eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
259 دنبال‌کننده
213 عکس
63 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 یونا به موقعیت مهدی رسید 🌷 یادواره‌‌ی «یونا طایفه» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونی در شهر قدس شهادت رسید. 🔹 شب ۲۱ رمضان بود. در میدان اصلی شهر جمع بودیم. تجمع مثل شبهای قبل برپا بود. مراسم که به اتمام رسید صدای آژیر ماشین آتش‌نشانی دلم را آشوب کرد. نور قرمزی که به آسمان پرتاب شده بود خبر از حمله‌ای می‌داد که خیلی دور از ما نبود. لحظاتی بعد خبر رسید که یک منطقه مسکونی را زده‌اند. باید به مسجد می‌رفتم. نفهمیدم آن شب چطور گذشت. 🔸 بعد از احیاء خودم را رساندم به آن کوچه‌های خراب شده. انگار آوار آن خانه‌ها روی دل من بود. باران گرفته بود و دلم برای آدم‌های آن کوچه خون می‌بارید. 🔹 چند روز بعد گفتند یک پسر دانش‌آموز به همراه خاله‌اش از شهدای آن کوچه هستند. عکسش را که دیدم دلم خون شد. چقدر معصوم بود چهره‌اش. 🔸 سید یونا طایفه پس از سه روز در اغما بودن به کاروان شهدا رسید. امروز به همراه دسته‌ی بانوان به منزلشان رفتیم. پدرش می‌گفت یک روز با هم فیلم موقعیت مهدی را نگاه می‌کردیم. یونا می‌پرسید این آقا کیست. بهش توضیح دادم که او شهید مهدی باکری است. مثل پدربزرگت که روزی در جبهه بوده او هم برای این وطن رفته بود. می‌گفت بعد از آن یونا رفته بود به کتابخانه و زندگینامه شهید مهدی باکری را گرفته بود تا بخواند. 🔹 روزی که یونا شهید شد، ۲۵ اسفند بود. درست همان روزی که مهدی باکری شهید شده بود. من می‌گویم این تقارن‌ها بی‌حساب و کتاب نیست. شب قدر و روز شهادت شهید مهدی باکری همان وقت و زمانی بود که یونا به موقعیت مهدی رسید. ✍🏻 سمیرا چوبداری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌  | آقای خطاط 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 داشتم بین غرفه‌ها قدم می‌زدم. هنوز تا شروع مراسم زمان داشتیم. اما مردم زودتر آمده بودند. بین غرفه‌ها یک نیمکت دیدم. مرد میانسالی قلم‌به‌دست با چهره‌ای مهربان که شبیه معلم‌ها بود، داشت چیزی می‌نوشت. جلوتر رفتم و دیدم خطاطی می‌کند. سلام و خداقوت گفتم. او بدون اینکه قلم را زمین بگذارد جواب سوال‌هایم را داد. گفت بجز دو شب اول تمام این شبها در میدان بوده و خدمت می‌کرده. گفت مردم آنجا حضور دارند و این هم کاری هست که من از دستم برمی‌آید. 🔻 مردم دورش جمع شده بودند و هرکسی یک جمله می‌گفت و او با جان و دل جملات را خوش‌خط و خوانا برایشان می‌نوشت و به خودشان هدیه می‌کرد. این عزم و همت و عشق فقط یک دلیل داشت. عشق به وطن، به انقلاب و پایداری برای شکست دشمنان. 🔻 قلم روی کاغذ سُر می‌خورد و تمام نیت مردمی که در میدان جمع بودند را می‌نوشت: «جانم فدای ایران» ✍🏻 سمیرا چوبداری 🗓 شماره ٢٢٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از برنا منتظر 😎
چتروک لب و لوچه‌اش آویزان شد. خیلی دوست داشت باران را ببیند، اما مدتها بود که کسی او را نمی‌دید. اصلا هیچ بچه‌ای چتر به آن بزرگی نمی‌خواست. @bornamontazer
@bornamontazerآرزوی چتروک.mp3
زمان: حجم: 6.3M
داستانِ « آرزوی چتروک » 🎙گوینده ضحی عفری ✍️نویسنده: سمیرا چوبداری کاری از برنا منتظر @bornamontazer https://eitaa.com/khate_Revayat
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحالی رسانه های دشمن از چند دستگی مردم در ایتا و بله ببینین بعضی کانال های فارسی زبان چطور در پازل دشمن، بازی میکنند و باعث ذوق و خوشحالیش میشن؟ صدای بشکن زدن رو شنیدید ؟؟ آخرش دختره میگه وقتی این دو دستگی رو دیدم، آرامش گرفتم ... https://eitaa.com/khate_Revayat
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 هدیه تولد 🌷 یادواره‌ی «پوریا زَلَّقی» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به باباسلمان شهادت رسید. 🔹 روز ۱۴ فروردین خبری شوکه‌کننده تمام شهر را پر کرد؛ ۸ نفر از بسیجیانی که داوطلبانه برای حراست از شهر سر پُست بودند، با شلیک مستقیم موشک به محل استقرارشان شهید شدند. بعد از شهادت آقا برای هیچ شهیدی گریه نکرده بودم، اما خبر این بچه‌ها داغ همه‌ی شهدا را روی قلبم گذاشت. تا ساعت‌ها اشک می‌ریختم؛ انگار سال‌ها برادرم بودند. یکی‌شان پوریا زلَّقی بود؛ جوانی محجوب، باوقار و متین. 🔸 دو روز پیش، بچه‌های دفتر تماس گرفتند و برای وداع خصوصی با شهید دعوتم کردند. لباس نظامی تن بچه‌ها کردم و یک ساعت قبل از اذان مغرب خودمان را به مسجد رساندیم. چند دقیقه‌ای گذشت و کم‌کم خانواده و دوستانش وارد شدند. محاسن پدرش سفید بود و با لبخندی به همه خوش‌آمد می‌گفت. مادرش زنی اصیل و متین بود؛ همان‌جا فهمیدم چقدر نگاهِ پوریا شبیه مادرش است؛ همان‌قدر مهربان و گرم. مادر، بین خانم‌ها نشست و چشم دوخت به در، تا تابوت تنها فرزندش را ببیند. نه بی‌قراری می‌کرد و نه اشک می‌ریخت؛ با افتخار و محکم عکس پسرش را به سینه چسبانده بود. 🔹 تابوت که آمد به استقبالش رفت؛ نرفت، که پر کشید. بعد از حدود ۱۰ روز، این اولین ملاقات پس از شهادت بود. تابوت بسیار معطر بود و روی شانه‌ها پیش می‌رفت. دورش را گرفتند و رویش نُقل پاشیدند. روضه‌ی علی‌اکبر(ع) خواندند و من ندیدم این مادر و پدر جز شُکر و رضایت چیزی به زبان آورند. 🔸 فردایش تماس گرفتم که با بانوان برویم منزلشان. روز چهلم آقا بود. صف بانوان طولانی‌تر و پرشورتر از همیشه بود. پرچم‌های سیاه به دوش داشتیم و رسیدیم مقابل منزل. مادر به استقبال ما آمد و با همان چهره‌ی مهربان و لحن پُر از ادبش، ما را به داخل دعوت کرد. وارد حیاط شدیم؛ خانه‌ای ساده و کوچک با حیاطی دلنشین. دور مادر را گرفتیم و عزاداری کردیم. 🔹 مادر از پوریا گفت: «بهار سالِ قبل من را فرستاد کربلا. توی چهارچوب در ایستاد و گفت: خبر خوش دارم مامان! آماده‌شو که راهی کربلایی. سال‌ها آرزوی کربلا داشتم. بال درآوردم و چند روز بعد در حرم سیدالشهدا(ع) دعا کردم عاقبت‌به‌خیر شود و به آرزویش برسد. می‌دانستم آرزویش چیست. موقع اعزام به سوریه تا فهمیدند تک‌فرزند است، از پای اتوبوس برش گرداندند؛ اما می‌دانستم جهاد و شهادت آرزویش است. روز آخر ایستاد توی حیاط؛ نگاهش کردم و توی دلم گفتم: قربان قد و بالایت پوریا، چقدر نورانی شدی! خداحافظی کرد و رفت و همان روز هم خبر شهادتش رسید. اوایل خیلی گریه کردم اما بعد از آن انگار دستی روی قلبم آمد و آرامم کرد. ‌ 🔸 پسرم من را به آرزویم رساند و کربلایی شدم، خدا هم او را به آرزویش رساند و کربلایی شد. امروز تولد پوریاست؛ هدیه‌اش را امام حسین(ع) چند روز است که داده. من هم سربلندم و راضی. چه هدیه‌ای بهتر از شهادت...» ✍🏻 سمیرا چوبداری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
سلام به همسایه‌های خوبم در این خانه‌ی مجازی موافقین بریم جشن تولد؟ تولد یه جوانِ شهید ... خب چشماتون رو ببندید آقای شهید پوریا زلَّقی لباس شهادت به تن کرده و در کنار رفقای شهیدش ایستاده ملائکه مدال شهامت و ایثار رو براش میارن امام حسین مدال رو به دستان مبارک پسر عزیزش آقا علی‌اکبر میده شهدا با دیدن علی‌اکبر و اون قامت رعناش چند قدم جلو میان و به استقبالش میرن و دستش رو می‌بوسن همه پشت مولاشون علی‌اکبر می‌ایستن آقا علی‌اکبر جلو میاد این مدال هدیه‌ای هست که امام حسین برای تولد شهید پوریا آورده علی‌اکبر علیه السلام به شهید نزدیک‌میشه شهید پوریا خودش رو به آغوش گرم علی‌اکبر میندازه دستش رو میبوسه انگار آسمون رو بغل کرده حالا سر به زیر می‌ایسته و مولاش علی‌اکبر مدال رو به قلبش میزنه شهید پوریا نور میگیره مقامش متعالی میشه حالا نگاه گرم و نورانی اباعبدالله مثل چشمه‌ای زلال تمام وجود شهید پوریا رو سیراب میکنه این جشن تولد پوریاست... https://eitaa.com/khate_Revayat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با جمعی از دوستان پول جمع کردیم و رفتم چند کیلو آجیل خریدم. همسرم بسته‌بندی کرد و برد داد به بچه‌های ایست بازرسی و بچه بسیجی‌هایی که از اول جنگ سر پُست بودن. قرار بود این آجیل‌ها به دست اون ۸ تا بسیجی که شهید شدن هم برسه. این چندتا بسته الان چند روزه گوشه خونه مونده‌ الان شمُردم دیدم ۸تاست....😭 ما که براتون کاری نکردیم خدا از شما راضی باشه که همیشه و هرجا پای کار بودید ما رو یادتون نره بچه‌های بسیجیِ شهید😭😭 https://eitaa.com/khate_Revayat