eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
258 دنبال‌کننده
215 عکس
65 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز در روضه‌ی قاسم‌ابن‌الحسن به یاد شهید نوجوان جنگ رمضان شهید یونا طایفه هستیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امشب هم رفتم بیت اما تو نبودی که سیر نگاهت کنم خاک بر سر کردم و برگشتم عزیزدلم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
هدایت شده از ریحانه
🖤 از غبار غم تا اراده‌ برخاستن 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ پس از ۱۰۸ روز و شب غم‌بار، دوباره پایم به خیابان کشوردوست رسید. وقتی باز هم دعوت کردند تا برای نوشتن روایت بروم، برخلاف همیشه تردید کردم. اشک ریختم و نمی‌خواستم با آن غم عظیم رو‌به‌رو شوم؛ انگار می‌ترسیدم دوباره در اعماق اندوه غرق شوم. اما چاره چه بود؟ آدمی باید با ترس‌هایش رو‌به‌رو شود. ‌ ▪️ بالاخره رسیدم. همه چیز شبیه همیشه بود. جمعیتی دل‌باخته و مشتاق، صف به صف وارد حسینیه شدند و یکی‌یکی روی موکت‌ها نشستند. تا اینجا همه‌چیز مثل قبل بود، اما ناگهان حقیقتی آوار شد بر سر و قلبمان: صندلی خالی آقا و عکس ورودشان در شب عاشورای پارسال. ‌ ▫️ امشب، همه شبیه بچه‌یتیم‌ها گریه می‌کردند. حتی نوحه‌ی حاج مهدی رسولی هم رنگ دیگری داشت؛ انگار غم از تمام وجودش می‌بارید و بر جان ما می‌نشست. امشب، همگی با آن اندوه عظیم رو‌به‌رو شدیم و باریدیم. ‌ ▪️ حکایت ما امروز، حکایت نی بود؛ شکایت‌هایی از دنیا داشتیم و غمی عمیق از نبود آقای شهید. اما می‌دانم که او اشک‌های ما را می‌بیند، ولی لبخندش تنها به یاد «برخاستنِ» ماست. پس با قلبی غم‌بار اما اراده‌ای سخت، دوباره می‌ایستیم. چون ما، فرزندان ایستادگی هستیم. ✍ سمیرا چوبداری 📆 شماره ١ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
بمیرم واسه حسینیه‌ات که پُر از گرد و غباره😭
💌 | هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از رویداد ویژه «امین ایران؛ روایت مهر» با هدف بازخوانی اندیشه‌های رهبر شهید انقلاب در حوزه زن و خانواده؛ تالار وحدت؛ ۱۴۰۵/۰۳/۲۰ 🔹 خانمی که در آخرین ردیف نقاشان نشسته بود. او هم طرح زده بود و هم خطاطی می‌کرد. جلوتر رفتم و دیدم پایین عکس آقا شعری با خط خوش نوشته شده است. 🔸 خانم مرجان اسفنجی میلاجردی، خوشنویس، نگارگر و مذهب، طرح جالبی کشیده بود. می‌گفت آقا برایم همیشه مثل نور بود. سعی کردم تصویرش هم نمایانگر همین نور و تکثیر نور باشد. گفتم حس و حالت چگونه است و الان از آقا چه می‌خواهی؟ 🔹 صدایش لرزید و اشک‌هایش سُر خورد روی صورتش. انگار دلتنگی‌ خیلی وقت بود که پشت پلک‌هایش منتظر همین جمله بود. گفت همیشه آرزو داشتم یک کار تقدیمشان کنم اما نشد. آقا یک سخنرانی داشتند که آرزو کردند خدایا پله‌ی آخر زندگی ما را شهادت قرار بده، دلم می‌خواهد این را برایم از خدا بگیرند. 🔹 گریه امانش نداد. صدایش با بغض در هم آمیخت. انگار شعر را خود آقا خواند: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما‌... سمیرا چوبداری 🗓شماره ١۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 چشم‌هایی برای خدا 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ نشسته بود روی صندلی‌های انتهای زینبیه و عکس شهید را بغل گرفته بود. خانم بغل دستی‌اش داشت زیارت عاشوراء می‌خواند و نشسته بود روی زمین. اجازه گرفتم تا چند دقیقه روی صندلی‌اش بنشینم. ▪️ مراسم شروع شده بود. خانم بابایی، خواهر سرهنگ پاسدار شهید محمد کاظم بابایی بود. می‌گفت تا قبل از شهادتش فکر می‌کردیم یک پاسدار عادی است. اما او فرمانده بود. عید فطر به دنیا آمد و سحرگاه ماه رمضان هم شهید شد. با تَه لهجه‌ی شیرین شیرازی می‌گفت: «تا فهمیدم آقا شهید شده اول به کاظم پیام دادم. اما ای دل غافل که کاظم هم همان ساعت‌ها شهید شده و من خبر نداشتم. ▫️ فُرم اهدا عضو داشته. وقتی با بمب سنگر شکن محل خدمتش را می‌زنند همه جای پیکر مطهرش زخمی می‌شود به‌جز چشم‌هایش. به درخواست خودش و بخاطر کارت اهدا عضو قرینه‌ی چشم‌هایش را اهداء می‌کنند. برادرم خیلی چشم پاک بود. هم آقا را دوست داشت هم خدا را... بخاطر آقا به کشورش خدمت کرد و به خاطر خدا، چشم از حرام پوشید. برای همین شهیدی شد که چشم‌هایش سالم ماند و اهدا شد. 👈 راوی: زهرا بابایی، خواهر شهید 📆 شماره ٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 قرار با امام زمان (عج) 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ امیرعلی، تنها پسر شهید سعید شاهی بود. با پیراهن مشکی و شلوار کرم‌اش، خیلی مرتب و خوش‌تیپ شده بود. پدرش در جنگ رمضان شهید شده بود. ‌ ▪️ غم و دلتنگی‌اش تازه بود؛ بهانه‌گیر بود و کم‌حرف می‌زد. اما میان مکث‌هایش، هر چند کلمه که می‌گفت، می‌پرسید: «نوشتی؟ بنویس همه‌ش رو...». ▫️ پرسیدم: «دوست داری از رهبر شهیدمان چی بخوای؟» گفت: «دعا می‌کنم امام زمان ظهور کنه.» گفتم: «خبر داری اگر امام زمان بیان، شهیدها هم همراهشون برمی‌گردن؟» سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت: «بله، برای همین گفتم آقا دعا کنن ظهور بشه...» 📆 شماره ۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 امیدی برای دعا 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ همسر شهید سید محسن صابری خیلی متین و آرام بود. از اینکه چند لحظه‌‌ای هم‌صحبتش شدم، حس خوبی داشتم. تعریف می‌کرد: «تمام این یک‌سال رو با خاطراتش سپری کردم. کیفیت حضور شهدا بعد از شهادتشون تغییر نمی‌کنه. همه جا هستن.» ▪️ از دست‌نوشته‌ای گفت که همسرش قبل از شهادت برایش نوشته بود و حتی خبر شهادت رهبرمان را هم داده بود. می‌گفت: «چند وقتی بود که خواب می‌دیدم تمام شهدا از جمله همسرم، سید حسن نصرالله و جمعی از فرماندهان جایی جمع‌اند و منتظر کسی هستن. اما چهره‌شان غمناک بود. یکبار هم دیدم همسرم من رو یه جایی برد که تموم تهران رو می‌ديدم. ساعتی گذشت و بمبارون شروع شد. آقا و پنج نفر از خانواده‌‌شون رو دیدم که عروج می‌کنن. بعد از اون خواب، آقامون شهید شدن. ▫️ توی این یک‌ سال دل من و تمام خانواده‌ی شهدا به این گرم بود که اگه عزیزمون رفته، اما آقا هست. بعد از شهادت همسرم هیچ‌چیز آرومم نکرد. تا اینکه دعوت شدیم بیت. آقاجان ایستادن و برای ما صحبت کردن. صلابتشون، صبری شد روی دلم که دوباره زنده بشم. الان خیلی دلتنگ‌شون هستم. اما حالا کیفیت حضور آقا هم برای ما متفاوته. حتماً بیشتر و بهتر دستگیری می‌کنن. الان امیدمون به دعاهای آقاست.» 📆 شماره ۵ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 معاون هوافضا 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ میان جمعیت بود که دیدم‌شان؛ همسر شهید محسن صابری و پسرش. سید عماد هفت سالش بود، اما شبیه پسرهای دلیر حرف می‌زد. طوری سخن می‌گفت که می‌شد فهمید روی کلماتی که انتخاب می‌کند، تسلط زیادی دارد. ‌ ▪️ از خاطرات پدر و مهربانی‌اش می‌گفت و از تفریحاتی که چند روز پیش از شهادت با هم رفته بودند. یادش بود که آخرین دورهمی او و پدر و همکارانش، درست در همان روزهای پایانی بود. ‌ ▫️ با حس و حال خوبی می‌گفت که پدرش برای ایران زحمت کشیده و حالا در همین راه شهید شده است. با افتخار می‌گفت بابا همکار سردار حاجی‌زاده و سردار حاج محمود باقری بود و خودش هم چندباری آن‌ها را از نزدیک دیده بود. مدام میان حرف‌هایش می‌گفت: «بابام خیلی خوب بود، حتی صداش رو بلند نمی‌کرد...» ‌ ▪️ پرسیدم: «دوست داری شغل آینده‌‌ت چی باشه؟» بدون معطلی گفت: «می‌خوام معاون هوافضا بشم و برای کشورم کار کنم.» به چشم‌هایش نگاه می‌کردم؛ حرف‌هایش خیلی واقعی بود. حس کردم این پسرها با تربیت پدرانی قد کشیده‌اند که خودشان را سرباز سید علی خامنه‌ای می‌دانستند. 📆 شماره ٣ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 قرار با امام زمان (عج) 🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱ ▫️ امیرعلی، تنها پسر شهید سعید شاهی بود. با پیراهن مشکی و شلوار کرم‌اش، خیلی مرتب و خوش‌تیپ شده بود. پدرش در جنگ رمضان شهید شده بود. ‌ ▪️ غم و دلتنگی‌اش تازه بود؛ بهانه‌گیر بود و کم‌حرف می‌زد. اما میان مکث‌هایش، هر چند کلمه که می‌گفت، می‌پرسید: «نوشتی؟ بنویس همه‌ش رو...». ▫️ پرسیدم: «دوست داری از رهبر شهیدمان چی بخوای؟» گفت: «دعا می‌کنم امام زمان ظهور کنه.» گفتم: «خبر داری اگر امام زمان بیان، شهیدها هم همراهشون برمی‌گردن؟» سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت: «بله، برای همین گفتم آقا دعا کنن ظهور بشه...» 📆 شماره ۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh