته بود به دستم رسید.
قصه این است که لباس عربی شهید آقایی پور توسط دخترش به این جانمازها دوخته میشود.
و میآید که نور بپاشد به روزگار آدمها
درست شبیه بارانی که به زمین خشک میرسد
شبیه چراغی در دل شب
شبیه نسیمی میان دشت
خلاصه که این جانماز فانوس شبهای من خواهد بود.
سجده بر پیراهن یکحاجیِ شهیدِ مهاجرُ الی الله رزق طیبی بود که به لطف خدا نصیب حالم شد.
از این به بعد من هم یکی از دخترهای بابانفسی هستم.
به امید دیدارش....
@khate_Revayat
ممنونم دخترِ شهیدِ الله♡ @mahlimaan
#بابا_نفسی
#مهاجر_الی_الله