eitaa logo
خط روایت
1.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
246 ویدیو
17 فایل
این روایت‌ها هستندکه تاریخ سرزمین‌‌مان را می‌سازند. چون روایت مهم است. 🇮🇷 با نوشتن و بازنشر پیام‌ها راوی سرزمین انقلاب اسلامی باشید. 🌱 دریافت روایت : @yazeynab63 @Z_yazdi_Z آدرس ما در تمام پیام‌رسان‌ها: https://zil.ink/Khatterevayat
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا طاها ۸سال و نیم سن داره و توفیق چهار سفر اربعین ، امسال پدرش گفتن که نمیشه بیای چون گذر نامه نداری ،از دیشب خیلی ناراحته و به قول خودش داره دعا می‌کنه .صبح آقامون مرخصی گرفتن و رفتن برا گذرنامه ی طاها اقدام کنن هر چند شنیده بودیم که خیلی دیره ولی برا اینکه دل پسرک نشکنه ،رفت و باور کنین عرض ده دقیقه گذرنامه آماده شد 😍😍😍😭😭 . طاها میگه مرحله ی اول رو رد کردم و حالا رسیدیم مرحله ی دوم که اتوبوس جا داشته باشه ، دیدم رفت وضو گرفت و نشست پای سجاده و شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا 😭😭 برا پسرم دعا کنید با نفسای گرمتون تا روزیش بشه🤲 ✍سمیه دلبری الّلهُـمَّـ؏جـِّل‌لِوَلیِّـڪَ الفــَرج🌿 ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ♡| @madaraneh_sbz99 |♡ 📝روایت ۶ @khatterevayat
خط‌ها و پاره‌خط ‌هایی که توی دفتر ریاضی‌مان میکشیدیم دم به دم سایز عوض نمیکرد. خط سیاه روی پارکتمان اما متحرک بود. جان داشت و مدام از چیزی تغذیه میکرد و تپل تر میشد. فرود را صدا زدم که او هم ببیند. کنارش چمباتمه زدم. خط سیاه روی پارکت دم به دم قطور تر میشد و کش می‌آمد. یک عالم مورچه از کنار پایه مبل میگذشت و خودش را به دیوار انتهای مبل میرساند. سرخ و قهوه‌ای و سیاه. کوچک و درشت.  "انگار غذایی چیزی اینجاست". فرود گفت نه چیزی نیست. بعد طوری خم شد که زیاد به ستون فقراتش زحمت ندهد. شاید هم به عمد نمیخواست که ببیند. "توّهم زدیا! من که چیزی نمی‌بینم!" مادر همیشه می‌گوید تا عقل و چشم پسرها یکجا شود طول می‌کشد. من هم همیشه سر همین دستش می‌اندازم. می‌گویم عقل و چشمش شبیه جوراب‌هاش یکی شرق است و یکی غرب. مورچه‌های زیر کاناپه هم از شرق و غرب می‌آیند. انگار یک کیسه گندم یا یک کامیون شکر کسی پشت مبل‌ها جاساز کرده‌ باشند. "واقعا نمیبینی فرود؟" انکار میکند. انگار مورچه‌های خانه همسایه‌ هم آمده‌اند اینجا بس که تعدادشان زیاد است. فرود میگوید خب حالا مورچه‌اند دیگر. میگوید چیزی نیست. بی‌جهت جمع شده‌اند دور هم. متراکم و نزدیک به هم می‌روند. فرود چشمش را از مورچه‌ها میگیرد. من دست برنمیدارم. جلوتر میروم. جایی می‌نشینم که پراکنده نشوند. سر خم میکنم تا مقصدشان را ببینم، دور است، از پایه‌مبل خیلی دور است و دیده نمی‌شود. "حتما شیرینی‌ای چیزی ریخته اونجا، هیچ هم بعید نیست دست گل جنابعالی باشه" فرود از جاش می‌پرد. میگوید "من؟". مطمئن‌تر میشوم. "این‌ همه مورچه اینجاست، حتما یه چیزی خوردی باز"‌ یاد چیزکیکی می‌افتم که پدر دیروز خریده بود. فقط من سهمم را نخورده بودم. سرم درد میکرد دیشب. میروم سراغ یخچال. جعبه سر جایش است. حتی چسبش هم دست نخورده. بیرونش می‌آورم. دلم میخواهد بخورمش. پدر گفت با پنیر ماسکار ایتالیایی درست شده. دهانم پر از بذاق گرم و شور می‌شود. برای فرود پرتقالی گرفته بود برای من براونی. جعبه سبک‌تر از حالتی است که یک چیز کیک تویش باشد. درش را باز می‌کنم. خالیست. خالیِ خالی. فقط یک قاشق وانیل و یک اسلایس پرتقال نیم خورده توی جعبه است. حرفه‌ای بوده هر که قاپیده. کسی جز فرود اینطور حرفه‌ای به یخچال شبیخون نمیزند. دستم نوچ میشود. با جعبه می‌آیم کنار مبل. " تو خوردیش؟ یالا اعتراف کن تا جعبه‌شو تو حلقه‌ت نکردم". _پسر سیاوش که اعتراف نمیکنه اسم فرود را بابا بزرگ رویش گذاشت. اینکه نام پسر سیاوش است را هم بابا بزرگ یادش داده. من همیش میگویم شبیه هواپیمای گنده‌بکی است که فرود می‌آید. حواسم هست پایم را روی مورچه‌ها نگذارم. حالا دیگر از همین بالا هم مشخص‌اند. به این فکر میکنم که چند مورچه اینجا جمع شده‌اند؟ صدتا؟ هزار تا؟ ده هزار‌تا؟ زیاد تا. این را مطمئنم فقط. فرود میگوید مورچه‌ای نمیبیند. تلوزیون را روشن می‌کند. مردی شق و رق نشسته و اخبار میگوید. فرود میگوید چیزکیکم را نخورده. میگوید بیخود پی مورچه‌ها را میگیرم آن پشت چیزی نیفتاده. مورچه‌ها دو جین زاییده‌اند. زیاد میشوند و باز زیاد میشوند.از بالا می‌آیند از پایین می‌آیند، از زیر میز و گلدان هم. فرود صدای تلوزیون را زیاد میکند. درباره مسکن حرف میزنند. شاید هم اسکان. از موکب‌های مسیر اربعین هم. من حواسم گرم مورچه‌هاست.صدای گوینده را میشنوم و یک سمت مبل را کمی جابه‌جا میکنم. باید سر در بیاورم این زیر چیست. ماجرا چیست که اجتماعشان مدام تپل‌تر و کشیده‌تر میشوند. درست شبیه یک جوان چهارشانه و رعنا. فرود مورچه‌ها را میبیند و شانه بالا میاندازد. اگر نخواهد چیزی را ببیند هیچ‌جوره نمی.بیند. طرف دوم مبل را میکشم جلو. مبل فاصله میگیرد از دیوار. مورچه‌ها دور یک تکه کیک سفید حلقه زده‌اند.فرود رنگ عوض می‌کند. میپرد و تکه کیک و پنیر را از روی زمین برمیدارد. بعد سریع میگوید"دیدی چیز مهمی نبود؟".انکار میکند. شبیه بوقلمونی از ترس پف کرده و به روی خود نمی‌آورد تکه کیکی اینجا بوده. که چیزکیکم را او خورده. پاره خط از هم باز میشود. مورچه‌ها پخش میشوند.صف تکه تکه میشود. شبیه خرده شیشه‌های ریز که می‌روندبه پای فرود. مورچه‌ها کوچکند و زیاد. فرود اول میخندد. اما بعد از هروله و تعداد زیادشان دست و پا گم می‌کند.تلو تلو میخورد و تکه کوچک کیک دوباره روی زمین می‌افتد. گوینده اخبار میگوید بیست‌ویک میلیون نفر از همه جای جهان خود را به عراق رساندند.آدم‌ها توی تصویر هوایی شبیه خطی‌اند که تپل‌تر میشوند. گوینده میگوید در اخبار بی‌بی‌سی هیچ اشاره‌ای به این جمعیت نشده است.رد پنیر ماسکار‌پونه روی پارکت قهوه‌ای رنگ اتاق مانده است.فرود آب دهانش را سخت قورت میدهد. من دلم میخواهد جزئی از آن خط قطور باشم که تلوزیون تصویر هوایی‌اش را پخش میکند. فرودبوقلمونی بادکرده‌است و مورچه‌هارا انکار میکند. ✍کوثر علیپور 📝روایت ۷
مقابل ضریح می ایستم. حرفم نمی‌آید. اشک هم. مبهوتم که این منم در محضر امامم؟ زائران خودشان را به ضریح چسبانده اند. دعا می‌کنند.اشکها روی صورت بعضیها یشان را مثل پوشیه زنهای عرب پوشانده است. می‌نشینم. بلند می‌شومم. سردرگمم. زنی عرب و پابه سن گذاشته دستش را از بین جمعیت بیرون می‌اورد‌. حتما کمک می‌خواد. دستم راقلاب دستش می‌کنم و بیرونش می‌آورم. می‌گوید: شکرا. چهره اش مثل صورت مادرجون نورانی و مهربان است. دوباره نگاه ضریح می‌کنم. انگار که مغناطیسی دستم را به سمت مشبکهای ضریح می‌کشاند. دستم توی دستهای ضریح گره می‌خورد. همه چیز تغییر می‌کند. رنگها عوض می‌شوند. نمی‌توانم جدا شوم. چطوری بروم عقب. دستم گره خوره اما دلم زنجیر شده به ضریح. خانم خادم، میگوید: "جانم! حق الناس." عقب می‌روم. گوشه ای زیر قبه جا پیدا می‌کنم. زیارت عاشورا می‌خوانم به نیابت همه آنها که می‌شناسم و نمی‌شناسم. باید بروم. امان از رفتن. ✍سمیه شاکریان 📝روایت ۹ @khatterevayat
شخصیت اصلی این روایت کسی غیر از راوی است. دوشنبه شب، ایتا: سمانه (دوستم و همسر برادرم) پیام داد . گفت قرار است دوشنبه از طرف بانک، بچه ها را ببرند اردو. پرسیدم اگر دخترکش را می‌فرستد من هم دخترکم را راهی کنم. مکالمه مان داشت تمام می شد. گفتم : راستی ما جمعه می‌ریم کربلا. بلیط هواپیما گرفتیم. با پسرک می‌ریم.جمعه تا یکشنبه. گفت: به سلامتی! التماس دعا. می‌دونستی بانک موکب زده و خادم می‌خوان؟. گفتم: کو؟کجا گفتن؟. پوسترش را برایم فرستاد. گفت: اگه تومی‌ری منم بیام.قرار شد خبرش کنم. دوشنبه شب، تماس تلفنی: گفتم: سمانه جان ما میایم برای اون موکب. تو چی؟ گفت : باشه منم میام. فقط می‌دونی چیه؟ حکم جابجایی منو زدن. فردا باید برم اداره جدید. هنوز نرفته بهم مرخصی می‌دن؟ گفتم: برو بگو توکل به خدا. شاید شد. قرا شد با هم هماهنگ باشیم. سه شنیه صبح ایتا: همسرم به آیدی توی پوستر پیام داد. با مسئول موکب هماهنگ کرد . خواسته بود حکم ماموریتمان را بزنند. هنوز نه من به رییسم گفته بودم و نه او با کسی هماهنگ کرده بود. من توی یک جلسه 3 ساعته مدرسه دخترک گیر افتاده بودم . مدام گوشی ام زنگ می‌خورد. اصلا توی جلسه نبودم. عین حبیب لیسانسه ها که رفته بود توی جلسه خواستگاری و فکرش پیش رفیقش بود و جلسه اش به فنا رفت.جزئیات را به سمانه گفتم. برای بلیط، توی سایتها چرخیدم. قیمتها نجومی بود. تا 100 میلیون تومان هم قیمت بلیط بود برای خریدن. بلیطی نبود. سه شنبه ظهر ایتا: سمانه پیام داد که مرخصی ام درست شد. بگم حکم ماموریتمو بزنن؟ گفتم : بگو بزنن. یه کاریش می‌کنیم. گفتم: چند تا سناریو در پیش داریم. حالا که قرار شده تا پنج نشبه بمونیم کربلا، میخوام دخترا رو ببرم. محسن ما نمیاد. زمینی و با دخترا میاد. گفت: نه من راضی نیستم.گفتم : راضی باش. خیالت راحت. این تصمیم سخت ولی خوبیه. قبول کرد. سه شنبه ظهر، پیامک: به دوستم لیلا پیام دادم.(لیلا از دوستان سید ولی اهل سنت من است. عیدهای غدیر عیدی می‌دهد) .گفتم: لیلا جون! یه آشنا داشتی تو هواپیمایی. می تونه برای یه نفر بلیط نجف جور کنه. جمعه صبح. قیمتش نجومی نباشه لطفا.چند دقیقه بعد پیام داد: نجومی یعنی چقدر؟ گفتمک من اون هفته که چک کردم بلیطها 4 تومن بود ولی الان نه! گفت: یه دونه هست. 6 صبح. 5 میلیون و هفتصد هزار تومن. اگه میخوای عکس پاسپورتشو بفرست.گفتم: جدی؟ بهش بگم؟ هست؟ گفت: آره هست. سه شنیه ظهر، تماس تلفنی: به سمانه زنگ زدم. نفس هایم را می‌توانستم بشمرم. قلبم مشتهایش را می‌کوبید توی سینه ام. مقابل کولر ایستاده بودم ولی گرما هلاکم کرده بود. گفتم: می‌خوای این بلیطو؟ ما 7 صبحیم، تو 6 صبح. باید بری نجف منتظر بمونی تا ما برسیم.قرار شد با برادرم هماهنگ کند و خبر دهد. چند دقیقه بعد زنگ زد و عکس پاسپورت را برایم فرستاد. سه شنبه عصر، روبیکا: عکس بلیط را برای سمانه فرستادم: مبارکت باشه. برایم ایموجی گریه فرستاد. گفت: باورم نمی‌شه. گفتم: قربونش برم خودش جور کرد.گفت: تا نرم باورم نمیشه. گفتم: می‌ری ان شالله. ✍سمیه شاکریان 📝روایت ۱۰ @khatterevayat
خط روایت
یکم. سالها پیش رفته بودیم حرم پیغمبر. مقابل مزارش ایستاده بودیم و اشک می‌ریختیم و درد دل می‌کردیم. زن شرطه با زبان عربی آمیخته به فارسی اش می‌گفت: چرا اشک ؟! چرا گریه؟ بقیع، عایشه ! و ما را با همان بیل بیلک پرپری اش، هدایت می‌کرد یک طرف دیگر. کسی نمی‌گذاشت دستمان گوشه ای در و دیوارهای حرم و مسجد را مسح کنیم. دوم. مقابل ضریح نوه اش ایستاده‌ام. می‌روم جلو. دستم دوباره به مشبک های ضریح گره می‌خورد. این بانوی خادمه که در عکس اول می‌بینید گفت: دستت رو رها کن. نگاهش کردم، بی‌که حرفی بزنم.می‌خواستم دستم را رها کنم بروم. گفت:زیارت کردی؟ گفتم: نه. گفت: بیا جلو . و مرا از کنار قسمتی که ایستاده بود کشید کنج ضریح. ضریح را بوسیدم و سریع رفتم عقب. کنارش ایستادم. همه را به سمت ضریح هدایت می‌کرد. غرق مهربانی‌اش شدم. شیفتش تمام شد. بوسه ای محک به همان کنج ضریح زد و برگشت. می‌خواستم صورتش را از پشت پوشیه‌اش ببینم. نگاهش را فقط دیدم. گفت : چرا وایسادی؟ بیا جلو. و دوباره مرا کشاند سمت ضریح و رفت. سوم. بانوی خادم بعدی آمد.( عکس دوم) . دستمال سبز توی دستش را چسبانده بود به ضریح و هر چند دقیقه یکبار روی اشکهای زائرین مسح می‌داد. اگر می‌دید کسی شدید گریه می‌کند او را بیشتر کنار خودش و نزدیک به حرم نگه می‌داشت. بچه ای اگر می‌آمد در آغوش می‌گرفت و به ضریح می‌چسباند. پسربچه توی بغل مادرش بود. معلوم بود بیمار است. از آغوش مادرش بیرون نرفت. بانوی خادم دستمال سبزش را به سر و صورت پسرک کشید. چهارم. آقای امام حسین! چقدر فرق است بین خادمان شما و خادمان پدربزرگ جانتان. ✍سمیه شاکریان 📝روایت ۱۱ @khatterevayat
ساعت تقریبا چهار صبح بود، هوا هنوز تاریک بود، نماز را خواندیم و برای استفاده از خنکای صبح راه افتادیم، سرحال و سبک بار، در بین راه خادم عراقی میانسالی را دیدیم که با دشداشه مشکی ایستاده بود و به زوار شیر گرم تعارف می‌کرد، چشم‌هایش پف کرده بود و کمی خواب آلود بود، تازه بیدار شده بود، به نظر تن خسته‌ای داشت، خدمت به زوار ساعت ندارد، شب تا صبح و صبح تا شب، اما چهره‌اش شاد بود و لبخند به لب داشت، خوشحال بود که به زوار خدمت می‌کند، خسته بود ولی حالش خوب بود، با خودم گفتم حالت را خریدارم مرد! واقعا این چه نیرو و چه عشقی‌ست که خادم را در آن ساعت و با آن حال خوش به میان راه کشیده بود، دنبال چه می‌گردی مرد؟! چه می‌خواهی؟! فقط او نبود که حالش خوب بود، آنجا و در آن راه همه حالشان خوب است، دلهایشان به هم نزدیک و مهربان است. صبح شد و هوا روشن، اینجا نسیم برادری می‌وزد و آفتاب دوستی می‌تابد. تو بگو حرف‌هایت کلیشه‌ست، راستش کلمات توان و ظرفیت انتقال آن حال و هوا را ندارند باید قطره شوی و در اقیانوس شنا کنی تا خود احساس بودن در آن وسعت عظیم را تجربه کنی. غمگین می‌شوم، چرا شهر من اینگونه نیست، چرا با هم مهربان نیستیم، چطور اینجا را ترک کنم و برگردم به شهر، کاش راه کش می‌آمد، آنقدر کش می‌آمد که من تا آخر عمرم در راه باشم، در راه حسین باشم، در راه حسین که باشی در بهشتی. ✍حجت جعفری 📝روایت ۱۲ @khatterevayat
بسم‌الله «جاده ظهور بدون شک، از شاهراه اربعین می‌گذرد!» نه فقط میان هزار و چهارصد ستون کربلا تا نجف، بلکه درتمام مسیر، از همین ایران خودمان گرفته، خانه‌هایی که به قدر وسعشان در خدمت زایرند یا بین راه بی هیچ چشم‌داشتی نان و چای و غذا به هزاران و شاید میلیون‌ها زایر فراهم می کنند، هرلحظه تبلوری از دنیای بعد از ظهور را برای ذهن‌های دود اندود ما، تداعی می‌کنند. ذهن‌هایی که گاهی پرشده از سختی، های اخر‌الزمان، امتحانات سخت، بی‌وفایی دنیا، فراگیری گناه و سختی دینداری. اما مومن، همان مومنی که دشواری حفظ دین مانند شعله میان کف دست را به جان چشیده، وقتی پای در مسیر عشق می‌گذارد و در کوچه پس کوچه‌های کردستان و ایلام گرفته تا کوچه‌های خاکی عراق، به یک باره، گویی از زندان سختی و انتظار، رها می‌شود و قدم در دنیای پس از ظهور می‌گذارد. دقیقا مثل روزهایی که اهل بیت ترسیم می‌کردند که مومن از برادرش، به قدر نیاز پول بر میدارد و او حتی نمی‌گوید:«چقدر برداشتی و کی پس می‌دهی!؟» خیلی از کسانی که در خانه‌هایشان چیزی جز مقداری آبلیمو یا خاکشیر و آب و شکر یافت نمی‌شود، یا کسانی که از امکانات خانه، خیلی از آنچه برای ما عادی شده را ندارند و از قضا کم‌ترین بهره از دنیای مادی، را برده‌اند، با اشک درچشم، خلوص در عمل، عشق بین خودشان و اباعبدلله درطبق اخلاص می‌گذارند و به کسانی مثل خودشان، تنها به خاطر عشق به امامشان، خدمت می‌کنند. آیا این چیزی جز درک صحیح از ولایت امام است؟ آیا تمام توقع اهل بیت ازما و اعتقادمان، چیزی فرای این است که به اماممان عشق بورزیم و دوستانشان را بانهایت خلوص به عشق آنان دوست بدارید و از دشمنانشان به عشق آنان، بیزازی بجوییم؟! آیا غیر این است که در مکتب ما،«حب فی الله و بغض فی الله»، اصل دین شمرده شده؟ و برای «اعقل مجانین الحسین»، چه تجربه‌ای بهتر از این که اگرچه چون زمان متوکل دست نمی‌توانند در راه عشق حسین بدهند، اما تمام طول سال، خرج‌های زندگیشان را که خوب می‌دانند متنعم از اوست، جوری مدیریت کنند که به نقش آفرینی در حادثه اربعین برسند! و باز تو خود بگو، آیا تمام این‌ها چیزی فرارتر از درک ولایت، درک معنا و معرفت امام، اخلاص و ازجان و راحتی ولو درگرما گذشتن، به عشق امام است؟ بگذار ساده بگویم؛ آیا تمام اربعین چیزی جز تمرین الفبای دنیای پس از ظهور است؟ پس باید به هر نحو به این حادثه ملحق شد، کسی با مال، کسی با همراهی، کسی با زیارت خانوادگی، کسی با موکب‌داری! الان زمان نقش‌آفرینی مدیران پس ازظهور است مهم است که خودت را چگونه اثبات کنی. و این است که باید حواسمان باشد، خیلی زود دیر می‌شود. باید زرنگ بود و چنان جوانمردی که خودش را کشان کشان، به گودی قتلگاه رساند و آخرین شهید پیش از امام شد، باید خود را هرجور که می‌شود، به امام رساند... یادمان نرفته که:«المومن کیس». ✍زهرانجاتی 📝روایت ۱۳ @khatterevayat
بسم‌الله «سفر الی الله» همه آدم‌ها همیشه در تکاپو و حرکت هستند. گاهی روح و جسمشان با هم راهی می‌شود، گاهی جسمشان می‌رود، و روحشان جا می‌ماند و گاهی وقت‌ها روحشان می‌رود و جسم را جامی‌گذارد. ایام اربعین یکی از بازه‌های زمانیست که مردم در تکاپویند، عده‌ای در تکاپوی خدمت، بعضی در تکاپوی رسیدن به حرکت جهان به سمت ظهور. اما کسانی هم هستند که روحشان راهی اربعین می‌شود و جسمشان در میان خانه هایشان، جا می‌ماند. قدم به قدم، بی علم اما با دلی پر از عشق به حسین، بین پیاده‌ها و مشایه، موکب به موکب، قدم می‌زنند اما جسمشان بی‌توان و کم‌طاقت، می گذراند.. و حتما حال این‌ها خیلی بهتر از کسانی است که جسمشان میان موکب‌ها قدم بزند و دل و روحشان هنوز غرق روزمرگی‌ها باشد! اما خوش به حال هرکس که قلب و جسمش باهم راهی بیابان‌های آباد شده به عشق حسین، شود. آن‌وقت، غیر از بارش باران نگاه مهربان او، بارش مهربانی مردمانی از جنس نور وعشق، را لمس می‌کنند. همان مردمی که به اصرار دستت را می‌گیرند و چنان با اصرار تو را به موکب، می‌برند، گویی که پیش از تو، همراه تو و بعد از تو، نگاهشان به همان ملائکی است که تو را از خانه تا حرم، مشایعت می‌کنند. همه‌شان قایلند به اینکه زائر ابی‌عبدلله، جا روی چشمشان دارد و چنان با التماس تورا میبرند که گویی لطف بزرگی درحقشان می‌کنند. و این ویژگی «سفر الی الله» است، سفری که هم برای حسرت‌مندان است، هم برای مسافران، هم برای زائران و هم مجاورانی که از منیت‌هایشان به سوی «الله» حرکت می‌کنند. خوش به حال هرکس که در این «سفر الی الله» در همان مقصد بماند و دوباره به دنیای روزمرگی‌هایش برنگردد.. اللهم ارزقنا.. ✍زهرانجاتی 📝روایت ۱۴ @khatterevayat @almohanaa
طواریج سر سفره ی سید عز الدین یکی از عراقی های مهمون نواز نشسته بودیم . پدر و برادر هام و چند تا دوست دیگه هم باهام بودند . جلوی هر کس یه کاسه آبگوشت گذاشتن و همه مشغول خوردن شدیم . صاحبخونه که آقای نسبتا هیکلی و پولداری بود بالای اتاق نشسته بود . وقتی یه قلپ از کاسه آبگوشت رو سرکشید ، نگاهی به گوشت توی کاسه کرد و یه نگاه به من با دست  چرخی توی کاسه زد و گوشت را برداشت و توی کاسه من انداخت . من که از این کارش هاج و واج شده بودم به سید نگاهی کردم و با چشم پرسیدم یعنی چی؟!🙄 سید جوری که خنده اش معلوم نشه بهم فهموند آش کشک خاله اس ! ازت خوشش اومده و کلی تحویلت گرفته قاشق رو توی کاسه بردم تا گوشت رو بیرون بیارم روی سفره بزارم که نگاهم به چشمای صاحبخونه افتاد .لبخند ملیحی زدم و گوشت رو به سمت دهانم بردم😵‍💫 حال کسی رو داشتم که نه راه پیش داشت نه پس بماند که تا ماه ها بعد موجب شادی دوستان شده بودم😁 ✍مهتا سلیمانی 📝روایت ۱۵ @khatterevayat