خضرآء
-
ابروهایم گره خورد و کنایه بر لحنم نشست:
«مطلعید که دختر حاج اسماعیل خل و چله ؟!»
یک گام جلو آمد ، تبسم نشسته بر لبانش را قورت داد و خود را از تک و تا نینداخت :
«با اشراف کامل اطلاعاتی به این موضوع دارم اقدام میکنم .»
این بشر واقعا دیوانه بود ..
خطاب قرارم داد :
«اصلا حالِ یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند ؛»
-بریدهای از کتابِ مثل بیروت بود
بالاخره در زندگی هر آدمی ،
یک نفر پیدا میشود که بی مقدمه آمده ، مدتی مانده ..
قدمی زده و بعد اما بیهوا غیبش زده و رفته .
آمدن و ماندن و رفتن آدمها مهم نیست .
اینکه بعد از روزی روزگاری ، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،
آن شخص چگونه توصیفت میکند مهم است .
اینکه بعد از گذشت چندسال ، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است .
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی .
اینکه تو را چطور آدمی شناخته ، مهم است .
منطقی هستی و میشود روی دوستیات حساب کرد ؟!
میگوید دوست خوبی بودی برایش ، یا مهمترین اشتباه زندگیاش شدی ...
اینکه خاطرات خوبی از تو دارد ، یا نه برعکس .
اینکه رویایی شدی برای زندگیش ، یا نه درسی شدی برای زندگی .
به گمانم ذهنیتی که آدمها از خود برای هم به یادگار میگذارند ، از همه چیز بیشتر اهمیت دارد ؛
وگرنه همه آمدهاند که یک روز بروند ... .
- صمد بهرنگی
خضرآء
کاش میتونستم همهچیز رو به قبل از ۱:۲۰ ، ۱۳ دیماهِ سال ۱۳۹۸ برگردونم ؛ 💔
- ۱:۲۰ بِشه ساعت عاشقی -