صدای شلاق زدنها و نواری که دائماً پخش میشد: «بزن، بزن که داری خوب میزنی» و بازجویان مست پستفطرتی که مانند حیوانات درنده به جان زندانی میافتادند. بازجوی من شخصی به نام منوچهری بود که همواره به من شوک الکتریکی میداد. صحنه شکنجههای مادرم برایم بسیار سخت و دردآور است. به خاطر دارم که مادرم را سرپا نگهداشته بودند و اجازه نمیدادند لحظهای بنشیند و یا به او بیخوابی میدادند که گاه 48 ساعت و یا بیشتر طول میکشید. وقتی که شب میشد تازه اول کار بازجویان بود و سیلی خوردن و شکنجه با کابل مانند نقل و نبات نثار زندانیان میشد. شوک الکتریکی تمام ابعاد وجودم را به لرزه درمیآورد و شلاقها همیشه خونین و مالین بود. ساواک از بنیان دروغ بود و از اعمال دروغین و نیرنگهای زیادی استفاده میکرد. یک روز مرا برای بازجویی آورده بودند. منوچهری مرا میزد و میگفت که تو باید بگویی این پسر را میشناسی؟ پسری که پیش از من تا سر حد شهادت شکنجه کرده بود و میگفت باید بگویی که با این پسر آشنا هستی. من هم اظهار بیاطلاعی میکردم و آن زندانی شکنجه شده هم همین طور و شکنجهها ادامه پیدا میکرد. به قدری شکنجه شده بودم که دیگر تنفس برایم میسر نبود و کارم به جایی رسیده بود که در بیمارستان هر روز یک یا دو عدد آنتیبیوتیک به من تزریق میشد و دیگر توان و جانی نداشتم. منوچهری که بازجوی من بود کریهالمنظر بود و من اعتقاد دارم که حتی نگاه به چنین اشخاصی بر روزگار انسان اثر منفی میگذارد. بازجویان ساواک به قدری آلوده و پلید بودند که بُعد حیوانیشان به نهایت اعلا رسیده بود و تا مرتکب جنایات پلید خود نمیشدند اقناع نمیشدند. بازجوها ترفندهایی به کار میبردند تا از بچگی من استفاده کنند. در اتاق بازجویی برای ناهار خودشان چلوکباب گذاشته بودند و بعد یک پرس از همان غذا را جلوی من گذاشتند که من فکر کنم آنها با من کاری ندارند. زهی خیال باطل که میخواستند با آن یک پرس غذا از من حرف بکشند! در داخل سلول نانی که میدادند آن قدر خشک بود که آن را زیر سرمان میگذاشتیم. آنان معمولاً از الفاظ زشت و رکیک استفاده میکردند و همه زنان را با الفاظ نامربوط خود صدا میزدند. یک بار در اتاق بازجویی یکی از بازجویان به نام تهرانی بعد از چند روز شکنجه پی در پی از من پرسید تشنه هستی؟ جواب دادم: بله. آب را جلوی صورتم گرفت و بر زمین ریخت و من در آن لحظه فقط به اطفال تشنه امام حسین (ع) فکر میکردم و با خود میگفتم اینها فرزند یزیدیان هستند.
از خباثت و کارهای کثیفی که بازجویان انجام میدادند نمیتوانم حرفی بزنم، چرا که شرم دارم. ناظر آن همه زشتی و پلشتی بودم اما کاری از دستم برنمیآمد و با هر شکنجهای دچار ضعف و بیحالی میشدم. روح بلند مادرم و دیدن وضعیت ایشان برایم تسکین بود. خانمی را کنار ما آورده بودند که هیچکدام از انگشتانش ناخن نداشت و من فقط بلندمرتبگی مادرم را میدیدم . صبر میکردم و با تیمم نماز میخواندم. من مدام صدای آه و ناله متفاوت افراد مختلف را می شنیدم . بیشتر زندگی من پس از آزادی از زندان به بیماری گذشته و نتوانستهام آن طور که شایسته بنده خداست، شاکر خدا باشم و او را عبادت کنم و قطعاً این مشیت الهی بوده است که من پشت آن چهرههای پر زرق و برق آن روزگار ، الگویی مانند مادرم داشته باشم. خدا میداند که نمیخواهم از خودم بت درست کنم اما عنایت خداوند باعث میشد توجه بیشتری داشته باشم تا آن دوران سخت سپری شود . اکنون افسوس میخورم که چرا آن حالات را الان ندارم. من دختری چهارده ساله بودم که دستگیر شدم. از خدا میخواهم که همه جوانان و نوجوانان ما بدانند که انقلاب چگونه به دست آمد. در آن صورت است که با علم به همه آنچه گذشته، میتوانیم در حفظ و نگهداری انقلاب کوشا باشیم. انشاءالله درس عبرتی برای همگان باشد.
منابع :
کتاب «آن روزهاي نامهربان» ، انتشارات موزه عبرت
خاطرات «مرضیه حدیدچی دباغ» انتشارات سوره مهر
شاید باور نکنید که بر اثر تکرار دفعات شکنجه با شوک الکتریکی بسیاری از مسائل را به یاد نمیآورم و خیلی از مسائل را حتی هم اکنون بعد از گذشت سالها با کمک خواهرم راضیه به یاد میآورم. نامزدم، آقای بهزاد کمالی اصل را نیز دستگیر کرده بودند و ایشان را هم با اطو سوزانده بودند و مقداری اذیت کرده بودند. البته ایشان هم قبل از من دستگیر شده بودند و در یک روز با مراقبت و کنترل خانه ما 12 نفر را دستگیر کرده بودند. هیچ وقت لحظه دستگیریام را فراموش نمیکنم. واقعاً به طرز وحشیانهای برخورد کردند. ساواکیها فکر میکردند که انگار با یک گروه طرف شدهاند . آن چنان داد و فریاد میکردند که کسی جرأت نکند نفس بکشد. قبل از این که مادر را دستگیر کنند، ساواکیها چهار هفته در خانه ما اقامت کرده بودند و آزادی را از همه ما سلب کرده بودند. حتی اگر میخواستیم برادر کوچکم را برای خرید به بیرون از منزل، بفرستیم، تا تفتیش نمیکردند اجازه نمیدادند که از منزل خارج شود. ساواکیها در حالی که ادعا میکردند خیلی زرنگ هستند اما لطف خدا و هدایت فکری مادر در همین اوضاع سخت به کمک ما آمده بود و از بقال محل کمک گرفتیم. بقال محله ما مرد بزرگواری به نام آقای بهاری بود که مغازه او بیشتر شبیه به عطاری بود و کمک زیادی در این جریان به ما کرد. حتی شهادت آیتالله سعیدی را او به ما اطلاع داد و کسانی که قصد تردد به منزل ما را داشتند توسط او از نبش کوچه بازگردانده میشدند.
مادرم کاغذ کوچکی را نوشت و بر روی آن علامتی گذاشت و آن را به دست برادر کوچکم سپرد و مبلغی پول به او داد که آن تکه کاغذ کوچک پشت پول چسبانده شده بود و به برادرم گفت: به آقای بهاری بگو به ما شکلات برساند. همین پیام، بهاری را متوجه مشکلات ما کرده بود. آقای بهاری فرد متشرعی بود و نسبتاً در جریان مسائل قرار داشت. یک بار نامزدم آقای کمالی را از سر کوچه برگردانده بود و به این وسیله مانع دستگیری او شد. ساواک تلاش بسیاری کرد تا در طول مدتی که در خانه اقامت داشند اسناد و مدارکی به دست بیاورند. دو جعبه اعلامیه داخل خانه بود که با رهنمود مادر، آنها را داخل طشت آب و زیر لباس چرکها پنهان کرده بودیم و با غفلت نگهبانها به داخل حمام رفتیم و با بلند کردن صدای آب، اعلامیهها را پاره کرده و داخل چاه ریختیم.
در طول مدتی که در خانه اقامت داشتند، مادر برای آنها غذا و همه چیز تهیه میکرد و سعی میکرد وانمود کند که سوادی ندارد و از هیچی سر درنمیآورد؛ در حالی که منزل ما محل رفت و آمد دانشجوها و فعالین انقلابی بود. به هر ترتیب، حالا دیگر دستگیر شده بودم و در اثر مرارتها و سختیهای ناشی از محیط کمیته به بیمارستان رفتم . در بیمارستان مرا با دو دست به تخت زنجیر کرده بودند. در کمیته مشترک چشمانم بسته بود و چیزی را نمیدیدم. فقط صدا بود که میشنیدم و در سکوت فقط صداهای شکنجهگران و افرادی که تحت شکنجه بودند را با همه وجود لمس میکردم. نه جسم و نه روح، حتی برای لحظهای آرام و قرار نمییافت.
شکنجه های رایج در زندان های ساواک چه بود؟
سابقه شکنجه شاید قسمتی به اندازه تاریخ داشته باشد؛ مصریان باستان به وحشتناک ترین شیوه ها، مخالفان شان را شکنجه می دادند و آنها را می کشتند؛ مثلا آنها را درون نیل می گذاشتند، روی صورت شان شیر و عسل می ریختند تا حشرات آنها را بخورند و همه بدن قربانیان عفونت کند.
ماهنامه همشهری خردنامه پایداری - سیدمحمد سادات اخوی: سابقه شکنجه شاید قسمتی به اندازه تاریخ داشته باشد؛ مصریان باستان به وحشتناک ترین شیوه ها، مخالفان شان را شکنجه می دادند و آنها را می کشتند؛ مثلا آنها را درون نیل می گذاشتند، روی صورت شان شیر و عسل می ریختند تا حشرات آنها را بخورند و همه بدن قربانیان عفونت کند. شیوه های بدتر را می شود در تاریخ قرون وسطی پیدا کرد که به بهانه های مختلف پوست بدن افراد را زنده زنده می کندند.
به مرور زمان و با وضع قوانین حقوق بشری، این نوع شکنجه ها کمرنگ شد اما از بین نرفت و شمایل تازه ای به خود گرفت که در دوره شاهنشاهی توسط ساواک روی انقلابیون اجرا می شد. وقتی پای صحبت های انقلابیون می نشینید، حرف های زیادی درباره شکنجه ها دارند و هر کدام به نوعی آن را تجربه کرده اند. در اینجا به برخی از انواع شکنجه های ساواک اشاره می کنیم تا ببینیم گام های انقلاب در چه مسیر ناهموار و خشنی برداشته شده و امروز به ثمر نشسته است.
شلاق زدن یک شکنجه معمولی بود
کریم حسین زاده یکی از زندانیانی است که دوران شاه به خاطر فعالیت های سیاسی نزدیک به 18 ماه را در زندان گذرانده. او که در این مدت انواع شکنجه ها را تحمل کرده، درباره اقدامات ساواک می گوید: «یکی از معمولی ترین شکنجه های ساواک که در ابتدای ورود به زندان صورت می گرفت، شلاق زدن بود.
شکنجه های رایج در زندان های ساواک چه بود؟
البته من از مشت و لگدهایی که از ابتدای دستگیری خوراک زندانیان می شد صرف نظر کردم. معمولا از ترکه های نازک درختانی مانند بید، انار و گلابی یا ترکه های بافته شده از ساقه های گندم و جو و کتان و لیف خرما و کنف و نخ های بافته به هم از لیف و کتان و ابریشم و چرم و پوست تا سیم های نازک مسی و سربی تا کابل برق چند لایه و تاب داده یا افشان استفاده می شد.»
این طور که آقای حسین زاده می گوید، برای دردناک تر شدن، سر شلاق ها را سرب می بستند که در اثر برخورد با کمر زخم های عمیقی ایجاد کند. او این طور ادامه می دهد: «بعضی وقت ها هم فقط به شلاق زدن اکتفا نمی کردند. برای مثال یک تخت فلزی را به آرامی داغ می کردند و ما را روی آن می خواباندند، بعد شروع می کردند به شلاق زدن. از طرف دیگر برای آزار ما روی زخم ها را هم نمک یا آب لیمو ترش می ریختند که این باعث می شد سر زخم تا مدتی طولانی باز بماند.»
شکنجه های روحی علیه زندانیان زن
یکی از وحشیانه ترین برخوردهای ساواک با زنان زندانی بوده است. ساواک معمولا در برخوردهایش با زنان تلاش می کرده تا ابتدا آنها را شکنجه روحی دهد. صدیقه اعلایی از زندانیان ساواک در این باره می گوید: «شکنجه های روحی ساواک واقعا شرم آور بود. با کلمات بسیار ناشایست با ما صحبت می کردند.
شکنجه های رایج در زندان های ساواک چه بود؟
یک بار که بازجوهای ساواک سراغم آمدند، یکی شان سیگارش را روی سر من خاموش کرد؛ هیچ موقع دردی را که آن روز کشیدم فراموش نمی کنم. از دیگر شکنجه های مرسوم در ساواک، آویزان کردن بود؛ یعنی کف پای ما را شلاق می زدند و دو سه روز همین طور از دست آویزان می کردند تا خون کف پای مان جمع شود. دوباره شلاق می زدند و پای ورم کرده ما پر از خون می شد. بعد از آن هم ما را دور زندان بدو می بردند.»
او اگرچه با اکراه ولی در توضیح بیشتر می گوید: «تهدید به تجاوز هم یکی از رایج ترین مسائل در بازجویی ها بوده است. در کلانتری ها، اغلب پلیس، زندانیان جوان یا بانوان را با رکیک ترین کلمات تهدید می کرد. بدون تردید اگر نبود آرمان های اصیل و آموزه های انقلابی و قرآنی، هیچ کس تاب و تحمل آن شرایط را نداشت.»ن
از آتش تا گیره
یکی از منابع خوبی که درباره شکنجه های ساواک موجود است، خاطرات منصور رفیع زاده رئیس شعبه ساواک در آمریکاست. او درباره آتش زدن زندانی ها به عنوان یکی از معروف ترین شکنجه های این طور می گوید: «در میان روزنامه نگاران دوره ملی شدن صنعت نفت کریم پورشیرازی سردبیر روزنامه شوش به دلیل حملات گسترده و بی باکانه اش به خانواده پهلوی به ویژه شخص شاه و اشرف پهلوی، بیش از همه مورد خشم ملوکانه قرار گرفت. بعد روزنامه ها خبر مرگ تصادفی شیرازی را در یک آتش سوزی در زندان منتشر کردند.
شکنجه های رایج در زندان های ساواک چه بود؟
سال ها بعد هنگامی که برای تعطیلات در تهران بودم یکی از بدنام ترین این افراد در مقابلم سبز شد. او می دانست که من چه کاره هستم و خواهش کرد سفارش او را به تیمسار سفیری بکنم. من بی درنگ او را شناختم. وی در زمان اعتراض های دانشجویی زندانبان من بود. او با افتخار از کارهای خود و شرکت در قتل شیرازی سخن گفت. هنگامی که برای دانستن جزییات پافشاری کردم، وی با گستاخی در مورد شب آتش سوزی در سال 1331 گفت من فردی بودم که در حالی که چند نفر شیرازی را گرفته بودند، نفت بر سر و بدن او ریختم.
چون لباس های خودم نیز نفتی شده بود نمی توانستم او را آتش بزنم چون ممکن بود لباس های خودم هم آتش بگیرد. یکی دیگر از ماموران زندان، کهنه ای را آتش زد و به طرف او پرتاب کرد. ما نیز به سرعت از سلول او دور شدیم.»
در خاطرات زندانیان دوره شاه چیزی که زیاد به چشم می خورد، استفاده از گیره است. در این نوع شکنجه سر متهم را میان دو گیره قرار می دادند و کم کم فشار آن را زیاد می کردند که در برخی گزارش های ساواک آمده که جمجمه بعضی از این زندانیان بر اثر فشار زیاد له می شد. در کنار این گیره کلاه خودهایی هم وجود داشت که روی سر زندانی قرار می دادند و تقریبا به شیوه گیره کار می کرد با این تفاوت که زندانی در آن شرایط احساس خفگی می کرده است و در عین حال فشار را هم تحمل می کرد.»
سلولی پر از خشم
متهمان در حالت کلی در زندان های ساواک حضور داشتند اما برای سخت تر کردن کار و همین طور گرفتن اعتراف از آنها گاهی چند ماه شخص را در سلول انفرادی زندانی می کردند. وقتی هم کسی در زندان انفرادی می رفت شکنجه های مخصوص به آن محیط را رویش اجرا می کردند. حبیب الله صحرایی از زندانیان سیاسی زمان ساواک درباره شکنجه های سلول انفرادی توضیح می دهد: «معمولا اتاق ها یک در یک بود.
شکنجه های رایج در زندان های ساواک چه بود؟
باز دو نوع اتاق وجود داشت که گاهی می شد زندانیان را در آنها جابجا کرد. اتاقی بسیار تاریک و اتاقی کاملا سفید که تمام مدت چراغی با ولتاژ بالا در آن روشن بود تا زندانی نتواند بخوابد. زندانبان ها برای این که شخص را اذیت کنند در فواصل مختلف زندانی را از جا بلند می کردند و از او می خواستند خودش را معرفی کند.
معمولا هم این اتفاق زمانی می افتاد که زندانی خواب بود. با این کار روحیه زندانی را به هم می ریختند. حالا تصور کنید در چنین اتاقی و چنین شرایطی بخواهند شما را شکنجه هم بدهند. مثلا خیلی وقت ها در را برای دستشویی رفتن باز نمی کردند و ما مجبور بودیم همانجا قضای حاجت کنیم یا گاهی از طرف آنها بود. مثلا بازجو به اتاق می آمد و شروع می کرد روی ما یا در اطراف غذای ما ادرار کردن.»
او از دیگر شکنجه های زندان می گوید، از شکنجه کشیدن ناخن هایش: «یک بار که در انفرادی بودم دو سه نفر از شکنجه گرهای ساواک داخل سلول ریختند. من هم در اتاق سفید بودم. ابتدا تا جایی که می شد با شوکر مرا اذیت کردند. بعد یکی از آنها برای این که درباره بقیه دوستانم اعتراف کنم، شروع کرد به کشیدن ناخن های دستم.
ابتدا ناخن های دست راستم را کشید و بعد دست چپ را. یادم هست کف اتاق سفید کاملا قرمز شده بود و من از درد زیاد بی هوش شدم. وقتی به هوش آمدم دیدم که مرا به تختی بسته اند. بعد دوباره شروع کردند به شکنجه دادن. یکی از شکنجه گرها خودکار لای انگشت هایم گذاشت و دیگری انگشتانم را شکست. آن موقع اسم این کار را اشکلک گذاشته بودند.»
آیت الله غفاری طی سالهای 53-1350 به مبارزات خود شکل تازه ای داد و کمتر در میان آشنایان ظاهر می شد، در تیر ماه 1353، در تهران دستگیر شد و این آخرین دوران زندان این مبارز نستوه بود.
وی سرانجام در زندان براثر شكنجه و فشارهای وارده در تاریخ ششم دیماه 1353 به شهادت رسید. اداره ساواك دو روز پس از آن، در شانزدهم دیماه خبر فوت ایشان را به خانواده وی اعلام و از آنان درخواست كرد كه بیسروصدا و بیآنكه به كسی چیزی بگویند برای تحویل جنازه به دادستانی ارتش مراجعه كنند. اما خانواده غفاری از امضای برگه فوت خودداری نمود و لذا اداره امنیت مجبور شد به منظور تدفین مخفیانه، جنازه او را شبانه به قم بفرستد.
به این ترتیب طلاب و مردم قم از موضوع باخبر شده و بهطرز باشكوهی در تشییع جنازه او در صبح روز هفتم دیماه شركت كردند. در مسیر تشییع جنازه به سمت حرم حضرت معصومه(ع)، تعدادی از مراجع تقلید نیز به مردم پیوستند. حاضران در این مراسم شعارهایی نیز علیه حكومت سردادند كه به دستگیری تعدادی از طلاب منجر شد.
چند روز بعد، آیتاللهالعظمی گلپایگانی مراسم ختم باشكوهی را برای مرحوم آیتالله شیخحسین غفاری در مسجد اعظم قم برگزار كرد.
13/8/57بخشی از سخنان امام به مناسب شهادت ایشان
زجر ما این است که ما را حبس کردند یا زندان بردند یا زجر این است که پای بعضی از علماء را اره کردند (اشاره به آیت الله غفاری) آقا! توی روغن سوزاندند زجر ما این است که 10 سال ، 15 سال، علمای ما در حبس هستند.
مهمترين آثاري كه تاكنون درباره شهيد آيتالله حسين غفاري منتشر شده است عبارتند از:
مسافر ملكوت، نوشته ابوالفضل چيت ساز
معرفی کتاب:
این اثر به شرح زندگی آیت الله حسین غفاری می پردازد كه عمری را در مبارزه بر ضد رژیم ستمشاهی پهلوی گذراند و سرانجام در اثر مبارزه با استعمار آمریكا و استبداد پهلوی ، در زندان رژیم پهلوی به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد.
محبوبیت شهید غفاری نزد زندانیان
در یکی از روزهای سرد زمستان مسؤولان زندان برای آزار و اذیت زندانیان پتوهای آنها را بردند و به هر کدام یک پتو دادند که هم زیرانداز بود و هم روانداز. هیچ کس نمی توانست از شدت سرما در آنجا بخوابد.
ساعت ده شب شهید غفاری به پشت درِ زندان رفت و در را محکم زد. چپی ها و مجاهدین هم ایستاده بودند و هیچ کس جرأت اعتراض نداشت تا اینکه مسؤولان زندان حاضر شدند. شهید غفاری به آنها گفت: این آقایان سردشان است پتوهای آقایان را بدهید.
مسؤول زندان برای آنکه نفاق ایجاد کند گفت: آقای شیخ! شما دیگر چرا از این منافقین و کمونیست ها دفاع می کنید.
شهید غفاری در جواب گفت: هر چه هستند کمونیست ها با مسلمانها فرق نمی کنند یا این آقایان را ببرید بکشید یا اگر قرار است زنده بمانند پتوهایشان را بدهید، هوا سرد است... اگر شما فکر آنها را قبول ندارید من هم قبول ندارم ولی انسان باید از شرایط انسانی برخوردار باشد پتوهایشان را بدهید.
مسؤول زندان باز گفت: آقای شیخ بگو پتوی من را بدهید تا پتوی تو یک نفر را بدهیم.
شهید غفاری گفت: ما اگر می خواستیم « من» باشیم اینجا نمی آمدیم اینجا که آمدیم برای آن است که « ما» بودیم من سردم نیست بدنم سالم و قوی است آقایان سردشان است اگر پتوها را ندهید همگی اعتراض می کنند و جنجال به راه خواهیم انداخت سپس ما همه شروع می کنیم به نماز خواندن آقایانی هم که خود را مارکسیست نشان می دهند نماز خواهند خواند. حالا پتوها را می دهید یا زندان را به هم بریزیم و درها را بشکنیم.
مسؤول زندان گفت: آقای شیخ اگر جنجال راه بیندازی کتک مفصل خواهی خورد.
کم کم صدای زندانیان در آمد و به تدریج صداها اوج گرفت و حیاط زندان شلوغ شد در نتیجه آنها مجبور شدند پتوها را برگردانند. پتوها که به داخل زندان آورده شد، صدای صلوات که سمبل بچه های مسلمان بود، بلند شد بعد از این واقع تعدادی از مارکسیست ها به او مراجعه کردند تا نماز بخوانند و شهید غفاری نماز را به آنها آموزش داد. آن شهید مجاهد در مباحثه با یکی از سران و رهبران مجاهدین به او گفت: « تو که سواد نداری و درس نخوانده ای تا رهبری فکری آنها را داشته باشی» او قبول کرده و مطالعات ابتدایی اسلام را شروع نمود.
در اثر این مباحثه آن شخص دیگر در زندان به عنوان رهبر فکری شناخته نمی شد و بسیاری از چپی ها مسلمان شدند و تعدادی از مجاهدین از عقایدشان دست برداشتند از آن پس اذان گفتن نیز شروع شد و به دنبال آن نماز جماعت برپا گردید که شهید غفاری امام جماعت آن بود.
آخرین ملاقات و وصایا
آخرین ملاقات خانواده شهید با او در زندان قصر انجام شد. در روزهای آخر زندان شهید غفاری در اثر شکنجه قادر نبود با پای خودش برای ملاقات حاضر شود دو نفر مأمور زیر بغل او را گرفته، در حالی که روی زمین می کشیدند برای ملاقات آوردند.
سر و صورت او نیز به شدت مضروب شده بود. وقتی سرش را بلند کرد تا خانواده اش را ببیند اولین کمله ای که گفت این بود:
« این آخرین ملاقات من با شماست، من دیگر بعید می دانم بیش از این بتوانم مقاومت کنم. خانواده او گریستند و او نیز گریه کرد. خانواده اش به او گفتند گریه نکن ناراحت می شویم. او گفت نمی خواهم گریه کنم ولی بدنم خیلی درد می کند، بدنم را خرد کرده اند.»
سپس به همسرش گفت: کتک خوردن ارثیه ای بود که ما از امام موسی بن جعفر (ع)به ارث بردیم. این ارثیه را حفظ کنید. شما حتما هوای فرزندانت را داشته باش.
و به فرزندش خطاب کرد:
پسرم روحانیت را ول نکنی، من راضی نخواهم بود اگر شغل دیگری را انتخاب کنی، همین درس را که شروع کردی و به اینجا رساندی، همین را ادامه می دهی و مبادا از این راه برگردی و مواظب مادر باش.
خیر دنیا و آخرت تو در آمدن به کسوت روحانیت است. بیا به عنوان حامی دین و دفاع از امام صادق (ع)این راه را انتخاب کن...
برو خدا را شکر کن که مردم وقتی ما را می بینند یاد « اللهم صل علی محمد و آل محمد» می افتند و این کلمات را می گویند و یاد فساد و فحشاء و دزدی نمی افتند. درست است که به مسخره می گویند اما وقتی چهره ما را می بینند صلوات برای آنها تداعی می شود و این خودش خیلی مهم است...
به جای تعقیبات نماز اگر بنشینی و کتاب جبر و مثلثات را باز کنی و بخوانی، من به تو قول می دهم که خداوند به عنوان تعقیب نماز صبح از تو قبول خواهد کرد.
شهادت آیت الله حسین غفاری
ایشان بارها توسط ماموران رژیم ظالم سیتم شاهی دستگیر شدند، از جمله 15 خرداد 1342، هنگامیکه از سخنرانی برگشته بود، ماموران به خانه اش حمله کرده و او را دستگیر و زندانی و در زندان شهربانی مورد بازجویی و شکنجه قرار دادند. پس از آزادی، همچنان به مبارزه خود ادامه داد و بار دیگر توسط ساواک دستگیر شد.