eitaa logo
خضرآء
292 دنبال‌کننده
207 عکس
125 ویدیو
0 فایل
اما القلوب المنکسره کفیلها ؟ العباس‌"ع" [ @khaazrae _ تلگرام ]
مشاهده در ایتا
دانلود
@khazraeتاسیان.mp3
زمان: حجم: 9.6M
تاسیـان یه حسِ ، یه حسِ مثلِ غروبِ جُمـعه .؛
-
امیدوارم هرجا کتاب دیدی یاد من بیوفتی : )
خضرآء
خضراء، یک‌ساله شد ..! یک سال گذشت؛ نه برای روشن شدنِ همه‌چیز، بلکه برای اینکه بفهمم بعضی تاریکی‌ها فقط می‌آیند تا مسیرِ «عمیق‌تر زیستن» را یادم بدهند. اینجا قضاوت نبود ؛ پناه بود .. پناهِ کلماتی که اگر بیرون نمی‌آمدند ، می‌ماندند و می‌سوزاندند. خضراء شاهدِ خستگی‌هایی‌ست که با سکوت درمان شد ، شادی‌هایی که کوتاه آمدند و عمیق رفتند، و ترس‌هایی که فقط «شکلِ حقیقت» را عوض کردند. ماندنِ شما فقط حضورِ مخاطب نبود؛ یعنی هنوز می‌شود چیزی را دوست داشت، بی‌آنکه از دستش بدهی. - یک‌سالگی مبارک ، خَضرآءِ : ) .
خداجونم الان دقیقا تو بُرهه‌ی " قال‌َ‌رب‌ِإجعل‌لي‌آیة " هستم ؛
دقيقا همون جاى زندگى‌ام كه شاملو ميگه : از هياهوى بسيارِ اين روزگار ، پناه مى برم به خلوتِ خويش كه آدميان بی‌رحم و ترسناك‌اند !
خویش را دَر خویش پیدا کُن کَـمال ایـن است و بَــسْ .. !
یـا رَبْ بِـه حَـقِ یا عَلی و نـادِ عَلی‌ ها ؛ اِمشب بِرسٰان فاطـِمه‌ها را به عــَلی‌ها : ) .
@khazraeهوشنگ‌ابتهاج.mp3
زمان: حجم: 1.1M
دردا و دریغا که در این بازی ِخونین ؛ بازیچه‌ی ایام دلِ آدمیان است ..!
مَعرکه‌ی‌ مُضحکی‌ست‌ ، هرچه‌ در‌ او‌ییم‌ خلاصه . . !
گفتند سودای رهبری داری. گفتند چشم به صندلی آقا داری. در مناظرات تلوزیونی، وقیحانه و بی‌شرمانه به چشم‌های معصومت خیره شدند و گفتند سندروم پست بی‌قرار داری. از قوه قضاییه به ریاست جمهوری آمده‌ای و از کجا معلوم طمع به مقامی بالاتر نداشته باشی. بی‌سوادی. ساده‌زیستی. تپق‌های کلامی داری. گفتند مردم‌فریبی. برای فریب مردم است که اینقدر بااخلاقی. تو هربار لبخند زدی. گفتی من فقط یک طلبه خدمتگزارم. گفتی اگر توهین به من مشکل مردم را حل خواهد کرد پس بسیار به من توهین کنید. گفتی من کسی نیستم، آقا را ولی آزار ندهید. عبای آقا را بوسیدی. وقتی همه‌شان سرگرم بازی‌های سیاسی و پولپاشی‌های رسانه‌ای بودند، عبایت را روی دست انداختی و روستا به روستا با کفش‌های گلی به مردمانی سر زدی که حتی بخشدار را از نزدیک ندیده بودند. هرروز. هرهفته. بی‌وقفه. خوشحالی که دوید توی چشم‌هایشان، گفتی من کسی نیستم. مرا آقا فرستاده. فقط از او متشکر باشید. ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی همه خستگی‌هایت را روی کولت گذاشتی و میان جنگل‌های مه‌آلود ارتفاعات ورزقان، آرام محو شدی. که بدانند تو فدایی آقایی. خادم مردم. بعد از تو آقا کوه‌وار و ایستاده‌قامت ماند. دور خودش جمع‌مان کرد. در نمازت بغض نکرد. حواسش بود غصه نخوریم. سیاه نپوشید و بر تابوتت کمر خم نکرد، حتی برای بوسه‌ای. و ما داغ تو را به کوهی بزرگ تکیه دادیم. حالا آقا نیست ابراهیم. کوه بزرگ رفته. کوه بزرگ تنهایمان گذاشت. و کاش که ما هم با تو قبل از آقا در مه‌های ورزقان محو شده بودیم... - مهدی مولایی
شاید تو زندگیِ قبلیم یه ماشین تایپ مشکیِ‌کهنه بودم ، که دیگه کسی چیزی باهاش نمی‌نوشته . کُلی ناگفته دارم و به همون اندازه هیچ حرفی برای گفتن ندارم . انگار کلمات یادم رفته . انگار هیچی بلد نیستم ..