نه چشمهی اشکم خشکیدنیست،
و نه این جان از غمت مردنی...
قبل شهادت، گاهی به نبودتان فکر میکردم...
این به اصطلاح "فکر" که میگویم به معنی چند ساعت و یا چند دقیقه نیست!
من بیش از چندثانیه توان تصور نفس کشیدن در این هوا را نداشتم...
حالا چه شده که شما رفتهاید و من زندهام؟!
کاش تنها یک کابوس باشد!
دقیقا مثل آن ثانیههای کذایی(:
حالِ اون صاحب عزای یتیمی رو دارم که بابای شهیدشو با کلی احترام روونهی نجف کردن...
از اینکه آقام بالاخره رفتن محضر حضرت علی(ع)، اشک شوق میریزم...
الحمدلله(:
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی یابد که از تن ها بپرهیزد
کاش تا ابد در مسیر بین الحرمین به روی دستان تشییع میشدی...
شنیدن خبر دفنت جگر میخواهد!