eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
259 دنبال‌کننده
213 عکس
63 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
937.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مجری شبکه دنا از مردم و اهالی میخواد که اگر خلبان رو زنده تحویل بدید جایزه میگیرید این تحقیییییییییرر عرررتش آمریکا اَبَر گودرتِ دنیاست ترامپ و فرماندهانش باید سر بذارن بمیرن از ابن ننگ.... الله‌اکبر الله‌اکبر الله‌اکبر الله‌اکبر الله‌اکبر الله‌اکبر https://eitaa.com/khate_Revayat
هدایت شده از ریحانه
💌  | مهمان خانه شهدا 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 فردای شهادت امام شهیدمان بود. دلم خون بود از زخمی که مطمئنم هیچوقت خوب نمی‌شود. اما چاره چه بود؟ علم را باید برمی‌داشتم. هرچند زخمی هرچند خسته و خمیده. با چند نفر تماس گرفتم. به فکرم زد که دسته‌ی عزاداری راه بیندازیم و کوچه‌به‌کوچه با نوای الله‌اکبر و مرگ بر آمریکا اعلام جهاد کنیم. رهبرمان شهید شده بود ما که نمُرده بودیم! 🔻 به دوستانم خبر دادم. گروهی تشکیل دادیم. نامش را گذاشتم دسته‌ی بانوان قدس فردای آن روز، قریب به ۱۰۰ نفر شدیم. با یک باند بزرگ که سرودهای حماسی پخش می‌کرد. کوچه‌به‌کوچه رفتیم و آدم‌ها صدای عزاداری و رجزخوانی‌مان را شنیدند. اما بعد از چند روز گذرمان به کوچه‌های شهدا رسید‌. مهمان خانه‌شان شدیم. به شهدا پناه بردیم و رزق جهاد خواستیم. حالا سی و چند روز است که زنان شهرقدس، کوچه‌به‌کوچه شعار الله‌اکبر می‌دهند و به منازل شهدا می‌روند. 🔻 این جهاد را تقدیم به روح والامقام رهبر شهیدمان می‌کنیم که تمام زندگی‌اش جهاد بود و تکریم شهدا. حالا که خودش شهید شده این مسیر را به یاد او خواهیم رفت تا روز ظهور. ✍🏻 سمیرا چوبداری 🗓 شماره ٢١٠ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 بگو من سربازم 🌷 یادواره‌ی «شهید محمدمهدی بیرامی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به تهران به شهادت رسید. 🔹 آمده بود به خواب مادرش. یک برگه و خودکار دستش بود و چیزهایی می‌نوشت. پرسیده بود چه‌کار می‌کنی محمدمهدی؟ گفته بود دارم اسم کسانی که برایم زحمت کشیدند را لیست می‌کنم. پایین لیست اسم دوتا از خانم‌های همسایه هم بود. صبح اول وقت رفته بود سراغ همسایه و پرسیده بود، برای محمدمهدی کار خاصی انجام دادید؟ گفته بود نه من کار خاصی نکردم. ماجرای خواب و اسم نوشتن‌ها را تعریف کرده بود. خانم همسایه گفته بود من فقط دیروز عکس خاک گرفته‌اش را پاک کردم. 🔸 مادرش می‌گفت خیلی مهربان بود. قدش بلند بود. همیشه سرم را به سینه‌اش می‌چسباند و می‌گفت: «مامان خیلی ازت آرامش می‌گیرم.» روزی که آقا شهید شد، اجازه گرفت تا برود بهشت زهرا. وقتی برگشت گفت آرام شدم. 🔹 همیشه می‌گفت مامان هرکسی از کارم پرسید بگو پسرم سربازه. من سرباز مردمم هستم. روزی که محل کارش را زدند، ساعت‌ها با همکارانش زیر آوار گیر افتاده بودند. خدا می‌داند چه گذشته بود بر آنها. شب وداع با پیکر شهید محمدمهدی بیرامی خبر دادند که لباس خاکی‌اش را آوردند دفتر. با بچه‌ها رفتیم دفتر. لباس سبز پاسداری‌اش خاکی بود. زیارتش کردم. 🔸 چقدر مادرش با دیدن قد رعنای محمدمهدی در این لباس قند توی دلش آب شده بود. قرار بود بعد از جنگ برود خواستگاری. گفته بود صبر کن جنگ تمام شود بعد داماد می‌شوم. لباس خاکی‌اش می‌گفت داماد خوش قد و بالایی بود. شهادتش مبارک. ✍🏻 سمیرا چوبداری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 یونا به موقعیت مهدی رسید 🌷 یادواره‌‌ی «یونا طایفه» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونی در شهر قدس شهادت رسید. 🔹 شب ۲۱ رمضان بود. در میدان اصلی شهر جمع بودیم. تجمع مثل شبهای قبل برپا بود. مراسم که به اتمام رسید صدای آژیر ماشین آتش‌نشانی دلم را آشوب کرد. نور قرمزی که به آسمان پرتاب شده بود خبر از حمله‌ای می‌داد که خیلی دور از ما نبود. لحظاتی بعد خبر رسید که یک منطقه مسکونی را زده‌اند. باید به مسجد می‌رفتم. نفهمیدم آن شب چطور گذشت. 🔸 بعد از احیاء خودم را رساندم به آن کوچه‌های خراب شده. انگار آوار آن خانه‌ها روی دل من بود. باران گرفته بود و دلم برای آدم‌های آن کوچه خون می‌بارید. 🔹 چند روز بعد گفتند یک پسر دانش‌آموز به همراه خاله‌اش از شهدای آن کوچه هستند. عکسش را که دیدم دلم خون شد. چقدر معصوم بود چهره‌اش. 🔸 سید یونا طایفه پس از سه روز در اغما بودن به کاروان شهدا رسید. امروز به همراه دسته‌ی بانوان به منزلشان رفتیم. پدرش می‌گفت یک روز با هم فیلم موقعیت مهدی را نگاه می‌کردیم. یونا می‌پرسید این آقا کیست. بهش توضیح دادم که او شهید مهدی باکری است. مثل پدربزرگت که روزی در جبهه بوده او هم برای این وطن رفته بود. می‌گفت بعد از آن یونا رفته بود به کتابخانه و زندگینامه شهید مهدی باکری را گرفته بود تا بخواند. 🔹 روزی که یونا شهید شد، ۲۵ اسفند بود. درست همان روزی که مهدی باکری شهید شده بود. من می‌گویم این تقارن‌ها بی‌حساب و کتاب نیست. شب قدر و روز شهادت شهید مهدی باکری همان وقت و زمانی بود که یونا به موقعیت مهدی رسید. ✍🏻 سمیرا چوبداری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌  | آقای خطاط 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 داشتم بین غرفه‌ها قدم می‌زدم. هنوز تا شروع مراسم زمان داشتیم. اما مردم زودتر آمده بودند. بین غرفه‌ها یک نیمکت دیدم. مرد میانسالی قلم‌به‌دست با چهره‌ای مهربان که شبیه معلم‌ها بود، داشت چیزی می‌نوشت. جلوتر رفتم و دیدم خطاطی می‌کند. سلام و خداقوت گفتم. او بدون اینکه قلم را زمین بگذارد جواب سوال‌هایم را داد. گفت بجز دو شب اول تمام این شبها در میدان بوده و خدمت می‌کرده. گفت مردم آنجا حضور دارند و این هم کاری هست که من از دستم برمی‌آید. 🔻 مردم دورش جمع شده بودند و هرکسی یک جمله می‌گفت و او با جان و دل جملات را خوش‌خط و خوانا برایشان می‌نوشت و به خودشان هدیه می‌کرد. این عزم و همت و عشق فقط یک دلیل داشت. عشق به وطن، به انقلاب و پایداری برای شکست دشمنان. 🔻 قلم روی کاغذ سُر می‌خورد و تمام نیت مردمی که در میدان جمع بودند را می‌نوشت: «جانم فدای ایران» ✍🏻 سمیرا چوبداری 🗓 شماره ٢٢٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از برنا منتظر 😎
چتروک لب و لوچه‌اش آویزان شد. خیلی دوست داشت باران را ببیند، اما مدتها بود که کسی او را نمی‌دید. اصلا هیچ بچه‌ای چتر به آن بزرگی نمی‌خواست. @bornamontazer
@bornamontazerآرزوی چتروک.mp3
زمان: حجم: 6.3M
داستانِ « آرزوی چتروک » 🎙گوینده ضحی عفری ✍️نویسنده: سمیرا چوبداری کاری از برنا منتظر @bornamontazer https://eitaa.com/khate_Revayat
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحالی رسانه های دشمن از چند دستگی مردم در ایتا و بله ببینین بعضی کانال های فارسی زبان چطور در پازل دشمن، بازی میکنند و باعث ذوق و خوشحالیش میشن؟ صدای بشکن زدن رو شنیدید ؟؟ آخرش دختره میگه وقتی این دو دستگی رو دیدم، آرامش گرفتم ... https://eitaa.com/khate_Revayat
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 هدیه تولد 🌷 یادواره‌ی «پوریا زَلَّقی» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به باباسلمان شهادت رسید. 🔹 روز ۱۴ فروردین خبری شوکه‌کننده تمام شهر را پر کرد؛ ۸ نفر از بسیجیانی که داوطلبانه برای حراست از شهر سر پُست بودند، با شلیک مستقیم موشک به محل استقرارشان شهید شدند. بعد از شهادت آقا برای هیچ شهیدی گریه نکرده بودم، اما خبر این بچه‌ها داغ همه‌ی شهدا را روی قلبم گذاشت. تا ساعت‌ها اشک می‌ریختم؛ انگار سال‌ها برادرم بودند. یکی‌شان پوریا زلَّقی بود؛ جوانی محجوب، باوقار و متین. 🔸 دو روز پیش، بچه‌های دفتر تماس گرفتند و برای وداع خصوصی با شهید دعوتم کردند. لباس نظامی تن بچه‌ها کردم و یک ساعت قبل از اذان مغرب خودمان را به مسجد رساندیم. چند دقیقه‌ای گذشت و کم‌کم خانواده و دوستانش وارد شدند. محاسن پدرش سفید بود و با لبخندی به همه خوش‌آمد می‌گفت. مادرش زنی اصیل و متین بود؛ همان‌جا فهمیدم چقدر نگاهِ پوریا شبیه مادرش است؛ همان‌قدر مهربان و گرم. مادر، بین خانم‌ها نشست و چشم دوخت به در، تا تابوت تنها فرزندش را ببیند. نه بی‌قراری می‌کرد و نه اشک می‌ریخت؛ با افتخار و محکم عکس پسرش را به سینه چسبانده بود. 🔹 تابوت که آمد به استقبالش رفت؛ نرفت، که پر کشید. بعد از حدود ۱۰ روز، این اولین ملاقات پس از شهادت بود. تابوت بسیار معطر بود و روی شانه‌ها پیش می‌رفت. دورش را گرفتند و رویش نُقل پاشیدند. روضه‌ی علی‌اکبر(ع) خواندند و من ندیدم این مادر و پدر جز شُکر و رضایت چیزی به زبان آورند. 🔸 فردایش تماس گرفتم که با بانوان برویم منزلشان. روز چهلم آقا بود. صف بانوان طولانی‌تر و پرشورتر از همیشه بود. پرچم‌های سیاه به دوش داشتیم و رسیدیم مقابل منزل. مادر به استقبال ما آمد و با همان چهره‌ی مهربان و لحن پُر از ادبش، ما را به داخل دعوت کرد. وارد حیاط شدیم؛ خانه‌ای ساده و کوچک با حیاطی دلنشین. دور مادر را گرفتیم و عزاداری کردیم. 🔹 مادر از پوریا گفت: «بهار سالِ قبل من را فرستاد کربلا. توی چهارچوب در ایستاد و گفت: خبر خوش دارم مامان! آماده‌شو که راهی کربلایی. سال‌ها آرزوی کربلا داشتم. بال درآوردم و چند روز بعد در حرم سیدالشهدا(ع) دعا کردم عاقبت‌به‌خیر شود و به آرزویش برسد. می‌دانستم آرزویش چیست. موقع اعزام به سوریه تا فهمیدند تک‌فرزند است، از پای اتوبوس برش گرداندند؛ اما می‌دانستم جهاد و شهادت آرزویش است. روز آخر ایستاد توی حیاط؛ نگاهش کردم و توی دلم گفتم: قربان قد و بالایت پوریا، چقدر نورانی شدی! خداحافظی کرد و رفت و همان روز هم خبر شهادتش رسید. اوایل خیلی گریه کردم اما بعد از آن انگار دستی روی قلبم آمد و آرامم کرد. ‌ 🔸 پسرم من را به آرزویم رساند و کربلایی شدم، خدا هم او را به آرزویش رساند و کربلایی شد. امروز تولد پوریاست؛ هدیه‌اش را امام حسین(ع) چند روز است که داده. من هم سربلندم و راضی. چه هدیه‌ای بهتر از شهادت...» ✍🏻 سمیرا چوبداری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh