🌸﷽🌸
چندبار قرارمان به هم خورده بود. هربار میدانستم که حکمتی هست. شهدا هیچ چیز را الکی بالا و پایین نمیکنند.
دل سپردم به حکمت خدا و خواست شهدا.
بالاخره امروز یعنی شنبه مقرر شد که برسیم خدمت خواهر محترم شهید بهمن غلامی که سالهاست استاد من و خیلی از دوستانم هستند.
امروز که در آستانهی شهادت امام جواد بودیم و استاد که خادم امام رضا جان هستند و این حضور خیلی دلچسب بود.
استاد وقتی عکس برادرانشان را فرستادند دیدم چقدر شبیه هم هستند.
اولین پسر خانواده بود. ۲۰ ساله بود که رفت جبهه. قرار بود معلم شود. دفترچه را پُر کرد و رفت جبهه. اما دفترچه را پُست نکرد. به جای آن از جبهه برای مادرش نامه نوشت و گفت: ببخش که نتوانستم تو را به آرزویت برسانم. خیلیها هستند که میروند و معلم میشوند اما الان سنگرها خالیست. من آمدم جبهه.
جزء گروه اطلاعات و عملیات بود. در منطقه حاج عمران که خاک عراق بود جهاد میکرد. امام فتوا داده بود حتی در خاک دشمن هم نمازتان اشکال ندارد چون ما آغازگر جنگ نبودیم و در حال دفاعیم. اما با این حال هربار برای مرخصی به خانه میآمد تمام نمازهایی که در جبهه خوانده بود قضا میکرد تا چیزی به گردنش نماند.او سرانجام در شهریور ۱۳۶۴ شهید شد. اما پیکرش در خاک عراق ماند.سرنوشتش نامعلوم بود. مادر با هر صدای دَر بلند میشد که شاید بهمن پشت در باشد اما ۸ سال این انتظار طول کشید.بالاخره در سال۷۲ خبر رسید که پیکرش پیدا شده است.بهمن غلامی جوان ۲۰ سالهای بود که ره صدساله رفت.کاش معلم ها بدانند که دارند آرزوی او را زندگی میکنند و حتما به یاد شهید بهمن غلامی و تمام شهیدان وطن باشند.
@khate_Revayat
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
࿇✶﷽✶࿇
🦋اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🦋
شُرشُر
کنار دیوارِ "یار مهربان" نشسته بود.
کتاب را طوری به دست گرفته بود که من را یاد اندیشمندان انداخت!
قایمکی چندتا ازش عکس گرفتم.
دلم نیامد باهاش حرف نزنم.
نشستم کنارش تا هم قدش شوم.
پرسیدم چی میخونی؟
کتاب را برگرداند و گفت: لطیفههای دانش آموزی!
گفت بخونم یکیشو؟
با ذوق گفتم آره حتما...
انگشت اشاره اش را زیر کلمات میکشید و با صدای نازکش میخواند:
معلم از پسر میپرسه آب چند بخشه؟
پسر میگه ۱ بخش
معلم میگه صدای اولش چیه؟
پسر ميگه: شُرشُر....😁😁😁
.
.
باهم خندیدیم و پرسیدم : به نظرت لطیفه در تجمع به چه دردی میخورد؟
گفت هیچی میتونیم باهاش بخندیم
پس نتیجه میگیریم در تجمع خنده هم لازمه😁
سمیرا چوبداری
موکب حوزه علمیه باقرالعلوم(علیهالسلام): ۱۴۰۵/۲/۲۶
روایتی از دیوار یار مهربان 💫
╭═━⊰🍂🌺🌺🍂⊱━═╮
@khate_Revayat
╰═━⊰🍂🌺🌺🍂⊱━═
#طلبه_بانوی_مجاهد
مدیریت حوزه علمیه خواهران استان تهران
هدایت شده از قرارِ جمعهها(شهرقدس)
___________💌❤️____________
سلام و نور
اولین روز از ماهِ زیبای ذیحجه بر شمامبارک
امروز سالروز ازدواج مولایمان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و مادرمان صديقه طاهره فاطمة الزهرا ست.🌱🌸
این روز بر همه ما که فرزندان آنهاییم مبارک🌸
اللهم عجل لولیک الفرج
___________❤️💌______________
📌به کانال قرارجمعهها بپيونديد
🆔️https://eitaa.com/gharare_jomeha_ghods
هدایت شده از قرارِ جمعهها(شهرقدس)
قرار بود ماجرای این عکس را که پروفایل کانالم شده بگویم.
روزی که این عکس برایم ارسال شد خوشحال ترین بودم.
آقای جُلِینی، مدیر پروژهی نگارش کتاب پیام دادند که ببینید کتاب تان کجاست
ایام نزدیک به دومین سالگرد حاج قاسم بود. خانواده ایشان به دیدار آقاجان رفته بودند. هر کتابی که برای حاج قاسم نوشته شده بود هم برای آقا برده بودند. در بین آنها کتاب خوشبخت من هم بود.
شاید اگر ایام کرونا نبود و محدودیت دیدار، من هم آن روز با کتابم آنجا بودم. اما گاهی اشیاء خوشبختتر از ما آدمها میشوند.
عکس را باز کردم و برای این لحظه قندها در دلم آب شد.
کتاب من هم در کنار سایر کتابها روبروی آقا بود و خوشبخت و خوشحال از دیدار و توجه ایشان...
آقای ما هنردوستترین و کتابخوانترین رهبر دنیا بود.
برای تمام آن توجهات و عنایات و محبتها دل تنگم
جوری که فقط خودش خبر دارد و خدا....😭
پ.ن: احتمالا کتابم در کتابخانهی آقا بود و با تمام آن کتابها سوخت😭😭
#داستان_آن_عکس
#کتاب_خوشبختم
#کتاب_سلیمانی_ها
#سمیرا_چوبداری
https://eitaa.com/khate_Revayat
آدم سِرِّ بعضی از دوست داشتنها را نمیداند.اصلا شاید یاد آدم نیاید کِی و چطوری این عشق در دلش خانه کرده است!عشق به اباعبدالله هم از همانهاست.شبیه میراثی قدیمی
شبیه یک یادگاری زیبا و اصیل
شبیه هر چیز دوست داشتنیِ فوقالعاده مهم.نسل به نسل و سینه به سینه گشته و به ما رسیده. این نسل به نسل گشته هم خیلی حرفها دارد! مثلا تک تک آباء و اجداد و پدران و مادران ما با روضههایش اشکها ریختهاند و دلهایشان صفا گرفته و این را بچهها دیدهاند. آنها بزرگ شدهاند و همان عشق را درون قلبشان احساس کردهاند و آنها به بچههایشان و آنها به بچههایشان و...تا رسیده به ما
رسیده به من
و من اینجا در این نقطه از زمین با شنیدن نامِ اباعبدالله چیزی درون قلبم حس میکنم که برای جوشش و لطافت اشکهایم تمام نسلهای گذشته را سهیم و شریک میکنم.من به وسعت قلب تمام آدمها
به اندازهی اشک تمام آدمها
به قدر لطافت روح تمام آدمها و خیلی بیشتر از همهی عشقهای ممکن و ناممکن دنیا، اباعبدالله را دوست دارم
و درون این عشق چیزی خاصتر و لطیفتر و بِکر تر هست آن هم عشق به علیاکبر اوست.چقدر این نام برای من مقدس است.چقدر این پسرِ ارشدِ اباعبدالله برای من عزیز و خاص و بزرگ است.
درونِ حسِ عشق به اباعبدالله، دوست داشتن علیاکبر علیه السلام شبیهِ صدفیست که در دلِ اقیانوس است.
این گنج نهانِ قلبم را تا ابد دوست دارم.
و یک جمله همیشه آغشته به اشکهای گرم من است:
جانِ جوانت رحم کن بر ما جوانان
بسپار ما را دست اکبر، این و آن نه
"سمیرا چوبداری"
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
#جانم_به_فدات_یااباعبدالله
#علیاکبر
https://eitaa.com/khate_Revayat