eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
258 دنبال‌کننده
215 عکس
65 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷مراسم سالگرد پاسدارشهید نخبه موشکی، محــــــمـــــــد دکــــــامـــــی🇮🇷 🗓 شنبه ۳۰ خرداد ⏰ ساعت ۱۱ 📍 سر مزار شهید محمد دکامی 🌱ساعت ۱۱:۰۶ شهید محمد بال گشود و پرواز کرد. همون ساعت و تاریخی که شهید محمد به آرزوش رسید دور هم جمع می‌شویم.. ┄┄┅┅┅❅🇮🇷🕊❅┅┅┅┄┄ 🍃صفحات رسمی شهید محمد دکامی؛ 🔹کانال ایتا: @Shahid_Mohammad_Dekami صفحه روبیکا: https://rubika.ir/page/ShahidDekami76
[ سلاٰم بر آن شمعِ کوچک آب شُده روی سینه‌ی عمو..🕯🥀 ] @gharare_jomeha_ghods
امروز، سالروز شهادت کسی است که جوانی‌اش را با خواسته‌های امام زمان اش تنظیم کرد. علم و استعداد و هوش و توانایی و مِهر و عاطفه‌اش را در مسیر خدا گذاشت. محمد دکامی جوان ۲۷ ساله‌ای بود که در میان مشغله‌های فراوان زندگی، در حالیکه باری از مسئولیت کشور را به دوش داشت، ساده و صمیمی زندگی کرد. هنوز هم صدای خنده‌هایش میان اتاق‌های خانه‌ی پدری هست. هنوز درخت توتِ گوشه‌ی حیاط قامتِ رعنایش را به یاد دارد . هنوز ایوانِ خانه، قابِ آخرین حضورش را در خاطر نگه داشته. گنجشک‌های حیاط صدای مناجات محمد را زمزمه می‌کنند. مسجدِ روستا به یاد اذان‌ها و نوحه‌های محمد است. زنجیری که با آن میان کوچه‌های خاکی روستا می‌گشت و عزاداری می‌کرد امسال دلتنگ‌تر از همیشه است. دفترچه خاطراتش بغض دارد... امسال پیراهن مشکی محمد دلتنگ اوست. اما یک چیز هنوز هم هست و پابرجاست... آن هم ارادت و عشق محمد به سیدالشهدا‌ست... او هنوز هم میان روضه، سینه می‌زند او هنوز هم زیارت عاشورا می‌خواند و دست به سینه سلام می‌دهد او هنوز هم در قرارجمعه‌ها خادمی می‌کند و چای می‌ریزد محمد دکامی، سهمِ تمام کارهای خالصانه و خاموش و در سکوتش را گرفت. او با ماست و جای او که حالا با پیش‌وندِ شهید صدایش میزنیم میانِ قلب ماست... هدیه به روحِ پاسدار شهید محمد دکامی خادم استغاثه و برادر عزیزمان صلوات 🌸🍃🌸🍃🌸 مجموعه‌ی قرارجمعه‌های شهرقدس برای آن شهید سرفراز علُوِ درجات و برای خانواده محترمش صبر و اَجر مسئلت می‌کند. ____________🌸_____________ @gharare_jomeha_ghods
امروز در روضه‌ی قاسم‌ابن‌الحسن به یاد شهید نوجوان جنگ رمضان شهید یونا طایفه هستیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امشب هم رفتم بیت اما تو نبودی که سیر نگاهت کنم خاک بر سر کردم و برگشتم عزیزدلم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
هدایت شده از ریحانه
🖤 از غبار غم تا اراده‌ برخاستن 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ پس از ۱۰۸ روز و شب غم‌بار، دوباره پایم به خیابان کشوردوست رسید. وقتی باز هم دعوت کردند تا برای نوشتن روایت بروم، برخلاف همیشه تردید کردم. اشک ریختم و نمی‌خواستم با آن غم عظیم رو‌به‌رو شوم؛ انگار می‌ترسیدم دوباره در اعماق اندوه غرق شوم. اما چاره چه بود؟ آدمی باید با ترس‌هایش رو‌به‌رو شود. ‌ ▪️ بالاخره رسیدم. همه چیز شبیه همیشه بود. جمعیتی دل‌باخته و مشتاق، صف به صف وارد حسینیه شدند و یکی‌یکی روی موکت‌ها نشستند. تا اینجا همه‌چیز مثل قبل بود، اما ناگهان حقیقتی آوار شد بر سر و قلبمان: صندلی خالی آقا و عکس ورودشان در شب عاشورای پارسال. ‌ ▫️ امشب، همه شبیه بچه‌یتیم‌ها گریه می‌کردند. حتی نوحه‌ی حاج مهدی رسولی هم رنگ دیگری داشت؛ انگار غم از تمام وجودش می‌بارید و بر جان ما می‌نشست. امشب، همگی با آن اندوه عظیم رو‌به‌رو شدیم و باریدیم. ‌ ▪️ حکایت ما امروز، حکایت نی بود؛ شکایت‌هایی از دنیا داشتیم و غمی عمیق از نبود آقای شهید. اما می‌دانم که او اشک‌های ما را می‌بیند، ولی لبخندش تنها به یاد «برخاستنِ» ماست. پس با قلبی غم‌بار اما اراده‌ای سخت، دوباره می‌ایستیم. چون ما، فرزندان ایستادگی هستیم. ✍ سمیرا چوبداری 📆 شماره ١ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
بمیرم واسه حسینیه‌ات که پُر از گرد و غباره😭
💌 | هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از رویداد ویژه «امین ایران؛ روایت مهر» با هدف بازخوانی اندیشه‌های رهبر شهید انقلاب در حوزه زن و خانواده؛ تالار وحدت؛ ۱۴۰۵/۰۳/۲۰ 🔹 خانمی که در آخرین ردیف نقاشان نشسته بود. او هم طرح زده بود و هم خطاطی می‌کرد. جلوتر رفتم و دیدم پایین عکس آقا شعری با خط خوش نوشته شده است. 🔸 خانم مرجان اسفنجی میلاجردی، خوشنویس، نگارگر و مذهب، طرح جالبی کشیده بود. می‌گفت آقا برایم همیشه مثل نور بود. سعی کردم تصویرش هم نمایانگر همین نور و تکثیر نور باشد. گفتم حس و حالت چگونه است و الان از آقا چه می‌خواهی؟ 🔹 صدایش لرزید و اشک‌هایش سُر خورد روی صورتش. انگار دلتنگی‌ خیلی وقت بود که پشت پلک‌هایش منتظر همین جمله بود. گفت همیشه آرزو داشتم یک کار تقدیمشان کنم اما نشد. آقا یک سخنرانی داشتند که آرزو کردند خدایا پله‌ی آخر زندگی ما را شهادت قرار بده، دلم می‌خواهد این را برایم از خدا بگیرند. 🔹 گریه امانش نداد. صدایش با بغض در هم آمیخت. انگار شعر را خود آقا خواند: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما‌... سمیرا چوبداری 🗓شماره ١۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 چشم‌هایی برای خدا 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ نشسته بود روی صندلی‌های انتهای زینبیه و عکس شهید را بغل گرفته بود. خانم بغل دستی‌اش داشت زیارت عاشوراء می‌خواند و نشسته بود روی زمین. اجازه گرفتم تا چند دقیقه روی صندلی‌اش بنشینم. ▪️ مراسم شروع شده بود. خانم بابایی، خواهر سرهنگ پاسدار شهید محمد کاظم بابایی بود. می‌گفت تا قبل از شهادتش فکر می‌کردیم یک پاسدار عادی است. اما او فرمانده بود. عید فطر به دنیا آمد و سحرگاه ماه رمضان هم شهید شد. با تَه لهجه‌ی شیرین شیرازی می‌گفت: «تا فهمیدم آقا شهید شده اول به کاظم پیام دادم. اما ای دل غافل که کاظم هم همان ساعت‌ها شهید شده و من خبر نداشتم. ▫️ فُرم اهدا عضو داشته. وقتی با بمب سنگر شکن محل خدمتش را می‌زنند همه جای پیکر مطهرش زخمی می‌شود به‌جز چشم‌هایش. به درخواست خودش و بخاطر کارت اهدا عضو قرینه‌ی چشم‌هایش را اهداء می‌کنند. برادرم خیلی چشم پاک بود. هم آقا را دوست داشت هم خدا را... بخاطر آقا به کشورش خدمت کرد و به خاطر خدا، چشم از حرام پوشید. برای همین شهیدی شد که چشم‌هایش سالم ماند و اهدا شد. 👈 راوی: زهرا بابایی، خواهر شهید 📆 شماره ٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 قرار با امام زمان (عج) 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ امیرعلی، تنها پسر شهید سعید شاهی بود. با پیراهن مشکی و شلوار کرم‌اش، خیلی مرتب و خوش‌تیپ شده بود. پدرش در جنگ رمضان شهید شده بود. ‌ ▪️ غم و دلتنگی‌اش تازه بود؛ بهانه‌گیر بود و کم‌حرف می‌زد. اما میان مکث‌هایش، هر چند کلمه که می‌گفت، می‌پرسید: «نوشتی؟ بنویس همه‌ش رو...». ▫️ پرسیدم: «دوست داری از رهبر شهیدمان چی بخوای؟» گفت: «دعا می‌کنم امام زمان ظهور کنه.» گفتم: «خبر داری اگر امام زمان بیان، شهیدها هم همراهشون برمی‌گردن؟» سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت: «بله، برای همین گفتم آقا دعا کنن ظهور بشه...» 📆 شماره ۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh