eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
253 دنبال‌کننده
240 عکس
76 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یاجوادُ یاجوادُ یاجواد....
🌸✨️🕊 تا ذکر لبم جواد باشد رزقِ حرمم زیاد باشد... در راه کربلاییم و این راه با دعای امام جوادالائمه علیه السلام باز شد الحمدلله یه صلوات بفرستیم برای امام جواد⚘️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینجا کربلاست.... صدای ما رو از نزدیک حرم می‌شنوید...
﷽ چند ماه پیش، از موسسه غدیرشناسی که من روزگاری آنجا درس می‌خواندم تماس گرفتند. گفتند ۱۳رجب در نجف اعتکاف هست می‌آیی؟ گفتم نه... نمی‌دانم من خبر نداشتم که قرار است ۱۳رجب نجف باشم این اولین چیزی بود که در کربلا یادم افتاد... https://eitaa.com/khate_Revayat
قصد رفتن کردیم. اما نه با کاروان. ایام امتحانات من بود و باید طوری میرفتیم که به موقع برسم و زحمت یک ترم درس خواندن هدر نرود. پس تصمیم ما شخصی رفتن بود. اما توده‌ی سرمایی که از غرب می‌آمد اتوبوس ‌ها را متوقف کرده بود. ما ماندیم و پایانه و سایت که اتوبوس نداشت اما غصه نداشتیم، چون میلاد امام جواد بود....
چهارشنبه شد. دو روز بود دنبال بلیت می‌گشتیم. از صبح امام جواد را صدا میزدم‌ که فرجی شود. ساعت ۱ و نیم امتحانم تمام شد. زنگ زدم به همسرم‌ از آن‌طرف خط با خوشحالی گفت بلیت گرفتم امشب حرکته پرسیدم چطوری؟ گفت مامور باجه تا بچه‌ها را دید گفت دلم نمی‌آید دست خالی بروید. این اولین گام از سفر بود سفر ۶نفره‌ی ما، یعنی من و همسرم و بچه‌ها، و خواهرم و همسرش آغاز شد.
ادامه دارد...
سلام و نور اعتکافِ معتکفین قبول باشه ان‌شاءالله سالِ بعد توی کربلا یا نجف یا در مسجدالحرام و ان‌شاءالله در مسجدالاقصی معتکف بشیم دوستان دینی خودمون رو ببینیم و بگیم، بالاخره همه شَرها تموم شد و اسرائیل و آمریکا یه قصه‌ی تلخ شد که پایان گرفت. میشه حتما.... میشه...
﷽ سوار اتوبوس شدیم و دیدیم به جای صندلی‌های وی‌آی‌پی، صندلی های معمولی و سخت را باید تحمل کنیم. اما چه کسی می‌تواند در مسیر دیدارِ عشق‌اش بهانه‌ی سختی راه و مرکب بگیرد؟ در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
تمام ترسم از اذیت شدن بچه‌ها بود. فکرِ اینکه هوا سرد شده و راه ۱۳ ساعته را چطور باید تحمل کنند، توی سرم چرخ می‌زد اما کسی که ما را دعوت کرده بود فکر همه جا را کرده بود. ما مهمان جشن میلاد آقاجان امیرالمؤمنین بودیم. میزبان خودش بود. پس هوای بچه‌ها را بیشتر داشت. این را حتی از جور شدن بلیت اتوبوس هم می‌شد فهمید...