2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای عباس معروفی ،
صدای شما همیشه و همیشه توی سرم تکرار میشه ؛
خضراءKeyhan-Kalhor.Sayeh-Rooshan(128).mp3
زمان:
حجم:
4.5M
گاه نمیفهمم ، کیهان مینوازد یا کمانچه؟!
ساز، به دستِ او نفس میکِشد ؛
و جهان با هر نغمهاش کمی آرامتر میچرخد ( : 🤍
و اما تو روزی گفتی آنچه بین ماست ابدیست ؛
فراموش کردم که بپرسم عشق را میگویی یا رنج را .. ؟
مدتها خیال میکردم دنیا همین است که میبینم؛
آدمهایی با صورتهای مرتب،
لبخندهای اندازهگیریشده،
دستهایی که گرم به نظر میرسند.
و من، ساده،
در میانشان راه میرفتم
بیآنکه بفهمم زمین زیر پایم هر لحظه
ممکن است دهان باز کند.
خدایا ؛
اگر تویی که این سطرها را میخوانی،
بگذار اعتراف کنم:
من به نشانهها ایمان نداشتم.
فکر میکردم اینها دلخوشی آدمهای ترسیده است؛
اسمِ شاعرانهای برای تصادف.
اما یک روز
نه با صدای مهیب،
نه با معجزهای خیرهکننده
چیزی درونم ترک برداشت.
مثل شکستن آرامِ یک شیشه در تاریکی.
آنوقت بود که فهمیدم
تمام آن تأخیرها،
تمام آن جداییها،
تمام آن «نشدن»ها
نجات بودهاند،
نه بدبیاری.
پارادوکس همینجا بود:
من از چیزهایی جان سالم به در برده بودم
که آرزوی داشتنشان را داشتم.
آدمهایی که اگر میماندند
مرا آرامآرام
به نسخهای تهی از خودم تبدیل میکردند.
لبخندهایی که اگر باورشان میکردم
روزی از پشت همان لبخند
خنجر بیرون میآمد.
تو نگذاشتی به بعضی خواستهها برسم
و آنوقت تازه فهمیدم که نرسیدن،
گاهی عمیقترین شکلِ رسیدن است.
آن شب ،
وقتی همهچیز در ذهنم به هم وصل شد،
وقتی تصویرها ناگهان وضوح پیدا کردند،
وقتی فهمیدم چرا فلان آدم رفت،
چرا فلان اتفاق افتاد، چرا فلان در بسته ماند
چشمم باز شد.
اما بیداری، روشنایی نبود.
بیداری، تاریکیِ واضحتر بود.
جهان را همانطور که بود دیدم:
زیباییهایی با لبههای بُرنده، محبتهایی مشروط،
نزدیکیهایی که بوی منفعت میدادند.
و خودم را دیدم چقدر مشتاقِ باور کردن بودهام.
خدایا ؛
اگر این فهم، هدیهی تو بود
باید بگویم هدیهی سنگینی است.
چون از آن شب به بعد
دیگر نمیتوانم مثل قبل نگاه کنم.
دیگر هیچ لبخندی بیپرسش نمیگذرد،
هیچ مهربانیای بیتردید.
اما در دل همین تلخی
یک آرامش سرد هست:
اینکه میدانم
هر بار که زمین زیر پایم لرزید
پیش از آنکه فرو بریزم دستی نامرئی
تعادلم را برگرداند .
عجیب است
من فکر میکردم تو مرا از سقوطها نجات میدهی؛
حالا میفهمم
سقوطهای کوچک را لازم داشتم
تا از پرتگاههای بزرگتر دور بمانم .
و این جهان،
با تمام تاریکیاش،
برایم تازه متولد شد؛
نه زیباتر،
بلکه واقعیتر .
حالا میدانم
نشانهها افسانه نبودند .
آنها خطوط ظریفی بودند
که مرا از نسخهای نابودشده از خودم
جدا کردند .
خدایا ؛
اگر این بیداری بهایش از دست دادنِ سادگی بود ،
قبول .
چون حالا ،
در دل همین تاریکیِ شفاف،
میتوانم ببینم.
و دیدن
با همهی دردش
نجات من بود .
- خضراء
گاهگاهی که دلم میگیرد به خودم میگویم :
در دیاری که پُر اَز دیوار است ؛
به کجا باید رفت ؟!
به که باید پیوست ؟!
به که باید دِل بَست ؟!
حسِ تنهای ِدرونم میگوید :
بشکن دیواری که دَرونت داری .
چه سُوالی داری ؟!
تو خدا را داری . . .
و خُدا ؛
اول و آخر با تُوست : ))
همهی ماها نگران این هستیم،
که دیگران دربارهی ما چه فکری میکنند ؛
در حالی که ما مسئــول طرز تفکر بقیه نیستیم ..!
ای نِی چِه کِشیدی مگر اَز خَلق که هر دَم ؛
ما آه کِشیدیم ، تُو فَریاد کِشیدی ...!
- فاضل نظری