🌙
ای شاه سفارش به ابالفضل خودت کن
یک نیم نگاهی سوی ما داشته باشد
#ای_پسر_غرورآفرین_امالبنین_اَبالفضل
اگر از تمام عمر یک چیز به من رسیده باشه اینه که،
جدّ مادری من امام زینالعابدین علیه السلام هستند.
امامی که در نگاه خیلیها بیمار ضعیف و در بند سکوت بوده.
اما برخلاف تصور ما، امام سجاد علیه السلام همیشه و همهجا در مجالس مختلف از جایگاه ولایت و دفاع از حکومت اسلامی سخنرانی کردند.
نمونه بارز اون که تا ابد بر پیشانی تاریخ میدرخشه، خطبهی شجاعانه و هوشمندانهی ایشون در مجلس عُبیدالله و یزید هست.
اگر روشنگری امام سجاد نبود، وجدانِ زنگار گرفته مردم بیدار نمیشد...
حضرت برای تحقق بیداری انسانها، اقدامات بزرگی انجام دادند. شاگرد تربیت کردند و برای سالهای سال به ما مردم خوراک فرهنگی دادند
گنجینهی ارزشمند و پُرمغزی از ایشون به یادگار مونده که خیلیا ازش غافلند
صحيفهیسجادیه مجموعه مناجاتهای حضرت هست که در دلش هم علم و هنر و عبادت هست هم شکرگزاری و سياست و دشمنشناسی
حیفه آدم یک عمر روی زمین زندگی کنه و گذرش به درگاه نورانی جملات امام سجاد نیفته...
https://eitaa.com/khate_Revayat
کانال رسمی صحیفه سجادیه 👇
https://eitaa.com/sahifeh_sajjadiyeh_jameeh
﷽
در روز ولادت حضرت ابالفضل العباس علیه السلام دیداری داشتیم با جانبازان عزیز. روایت دیدارها را نوشتم.
اگر دوست داشتین، با این لینک در سایت خامنهای دات آی آر مطالعه بفرمایید
https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473
عنوان روایتهای من:
📄●همنفس
📄●سرباز حاج قاسم، از این حرم تا آن حرم
📄●جانباز چپ دست
با این لینک میتوانید وارد سایت شوید
https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473
هدایت شده از ریحانه
💚 همنفس
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانهای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژنساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی آقای لوح موسوی متصل بود و نفسهایشان را تنظیم میکرد. ایشان در منطقهی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زنهای فداکاری که اطرافمان زیاد دیدهایم. همنفس بود برای حاجآقا. گفتم: «خاطرهای دارید که برایم بگویید؟»
از روز شیمیاییشدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاولهای بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشمهایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بیجوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمیدانستم این صدا بهخاطر آن است که نفس ندارند. حاجآقا تا دید من هم آرام حرف میزنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف میزنی؟" روحیهاش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.»
آقای لوح موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشهگیر میشد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیتها هر سال جانبازان را به مشهد میبرد و سعی داشت روحیهشان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع میکرد.
در حین صحبتهایشان سروکلهی نوهها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قدوبالایشان نگاه میکردند و معرفیشان میکردند. فکر میکنم نفسهای آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش میتپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه میداشت.
👈🏻 جانباز: سید کمال لوح موسوی
✍🏻 سمیرا چوبداری
📅 شماره ١٠
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh